تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج

صفحه  صفحه 14 از 29:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  28  29  پسین »  
#131 | Posted: 2 Jun 2014 15:34




سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده بگوش


سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده بگوش
اگر تو طالب ياري بجان و دل بخروش

مگوي راز بهر کس چو ديک منمائي
دهان بسته برآور چو خم صهبا جوش

بخواب ديده که از دوست گشته اي مهجو
ر بمال چشم که چشم است مرترا روپوش

خوش آندمي که ز خواب گران چو برخيزي
نگار خويش تو بيني گرفته در آغوش

بيار ساقي گلرخ شراب دوشينه
که باز مست بدوشم کشيد چون شب دوش

عقله گشت مرا عقل ساقيا برخيز
عقال عقل بدران بداروي بيهوش

از آن شراب بياور که روح قدسي را
نسيم جرعه آن ميکند چو من مدهوش

بيا حريف خرابات عشق و زين ساقي
بجز شراب خدائي خويشتن مفروش

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#132 | Posted: 2 Jun 2014 15:44




شوريده کرد حالم لعل شکر نثارش


شوريده کرد حالم لعل شکر نثارش
آشفته ساخت کارم زلفين بيقرارش

ما را ز عشق رويش آن آتشي ست در دل
کآفاق را بيکدم سوزد يکي شرارش

از يار اگر چه دوريم شاديم از آنکه باري
بر سينه داغ حسرت داريم يادگارش

از روي اهل همت بالله که شرم دارم
هنگام وصل جانان گر جان کنم نثارش

با من چگونه ورزد ياري و مهرباني
ياري که نيست هرگز در ملک حسن يارش

آن سرو لاله عارض از ديده رفت و دارم
چون لاله داغ بر دل دور از گل عذارش

من دسته گل خود دادم ز دست ليکن
در پاي جان من ماند آسيب زخم خارش

گلزار کامراني بي گل چو نيست خرم
جان را چه حاصل اي دل از باغ نوبهارش

چشم حسين دارد شکل خيال قدش
جوئي ست پر ز آب و سرويست در کنارش

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#133 | Posted: 2 Jun 2014 15:53




دوست در خانه و ما را خبري نيست دريغ


دوست در خانه و ما را خبري نيست دريغ
طالع دلشدگان را اثري نيست دريغ

بر همه تافته مهر رخ منظور وليک
بهر نظاره کسي را نظري نيست دريغ

همه آفاق پر از پرتو خورشيد و هنوز شب
اميد دلم را سحري نيست دريغ

خواستم سر نهم و عذر قدومش خواهم
لايق خاک قدمهاش سري نيست دريغ

بنده بس معتقد و خادم و دولتخواهست
اين قدر هست که او را هنري نيست دريغ

طوطي طبع من از شکر تو شيرين کام
کز مقالات تو او را شکري نيست دريغ

مي پرد سوي تو از شوق دل و جان حسين
ليک بر بازوي او بال و پري نيست دريغ

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#134 | Posted: 2 Jun 2014 16:05




عيد است و موسم گل و هنگام طرف باغ


عيد است و موسم گل و هنگام طرف باغ
ليکن مراست در دل غمگين چو لاله داغ

ساقي اهل عشق فروغي ز باده کو
تا لحظه اي ز هستي خويشم دهد فراغ

با عقل سوي دوست کسي ره نميبرد
خورشيد را بشب نتوان يافت با چراغ

از کوي دوست ميرسي اي باد مشگبوي
کز رهگذار تست مرا عنبرين دماغ

در ناله است بلبل و نرگس گشاده چشم
تا کي خرامي اي گل سيراب سوي باغ

دل بي تو سوخت چاره کارش ز کار تست
حاکم توئي و نيست بر اين خسته جز بلاغ

شعرت غذاي طوطي روح است اي حسين
بشناس قدر طعمه طوطي مده بزاغ

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#135 | Posted: 2 Jun 2014 16:12 | Edited By: nazi220




اي ناوک بلاي ترا سينه ها هدف


اي ناوک بلاي ترا سينه ها هدف
در يتيم عشق ترا جان ما صدف

در راه اشتياق تو اي کعبه مراد
هر دم هزار قافله دل شده تلف

عالم پر از تجلي حسن و تو وانگهي
چندين هزار عاشق جوينده هر طرف

از شوق رو به پيش تو قربان کنند جان
عشاق گرد کعبه کويت کشيده صف

من آستين ز هر دو جهان برفشانده ام
تا آستان عشق ترا کرده ام کنف

در خلوتي که جلوه گه چون تو يوسفي ست
دوشيزگان عالم غيبي بريده کف

اي دل حجاب تن مطلب زانکه هست حيف
درياي پر ز گوهر و محبوب زير کف

گر داغ بندگي تو اي شه برم بخاک
بس باشدم بروز قيامت همين شرف

از مير و شحنه باک ندارد کسيکه کرد
همچون حسين بندگي خواجه نجف

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#136 | Posted: 2 Jun 2014 16:17




تافت بر جان و دلم انوار عشق


تافت بر جان و دلم انوار عشق
اي هزاران جان و دل ايثار عشق

بر ميان جان خود بستيم باز
از پي ترسائي زنار عشق

گر بديدي روي او مؤمن شدي
کافري کو ميکند انکار عشق

کرده مست از دردي دردي مرا
در خرابات غمش خمار عشق

ياري جانان کسي بايد که او
دشمن جان خود است و يار عشق

گشت محروم از سعادت آنکه نيست
در حريمش محرم اسرار عشق

چون ز گيتي بار محنت ميکشي
ميکش اي بيچاره باري بار عشق

خاک پاي دوست را در ديده کش
تا تواني ديدن ديدار عشق

از جمال يار خود يابي شفا
گر شوي مانند من بيمار عشق

عندليب از عشق چون شد يار گل
شد ببوي عشق او گلزار عشق

اي حسين از دوست نصرت ميطلب
تا شوي چون يار برخوردار عشق

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#137 | Posted: 2 Jun 2014 16:20




ميبرد قد تو از سرو خرامان رونق


ميبرد قد تو از سرو خرامان رونق
پيش روي تو ندارد مه تابان رونق

از مي لعل تو يابد دل غمديده نشاط
وز گل روي تو دارد چمن جان رونق

گل بعهد تو نيارد شدن از پرده برون
زانکه او را نبود پيش تو چندان رونق

رونق جمله جهان گر چه زمان جويا شد
نيست بي روي تو در مجمع خوبان رونق

چه شود مجلس ارباب نظر گر يکشب
گيرد از روي تو اي شمع شبستان رونق

عالم از نور مه و مهر چه رونق گيرد
گيرد از نور رخت ديده من آن رونق

حسن اشعار حسين از صفت تست آري
دارد از نعت نبي گفته حسان رونق

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#138 | Posted: 2 Jun 2014 16:22




عزيزان وفاپيشه مبارکباد اين منزل


عزيزان وفاپيشه مبارکباد اين منزل
که ميافزايد از نورش صفاي جان اهل دل

بمعني کعبه جانهاست اين منزلگه عالي
براي طوفش از هر سو ببسته قدسيان محمل

ز خاکپاي اين درگه طلب کن دولت اي عاشق
که هست اين آيت رحمت شده بر خاکيان نازل

دلا بيدار شو يکدم که جان عزم سفر دارد
چه جاي خواب اين مسکن که همراهست مستعجل

وداع عمر نزديک و تو خود دوري نه اي آگه
رفيقان بار بستند و تو خود بنشسته اي غافل

ترا اين خويشتن بيني سبل شد ديده دل را
اگر ديدار ميخواهي ز ديد خويشتن بگسل

مرا در پيش دلداران بود جان باختن آسان
وليکن زيستن يکدم بود بي دوستان مشکل

حسين از يار چون دوري چه عيش از عمر ميجوئي
چو رفت آن حاصل عمرت چسود از عمر بيحاصل

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#139 | Posted: 2 Jun 2014 16:24




اي غمزه ات کشيده خدنگي بکين دل


اي غمزه ات کشيده خدنگي بکين دل
ترک کمانکش تو گرفته کمين دل

ز کشت عمر خويش ندانم چه بر خورد آن
کو نکاشت تخم غمت در زمين دل

مقبول حضرتست چنان مقبلي که او
داغ غلامي تو نهد بر جبين دل

جان باختن بروي تو اي دوست کيش ماست
قربان شدن به تيغ هواي تو دين دل

من فارغم ز روضه رضوان از آنکه هست
خاک در سراي تو خلد برين دل

آيد بحشر خاتم دولت بدست من
چون باشدم ز مهر تو مهر نگين دل

آندم که دل بناز ز اسرار دم زند
گر هست جبرئيل نباشد امين دل

آيينه جمال خدائي و در رخت
جز حق نديده ديده ديدار بين دل

همچون حسين عقل طريق جنون گرفت
تا عشق دوست کرد مرا همنشين دل

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#140 | Posted: 3 Jun 2014 16:35
ز حد گذشت فراق تو اي فرشته خصال


ز حد گذشت فراق تو اي فرشته خصال
بيا و تشنه دلان را بده زلال وصال

ز من بريدي و رفتي وليک پيوسته
خيال روي تو ميگرددم بگرد خيال

اگر نه از سر کوي تو ميکند گذري
چرا حيات دهد مرده را نسيم شمال

فناي خويش همي خواهم از خدا که مرا
ز عمر باقي خود هست بي رخ تو خلال

ز بار غم الف قدم ار چو دال شود
گر از تو روي به پيچم بود ز عين ضلال

چگونه شيفته ماه عارضت نشوم
که نيست در همه عالم ترا نظير و مثال

من از تو چشم مودت نمي توانم داشت
که هست از تو اميد وفا خيال محال

مباد ماه عذار ترا خسوف و محاق
مباد مهر جمال ترا کسوف و زوال

در آرزوي وصالت حسين دلخسته
ز مويه گشت چو موي و ز ناله گشت چو نال

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 14 از 29:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  28  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites