تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Iraj Safshekan Poems | اشعار ایرج صف شکن

صفحه  صفحه 11 از 21:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  20  21  پسین »  
#101 | Posted: 12 Jun 2014 10:57




اشعار ایرج صف شکن
Iraj Safshekan Poems



❣❣❣❣❣❣❣


روزی روزگاری
خود را شانه خواهم زد
و غروب را
بی پروا
خواهم نشاند بر شانه های شط
و شط باقی مانده را
چهره خواهم گرداند
تا ماه
غرقاب
اسمانی شود
که خود خواسته بود
تا مستانه نگاهش کنم و
تمام در اید
بر گونه های من
چهره در چهره
می پوشم خود را
و ماه به کرشمه ای
دامن می کشاند تا من

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#102 | Posted: 14 Jun 2014 20:08 | Edited By: nazi220




❣❣❣❣❣❣❣


بر پریشانی ات
سایه ای نشسته است و
دیواری
که جدا م یکند مرا
تا ایینه ای رو به رو
پس چه سود
که از ماه تابی سخن بگویم
که سوزانده است مرا
بر پیشانی افتاب و
تو هر بار
به چشمکی
اشاره کرده ای مرا
بر پیش خوان خویش


❣❣❣❣❣❣❣


به تکههای برف می مانی
لحظه در لحظه
که می ایند و
تو نمی ایی
شفق در شفق
طراری گیسو خزیده
به نگاهبانی عسل
که قناعت می کند
به انگشت اشتی و
من تکیده
بر ایوان صبح

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#103 | Posted: 14 Jun 2014 20:11




❣❣❣❣❣❣❣


گریه که می کنی
گلی روان می شود
بر گونه های باد
مشام شهر
پر می شود
از غنچه ها و هلهل هایی
که سر دادی و
اکنون
روایت زمستانی است
که نه غنچه می کند و
نه شکوفه می شوددر یاد
اه
این باد رهگذر
چه دشوار می اید و
چه اسان می نشیند بر دامن تو

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#104 | Posted: 14 Jun 2014 20:14 | Edited By: nazi220




❣❣❣❣❣❣❣


وقتی گریه می کنی
شمایلت
در سایه ام گم می شوند
و گم می شوم
سایه هایی را
که کم می اورم و
حالا
بی بهانه
زنده ام
بر بام
بی راهه ای تنها
که هرچه پیش می روم
پیچا پیچ گم است و
شمارش تاوول هایی که
پا گیرم شده است
و دل نمی کنم
که باور کنم
رانده اند مرا
میانه ی میدان
وقتی تو گریه می کنی
کم می شود
چیزی از وقت
و رها می شوند
گیسوان بافته ات
در رقصی پاور چین
به نگاهی
جا مانده است
بر درگاه

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#105 | Posted: 14 Jun 2014 20:19




❣❣❣❣❣❣❣


دلتنگ که می شوی
سایه ها هم از تو می گریزند
و تکیه گاهی می شوی
بر دیواری
که سپید می شود
بر گونه های تو
دلتنگی
انگار می داند
که تو خانه نیستی
و جا می گیرد
به حفره ای که خالی مانده ای
ان گاه
بی مهابا
برف می بارد
بی هیچ تکیه گاهی
بر لبان سرخی
که در باغچه کاشته ای
پر جا مانده
این جا و ان جا می شود
و مرعان
یک در میان
مرثیه می خوانند
بر این خاک

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#106 | Posted: 14 Jun 2014 20:25




❣❣❣❣❣❣❣


چیزی بریده می شود در اغاز و
تو
روی بر می گردانی.
تا مگر نبینی
در نیمه گشوده
باز
به لکنتی
می لغزد بر شانه های خویش
و مرد
شانه می تکاند در باد
ترسان و بی پناه
عبور می کند
در سایه های شب
چادر خسته
بسته می شود



❣❣❣❣❣❣❣


سر کشیده دزدانه
میان دو انگشت
وگوژپشتی رانشاند می دهد
گوژپشتی را نشاند می دهد
که در خویش خفته است و
از خویش می گوید
دهانی خود سر
و اوازی که
نه می شنوی و
نه
افتابت بر ان طلوع خواهد کرد
می ماند
یادگاری از جنس خود و
دستی بریده
در غلاف

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#107 | Posted: 16 Jun 2014 15:46




❣❣❣❣❣❣❣


به غنچه ای وا می شود لبانت
و به گریه ای
بسته می شوم
به ریسمانی
کوتاه
که کوتاهم م یکند و
تو نمی بینی
خسته ام
خسته
بس که
روان می شوم
هیات رودی را
که نه می چشند و
نه خسته می شود در خود
اه چه بگویم
کوهی از این دست
چرا تباه نمی شود
به سنگ ریزه ای در خود


❣❣❣❣❣❣❣


میان چشم هایم ایستاده بودی و
موهایت را
باد پریشانم می کرد
چه تقدیری بود
که تو می گریختی و
همسایگان
خیره بودند
به دستان من !
و راهی نمی ماند
مگر
راهی شوم
از خانه و اشیانه
مرغی را که
هوای تو در سر داشت
خوب می دانم
که دیگر قافیه نشین کویی شده ام
که نه نسیم می بیند و
نه خاکی
تا بر سرکند
این باد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#108 | Posted: 16 Jun 2014 15:51




❣❣❣❣❣❣❣


نمی توانم فرمانبرت باشم
اما
فرمانی بده
تامگر به ایستد
پرگاری که
تو چرخاندی
بر پیشانی سنگ
یادم نمی رود
می گفتی عمر
عصایی ست
که پنهان ات می کند
تا از در درایی
و من ایستادم
تا مگر عمر
شانه خالی کند و
من
پنهان می شوم در حضور خویش
حالا
در تونظر می کنم
تنهای تنهایم
رسوای رسوا
شده ام
بر پریشانی عشق

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#109 | Posted: 16 Jun 2014 16:09 | Edited By: nazi220




❣❣❣❣❣❣❣


خودم را بخواه
که دیگر هیچ گاه
نخواهی یافت
یافتنی نخستین
و دلی دور
که می امد ومی امد
چشمی را که
بیدارش می ماندی و
تشنه لبان بودیم
ما بر درگاهش
اه - اگر برخیزم
هزار فتنه بر انگیزم
در چشمانی که
می چرخد
بر گرد ماه



❣❣❣❣❣❣❣


دیدم اش
به هیات زندگان
که خلاصه خود بود
و بر افراشتم
داسی بلند
به چیدن رنگین کمانی
که شعله م یکشید
در شولای خویش
اتشی سوزان
و خاکستری
که حالا دیگر
اشیان اش را یافته بود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#110 | Posted: 16 Jun 2014 16:15 | Edited By: nazi220




❣❣❣❣❣❣❣


دو ستون تنومند
استواریت را صدایم می کنند
دو گوی غلتان
که چهره به چهره می شوند
قطره
قطره
بر مژگان من
چه بگویم
چه می توانم بگویم
از اتشی که
زبانه می کشد
کامی را
که نمی گیرم
ارام ارام
در تو
پس چه بگویم
چه می توانم بگویم


❣❣❣❣❣❣❣


بر چروک پیشانی ام نگاه مکن
این دزدان کمین کرده به قرار گاه
بی قرار اسفندیارند
که م ینشاند مرا به هیات سوالی
در چشمان تو
نه !
نه دیگر
به قطره ابی می مانم
نه چشم در چشم رستم می دوزم
چرا که
شاه بیت اخرش را
حک کرده ام
به نقش رستمی که
حالا نشسته ام
برابرت
نه
مرا دیگر اشکی باقی نمانده است

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 11 از 21:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  20  21  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Iraj Safshekan Poems | اشعار ایرج صف شکن بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites