تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی

صفحه  صفحه 8 از 15:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  14  15  پسین »  
#71 | Posted: 7 May 2014 15:16
سـوگ

«های...! اینجا چه خبر...؟ » می پرسم.
مرد ماهی گیری
که به اندازهٔ من حیران است
و به اندازهٔ آنهای دگر غمگین، گفت
که: «در آن قلبِ بزرگ دریا
بادبان های برافراشته ای را دیشب،
صاعقه آتش زد...»

آنقدر غمگینم
که دلم می خواهد
روی دامان زمین بارم اشک... دریا ...دریا...

سوگواران! به شما با چه زبانی آیا
تسلیت باید گفت؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#72 | Posted: 7 May 2014 15:17
خـواب

«-هی! سیاهی!» هنوز می پیچد
این صدا، مثل رعد، در گوشم.
«-هی سیاهی تو کیستی؟...» و آنگاه:
«اسم شب را به ما بگو» پرسید
گزمه ای زیر نور یک مشعل
«اسم شب را به ما بگو...!» « - رستن»
گفتم و دور خویش چرخیدم.
بعد...
...این قصهٔ درازی هست.
می زدم مشت و مشت می خوردم.
عاقبت از طنین نعرهٔ خویش
یا که از ناله های «در» - در را
باد بر هم دوباره می کوبد-
باز کردم دو دیده را، ای دوست!
نیمه شب بود، خواب می دیدم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#73 | Posted: 7 May 2014 15:18
زمزمه ای در تنهایی


باز کردم همهٔ پنجره ها را با شوق
تا صدایی شاید...
تا مگر زمزمه ای از آن دور...
خبری اما نیست
و در این لحظه که من می لرزم؛
باد پاییزیِ سرد
ناگهان در بغلم می گیرد.

تا مگر در بغل خود گیرم
سایه ام را که به دیوار اتاقم لرزید
می گشایم آغوش
می دوم اما شمع
می شود از نفسِ بادِ پگاهان خاموش
سایه ام می میرد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#74 | Posted: 7 May 2014 15:19
ماهی گـیـر

«مژده... او آمد
از همان جایی که می دانی ... که می دانم».
قاصد این را گفت و پَس پَس رفت و
آن سو تر که یک در بود ایستاد و
ناگهان بر پنجهٔ یک پای خود چرخید.
کرد از هم باز در را با چه شدت،
باز در را بست.

با دو چشم خسته از بی خوابی دوشین
در پگاهان، با چه شوقی زن
می گشاید کومه اش را «دَر»
می فشاند چون سبک بالان به ساحل پر.

آن سوی این کومه و آن زن
- عجب این منظره زیباست -
می گذارد پای خود را بر بسیطِ ساحل غمناک
مرد بندر، مرد ماهیگیر...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#75 | Posted: 7 May 2014 15:20
دور از سواد شهر


جنگل
و یک پرنده
که افشانده بال، بر سر جنگل
جنگل، اما، تمام برف...

من،
با چوب دست گردوی خود در مشت
در واپسین تلاش...

دور از سواد شهر
از زوزهٔ مداومِ گرگ گرسنه ای
آنک
درهم دوباره نقش قدم های خسته ام
در برف...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#76 | Posted: 7 May 2014 15:20
تجـاهل

مزرعه می گوید:
«ریشه کن تا بشود هرزه علف هایم، نیست
یک وجین گر اینجا؟»
و سپس در دل تاریکی شب
به من و تو- به تو و من- ای دوست!
با چه امید عبث می نگرد!

ما که تنبل هستیم
ما که در فکر فریب خود و این مردم آبادی خویش
زیر لب می گوییم:
- «ما چرا می باید...؟»
و تجاهل آنگاه:
- «مزرعه با ما نیست».

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#77 | Posted: 9 May 2014 11:04
تسلسل (برای «م. امید» شاعر)


مرد دریا: مرد ماهیگیر
می گزد لب را به دندان، خنده بر آن هیچ.
می کشاند سایه اش را بر سر شن ها.
می گشاید بادبانِ قایقِ فرسودهٔ خود را.
می شود گم در دل تاریکی دریا.

مدفن اجداد او در ژرف این دریاست
در نمی دانم کدامین شب
در نمی دانم کدامین روز...

ژرف دریا، چون تبارش، مدفن او نیز.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


آغازی برای یک مرثیه


جنگل...
یک زوزهٔ کشیده...
یک گرگ...
در کوره راه
مشتی غبار از اثر یک فرار...

نزدیک تر
یک زوزهٔ کشیدهٔ دیگر...
آنک
آغاز جنگ شاخهٔ انبوهِ یک درخت
با شاخ یک گوزن...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#78 | Posted: 9 May 2014 11:05 | Edited By: anything
مترسک باغ (برای صادق شعبانی)


گفتند و با وحشت به هم دارند می گویند:
چون پهلوان های اساطیری که در پیکار
او بر زمین محکم فرو کوبیده پاها را
«هل من مبارز» این صدا از اوست...
از این سبک بالان - یقین - یک تن نمی داند
در باغ ما امروز
او یک مترسک هست.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


آبشـار

با لهجهٔ دلنشین خود، اینجا کوه
تک بیت بلند آبشاری را
با شوق برای دره می خواند.

ای در بغلم، دو کندهٔ زانو!
یک دره کنون منم سراپا گوش
بر دامن سبزِ جنگلی انبوه.


··.·´¯`·.·· ··.·´¯`·.··


بادبـادک

تنها صدا، صدای غم انگیز زنجره است
در داخل اتاق.

در گرگ و میش
آنک
تصویر بادبادک سرخی
در قاب پنجره است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#79 | Posted: 9 May 2014 11:07
نـاز

در کارخانه ای
من کار می کنم.

اینجا
این نو گلان سرخ و سپید و بنفشه موی
هر روز
از روز پیش، بیشتر
می پژمرند.

از دختر کناری پرسیدم:
زیبای من!
آیا چه است نام تو؟ با ناز گفت:
- ناز.

ایکاش من
اینجا، بهار بودم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#80 | Posted: 9 May 2014 11:07
تازه کـار

او، از کره اسب نیز
سرکش تر است.
او، مانند کره اسب
- وقتی که بازوان کمندی بلند را
بر گردن کشیدهٔ خود، ناگاه
احساس می کند -
رم کرده است. می گوید:
من روستاییم
در کارخانه، هیچ نمی دانم
باید چگونه، سَر را پایین انداخت.
باید چگونه، مثل یک سگ، مطیع بود.

احساس می کنم
این تازه کار
دارد طناب دارِ خودش را
می بافد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 8 از 15:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  14  15  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Kambiz Sedighi kasmayi Poems | اشعار کامبیز صدیقی کَسمایی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites