تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج

صفحه  صفحه 2 از 29:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  25  26  27  28  29  پسین »  
#11 | Posted: 17 May 2014 20:49 | Edited By: nazi220




دلا تا کي پزي سودا درون گنبد خضرا


دلا تا کي پزي سودا درون گنبد خضرا
قدم بر فرق فرقد نه بهل بازيچه دنيا
از اين سوداي بيحاصل نخواهي يافتن سودي
مده سرمايه دولت ز دست خويشتن عمدا
براي وعده فردا مباش امروز در زحمت
اگر ديدار ميخواهي دمي از ديد خود فردآ
حجاب طلعت جانان توئي تست اي نادان
حجاب از پيش برخيزد چو تو از خود شوي يکتا
جهان پر دلبر زيباست کو يک عاشق صادق
فلک پر کوکب رخشاست کو يک ديده بينا
زهي حسرت که اي عاشق بصورت دوري از معني
زهي حيرت که اي تشنه بکف محجوبي از دريا
حجاب از پيش دور افکن اگر ديدار ميجوئي
صدف بشکاف تا يابي نشان لؤلؤ لالا
دهان بر بسته دل پر خون چو غنچه تا بکي باشي
بخنده از پس پرده برون آ اي گل رعنا
مرا از تو شگفت آيد که اندر بحر بي پايان
تو بيني زورق و هرگز نبيني موج دريا را
عجب چشمي است چشم تو که چندين ذره در عالم
تو بيني و نمي بيني رخ ماه جهان آرا
تو اين کشتي هستي را ببحر نيستي افکن
که ملاح بقا گويد که بسم الله مجزيها
ز ميدان جهان و جان براق عشق بيرون ران
که تا روح القدس گويد که سبحان الذي اسري
نشان سطوت وحدت چو در عين فنا بيني
مقام قرب او ادني شناسي پايه ادني
ز جسم و جان ترا نعلين و تو در وادي اقدس
چو موسي بگذر از نعلين و رو در وادي نجوي
اگر ملک قدم خواهي قدم بيرون نه از هستي
برآ بر کوه قاف اول اگر ميبايدت عنقا
باحسان گر وجود خود بسازي بذل عشق او
برو در حق تو زايد حديث احسن الحسني
اگر سرمايه وصلش بدست آوردنت بايد
بسوزان هر دو عالم را بسوز آن آتش سودا
چو تو از خود برون آئي درآئي در حريم جان
گر از گلخن برون آئي روي در گلشن اعلا
چو شهبازي و شهبازت همي خواند بسوي شه
نمي پري و در پري چو زاغان جانب صحرا
دو سه روزي چو شهبازان ببند از غير شه ديده
که تا چون چشم بگشائي به بيني شاه خوش سيما
اگر ديدار ننمايد بمشتاقان خود فردا
چه نفع از روضه رضوان چسود از سايه طوبي
بياد او بود دوزخ مرا خوشتر ز صد جن
ت ولي دور از جمال او چو دوزخ جنت الماوي
چو با دلدار بنشيني چه دير آن خانه چه کعبه
چو با خورشيد همراهي چه جا بلقا چه جا بلسا
نظر امروز پيدا کن اگر فردا لقا خواهي
که اينجا هر که هست اعمي بود در آخرت اعمي
نخستين ديده کن روشن بنور سينه صافي
که تا بيني کليم آسا شناسي قدس در سينا
بنور عشق چون روشن شود چشم جهان بينت
نه بيني جز يکي شاهد بزير پرده سما
مسمي جز يکي نبود اگر اسما است بي غايت
چنين بايد که بشناسي رموز علم الاسمأ
نظر بر نور اگر داري تعدد را فنا يابي
اگر چه بر فلک باشد هزاران کوکب رخشا
همان آبي که در دريا هزاران قطره دريا شد
چو آيد جانب دريا شود آن جمله ناپيدا
تو مرآت صنايع را بچشم عارفان بنگر
که در چشم خدابينت نمايد هر يکي زيبا
اگر چشمت خلل دارد قلاويزي بدست آور
که بي همراه اين ره را نشايد رفت بر عميا
بلاي راه بسيار است بي لا رفتن امکان نيست
که رهبر چون ز لا نبود نيابي ره سوي الا
قلاووزي چو لا هرگز کجا يابي که در پيشت
کمر بسته است خدمت را و کرده از سر خود پا
پي معراج الاالله ز شکل لا بود سلم
تو بي ياري اين سلم سلامت کي روي بالا
نداده داد لا هرگز ز دينت کي خبر باشد
که دين گنجي است بي پايان و لا چون شکل اژدرها
خس و خاشاک هستي را بروب از صحن قصر دل
که از بهر چنين رفتن چو جاروبي است شکل لا
ره پر غول در پيش و تراني چشم و ني رهبر
اگر بر هم نهي ديده نه سر يابي و ني کالا
تو غافل خفته در ره بياباني چنين هايل
نخواهد شد بدين رفتن ميسر قطع ره قطعا
به بيداري و هشياري توان پي برد اين ره را
دمي بيدار شو مستان ز مستان هوا صهبا
مده دامان همت را بدست آرزو يکدم
که در عقبي شوي والي بيمن همت والا
طريق عشق را اي دل چو همت راهبر گردد
روي زين عالم سفلي بسوي ذروه اعلا
براق برق رفتار است همت در طريق حق
چو او در زير ران آيد بمعراج آي از بطحا
کسي کز همت عالي طراز آستين سازد
کشد دامان عزت را بدين نه طارم مينا
اگر از آتش عشقش چراغ همت افروزي
به بيني نور رباني ميان ليله ظلما
هماي همت ار سايه دمي بر فرقت اندازد
کشنداز بهر سلطاني هر دو عالمت طغرا
ترا از پشته همت پديد آيد همه دولت
چنان کز پهلوي آدم پديدار آمده حوا
بفقر و نامرادي سازگر شور غمش داري
که دارد نيش با نوش و برآيد خار با خرما
صبوري ورز اگر خواهي که کام دل بدست آري
سرانجام همه کارت بود از صبر پابرجا
دمد شوره ز خاک آنگه برآيد لاله و سنبل
رسد غوره ز تاک آنگه پديد آيد مي حمرا
اگر در راه درد او بود روي تو زرد اولي
که بر خوان شهنشاهي مزعفر به بود حلوا
نياز از ناز به سازد در اين ره کاسب جنگي را
بود بر گستوان بهتر بروز جنگ از هرا
خداوندا بده کامي مرا از ذوق درويشي
که از روي زبان داني زبون آمد دل دردا
دلم بخش و زبان بستان که از بهر دو سه حرفي
اسير هر قفس گشته است دايم طوطي گويا
خداوندا بجان آمد دلم از درد بي دردي
شفاي خويش از قانون طلب بر بوعلي سينا
دلم تا شد اشارت دان درد تو نمي جويد
مداواي دلم جانا بدرد خويشتن فرما
حسين اندر بيابان حوادث گشت سرگشته
بلطف خويشتن او را بسوي خود رهي فرما

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#12 | Posted: 19 May 2014 15:23




ز درد جور آن دلبر مکن اي دل شکايتها


ز درد جور آن دلبر مکن اي دل شکايتها
که دردش عين درمانست و جور او عنايتها

کليم درگه اوئي گليم فقر در برکش
ز فرعوني چه ميجوئي سرير ملک و رايتها

خليل عشق جاناني درآ در آتش سوزان
نه نمرودي که تا باشي شهنشاه ولايتها

چه راحتهاست پنهاني جراحتهاي جانان
را دريغا تو نميداني جفاها را ز راحتها

اگر چه ناز معشوقي کشد تيغ و کشد عاشق
بهر دم ميکند لطفي به پنهاني حمايتها

بيا وز عشق موئي را ز من بشنو بگوش جان
حديث ليلي و مجنون نشانست و حکايتها

منم مجنون آن ليلي که صد ليلي است مجنونش
بيا در چشم من بنگر ز عشق اوست آيتها

سرشکم لعل و رويم زر شد از تأثير عشق او
بلي بر عشق آسانست از اينگونه کفايتها

بسوز دل چه ميسازي عجب نبود حسين الحق
اگر در جان اهل دل کند آهت سرايتها

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#13 | Posted: 19 May 2014 15:26




اي صفات کبريايت برتر از ادراک ما


اي صفات کبريايت برتر از ادراک ما
قاصر از کنه کمالت فکرت و ادراک ما

ما چو خاشاکيم در درياي هستي روي پوش
موج وحدت کي بساحل افکند خاشاک ما

ما بجولانگاه وحدت غير شه را ننگريم
گر دو عالم را به بندد بخت بر فتراک ما

از وفاداري چو خاک پاي اهل دل شديم
قبله اهل وفا شد تا قيامت خاک ما

درد راحت بخش خود بر ما حوالت کن که نيست
جز بدردت شادي جان و دل غمناک ما

جز بسوز شمع ديدارت نميسازد بلي
همچو پروانه دل آشفته بيباک ما

از جراحتها چه راحتها است ما را ايکه هست
نيش تو نوش حسين و زهر تو ترياک ما

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#14 | Posted: 19 May 2014 15:35




شه من بدرد عشقت بنواز جان ما را


شه من بدرد عشقت بنواز جان ما را
که دلم ز درد يابد همه راحت و دوا را

چو جمال خود نمائي نظرم بخويش نبود
چو مه تمام بينم چه نظر کنم سها را

بکمال عشقبازان نرسند خودپرستان
بحريم پادشاهي چه محل بود گدا را

ز خودي برآي آنگه ار ني بگوي اي دل
که تو تا توئي نبيني سبحات کبريا را

اگر اي کليم داري خبري ز ذوق نازش
ز کلام لن تراني تو نظاره کن لقا را

ظلمات هستي خود تو بصدق در سفر کن
چو خضر اگر بجوئي سر چشمه بقا را

چو بدوست انس يابي دل خود ز انس برکن
مشناس هيچکس را چو شناختي خدا را

بحسين خسته هر دم چو مسيح جان ببخشد
سحري ز کوي جانان چو گذر بود صبا را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#15 | Posted: 19 May 2014 15:43




گشت مسلم ز عشق ملک معاني مرا


گشت مسلم ز عشق ملک معاني مرا
شهره آفاق کرد عشق نهاني مرا

از مدد شاه عشق ملک بقا يافتم
کي بفريبد کنون ملکت خاني مرا

غرقه دريا شدم لاجرم از بهر آب
هيچ نبايد کشيد رنج اواني مرا

درد و جراحات عشق کم مکن از جان من
اي که بهنگام درد راحت جاني مرا

از که بود عزتم گر تو ذليلم کني
کيست که خواند بخويش گر تو براني مرا

از کرم ديگران رنج روانم رسيد
با همه فقر و الم گنج رواني مرا

خلوت خاص حقي قصر شه مطلقي
اي دل اهل صفا قبله از آني مرا

نيست مرا حاصلي بي تو ز جان و جهان
اي که بلطف و کرم جان و جهاني مرا

آنچه بدانم توئي قبله جانم توئي
نيست بجز سوي تو دل نگراني مرا

از غمت ايماه من پير شدم چون حسين
آه که آمد بشب روز جواني مرا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#16 | Posted: 19 May 2014 15:48 | Edited By: nazi220




چون تو جان مني اي جان چکنم جان و جهان را


چون تو جان مني اي جان چکنم جان و جهان را
چو منم زنده بعشقت چه کشم منت جان را

چو رسد از تو جراحت بود آن منت و راحت
بدو صد لابه از آن رو طلبم زخم سنان را

چو حديث تو نگويم صفت عشق نجويم
چو ره عشق بپويم چه کنم پاي دوان را

چو ز عشق تو خرابم بجناب تو شتابم
چو نشان تو نيابم بهلم نام و نشان را

چو شدم سوي تو بينا کنم از خويش تب را
چو شدم غرقه دريا چه کنم قعر و کران را

هله اي عاشق صادق بگسل بند علايق
چو نهي روي بخالق منگر خلق جهان را

دل ز انديشه جدا جو گذر از خويش و خداجو
تو در اقليم فنا جو همگي امن و امان را

دلت از فيض نهاني نشود لوح معاني
چو حسين ار نگذاري روش نطق زبان را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#17 | Posted: 19 May 2014 15:53




دلا اگر نفسي ميزني بصدق و صفا


دلا اگر نفسي ميزني بصدق و صفا
بجان بکوش که باشي غلام اهل وفا

بهر قبيله چه گردي اگر تو مجنوني
بيا و قبله گزين از قبيله ليلا

چو تشنه لب به بيابان هلاک خواهي شد
غنيمتي شمر اي دوست صحبت دريا

اگر تو لذت ناز حبيب ميداني
شفا ز رنج بجوي و ز درد خواه دوا

اگر ستم رسد از دوست هم بدوست
گريز کجا رود بجهان وامق از در عذرا

مجوي جانب جانان ز عقل راهبري
که عشق دوست بود سوي دوست راهنما

ميان شب بچراغ آفتاب نتوان جست
که آفتاب هم از نور خود شود پيدا

بپاي مورچه نتوان بکوه قاف رسيد
برو تو تعبيه کن خويش در پر عنقا

طريق عقل رها کن بعشق ساز حسين
اگر تو عاشق عشقي و عشق را جويا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#18 | Posted: 19 May 2014 15:55




زندگاني بي رخ دلبر نميبايد مرا


زندگاني بي رخ دلبر نميبايد
مرا دوست ميبايد کسي ديگر نميبايد مرا

چون برفت از پيش من آن ماه تابان بعد از اين
تابش ماه و شعاع خور نميبايد مرا

خلق ميخواهند حور و روضه رضوان ولي
جز وصال آن پري پيکر نميبايد مرا

گر به بينم قد او هرگز بطوبي ننگرم
ور بيابم لعل او کوثر نميبايد مرا

چون معطر شد مشامم از نسيم موي او
بوي مشک و نکهت عنبر نميبايد مرا

چون منور گشت رويم از فروغ روي او
پرتو مهر و مه انور نميبايد مرا

يارب آن دولت دهد دستم که گويد آنصنم
جز حسين خسته ابتر نميبايد مرا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#19 | Posted: 19 May 2014 15:58




دواي درد دل خسته ام بکن يارا


دواي درد دل خسته ام بکن يارا
بيا که نيست مرا بي تو زيستن يارا

ز جستجوي تو يارا روان همي سازم
ز چشمه هاي دو ديده هزار دريا را

جماعتي که بکوي تو راه مييابند
کجا کنند تمنا بهشت اعلا را

برد خيال تو از ره هزار زاهد را
کند جمال تو شيدا هزار دانا را

چنان ز هوش برفتم ز عشق بالايت
که باز مي نشناسم نشيب و بالا را

همان زمان که بروي تو ديده بگشادم
بروي غير تو بستم در سويدا را

کمال حسن ترا زان نميرسد نقصان
که ساعتي بنوازي حسين شيدا را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#20 | Posted: 19 May 2014 16:06




اي سوخته ز آتش عشقت جگر مرا


اي سوخته ز آتش عشقت جگر
مرا وي برده درد عشق تو از خود بدر مرا

عشق تو چون قضاي ازل خواهدم بکشت
معلوم شد ز عالم غيب اين قدر مرا

عمرم گذشت و از تو خبر هم نيافتم
يا آنکه نيست در طلب از خود خبر مرا

لب خشگم از هواي تو اي جان و ديده تر
خود نيست در جهان بجز از خشک و تر مرا

روزيکه لشگر غم تو دل بتاختن
نبود بغير عشق پناه دگر مرا

گر صد هزار ناوک محنت ز دست دوست
غير از دل شکسته نباشد سپر مرا

ديوانه ام مرا ز نصيحت چه فايده
ناصح مده ز بهر خدا دردسر مرا

شيريني و حلاوت شعرم غريب نيست
کز شکر لعل تست دهن پر شکر مرا

آه حسين در دلت اي جان اثر نکرد
با آنکه سوخت آتش آه سحر مرا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 2 از 29:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  25  26  27  28  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites