تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج

صفحه  صفحه 5 از 29:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  29  پسین »  
#41 | Posted: 27 May 2014 08:22




عيد در موسم نوروز بسي روح افزاست


عيد در موسم نوروز بسي روح افزاست
روح جانبخش رياحين چمن راحت زاست

موسم عيش و زمان طرب آمد ليکن
بر دل سوختگان هر نفسي داغ بلاست

عندليب چمن از ناله نمي آسايد
مگر او نيز چو من از گل صد برگ جداست

روز نوروز محبان اثر طلعت دوست
عيد عشاق وفا پيشه تجلي لقاست

کيمياي نظر اهل وفا جوي اي دل
که مراد از دو جهان يک نظر اهل وفاست

خاک اين در شو اگر ذوق و صفا ميطلبي
زانکه اين منزل جان بر در اصحاب صفاست

اگر اين صومعه با روضه کند دعوي حسن
پيش اهل نظرش از در و ديوار گواست

در پس پرده تو اي دوست جهان ميسوزي
پرده چون برفکني طاقت ديدار که راست

خانمان سوختگانيم که ما را چو حسين
سوختن از غم تو به ز بهشت اعلاست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#42 | Posted: 27 May 2014 08:28




کدام جان گرامي که مبتلاي تو نيست


کدام جان گرامي که مبتلاي تو نيست
کدام طاير قدسي که در هواي تو نيست

کدام سر نه سراسيمه است در قدم
ت کدام دل هدف ناوک بلاي تو نيست

ز دل چسود مرا گر ز عشق خون نشو
د ز جان چه حاصلم اي جان اگر فداي تو نيست

مرا بقا ز براي لقاي تو باشد
بقاي خويش نخواهم اگر لقاي تو نيست

مباد يک نفس از عمر خويش برخوردار
کسي که عمر گراميش از براي تو نيست

کراست شورش جاني که نيست آرزويت
کجاست شاه جهاني که او گداي تو نيست

رضاي تو اگر اندر هلاک من باشد بيا
بکش که مرادم بجز رضاي تو نيست

وفا نمي طلبم راضيم بجور و جفا
کدام ذوق و نشاطي که در جفاي تو نيست

حسين از همه عالم شده است بيگانه
هنوز چيست ندانم که آشناي تو نيست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#43 | Posted: 27 May 2014 08:32




اي لعل دلپذير تو سرمايه حيات


اي لعل دلپذير تو سرمايه حيات
اي روي بي نظير تو خورشيد کائنات

رفتي ز پيش ديده و مردم ز هجر تو
آري فراق روح بود موجب ممات

چندان گرفت آتش عشقت دلم که ش
د با دل بلاي عشق تو بس خوشتر از نجات

از عشق تست درد خوش آينده چون دوا
وز دست تست زهر گوارنده چون نبات

در آرزوي ديدن رويت همي شو
د هر دم ز چشمه هاي دو چشمم روان فرات

چشم مودت از تو ندارم از آنکه تو
چون دهر بيوفائي و چون عمر بي ثبات

بوي وفا رسد بمشام وصال من
گر بگذري بتربت من از پس وفات

تا چند از فراق تو سوزد دل حسين
اي سرو ماه پيکر و حور ملک صفات

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#44 | Posted: 27 May 2014 08:33




نور جمال روي تو در آفتاب نيست


نور جمال روي تو در آفتاب نيست
بوي شکنج زلف تو در مشک ناب نيست

گل را بروي خوب تو نسبت نميکنم
زان رو که گل چو روي تو سنبل نقاب نيست

گشتم خراب از غم عشق تو اي صنم
خود کيست آنکه از غم عشقت خراب نيست

هر شب مصاحبان ترا تا سحر دمي
از ناله هاي زار من امکان خواب نيست

ما مست و بيخود از لب ميگون دلبريم
مستي اهل دل زنبيذ و شراب نيست

گويند هست دعوة مظلوم مستجاب
چونست اينکه دعوت من مستجاب نيست

ترک خطائي تو حسين از چه بيوفاست
ترک غمش بگير که ترکش صواب نيست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#45 | Posted: 27 May 2014 08:41




ما را نماند ميل شکر با دهان دوست


ما را نماند ميل شکر با دهان دوست
وقت سخن چو گشت شکرخا دهان دوست

سودائيان عارض خود را بيک نفس
از روي لطف کرد مدارا دهان دوست

گوئي مفرح از در و ياقوت ساخته است
از بهر دفع علت سودا دهان دوست

پاشد گه تکلم و پوشد گه سکوت
در ثمين و عقد گهر را دهان دوست

چون لاله داغ بر دل ياقوت مي نهد
با لعل پر ز لؤلؤ لالا دهان دوست

عمر دوباره کس به تمنا نديد و ما
هر لحظه ميکنيم تمنا دهان دوست

آنکو ز اهل ذوق سليم است کي کند
وصف نبات و ذکر شکر با دهان دوست

گفتيم شعر نازک و شيرين و آبدار
چون شد رديف شعر تر ما دهان دوست

شکر شود ز شرم حديث حسين آب
گر شکر لعل يار کند يا دهان دوست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#46 | Posted: 27 May 2014 08:47




روئي است روي دوست که هيچش نظير نيست


روئي است روي دوست که هيچش نظير نيست
زانرو بهيچ رويم از آن رو گزير نيست

در عشق آن پري چه ملامت کني مرا
ديوانه چون ز عقل نصيحت پذير نيست

آنکس که داد دست ارادت به پير عشق
هيچش خبر ز طعنه برنا و پير نيست

دارم نظر بعارض خورشيد منظري
کز ماه رو بجمله جهانش نظير نيست

آزاد بنده که شود پاي بند او بر
گشته طالعي که در اين دام اسير نيست

دارم ضمير روشن و راي منير از آنک
جز مهر روي دوست مرا در ضمير نيست

با تاب آفتاب رخش روز و شب مرا
حاجت بمهر انور و بدر منير نيست

تا تا با دزد به طره عنبر فشان او
ما را هواي نکهت مشک و عبير نيست

اي دوست دستگير حسين شکسته را
کو را بجز تو هيچکسي دستگير نيست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#47 | Posted: 27 May 2014 08:57




دوش از حضور تو دل ما خوش سرور داشت


دوش از حضور تو دل ما خوش سرور داشت
وز منظر تو چشم نظر باز نور داشت

در کنج اين خرابه دلم با تو اي پري
ني آرزوي روضه نه سوداي حور داشت

بر خدمت تو صحبت حور بهشت را
زاهد از آن گزيد که عقلش قصور داشت

چون ديده ديد ماه جمالت زياده شد
مهري که با تو جان ستمکش ز دور داشت
از پرتو تجلي انوار عارضت
هم ديده روشنائي و هم دل سرور داشت

شب تا سحر ز شام خط و صبح عارضت
خاطر همان حکايت موسي و طور داشت

در حلقه هاي زلف پريشان دلکشت
تا بامداد حلقه دلها حضور داشت

مي يافت گوش جان من از صوت دلگشت
آن لذتي که نغمه صاحب زبور داشت

امروز حاسدان تو در ماتمند از آنک
با تو حسين دلشده دوشينه سور داشت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#48 | Posted: 27 May 2014 09:20




درد عشقت دامن جانم گرفت


درد عشقت دامن جانم گرفت
بار ديگر غم گريبانم گرفت

در هوايش بس که ميگريم چو ابر
زاب چشمم خاک هجرانم گرفت

ديده ام زلف پريشاني از آن
خاطر از عيش پريشانم گرفت

دشمن بد کيش گر تيرم زن
د ترک ترک خويش نتوانم گرفت

بي رخ آن يوسف عيسي نفس
دل ز کنج بيت احزانم گرفت

مشتري ماهرو قدر مرا
زان نميداند که ارزانم گرفت

جز بآب ديده ننشيند حسين
آتشي کاندر دل و جانم گرفت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#49 | Posted: 27 May 2014 09:25




ترک من بار ديگر راه جفا پيش گرفت


ترک من بار ديگر راه جفا پيش گرفت
بي گنه ترک من خسته درويش گرفت

دلش از صحبت اصحاب که نيک انديشيد
بحکايات حسودان بدانديش گرفت

من دلسوخته ترکش نکنم گر چه کنون
بي گنه ترک من آن ترک جفا کيش گرفت

مرگ خود ميطلبم روز و شب از حق بدعا
زانکه بي او دلم از زندگي خويش گرفت

آن پريچهره ندانم چه شنيده ز حسين
که نظر از من بيچاره درويش گرفت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#50 | Posted: 27 May 2014 09:30




اي باد صبحدم گذري کن بکوي دوست


اي باد صبحدم گذري کن بکوي دوست
وز من ببر سلام و تحيت بسوي دوست

رخ بر درش نهاده بگو از زبان من
کاشفته گشت حال دلم همچو موي دوست

گر دست حادثات ز پايم در افکند
باشد هنوز در سر من آرزوي دوست

قربان اگر کنند به تيغ جفا مرا
بدکيشم ار روم ز سر جستجوي دوست

دشمن بگفتگوي من افتاده است و من
آن نيستم که ترک کنم گفتگوي دوست

صد بار مردم از غم و بازم حيات داد
همچون مسيح باد سحرگه ببوي دوست

اين دولتم بس است که غايب نميشود
يکدم ز پيش ديده من نقش روي دوست

يارب بود که بار دگر چشم تيره ام
روشن شود ز پرتو روي نکوي دوست

داني که کحل چشم حسين شکسته چيست
گردي که باد صبح رساند ز کوي دوست

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 5 از 29:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites