تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج

صفحه  صفحه 26 از 29:  « پیشین  1  ...  25  26  27  28  29  پسین »  
#251 | Posted: 4 Jul 2014 15:02




اگر شبي ز جمالت نقاب بگشائي


اگر شبي ز جمالت نقاب بگشائي
بچهره خلوت عشاق را بيارائي

ز عيد رسمي مردم چه حاصل است مرا
خجسته عيد من آندم که روي بگشائي

اگر کشش نکند جذبه عنايت تو
چه سود کوشش آشفتگان شيدائي

برفت تا تو برفتي فروغ صحبت ما
بيا بيا که تو خورشيد مجلس آرائي

چه طرفه اي تو که يکدم شکيب نيست مرا
که را ز جان گرامي بود شکيبائي

ز چشم مردم صورت پرست پنهاني
وليک در نظر اهل دل هويدائي

دلا براي تماشا بهر طرف منگر
نگر بخويش که تو جان هر تماشائي

تو قطره اي که جدا گشته اي ز جوشش بحر
درآ ببحر که گه موج و گاه دريائي

چو نور چشم حسيني چگونه نشناسد
بهر لباس که اي نازنين برون آئي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#252 | Posted: 4 Jul 2014 15:04




تو که شاه ملک حسني و سرير و جاه داري


تو که شاه ملک حسني و سرير و جاه داري
دل همچو من گدائي عجب ار نگاه داري

ز توام اميد رحمت بکدام روي باشد
که نه غم از آب ديده نه خبر ز آه داري

ز ميان ماهرويان رسدت بحسن دعوي
که چو آفتاب روشن ز دو رخ گواه داري

مپسند در دل من همه خار حسرت اي گل
تو مرا بهل در آنجا که نه جايگاه داري

در خلوت درون را چو بروي غير بستم
پس از آن چنانکه خواهي تو بيا که راه داري

خبري ز پير کنعان چه شود اگر بپرسي
که تو يوسف زماني کمر و کلاه داري

بحديث سر رندي حسين رو مگردان
بکمال آشنائي که بسر شاه داري

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#253 | Posted: 4 Jul 2014 15:06




شبي از روي دلداري اگر ديدار بنمائي


شبي از روي دلداري اگر ديدار بنمائي
چو خورشيد جهان آرا همه عالم بيارائي

تو اندر پرده پنهان و جهان پر شورش از عشقت
قيامت باشد آنساعت که از پرده برون آئي

نه صبر از تو بود ممکن اگر پنهان شوي يکدم
نه طاقت ميکند ياري اگر ديدار بنمائي

گر از روي رضا يکدم نظر بر عالم اندازي
دري از روضه رضوان بروي خلق بگشائي

تو با چندين نشانيها ز چشم خلق پنهاني
ولي در عين پنهاني بر عارف هويدائي

مشو غايب ز من يکدم که آرام دل و جاني
مرو از چشم من بيرون که نور چشم بينائي

جهان آيينه اي آمد صفا و روشنيش از تو
همه عالم سراسر تن تو تنها جان تنهائي

بلطفم سوي خود ميکش که من ذره تو خورشيدي
بخويشم آشنائي ده که من قطره تو دريائي

حسين اشعار شيرينت چنان بگرفت عالم را
که طوطي را نميتابد بعهد تو شکرخائي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#254 | Posted: 4 Jul 2014 15:07




نظر بحال دل خسته ام نمي فکني


نظر بحال دل خسته ام نمي فکني
اگر چه روز و شب اي دوست در درون مني

صبا ز چين سر زلفت ار برد بوئي
بسي شکست که آرد بنافه ختني

منم که عهد تو اي دوست نشکنم هرگز
توئي که خاطر من لحظه لحظه مي شکني

ز روي لطف تو شعر مرا پسنديدي
سزد که نام برآرم کنون بخوش سخني

منم که جان بوفاداري تو خواهم داد
تو گر وفا کني اي نازنين وگر نکني

حسين بي رخ تو ميل انجمن نکند
که نور ديده عشاق و شمع انجمني

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#255 | Posted: 4 Jul 2014 15:10




من آنکسم که ندارم بجز گنه کاري


من آنکسم که ندارم بجز گنه کاري
کجاست خود چو من اندر جهان گنهکاري

بهر که مينگرم تخم خير ميکارد
چو من نديده کسي در جهان تبه کاري

منم که در همه عالم نديده است کسي
چو من بدست هوا و هوس گرفتاري

خراب گشته مهر جمال مهروئي
ز پا فتاده ز دست هواي دلداري

دريغ عمر عزيزم که ميشود ضايع
در آرزوي وصال بت جگر خواري

ستمگري صنمي شوخ ديده اي کاو را
بجز جفا و ستم نيست روز و شب کاري

بهيچ يار مده دل حسين و رنج مکش
که نيست در همه عالم بکام دل ياري

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#256 | Posted: 4 Jul 2014 15:11




اي سروناز رونق بستان ما توئي


اي سروناز رونق بستان ما توئي
اي نور ديده شمع شبستان ما توئي

از بار غم چه غم چو توئي دستگير ما
وز درد دل چه باک چو درمان ما توئي

ما را بر آنچه حکم کني اعتراض نيست
ما بنده ايم و حاکم و سلطان ما توئي

فرمان ما برند سلاطين روزگار
گر گوئيم که بنده فرمان ما توئي

گفتم بطره تو شبي کز تطاولت
ديوانه ايم و سلسله جنبان ما توئي

احوال ما بدوست بگو مو بمو از آنک
واقف ز حال زار پريشان ما توئي

اي يوسف مسيح دم از پيش ما مرو
کارام روح و روح دل و جان ما توئي

کنج دل حسين نشد جاي هيچکس
مانند گنج در دل ويران ما توئي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#257 | Posted: 4 Jul 2014 15:14




بسته ام دل بغم عشق پري رخساري


بسته ام دل بغم عشق پري رخساري
صنم سيمبري حور ملک کرداري

شادي خاطر هر شيفته غمگيني
مرهم سينه هر سوخته بيماري

دلبري سرو قدي سيمبري مهروئي
بت شکرشکن و طوطي خوش گفتاري

هيچکس را نبود رغبت مشک تاتار
گر برد باد صبا از سر زلفش تاري

واقف از حال دل غمزدگان خويش است
نه چو خوبان زمان عشوه ده غداري

گر چه پيش من دلخسته نيامد يکدم
بر دل خسته من نيست از او آزاري

اي حسين از سر جان بگذر و بگزين عشقش
که نباشد به از اين در همه عالم کاري

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#258 | Posted: 4 Jul 2014 15:18




بيا بيا و مترسان مرا ز جانبازي


بيا بيا و مترسان مرا ز جانبازي
که هست پيش تو جانبازيم کمين بازي

کجا بچشم تو آيد نيازمندي من
که نازنين جهاني و سربسر نازي

به پيش قد تو چون سرو پاي در گل ماند
چگونه با تو کند دعوي سرافرازي

چو تير راست شدم با تو اي کمان ابرو
مگر که گوشه چشمي بحالم اندازي

چگونه فاش شد اسرار عشقبازي من
اگر نه غمزه شوخ تو کرد غمازي

چه طالع است ندانم که جان من سوزي
ولي چو بخت بدين خسته دل نمي سازي

چو عود ز آتش عشق تو سوزم و سازم
چو چنگ اگر چه مرا در کنار بنوازي

مرا چو عيسي مريم نسيم جان بخشد
از آنکه با سر زلف تو کرد دمسازي

چنانکه در ره عشقت يگانه است حسين
تو نيز در همه عالم بحسن ممتازي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#259 | Posted: 4 Jul 2014 15:22




روزم چو شب تيره شد از درد جدائي


روزم چو شب تيره شد از درد جدائي
اي روشني ديده غمديده کجائي

حال من مجروح جگرخسته چه داني
جانا چو نداري خبر از درد جدائي

گر بهر عيادت قدمي رنجه نکردي
باري چو بميرم بسر تربتم آئي

از خسته دلان وه که چه فرياد برآيد
ناگه تو اگر از در عشاق درآئي

آنرا که چو من صيد غم عشق تو گردد
ني پاي گريز است و نه اميد رهائي

بي درد دلارام نميگيردم آرام
اي درد دلارام توام عين دوائي

ما همچو حسين از غم تو چاره نداريم
تو چاره جان و دل بيچاره مائي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#260 | Posted: 4 Jul 2014 15:24




مرا تا کي ز هجرانت بسوزد جان به تنهائي


مرا تا کي ز هجرانت بسوزد جان به تنهائي
چه شد اي جان شيرينم که يکساعت نميآئي

جهان شد تيره دور از تو بيا اي مونس جانم
که چون خورشيد عالم را بيک پرتو بيارائي

برويت جان برافشاندن ز من شايد که مشتاقم
بغمزه بيدلان کشتن ترا زيبد که زيبائي

چه بيم از آتش سوزان خيالت با من ار سازد
چه سود از روضه رضوان اگر ديدار بنمائي

نقاب شب بروي خود کشد خورشيد از خجلت
تو ايماه ملک سيما چو از رخ پرده بگشائي

شدم خاک و هنوز از جان هواي دوست ميورزم
ندارم حاصل از گيتي بغير از باد پيمائي

باميد وصال او تسلي ميدهم دل را
ولي تا وصل درمانم تو اي عمرم نمي پائي

چو آمد باده صافي چه جاي زهد اي صوفي
چو باشد يار من ساقي کجا باشد شکيبائي

جنون عشق پوشيدن حسين اکنون نمي يارد
چو طاقت طاق شد دل را برآرد سر بشيدائي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 26 از 29:  « پیشین  1  ...  25  26  27  28  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites