تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج

صفحه  صفحه 12 از 29:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  28  29  پسین »  
#111 | Posted: 30 May 2014 12:19




ز شست عشق چو تير بلا روان کردند


ز شست عشق چو تير بلا روان کردند
نخست جان من خسته را نشان کردند

کسي که زد قدمي در ره وفاداري
بهر جفا و بهر جورش امتحان کردند

مس وجود دهي کيمياي عشق بري
بيا بگو که در اين ره که رازيان کردند

هزار جان گرامي بيک نفس دادند
اگر چه دل بربودند و قصد جان کردند

بسر نکته اوحي اليه ما يو حي
رموز عاشق و معشوق را بيان کردند

براي جلوه حسن و جمال خويش حبيب
چو ساخت آينه اي نام او جهان کردند

جمال دوست بر عارفان بود پيدا
اگر چه در نظر غافلان نهان کردند

مرا به بندگي از هر دو کون داده خلاص
ترا فريفته بند اين و آن کردند

خليل عشق مگر در دل حسين آمد
کز آتش دل او باغ و گلستان کردند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#112 | Posted: 30 May 2014 12:21 | Edited By: nazi220




عيد است و حريفان ز مي عشق خرابند


عيد است و حريفان ز مي عشق خرابند
اي دوست مپندار که سرمست شرابند

اسباب همه عيش در اين بزم مهياست
ارباب طرب خوشتر از اين بزم نيابند

چشمان غم اندوختگان جام پر از مي
دلهاي جگر سوختگان نيز کبابند

علم نظر آموختن از عشق نيارند
آنها که مقيد بقوانين کتابند

آهسته رو اي عمر گرامي که به پيشت
عشاق تو در باختن جان بشتابند

از دست دل و ديده خود اهل هوايت
گه غرقه و گه سوخته در آتش و آبند

گر تير بلا بارد و گر سنگ حوادث
مانند حسين از در تو روي نتابند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#113 | Posted: 30 May 2014 12:23




دلا بنال که ياران نازنين رفتند


دلا بنال که ياران نازنين رفتند
بغم نشين که رفيقان بيقرين رفتند

باهل دهر مياميز و گوشه اي بنشين
که همدمان وفاپيشه گزين رفتند

دل شکسته ما را بر آتش افکندند
اگر چه خود بسوي روضه برين رفتند
سهي و گل ز زمين ميدمد وليک دريغ
ز گلرخان سهي قد که در زمين رفتند

هنر مجوي که بازار فضل رايج نيست
از آن جهت که بزرگان خورده بين رفتند

عجب مدار که گر نقد دين شود کاسد
که نافذان جواهرشناس دين رفتند

بسوز بر در حرمان در انتظار حسين
که محرمان سراپرده يقين رفتند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#114 | Posted: 30 May 2014 12:28




امير قافله کوس رحيل زد اي يار


امير قافله کوس رحيل زد اي يار
چرا ز خواب بطالت نميشوي بيدار

ميان باديه تو خفته اي و از هر سو
براي غارت عمر تو قاصدان در کار

دلا نگر که رفيقان همنفس رفتند
تو منقطع ز رفيقان بوادي خونخوار

بشوق بند ز ميقات صدق احرامي
که تا شوي همه عمره ز خويش برخوردار

وقوف در عرفات شريف عرفان کن
طواف کعبه حق از سر صفا بگذار

اگر بصدر حرم ره نميتواني برد ن
ماي سعي که اندر حريم يابي يار

چرا نميکني اي دوست جان خود قربان
چو دست داد ترا عيد اکبر از ديدار

بگوي ترک سر و پاي از طريق مکش
گرت کشند بزاري و گر کشند بدار

حسين چون سفر راه کعبه در پيش است
بهيچ يار مده خاطر و بهيچ ديار

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#115 | Posted: 30 May 2014 12:32




زهي بوعده وصل تو جان ما مسرور


زهي بوعده وصل تو جان ما مسرور
بيا که چشم بد از تو هميشه بادا دور

چگونه ديده بدوزم ز منظرت که نديد
نظر نظير تو در کائنات يک منظور

کسي که طلعت حسن عذار عذرا ديد
بود هر آينه وامق به پيش او معذور

بدور باده چشاني چشم مخمورت
چگونه مستي ارباب دل بود مستور

از آن خم آر شرابي براي دفع خمار
روا بود چو تو ساقي و ما چنين مخمور

مثال کعبه و مانند بيت معمور است
خرابه دل ما چون بعشق شد معمور

چگونه کنه جمال ترا کند ادراک
اگر دو ديده ز ديدار تو نيابد نور

چو مردن از پي تو بخت پايدار آمد
ز پاي دار نترسد حسيني منصور

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#116 | Posted: 30 May 2014 12:36




ترا ز حال من زار مبتلا چه خبر


ترا ز حال من زار مبتلا چه خبر
که شاه را ز غم و درد هر گدا چه خبر

تو نازنين جهاني و ناز پرورده
ترا ز سوز درون و نياز ما چه خبر

چو دل ز مهر نگاري نهشته اي اي مه
ترا ز حالت عشاق بينوا چه خبر

ترا که نيست بغير از جفا و جور آئين
ز رسم دوستي و شيوه وفا چه خبر

اگر ترا سر ياري و دوستي باشد
ز طعن و سرزنش دشمنان ترا چه خبر

بدشمنم منما رخ از آنکه اعمي را
ز حسن و منظر و از لذت و لقا چه خبر

حسين را که بدرد و غم تو انس گرفت
چه احتياج بشادي و از دوا چه خبر

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#117 | Posted: 1 Jun 2014 08:15
چشم عاشق کش او کشت مرا بار دگر


چشم عاشق کش او کشت مرا بار دگر
گوئيا نيست بجز قصد منش کار دگر

بسته دام غم عشق بسي هست وليک
همچو من نيست در اين دام گرفتار دگر

من نيارم که کنم در رخ اغيار نظر
گر چه يارم طلبد هر نفسي يار دگر

گر بهيچم شمرد مشتري ماه خصال
نبرم رخت دل و جان بخريدار دگر

مگر از لطف دلم را بخرد ورنه چه قدر
کاسه قدر مرا بر سر بازار دگر

آه کز جان ستمکش نفسي بيش نماند
وان طبيب دل و جان همدم بيمار دگر

اي دل آزار جفاکار چه باشد که نهي
بر جراحات دلم مرهم آزار دگر

خانمان ما و سيه چشم بلاجوي مرا
که کند بي رخ تو رغبت ديدار دگر

شد چنان مست از آن نرگس خمار حسين
که خمارش نبرد باده خمار دگر

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#118 | Posted: 1 Jun 2014 08:16
اي خسرو خوبان لبت از شهد شيرين کاره تر


اي خسرو خوبان لبت از شهد شيرين کاره تر
هم ديده ناديده ز تو عياره اي عياره تر

اي نازنين با ناز اگر بيچارگانرا ميکشي
اول مرا کش چون منم از ديگران بيچاره تر

از عشق رخسار و لبت دل خونشده جان سوخته
وز سوز جان و خون دل لب خشگم و رخساره تر

جانهاي خوبان سوختي تنها نه عاشق ميکشي
اي از تو خوبان خورده خون تو از همه خونخواره تر

بر بوي تو گل در چمن صد چاک زد جامه چو من
وز روي غيرت جان من از جامه گل پاره تر

خاک رهت گشتم ولي از بيم گرد دامنت
دارم ز آب چشم خود خاک رهت همواره تر

بگداخت سنگ از آه من ليکن چسود ايماه من
کان دل که داري نيست آن از سنگ خارا خاره تر

آواره عشقت بسي هستند در عالم ولي
انصاف ده خود ديده اي هيچ از حسين آواره تر

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#119 | Posted: 1 Jun 2014 08:17
سينه خلوتخانه يار است خالي کن ز غير


سينه خلوتخانه يار است خالي کن ز غير
ره مده در کعبه بت را زانکه کعبه نيست دير

چون سليمان با وجود سلطنت درويش باش
تا ترا تلقين کند روح القدس اسرار طير

درد و سوز عشق حاصل کن که بي اين پر و بال
طاير جانت نيارد کرد سوي دوست سير

رشته جان را کشم وز هر مژه سوزن کنم
ديده از غيرت بدوزم تا نبيند روي غير

زاهدان را روضه رضوان و ما را کوي دوست
من رضا دادم حسين اين صلح را والصلح خير

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#120 | Posted: 1 Jun 2014 08:19
اگر طريقه آن دلرباست عشوه و ناز


اگر طريقه آن دلرباست عشوه و ناز
وظيفه من آشفته نيست غير نياز

منم چو شمع و غم عشق دوست چون آتش
مرا نصيبه از آن آتش است سوز و گداز

گهي ز فکر دهانش مراست عيشي تنگ
گه از هواي قد او مراست عمر دراز

دلا چو ديده بدوزي ز ديد هر دو جهان
چو شاهباز کني ديده بر رخ شه باز

کسي که سر حقيقت شناخت ميداند
که در طريقت عشاق عشق نيست مجاز

نياز و درد بود زخت عاشق صادق
نميخرند ببازار عشق زهد و نماز

قمارخانه رندان پاکباز اينجاست
بيا و نقد دو عالم بضربه اي در باز

حجاب خويش توئي چون بترک خود پوئي
درون خلوت خاصت کنند محرم راز

حسين بندگي دوست کار عشاق است
ز بندگيست که عاشق کشد ز دلبر ناز

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 12 از 29:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  28  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites