تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Iraj Safshekan Poems | اشعار ایرج صف شکن

صفحه  صفحه 20 از 21:  « پیشین  1  ...  18  19  20  21  پسین »  
#191 | Posted: 22 Jul 2014 20:40




اشعار ایرج صف شکن
Iraj Safshekan Poems



☀☀☀☀☀☀


کسی بر پرچم آمریکا می نوشت
حاج اقا
عطر بیک دارید !
ومرا
که دایره ای چرخان
به اژدهایی سر کش فرا می خواند
هم چنان خواب می دیدم
خوابِ شهر زاد و هزار پری دریا .
وای از این همه رنگ
وای بر من و
این رنگ .


☀☀☀☀☀☀


سبزینه ها بر حاشیه هایِ تردد
و گلدانی مهیا
بی واسطه یِ اطاق ومن
سیاره ای ناباور
که فواره می کشد / دل وا پس تر از من
سیاره ام کن !
سیاره
سیاره ام را می گویم


☀☀☀☀☀☀


چرا همیشه گُم می شویم جایی و
همیشه
فراخ تر از فاصله ی توست !
چرا حضور
تا مرز پریشان گُم شدن
دوبار قرائتمان می کند
ومرا
هیچ تقویمی بر جای نمی مانَد!
همیشه چنی است
-سلام م یکنی
- در منتهای نامت خیره می شوی
و چون به خویش م یآیی
ساده ام کرده ای
ساده !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#192 | Posted: 22 Jul 2014 20:46




☀☀☀☀☀☀


بگوئید !
حتما "بگوئید
از من نپرسند
آیا صفر
در تفریق اعداد
از هیجان ِ برابر ِ من کمتر است ؟!
اما کسی خواست
سوْال کند مرا
برابر شکست نور و تلاقی اینه
این است
عاقبت اعداد منها شده یِ هیچ
بردرگاه تو
و صندلی خالی
هنگامی که
سوْال می شویم
و جدول های تو درتو
به ضابطه ای بی امضا ء تعبیر می شود
حالا
هر که
هرچه می خواهد بگوید
من اعدادرا عادت شمردن دارم
و دست بر نمی دارم
مگر- آسمان
به سپیدی پیشانیم
تو را
یکراست بنویسد
و اعتراف کند
که تعبیر ما
همان
ضریب ِ شکسته ی نور است .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#193 | Posted: 22 Jul 2014 20:54 | Edited By: nazi220




☀☀☀☀☀☀


چه در تومی گذرد
کاین گونه
با باد در سفری
ونیایش دستانم را هم
حتا
در خاطرت نمی گذری ؟
وچه
در نگاه ِ من می گذرد
که برابرم را
موسیقی یِ باران
شانه کنی
و چشم برهم نمی گذاری
مگر
بوسه ها
از دهانت غافل شوند
و آرام
غنچه های بی روْیت
در مقابلم زانو زنند .
می مانم و نمی آیی
و باران
چشم برهم نمی گذارد
مگر -رود
آمدنم را باور کند


☀☀☀☀☀☀


جاری می شویم
بر زبان خویش:
هنگامه یِ قفلی
با دهان ِباز
دل کنده در کام کلیدی
که چون به خودآید
شاعرتر از اینه یِ پیش است !
چه گونه تدبیری است
که نه راه بر تومی بندد
و نه تو
در شفاعت نامت می مانی،
آرام ،آرام
پیش تر از ان که به خود آیی
پس می روی
و شاهد را
در خیالِ واسطه ای بی نشان می مانی
و تنها
این هنگام است ، شاید
که بر زبان خویش جاری می شوی.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#194 | Posted: 22 Jul 2014 21:02




☀☀☀☀☀☀


هیچ کس می آید و هیچ کس نمی داند
کدام غنچه یِ گلو گیر
وا شدن تورا
به ساقه یِ برگی نشان کرده است
تا من
شانه های باد را
به هق هقی برآیم و
باز در تو فراموش بمانم .
نامه ای برایت خواهم نوشت
روْیای واژگون
که پروایِ رفتنی باتورا
به شکرانه دستانش
باقی مانده است .


☀☀☀☀☀☀


از گل سوْال می کنیم !
چه ساه
ساده از خویش فاصله می گیریم ،
نا خوانده
جان پناه خسته را
خواب می رویم
و بیدارتر از گُمانی
به خطی فاصله می رسیم
کیست غایب
که شرمی نابالغ
حضورش را سجده می کند
ومی رود تا نقطه ای که از سوْال و پاسخ وا می مانَد
چه گونه
چه گونه تو می دانستی و
-من
از ابتدای سطر هم
انتهای خویش را جا مانده بودم ؟
پاسخی نه
سوْالی کن
اگر می توانی !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#195 | Posted: 22 Jul 2014 21:10




☀☀☀☀☀☀


گفته ام و باز می گویم
هُرم نفس هایِ بی دریغ باران
نیابت دستان اشنا می شناسد
وکُنده های جا مانده
پیشانی یِ بلند ِندیدن را .
این گونه
ماه
تصویر خویش را فرمان می بَرَد
وخورشید
در منتهای چشمان ِ تو
به هُرم دستان من می رسد
آه...
چه قدر فاصله بود و
ندیدیم
ان گونه
که از تصدیق ِ یک نگاه
بی نگاه تر شدیم


☀☀☀☀☀☀


تعبیر دست های ِمن است
خواب ِ بنفش
کاین گونه
قدمی کشیم و
سر فرومی بریم در قاب ِ روبرو .
بر خاستیم و ندیدیم
افسوس را
بر خاکستر زمین.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#196 | Posted: 22 Jul 2014 21:51 | Edited By: nazi220




☀☀☀☀☀☀


نگوئید !
نه نگوئید زنده بمانم
تا خسته شوم
زیر چکمه هایِ نور
افشان افشان
بلندای ِ پیشانی اش را می گذرم
ومی ایستم
تا ضربه ای
به هنگام بسته شود
نه
نگوئید تا زنده بمانم .


☀☀☀☀☀☀


چرااشیا ٰبا ما صحبت می کنند
یا نه اشیا به هیاْت آٔدم ها
می آیند
و از برابر آینه می گریزند ؟!
عجیب است
تکرار مزمزه ای شور
تیک تاک ِساعتی بی قرار
بر بام اولین شانه هایِ صبح
و بعد خداحافظ!
همین .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#197 | Posted: 22 Jul 2014 22:22 | Edited By: nazi220




☀☀☀☀☀☀


گفته ام
بازهم می گویم
قاب های دیوار
گواهی می دهند :
بازی تمام نیست
تمام هم نخواهد شد
و قاعده
قاعده یِ بازی
که ما بر زین باختیم و
زمین بر پشت نشانمان داد
گفته ام
باز هم می گویم
شکافی هست
که زبان باز می کند
و فرو می چکد
قطره ای
که شناخته است
شکلِِِ ِدرامدن در حضورِ خویش را !
فواره ای غلطان
که می بیند
باز می نویسد
بر همان شکاف
که بایدش
جاری تر باشد
از ایستادن در خود
و خود
خود وا می گذارد
تا شمارشی در گلو گاه ِراه
و راه رهبندان است
که می شکند در خود
و کف دستانت
نشان می گذارد
به آن نشان
که چون باز گشایی
بی شمارش شود
هر سو که بخواهی
ردی غریب
که غربت خودرا
نشانت می دهد
تا
پایِ راه را نمانی!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#198 | Posted: 2 Aug 2014 19:27




☀☀☀☀☀☀


با واژه یِ تماس که می گوئیم
چیزی برای دق
دق کرده ایم
دق
در خود تکان منتظری دارد
لبخند می زند
و جهان را در خود
مکث می کند .
بازی
تمام .


☀☀☀☀☀☀


هیچ کس می آید و
هیچ کس نمی داند
کدام غنچه یِ گلو گیر
واشدن ِ تورا
به ساقه ی برگی نشانه کرده است
کین گونه
من
شانه های باد را
به هق هقی می آیم و
باز در تو فراموش می روم !
نامه ای برایت خواهم نوشت :
روٌیای واژگون
که پروای ِرفتن را
به شکرانه دستانش
باقی مانده است .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#199 | Posted: 2 Aug 2014 19:41




☀☀☀☀☀☀


برقاعده نمی مانی و
می دانی
حجمی غافل
فراز سوسن و دیوار
نگاهت می کند
و باران
محضِ تمام است
که آواز می دهد دهانت را
آن گاه
چشم بر در
اسمان را
به نیابت خود
و زمین را
به ضمانت نامت /باز می گذاری
تا جفت ِناتمام ِ کبوتر
زبان بگشاید
بی بال
و باز شود
در نگاه چه می دانم
و از این همه
باز نگردیم
ما
و غافل بمانیم
از شنیدن نام تو



☀☀☀☀☀☀


چه بی پناه بود و
نمی دانست
آن که سردابه های ِخونین اش
پروازی بلند را
به آزمونی برابر می خواست
و ضامن کشیده
دلش
به ازدحام ِ راه می اندیشید :
بی پناه پری
که بارن هایِ مدام
ریزش اش را
قرار نمی گرفت
چه بی پناه بود
آنک
شماتتِ معلق برگی
معمای ِجا مانده را
بر دو دست می بَرد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#200 | Posted: 3 Aug 2014 18:12




☀☀☀☀☀☀


تصویر بود و یک برابر ِ تنها .
خورشید
جا مانده بود
در قابِ روبرو .
چون ذره ای ناتمام
ماندیم و
ماه نیامد


☀☀☀☀☀☀


از آن چه ستاره می گوید
تا منتهایِ من
چشمان کیست
که اندازه می شود ؟
روٌیایِ ماه که می داند
دیدن
یعنی
دوباره بی چشم معنایِپلک بودن
و راه
سنگلاخ
تا مرز راه رفتن !؟


☀☀☀☀☀☀


می چکد کلاه خودِ سبز
بر عادتِ باران
و واژگون می شود
این همه سرو
تا مگر بیایم
(مرا با خویش برده است
آنچه نیامد )
باران همیشه است
اما
من
برقرار نمی مانم
بر اشک ِ های تو .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 20 از 21:  « پیشین  1  ...  18  19  20  21  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Iraj Safshekan Poems | اشعار ایرج صف شکن بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites