تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamed Taghadosi | حامد تقدسى

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 19 May 2014 08:56
سقف

تو فکر یک قبرم
یه قبر بی روزن
یه قبر جاویدان
رها از این بودن ...

قبری که رو سنگش
نقش عطش باشه
کنار خاک اون
قرار ما باشه ...

قبری اندازه ی زخم تن تو
واسه اینکه نبینه اونو کسی
برا اوج آسمونت که می خوای
با دلی دیگه به پرواز برسی ...

توی این قبر با تو از درد
از شب مهتابی می گم
از تو و از رفتن تو
می گم و دوباره می گم ...

زندگیمو توی این قبر
بی تو از نو سر می گیرم
گم می شم تو ساحل نو
نادیده هامو می بینم ...

قبر من افسوس و افسوس ...
پر از این خاک زبونه
چند وجب تا اوج پرواز
ولی فاصله می مونه
...

تو فکر یک قبرم
یه قبر رؤیایی
قبری برای دل
پاک و اهورایی ...

توی این قبر اما هرگز
نمیاد عطر تن تو
کرمای خاکش لبامو
می بوسن جای لب تو ...

توی این قبر ، خوبه عطر
لیمویی ها رو بپاشی
آخر زردی بخوابی
سرخ و پر ترانه پاشی ...

قبر من افسوس و افسوس ...
سنگ سختی روش می مونه
جغد نحس روز جمعه
روی سقفمون می خونه
...

سقفمون افسوس و افسوس ...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#42 | Posted: 19 May 2014 08:57
رنجی به جـان

مرگ یک کودک صد ساله به یادم مانده
شیون پیرزنی نه ساله
قطره خونی
و
سراب هوسی .
خاطرم هست که باد ،
ذهن سیال مرا می پویید
و در آن لحظه که بودا می مرد ،
دل آن کودک و آن پیرزن از حسرت سوخت
عشق در بین زوایا می مرد
دایره ، ملجأ بی گوشه ی ماندن می شد
و دلم
باز همان دیوانه ...
پی اعجاز بریدن می گشت
که چرا ابراهیم...
و چرا اسماعیل ...
خاک صحرای حجاز و کف دریای خزر
زیر این لا یتناهی بلند ،
هر کجا باشند ،
باشند.
چه تفاوت دارد
صورت کسر به هر اندازه ،
مخرج نسبت ما و ته این گنبد مینای بلند ،
بیش از این هاست که ما می دانیم ...
کسر ، همواره سر میل به وهم
و دلم
باز امشب سر سودایی رفتن دارد ...
رفتن ،
همیشه رفتن ...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#43 | Posted: 19 May 2014 08:57
خمار مهتاب

امشب ،
نه کلامم وزنی
نه نگاهم نوری
نه لبانم عطشی
و نه این دل سر سودایی رفتن دارد.
در کلامم ،
هرچه بر صفحه ی این خاطره ها می آید ،
طعم تلخ و گس نفرت
بوی گندیدن مردار
و فرورفتن اندیشه به مرداب تباهی دارد.
در نگاهم ،
جای آن نور امید ،
کورسویی از عشق
شبنمی از اشک
و
بغض سنگین فروخورده ای از داغ جدایی مانده است.
بر لبانم ،
مهر سنگین سکوت
طرح غم
شهوتی از جنس عدم
و ...
آه ، امشب چه سرم سنگین است...
...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#44 | Posted: 19 May 2014 08:58
عصرانه بی بغض

دلم برای تو تنگ است ، ای تمام هستی من
به کوک ناله ی چنگ است ، ای شراب مستی من
...
چه امتزاج غریبی ، شب و سکوت و کویر
شرنگ میخوش ماندن کنار موج اسیر
رها کن این همه شعر و به اشک ، لقمه بگیر
به رنگ پرچم ایران ، خیار و گوجه ، پنیر

نشان عشق بلورین ، تو از ستاره مگیر
ز ماه و آن شب مهتاب هم سراغ نامه نگیر
به تلخی از دلت این عشق مرده را برهان
برای جان عزیزش یکی دو لقمه بگیر

دلش مباد گرفته ، به کوه غصه اسیر
مباد آنکه دمی باشد از نگاه آینه پیر
هنوز جای نگاهش در امتداد حضور ،
بهشت نرگس و اشک است ... تو جاودانه بمیر
...
نه ...
پلنگ و ماه و پریدن ، سکوت و دیگر هیچ
نشان داغ دلم را تو از ترانه بگیر

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#45 | Posted: 19 May 2014 08:59
بی هنـوز

آن هفته ها گذشت ... آن ماه ها ... آن سالها ... ( آن همه سال )
آمد ...
آن صبح بی طلوع
آن شام بی غروب
آن جام بی شراب
آن مست بی گناه
آن چشم بی نگاه
آن اوج بی عروج
آن اشک بی عطش
آن سوگ بی سیاه
آن جشن بی سپید
آن راه بی افق
آن یار بی هنوز ...
آن نو عروس شط ،
با هرچه داغ که بر جان خسته داشت ،
آمد...
آمد ... ولی چه زود و سبک پر کشید و رفت.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#46 | Posted: 19 May 2014 09:00
خودم و خودت

شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
...
خواهد آمد شب شراب و هوس
داغی بوسه ها و هُرم نفس
یک نگاه پر از امید و هنوز
شب آغوش ما و کنج قفس

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#47 | Posted: 19 May 2014 09:02
پاییز ، سرد

چه غربت باری ای پاییز
صدایت رنگ اندوه است
دلم را مست غم کردی
ولی من دوستت دارم

در این شب های پر آشوب
که بر جانم به جز اندوه
فقط تصویرها مانده ،
عجب بی مهری ای پاییز
ولی من دوستت دارم

من این سو خفته بر تختی
کنارم دیگران خفته
هزاران چشم ، بارانی
کمی آنسوتر از فریاد
ز مویه ، موی ، آشفته
ولی من دوستت دارم

سفر در پیش و من بی تاب...
کمی آنسوتر از دیوار ،
عبث این التماس من
خدای خسته را تا سر
برآرد شهریار از خواب ...
دلم مشکی به تن دارد
ولی من دوستت دارم

به دل تشویش بعد از من
که یاران را خداحافظ ...
مبادا بشکند سوگند
مبادا شعر ، بی حافظ
مبادا حوض من بی آب
مبادا شام بی مهتاب
مرا نومید می خواهی ...
ولی من دوستت دارم

در این طوفان ، من و فریاد
که پاییزم ببرد از یاد
برفت از یاد آذرها
و این شب های تاریکم ،
نیامد عطر آن لیمو
چنینم ، چشم ها بی سو
چنین از داغ و از اندوه
جنون کردی به جام من ...
ولی من دوستت دارم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#48 | Posted: 19 May 2014 09:03
بیدل ، همچون شب میلاد

زیر پاهایم برف
روبرویم خورشید
در دلم خاطره ای
از ته دل خندید

گفت با من که نگرد
دلت این جاها نیست
شاید آن را یک دوست
عاشقانه دزدید

گفتم این هست محال
من و دل ، این همه دور ؟
ساز ، ناکوک و نوا
خارج از کنج امید ؟

گفت شاید مرده است ...
یا سفر رفته دلت
یا که همچون این برف
به دل خاک خزید ...

گویه از من ، هیهات
...
و در این شام نخستین گریه ،
به گواهی وجودی که دلش دیگر نیست ،
می زنم با همه ی واژه به طبل انکار ...
که دلم هست ... نمیرد هرگز
چقدر بی خبرم در شب میلاد ... چه حیف ...
نکند باز لب شط رفتی ...
ای دل ...
بی تو مردابم.
باز آی ...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#49 | Posted: 19 May 2014 09:04 | Edited By: anything
طناب صبـح

سلام سلام خاطره ، سر سلامت
سهممون این بود ؟ غم بی نهایت ... ؟
این همه آسمون ، زمین ، ستاره
این همه جاده که در انتظاره
شب ، شب آشوب دل و دل ، به راه
طناب صبح و نفس بی گناه
نگو که باختیم ... که تمومه بازی
نگو رسیده فصل بی نیازی
نگو که خورشید نفسی نداره
نگو که شط ما رو به یاد نداره
هوار بزن ، دیوارا جون ندارن
ادای زندونا رو در میارن
بگو ... بگو که دیگه بی قراری
بگو که دریا رو در انتظاری
بهار قلبم دیگه تو آذره
بیا که وقت پرده ی آخره
من که هنوز منتظر قایقم
به جون خاطره هنوز ...

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#50 | Posted: 19 May 2014 09:06
دیرگاهی است

ماه من !
آمدیم و قرار به رفتن شد ...
در اوج دلتنگی ،
تو بگو
با این همه غم چه کنم ... ؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamed Taghadosi | حامد تقدسى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites