تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج

صفحه  صفحه 3 از 29:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  25  26  27  28  29  پسین »  
#21 | Posted: 19 May 2014 15:10




هر دم بناز ميکشد آن نازنين مرا


هر دم بناز ميکشد آن نازنين مرا
ناگشته از کرم نفسي همنشين مرا

آن ترک نيم مست که دارد بغمزه تير
ز ابرو کمان کشيده و کرده کمين مرا

جانا بجان عشق بر آنم که دوزخ است
بي پرتو جمال تو خلد برين مرا

جنت براي ديدن ديدارم آرزوست
ورنه چه حاصل است از اين حور عين مرا

فردا که هر کسي بنشاني شود پديد
داغ غلامي تو بود بر جبين مرا

منت ز آفتاب نيارم کشيد از آنک
روشن به تست ديده ديدار بين مرا

نزديک شد که عشق تو اي جان برآورد
آشفته وار از غم دنيي و دين مرا

جانم ز سر عشق تو هرگه که دم زند
حقا که جبرئيل نزيبد امين مرا

ديوانه گشته ام چو حسين اي پري نژاد
زنجير نه ز سلسله عنبرين مرا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#22 | Posted: 23 May 2014 10:42




اي بر دل شکسته ز درد تو داغها


اي بر دل شکسته ز درد تو داغها
در سينه ام ز آتش عشقت چراغها

چون هر دلي شده که بداع تو مبتلاست
نگشايد از تفرج گلزار و باغها

جانهاي ما بداغ جدائي بسوختي
باشد که رخت خويش شناسي بداغها

در ورطه بلاي تو دل گمشده است و جان
شد سالها که ميکند از وي سراغها

شرح شمايل تو حسين ار کند شود
ز انفاس جانفزاش معطر دماغها

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#23 | Posted: 23 May 2014 10:44




اي آنکه جانم سوختي با داغ محنت بارها


اي آنکه جانم سوختي با داغ محنت بارها
دارم من آشفته دل با سوز عشقت کارها

گر چه ميان آتشم با داغ درد تو خوشم
عاقل اگر چه ميکند بر حال من انکارها

با يادت اي پيمان گسل خالي شد از اغيار دل
ايينه صافي کي شود بي صيقل از زنگارها

من سوي تو بشتافتم روي از دو عالم تافتم
چون نور ايمان يافتم بگسستم اين زنارها

آئي بهنگام چمن ور نيز بگزيدي وطن
و اندر دل پر درد من از غم نشاندي خارها

از شوق تو اي دل ربا آتش فتد در جان ما
چون آورد باد صبا بوي تو از گلزارها

بگذر حسين از علم تن بشناس جان خويشتن
ناحق دهد صد علم و فن بگذر از اين گفتارها

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#24 | Posted: 23 May 2014 10:46




اي روي دلارايت آتش زده در جانها


اي روي دلارايت آتش زده در جانها
درد غم سودايت سرمايه دورانها

چون از غم عشق تو صد جامه جان چاکست
عشاق چه غم دارند از چاک گريبانها

صد طاير جان هردم پروانه صفت سوزد
گر همچو رخت باشد شمعي بشبستانها

گل چاک زده جامه بر بوي تو در گلشن
از بهر خريداري از پرده بدامانها

در ميکده وحدت چون شير و شکر اي جان
درد و غم عشق تو آميخته با جانها

کوي تو و روي تو چون کعبه و عيد آمد
جانهاي نکوکيشان در پيش تو قربانها

عقلم همه فنها را آراسته بود اول
چون عشق تو برخواندم از ياد برفت آنها

شعري که حسين اي جان در وصف تو پردازد
هر بيت از او شايد سر دفتر ديوانها

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#25 | Posted: 23 May 2014 10:57




بصدر صفحه دولت کجا رسد اصحاب


بصدر صفحه دولت کجا رسد اصحاب
اگر دري نگشايد مفتح الابواب

عزيز من بادب باش تا صفا يابي
از آنکه هست تصوف بجملگي آداب

زدند قافله راه عشق کوس سف
ر اگر نه مرده دلي ديده ها بمال از خواب

بهرزه عمر گرانمايه را ز دست مده
دو روزه عمر که باقي است قدر آن درياب

اگر سعادت ديدار دوست ميجوئي
ز آستانه اصحاب درد روي متاب

اگر مشاهده خواهي ز خويشتن بگذر
که غير هستي تو در ميانه نيست حجاب

حسين ديده ديداربين بدست آور
که برگرفت حبيب از جمال خويش نقاب

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#26 | Posted: 23 May 2014 11:01




زهره ام ساقي و مه جام مدام است امشب


زهره ام ساقي و مه جام مدام است امشب
فلکم چاکر و خورشيد غلام است امشب

باده در مذهب عشاق حلال است ايندم
خواب بر عاشق مشتاق حرام است امشب

ميکنم جامه ازرق گرو باده مدام
که تنم را هوس جام مدام است امشب

ساقيا تا بسحر جام دمادم در ده
زانکه ما را نه غم ننگ و نه نام است امشب

شمع را گو ننشانند که در مجلس م
ا شمع رخساره آن ماه تمام است امشب

شاد باش اي دل غمديده که در عين بلا
الف قد حسود تو چو لام است امشب

ميدهد دشمنم از غصه بناکامي جان
که من دلشده را دوست بکام است امشب

تا سحر در هوس پسته شکر بارش
طوطي طبع مرا ذوق کلام است امشب

از فروغ رخ آن حور پريچهره حسين
کنج کاشانه ما دار سلام است امشب

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#27 | Posted: 23 May 2014 11:04




تا بکي ناله و فرياد که آن يار کجاست


تا بکي ناله و فرياد که آن يار کجاست
همه آفاق پر از يار شد اغيار کجاست

آتش غيرت عشق آمد و اغيار بسوخ
ت چشم بازي که نبيند بجز از يار کجاست

سر توحيد ز هر ذره عيان ميگردد
پر نيازي که بود واقف اسرار کجاست

همه ذرات جهان آينه مطلوبند
خورده بيني که بود طالب ديدار کجاست

يوسف مصري ما بر سر بازار آمد
اي عزيزان وفا پيشه خريدار کجاست

عيسي خسته دلان ميرسد از عالم غيب
سر بيمار که دارد دل بيمار کجاست

هر که بيدار بود دولت بيدار بود
دوست در جلوه ولي عاشق بيدار کجاست

از شراب شب دوشينه خماري دارم
ساقيا بهر خدا خانه خمار کجاست

چند گوئي که مگو سر غم عشق حسين
خود من سوخته را طاقت گفتار کجاست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#28 | Posted: 23 May 2014 11:06




خلق عالم بجمالت نگرانند اي دوست


خلق عالم بجمالت نگرانند اي دوست
وز غمت نعره زنان جامه درانند اي دوست

ما بر آنيم که مانند تو منصوري نيست
همه ارباب نظر نيز بر آنند اي دوست

عاقلاني که ملامت ز غم عشق کنند
مگر از حسن رخت بيخبرانند اي دوست

زاهدان سرمه ز خاک قدمت گر نزنند
ظاهر آنست که بس بي بصرانند اي دوست

مخلصاني که نظر بر چو تو منصور کنند
ني چو اصحاب هوا کج نظرانند اي دوست

خاک پائي که بجان زينت افسر سازند
سروراني که همه تاج ورانند اي دوست

چون حسين از همه مخلص تر و بيچاره تر است
از چه مخصوص عنايت دگرانند اي دوست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#29 | Posted: 23 May 2014 11:09




الا اي کعبه دولت مرا خاک سر کويت


الا اي کعبه دولت مرا خاک سر کويت
ندارد جان من قبله بجز محراب ابرويت

اگر در روي مهروئي بمهر دل نظر کردم
نکردم جز بدان وجهي که هست آيينه رويت

ز عشق روي گل بلبل نکردي ناله و غلغل
اگر اندر نهاد گل نديدي نکهت رويت

دلم وقت گل و سنبل هوادار صبا زان شد
که تا يابد از او هر دم گذر بر چين ابرويت

صبا دکان عطاري گشادن کي توانستي
که او را نيستي هر دم گذر بر سنبل مويت

بصورت گه گه ار روئي بسوي غيرت آوردم
ز غيرت رخ متاب از من که دارم روي دل سويت

ز مژگان زن حسين خويش را از گوشه تيري
که ميدانم نخواهد بد کمان او ببازويت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#30 | Posted: 23 May 2014 11:16 | Edited By: nazi220




خسته هجر گشته ام با تو وصالم آرزوست


خسته هجر گشته ام با تو وصالم آرزوست
تيره شده است چشم من نور جمالم آرزوست

از تف کار عشق جان سوخت بنار تشنگي
از لب روح بخش تو آب زلالم آرزوست

بي تو حرام شد مرا با دگري نفس زدن
از نفس مبارکت سحر حلالم آرزوست

بي تو خيال شد تنم و ز هوس خيال تو
نيست خيال خواب و خور آب خيالم آرزوست

دام خطت بمرغ دل گفت اسير چون شدي
گفت از آنکه دمبدم دانه خالم آرزوست

در دل بحر اشک خود غوطه هميخورم از آنک
ديدن آن دو رشته عقد لئالم آرزوست

گر چه وصال او حسين آرزوئي است بس محال
ارزو را چو عيب نيست چونکه وصالم آرزوست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 3 از 29:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  25  26  27  28  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites