تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج

صفحه  صفحه 6 از 29:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  28  29  پسین »  
#51 | Posted: 27 May 2014 09:32




رفتي و ياد تو ز دل ريش من نرفت


رفتي و ياد تو ز دل ريش من نرفت
نقش خيال روي تو از پيش من نرفت

ملک وجود من ز غمت گر چه شد خراب
سلطان عشقت از دل درويش من برفت

در دور عشق روي تو ايماهرو نماند
نيش غمي که بر جگر ريش من نرفت

اين ميکشد مرا که دل بيوفاي تو
جز بر مراد خصم بدانديش من نرفت

تا جرعه اي حسين ز جام تو نوش کرد
آن ذوق هرگز از دل بيخويش من نرفت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#52 | Posted: 27 May 2014 14:13 | Edited By: anything
اين چه داغي است که از هجر تو بر جان من است


اين چه داغي است که از هجر تو بر جان من است
وين چه سوزيست که بر سينه بريان من است

حال دل از شکن طره خود پرس که او
مو بمو واقف احوال پريشان من است

با چنين ديده غم دل نتوانم پوشيد
زانکه غماز دلم ديده گريان من است

همچو مجنون بجنون شهره شهري شده ام
تا سر زلف خوشت سلسله جنبان من است

بي توام ترک تماشاي گلستان نبود
هر کجا چون تو گلي او ز گلستان من است

آسمان گو بنشان شمع شب افروز فلک
ماه رخساره تو شمع شبستان من است

از زر و سيم رخ و اشک توانگر گشتم
تا که گنج غم تو بر دل ويران من است

زان لب همچو نگين و دهن چون خاتم
ملک آفاق چو جمشيد بفرمان من است

سالها لاف زدم کان فلانم ليکن
از کرم هيچ نگفتي که حسين آن من است

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#53 | Posted: 27 May 2014 14:15
بيک لطيفه که دوشينه ذوالجلال انگيخت


بيک لطيفه که دوشينه ذوالجلال انگيخت
ميان ما و تو بنگر که چون وصال انگيخت

چه لطف بود که دور سپهر از سر مهر
ميان مشتري و ماه اتصال انگيخت

هزار طاير جان را شکار کرد رخت
چو دام و دانه مشکين ز خط و خال انگيخت

غلام قدرت آنم که از کمال کرم
جمال روي تو در غايت جلال انگيخت

چو بر صحيفه دل نقش بند فکرت من
مثال پيکرت اي ماه بيمثال انگيخت

خط از بنفشه رخ از لاله قد ز سرو سهي
دهن چو شکر شيرين لب از زلال انگيخت

حسين اگر چه خيالي شود ز ضعف رواست
چو نقش حسن تو در صفحه خيال انگيخت

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#54 | Posted: 27 May 2014 14:23
گر در هلاک من بود الحق رضاي دوست


گر در هلاک من بود الحق رضاي دوست
بادم هزار جان گرامي فداي دوست

آن دولت از کجا که شوم خاک درگهش
من خاک آن کسم که شود خاکپاي دوست

جبريل وار يکقدم ار پيشتر نهم
جانم بسوزد از سبحات لقاي دوست

کبر و ريا گذار که کس با غرور نفس م
حرم نگشت در حرم کبرياي دوست

بيگانگي گزيده ام از عقل خويشتن
تا گشته است جان و دلم آشناي دوست

بستم در سراچه دل را بروي غير
زيرا مقام عامه نشايد سراي دوست

گر ميکشد مرا بجفا هيچ باک نيست
گر بي دلي بمرد ببادا بقاي دوست

در پيش هر که عاشق صادق بود خوشست
جور و جفاي يار چو مهر و وفاي دوست

گر ميکشد حسين جفا بس غريب نيست
آري کشد غريب ستمکش جفاي دوست

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#55 | Posted: 27 May 2014 14:25
کنون که کشور خوبي بنام تست اي دوست



کنون که کشور خوبي بنام تست اي دوست
بيا که ديده روشن بنام تست اي دوست

سخن بگوي از آن پسته شکر افشان شو
که قوت طوطي روحم کلام تست اي دوست

مرا چه زهره که لاف از غلامي تو زنم
منم غلام کسي کو غلام تست اي دوست

کشند اهل سلامت بکوي صد آفت
کمين کرشمه که وقت سلام تست اي دوست

درون روضه سهي پا بگل فرومانده
ز دست قامت خرم خرام تست اي دوست

کند دلم بر پيکان تيرت استقبال
بصد نياز که پيک پيام تست اي دوست

ز دست حور ننوشد شراب کافوري
کسي که مست مدام از مدام تست اي دوست

روا مدار که دشمن بکام دل برسد
چو ملک عالم دلها بکام تست اي دوست

حسين از در ما چون نميرود گفتي
کجا رود که گرفتار دام تست اي دوست

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#56 | Posted: 27 May 2014 14:28
جان من بي رخ تو جانم سوخت


جان من بي رخ تو جانم سوخت
تو روان گشتي و روانم سوخت

بي تو دل را قرار و صبر نماند
کاتش عشقت اين و آنم سوخت

گفتم آهي کشم ز سوز جگر
آه کز آتش زبانم سوخت

يک نشان از تو نا شده پيدا
شوق هم نام و هم نشانم سوخت

چون نسوزد ز آه من دل دوست
که دل دشمن از فغانم سوخت

آه کان ماه مهربان عمري
ساخت چون عود و ناگهانم سوخت

آتشي بود آب چشم حسين
که از او جمله خان و مانم سوخت

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#57 | Posted: 27 May 2014 18:02
مرا چو کعبه دولت حريم خانه اوست


مرا چو کعبه دولت حريم خانه اوست
براستان که سر من بر آستانه اوست

اگر چه محض گناهم اميدواري من
بفيض شامل الطاف بي کرانه اوست

هزار طاير قدسي باختيار چو من
اسير طره خال چو دام و دانه اوست

اگر چه نيست يکي ذره بي نشان رخش
هنوز ديده ما طالب نشانه اوست

بروز حشر نيايد بخويشتن آري
کسيکه مست و خراب از مي شبانه اوست

کجاست مطرب ما تا نواي ساز کند
که رقص حالت عشاق از ترانه اوست

مسيح خسته دلان گوئيا نميسازد
که خسته همچو من زار از زمانه اوست

اگر بکلبه احزان ما نهد تشريف
سزد که خانه اين بنده بنده خانه اوست

بيا که طبع حسين از پي نثار آورد
از آن جواهر غيبي که در خزانه اوست

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#58 | Posted: 27 May 2014 18:04
بيا که جان من از داغ انتظار بسوخت


بيا که جان من از داغ انتظار بسوخت
دلم ز آتش هجرانت اي نگار بسوخت

قرار و صبر و دل و عقل بود مونس من
کنون ز آتش شوق تو هر چهار بسوخت

بحال من منگر زانکه خاطرت سوزد
از اينکه جان من خسته فکار بسوخت

مباد آنکه رسد دود غم بدامن گل
ز عندليب ستمکش اگر هزار بسوخت

ز دور چرخ ندانم چه طالع است مرا
که کشت زار اميدم بنوبهار بسوخت

ز سوز سينه مجروح من نشد آگه م
گر کسيکه چو من از فراق يار بسوخت

در اين ديار من از بهر يار معتکفم
وگرنه جان حسين اندرين ديار بسوخت

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#59 | Posted: 27 May 2014 18:07
عيد شد قافله را عزم حرم ساختني ست


عيد شد قافله را عزم حرم ساختني ست
وز سر خويش در اين راه قدم ساختني ست

عود دل تا نفسي دم زند از سوز درون
سينه سوخته را مجمر غم ساختني ست

رخت رحلت ز صحاري فنا بر بسته
اندر اقليم بقا چتر و علم ساختني ست

در گذشته ز سر هستي موهوم بصدق
همچو مستان رهش برگ عدم ساختني ست

چون بتدبير تو تقدير مبدل نشود
در بلا سوخته با حکم قدم ساختني ست

گر تو در مجلس خاصش ز نديمان نشدي
همچو خجلت زده با سوز و ندم ساختني ست

سپر خود ز رضا ساز و به پيکار درآي
کز رضا دفع سنانهاي ستم ساختني ست

از شفاخانه لطفش چو دوا ميطلبي
چون من سوخته با درد و الم ساختني ست

من حسينم ز در دوست مرانيد مرا
منزل سبط نبي بيت حرم ساختني ست

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#60 | Posted: 27 May 2014 18:09
رنجورم و شفاي دلم جز حبيب نيست


رنجورم و شفاي دلم جز حبيب نيست
کاين درد را معالجه کار طبيب نيست

چون من هزار ناله در آن کوي ميکنند
گلشن شنيده اي که در او عندليب نيست

گفت از نصاب حسن زکواتي همي دهم
مسکينم و غريب مرا چون نصيب نيست

بي دوست ناله از من شيدا عجب مدار
بي گل فغان و ناله ز بلبل عجيب نيست

اي شه غريب شهر توام پرسشي بکن
کز شاه جستجوي غريبان غريب نيست

سهل است درد هجر باميد وصل دوست
آوخ اميد وصل توام عنقريب نيست

بي دوست اي حسين چه ميخواهي از جهان
چون هيچ حاصلي ز جهان بي حبيب نيست

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 6 از 29:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  28  29  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mansour Hallaj | ديوان اشعار منصور حلاج بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites