تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج

صفحه  صفحه 18 از 29:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  28  29  پسین »  
#171 | Posted: 8 Jun 2014 00:02




تا بسوداي تو از راه دراز آمده ايم


تا بسوداي تو از راه دراز آمده ايم
ناز ميکن که بصد گونه نياز آمده ايم

نازنيني تو اگر ناز کني ميرسدت
ما گدايان بنياز از پي ناز آمده ايم

از غمت سوخته و طالب درمان نشده
با تو در ساخته و از همه باز آمده ايم

سينه پرداخته از غير ز غيرت آنگاه
در حريم حرمت محرم راز آمده ايم

گر بيابيم طواف حرم کعبه رواست
کز سر صدق و صفا سوي حجاز آمده ايم

از تو شاهي و ز ما بندگي درگاهت
بهر حاجت بدر بنده نواز آمده ايم

طاق ابروي تو طاق است بخوبي زانرو
تا در آن طاق چو زاهد بنماز آمده ايم

باز کن پرده ز رخ زانکه در خانه دل
کرده بر غير تو اي دوست فراز آمده ايم

رشته شمع دل از آتش عشقت چو حسين
سالها سوخته با سوز و گداز آمده ايم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#172 | Posted: 8 Jun 2014 00:05




ما اي صنم هواي تو از سر گرفته ايم


ما اي صنم هواي تو از سر گرفته ايم
چون شمع ز آتش دل خود در گرفته ايم

دل برگرفته ايم ز هستي خويشتن
زان پس هواي همچو تو دلبر گرفته ايم

بهر غذاي طوطي طبع سخن گذار
از پسته تو طعمه شکر گرفته ايم

تا گوشوار گوش دل و جان خود کنيم
از لعل دلپذير تو گوهر گرفته ايم

با عاقلان گذاشته آئين عقل را با
عاشقان طريقه ديگر گرفته ايم

درس جنون بمدرسه عشق کرده گوش
زنجير آن دو زلف معنبر گرفته ايم

تا چشم نيم مست تو خمار عشق شد
ما دمبدم صراحي و ساغر گرفته ايم

هردم ببوي آن لب ميگون بمصطبه
جام لبالب از مي احمر گرفته ايم

دانسته ايم ما که سهي سرو را برست
چون قد دلفريب تو در برگرفته ايم

منصوروار دل ز بر خود بريده ايم
تا چون حسين عشق تو از سر گرفته ايم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#173 | Posted: 8 Jun 2014 00:06




من که بر جان و دل از درد تو داغي دارم


من که بر جان و دل از درد تو داغي دارم
با سر کوي تو از روضه فراغي دارم

از خيال قد چون سرو و رخ گل رنگت
راستي در نظر آراسته باغي دارم

چون تو در انجمن آئي مه تابان چکنم
پيش خورشيد چه پرواي چراغي دارم

حال دل بي تو خرابست تو داني ز دلم
من رسولم بخدا رسم بلاغي دارم

من بفرياد رقيب از سر کويت نروم
شاهبازم چه غم از بانگ کلاغي دارم

من که بر روي تو از طره ات آشفته ترم
نيست عيبي اگر آشفته دماغي دارم

يادگارم ز تو اين است که من همچو حسين
بر دل از آتش سوداي تو داغي دارم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#174 | Posted: 8 Jun 2014 00:08




شکيبم از رخ جانان نمي شود چکنم


شکيبم از رخ جانان نمي شود چکنم
جدا شدن ز تو اي جان نمي شود چکنم

شراب اشک و کباب جگر مهيا شد
ولي خيال تو مهمان نمي شود چکنم

هزار جهد نمودم که راز نگشايم
ز دست ديده گريان نمي شود چکنم

بر آن شدم که دگر آه آتشين نزنم
ز سوز سينه بريان نمي شود چکنم

ميسرم نشود سر عشق پوشيدن
فروغ مهر چو پنهان نمي شود چکنم

بصد نياز دهم جان براي عشوه و ناز
چو اين معامله آسان نمي شود چکنم

دواي درد دل خود ز من مجوي حسين
علاج عشق بدرمان نمي شود چکنم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#175 | Posted: 8 Jun 2014 00:09




ما بار تن ز کوي وصال تو مي بريم


ما بار تن ز کوي وصال تو مي بريم
وز بهر توشه عشق جمال تو ميبريم

تا دوست را ز دوست بود يادگارئي
دل با تو ميدهيم و خيال تو ميبريم

دلهاي ما بدام بلا ميشود اسير
هردم که نام دانه خال تو ميبريم

چون مصريان بضاعت ما تنگ شکر است
زيرا که نکته اي ز مقال تو ميبريم

مانند خضر چاشني چشمه حيات
از لفظ همچو آب زلال تو ميبريم

ننگ وجود خويشتن از روي مسکنت
از خاک آستان جلال تو ميبريم

جانا حسين هست مقيم درت وليک
بار بدن ز بيم ملال تو مي بريم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#176 | Posted: 8 Jun 2014 00:13




نبودم يکنفس طاقت که چشم از يار بربندم


نبودم يکنفس طاقت که چشم از يار بربندم
کنون در خواب اگر بينم خيال دوست خورسندم

بجانت اي دلارامم که تا غايب شدم از تو
بدل مشتاق ديدارم بجانت آرزومندم

شدم صيد و همي گفتم که بر بندي بفتراکم
بناگه از جدائيها جدا شد بند از بندم

اگر خاک وجود من برد باد فنا هرگز
بگرد دامنت گردي نشستن نيز نپسندم

در ايام فراق تو ز غيرت دوختم ديده
نپنداري که دور از تو نظر بر غيرت افکندم

بخاک پاي تو جانا که کحل چشم خود سازم
اگر باد آورد گردي ز خوارزم و سمرقندم

چو من ديوانه عشقم نخواهد داشتن سودي
اگر حاکم نهد بندم وگر عاقل دهد پندم

مرا گفتي حسين از من که دل برکندي و رفتي
نکندم دل ز تو جانا وليکن جان بسي کندم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#177 | Posted: 8 Jun 2014 00:16




ياري که ز جان دوسترش داشته بودم


ياري که ز جان دوسترش داشته بودم
وندر دل و جان تخم غمش کاشته بودم

وز بندگي آن شه خوبان زمانه
صد رايت اقبال برافراشته بودم

از بهر شرف خاک قدمهاش چو سرمه
در چشم جهان بين خود انباشته بودم

دامن ز جهان و بر دامان هوايش
از دست دل غمزده نگذاشته بودم

پنداشته بودم که شود مونس جانم
اکنون نه چنانست که پنداشته بودم

انگاشته بودم که شوم محرم رازش
بودست خطا آنچه من انگاشته بودم

بگذاشت مرا همچو حسين و بدلش هم
نگذاشت که آشفته دلي داشته بودم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#178 | Posted: 8 Jun 2014 00:18




ما جگرسوختگان با غم دلدار خوشيم


ما جگرسوختگان با غم دلدار خوشيم
سينه مجروح ولي با الم يار خوشيم

اي حکيم از پي آزادي ما رنجه مشو
زانکه در داغ غم عشق گرفتار خوشيم

در علاج دل بيچاره ما رنج مبر
که چو چشم خوش او خسته و بيمار خوشيم

ما که سودا زدگان سر بازار غميم
سود و سرمايه اگر رفت ببازار خوشيم

ديگران گر بتماشاي جمال تو خوشند
ما شب و روز بيک وعده ديدار خوشيم

آتش افروز و بغم سوز و بزخمي بنواز
که جگر خسته و دل سوخته و زار خوشيم

عندليبان دل آشفته گلزار توئيم
باميد گل اگر زخم زند خار خوشيم

کي ز آزار تو بيزار شود جان حسين
زخم چون از تو رسد با همه آزار خوشيم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#179 | Posted: 8 Jun 2014 00:20




گر برود هزار جان با غم عشق او خوشم


گر برود هزار جان با غم عشق او خوشم
من که بعشق زنده ام منت جان چرا کشم

خضر ز آب زندگي خوش نزيد چنانکه من
از هوس جمال او زنده در آب و آتشم

من که ز عشق مردنم هر نفس آرزو بود
بهر لقاي جاودان آب حيات مي چشم

سر نطع نيستي پاي نياز اگر نهم
روح قدس بيفکند بر سر سدره مفرشم

باده عشق ميبرد درد سر خمار عقل
ساقي عاشقان بده زان مي ناب بيغشم

شش جهة است چون قفس جاي در او نمي کنم
طاير لامکانيم من نه اسير اين ششم

آتش اشتياق تو سوخت دل حسين را
شمع صفت وليک من با همه سوز دلخوشم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#180 | Posted: 8 Jun 2014 00:21




سرگشته در اين باديه تا چند بپوئيم


سرگشته در اين باديه تا چند بپوئيم
اي کعبه مقصود ترا از که بجوئيم

ما شيفته باد صبائيم شب و روز
باشد که نسيمي ز رياض تو ببوئيم

گر در حرمت محرم اسرار نباشيم
باري نه بس است اين که گداي سر کوئيم

در دين وفا سجده ما نيست نمازي
تا چهره بخون دل آشفته نشوئيم

بر هستي ما سنگ فنائي بزن اي عشق
چون غرقه بحريم چه محتاج سبوئيم

رقص و طرب ما همه از زخم تو باشد
کاندر خم چوگان رضاي تو چو گوئيم

ما همچو حسين از غمت آشفته سرشتيم
معذور همي دار گر آشفته بگوئيم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 18 از 29:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  28  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites