تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج

صفحه  صفحه 27 از 29:  « پیشین  1  ...  26  27  28  29  پسین »  
#261 | Posted: 4 Jul 2014 16:30




گفتم دلا ببين که جفاي که ميکشي


گفتم دلا ببين که جفاي که ميکشي
وين درد دل ز بهر رضاي که ميکشي

از دشمنان کشند جفا بهر دوستان
چون دوست دشمن است براي که ميکشي

هر کس که بر وفاي حبيبي جفا کشد
باري تو بر اميد وفاي که ميکشي

چون عيسي شکسته دلان از تو فارغ است
اين درد دل ز بهر دواي که ميکشي

او را سر هواي تو چون نيست بيش از اين
بيهوده درد سر بهواي که ميکشي

گيرم که از بلاي بتانت گزير نيست
باري نگر که بار بلاي که ميکشي

دل گفت شرم دار از اين گفتگو حسين
بگشاي چشم و بين که جفاي که ميکشي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#262 | Posted: 4 Jul 2014 16:33 | Edited By: nazi220




قد رعنا رخ زيبا لب شيرين داري


رعنا رخ زيبا لب شيرين داري
قصد غارتگري عقل و دل و دين داري

حسن صورت نشود جمع بلطف سيرت
نازنينا تو هم آن داري و هم اين داري

جان من خسته بدان غمزه فتان کردي
دل من بسته در آن طره پرچين داري

تو مسيحاي همه خسته دلاني ليکن
کشتن عاشق سودا زده آئين داري

بر رخت قطره خوي يا برخ گل ژاله است
يا که بر صفحه مه کوکب پروين داري

چاره درد من خسته شناسي ليکن
آنقدر هست که قصد من مسکين داري

همچو دلدار تو ياري بجهان نيست حسين
ديده بگشاي تو هم چشم جهان بين داري

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#263 | Posted: 4 Jul 2014 16:34




حيف آيدم که چون تو نگار پريوشي


حيف آيدم که چون تو نگار پريوشي
گردد نديم و همنفس ديو ناخوشي

تا عالمي نسوزد از اين آه آتشي
ن از خون ديده ميزنم آبي بآتشي

عشاق را بقامت تو دل همي کشد
چون قد تو نديد کسي سرو دلکشي

سلطانيم نگر که همه شب بکوي تو
بالين ز خشت دارم و از خاک مفرشي

تا ديده دل بروي تو آنخال عنبري
ن دارم بسان زلف تو حال مشوشي

من نيز بودم آدمي و عقل داشتم
ديوانه گشتم از غم چون تو پريوشي

در روز حشر مست برآيد حسين اگر
نوشد ز لعل تو مي صافي بيغشي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#264 | Posted: 4 Jul 2014 16:36




اي در اقليم معاني زده کوس شاهي


اي در اقليم معاني زده کوس شاهي
بنده امر و مطيع تو ز مه تا ماهي

هر که خاک ره تو تاج سر خود نکند
پيش ارباب معاني بود از بي راهي

هست افکار تو مشاطه ابکار غيوب
که ز اسرار سراپرده غيب آگاهي

خلق دنيا چو طفيلند و توئي حاصل کون
اهل معني همه خيلند و تو شاهنشاهي

درع حکمت چو بپوشي و درآئي در صف
شير در بيشه معني کندت روباهي

آنقدر هست قبول تو در آن در که رسد
هر دم از حکم قضا آنچه تو در ميخواهي

از همه فضل و عنايات الهي نه بس است
اين سعادت که تو شايسته آن درگاهي

گر بدامان وصالت نرسد نيست عجب
دست اميد حسين از جهة کوتاهي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#265 | Posted: 4 Jul 2014 16:39




آه که از ره کرم يار نکرد يارئي


آه که از ره کرم يار نکرد يارئی
سوختم از غم و نشد رنجه بغمگسارئي

بر سر صيد خود مرا کشت و نگاه هم نکرد
لايق صيد خسروي نيست چو من شکارئي

چاره کار عاشقان زاري و زور و زر بود
زور و زرم چو نيست هست چاره بنده زارئي

کبر و ريا نميکنم بر در کبرياي او
عزت و سرفرازيم مسکنت است و خوارئي

نيستم آتشي صفت سر بهوا نمي کشم
بر درش آبروي من هست ز خاکسارئي

من باميد لطف تو آمده ام به پيش در
بدرقه طريق من هست اميدوارئي

با تن همچو برگ که کوه بلا همي کشم
پيشه عاشقان بود طاقت و برد بارئي

شد ز علاج درد من عقل بعجز معترف
زانکه ز عشق خورده ام ضربت زخم کارئي

گر به نثارت آورم همچو حسين جان بکف
از رخ اهل دل کشم خجلت و شرمسارئي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#266 | Posted: 4 Jul 2014 16:42




تا ز حسن خويش عکسي در جهان انداختي


تا ز حسن خويش عکسي در جهان انداختي
عاشقان را آتش اندر خانمان انداختي

ريخته در کام هستي جرعه اي از جام عشق ش
ور و غوغا در زمين و آسمان انداختي

تا شناسد مر ترا در هر لباسي چشم جان
خلعت درد طلب بر دوش جان انداختي

هر که از عشق جمالت فرش هستي دربراست
نطع اقبالش بملک جاودان انداختي

در هوايت عالمي چون ذره بر هم ميزند
تا ز مهر آوازه در کون و مکان انداختي

بحر وحدت را تموج داده از بهر ظهور
در تلاطم زان رشاش بي کران انداختي

تا جمال وحدت از اغيار باشد مختفي
صورت امواج کثرت در ميان انداختي

در معني و کف صورت از اين درياي ژرف
رقت جوشيدن هويدا و نهان انداختي

اصل وحدت از تموج کي شود زايل وليک
هر زمان کوتاه بين را در گمان انداختي

کرده ترک عشق را سرلشگر خيل وجود
رسم عادت در اقاليم روان انداختي

سوختي در يکنفس خاشاک هستي حسين
ز آتش غيرت که در وي ناگهان انداختي

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#267 | Posted: 11 Jul 2014 12:55
دلا چون در خم چوگان عشق دوست چون گوئي


دلا چون در خم چوگان عشق دوست چون گوئي
اگر ضربت زند شايد که از خدمت سخن گوئي

اگر کشتن بود کامش ترا بايد شدن رامش
نخواهي جستن از دامش که او شير و تو آهوئي

ز جام عشق اگر مستي بشو دست از غم هستي
چو در دلدار پيوستي ز غير او چه ميجوئي

ز شوق روي آن دلبر فدا کن مال و جان و سر
ز عقل و دين و جان بگذر اگر ديوانه اوئي

چو يار آمد بدلجوئي بهر جانب چه ميپوئي
چو با تست آنچه ميجوئي چرا آشفته هر سوئي

از اين تخمير آب و گل توئي مقصود حق اي دل
توئي درياي بي ساحل بصورت گر چه چون جوئي

ز گوهرهاي گنج شه بغواصي شوي آگه
در اين دريا اگر يکره دو دست از جان فرو شوئي

حسين از فيض سبحاني مشامي جوي روحاني
که از نفخات رباني رياحين رضا بوئي


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#268 | Posted: 11 Jul 2014 12:56
اي دوست سعي کن که بدست آوري دلي


اي دوست سعي کن که بدست آوري دلي
گر بايدت ز عمر گرانمايه حاصلي

بنشان بچشمت از سر حرمت چو توتيا
گردي که خيزد از اثر پاي مقبلي

گر چشم مرحمت بگشائي بحال خلق
رحمي کني هر آينه بر اشگ سايلي

چون خاک راه بر در ارباب دل نشين
باشد که بر تو يک نظر افتد ز کاملي

بي روي زرد و سوز درون و سرشک لعل
در جمع اهل دل نشوي شمع محفلي

کشتي دل غريق محيط بلاي اوست
کو باد رحمتي که رساند بساحلي

از عشق ساز بدرقه راه اي حسين
بي راهبر کسي نبرد پي بمنزلي

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#269 | Posted: 11 Jul 2014 12:56
اگر بگوشه چشمي بسوي ما نگري


اگر بگوشه چشمي بسوي ما نگري
ز جمع گوشه نشينان هزار دل ببري

بهر کسي که نمائي جمال خود هيهات
دريغ جان من از حسن خويش بيخبري

بنوش لعل لب خويش راحت روحي
به نيش غمزه اگر چه جراحت جگري

منم که شاهي عالم بهيچ نشمارم
اگر مرا تو کمينه غلام خود شمري

ز خاک من بمشامت رسد شميم وفا
پس از وفات اگر تو بتربتم گذري

من و توئيم يکي در مقام وحدت عشق
بصورت ارچه منم ديگر و تو هم دگري

اگر مراد طلب ميکني حسين از دوست
بآه نيم شبي ساز و گريه سحري

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#270 | Posted: 11 Jul 2014 12:57
جان و جهان فدايت اي آنکه به ز جاني


جان و جهان فدايت اي آنکه به ز جاني
ذوقي است جان سپردن چون جان تو مي ستاني

مردن بداغ دردت عيش است بي نهايت
گشتن قتيل عشقت عمريست جاوداني

از حال مست اين ره هشيار نيست آگه
ساقي بيار جامي زان باده اي که داني

چون گريه دو چشمم غماز حال من شد
نشگفت اگر بماند راز دلم نهاني

بي همدمان يکدل از زندگي چه حاصل
ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني

گر دوست جوئي اي دل از خويش بي نشان شو
تا زو نشان بيابي در عين بي نشاني

ايمرغ سدره منزل بگشاي بال و بر پر
زين خارزار صورت در گلشن معاني

يارب چه عيش باشد در گلشني نشستن
کايمن بود بهارش از آفت خزاني

بر تخت ملک سرمد دارد حسين مسند
گر بگذرد چه نقصان زين خاکدان فاني

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 27 از 29:  « پیشین  1  ...  26  27  28  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites