تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Nozar Esfahani Poems | اشعار نوذر اصفهانى

صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#11 | Posted: 8 Jun 2014 15:27 | Edited By: rajkapoor
اشعار نوذر


چرا از من گریزانی تو هر دم؟
مگر غیر از وفا با تو چه کردم؟

اگر غیر از وفا چیزی تو دیدی

ببخشایم که دیگر توبه کردم



@@@@@@


بنازم آنکه هستی را رقم زد
فراز عالم امکان علم زد
به هرکس قدرتی در شان خود داد
مدار آفرینش را بهم زد



@@@@@@


پی خودسازی خود گاه گاهی
به یک روزن بیفکندم نگاهی
که فهمیدم پس از پنجاه و شش سال
چه می کردم چه کار اشتباهی



@@@@@@


من آن شمعم که سرپوشی ندارم
بجز اشکم هم آغوشی ندارم
بسوزم تا بر افروزم دلی را
که در سر فکر خاموشی ندارم



@@@@@@


من از مردن خبر دارم خدایا
به سر صد شور شر دارم خدایا
غبار غم نشسته بر دل من
که عمری بی ثمر دارم خدایا

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#12 | Posted: 8 Jun 2014 16:22
اشعار نوذر



نگردد تا جدا از نیستان نی
نوای دلنشین کی خیزد از وی؟
نباشد تا امید وصل یاران
شب تاریک هجران کی شود طی



@@@@@@



ز بسکه میکنی از بهر من ناز
دلم شد با غم عشق تو دمساز
گل روی تو را تا دیدم ای یار
دلم چون غنچه پزمرده و نشد باز



@@@@@@




شدم خود با خبر تا از کهولت
شده این پشت من تا از کهولت
نه تنها پشت من غم گشته از آن
خمیده پشت دنیا از کهولت



@@@@@@



گرفتم تا سراغ کوی آن یار
معطر شد دلم از بوی آن یار
نشستم بر سر راهش که شاید
ببینم لحظه ای هم روی آن یار



@@@@@@



ز عشق روی تو ای نازنین یار
شدم آواره اندر دشت و کهسار
چنان گردیده ام مفتون عشقت
که حسرت می برد هرکس از این کار‍

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#13 | Posted: 8 Jun 2014 16:25 | Edited By: rajkapoor
اشعار نوذر اصفهانی



الا آنان که اهل اصفهانند
کهنسال و میان سال و جوانند
همه با یک صدا با ریتم دشتی
دوبیتی های ((نوذر)) را بخوانند



@@@@@@



ز بسکه در دلم غم خانه کرده
دل شاد مرا غمخانه کرده
چه گویم دیگر از غمخانه دل
که جغد غم در آنجا لانه کرده



@@@@@@




اگر هستی تو اهل عقل و ادراک
بکن آئینه دل از حسد پاک
که با تیغ حسادت هر حسودی
گریبان خودش را می زند چاک



@@@@@@



طبیب حاذقی در شهر ما نیست
کسی در فکر درمان و دوا نیست
نمی داند کسی این درد ما را
طبیب درد ما غیر از خدا نیست



@@@@@@



دلی دارم که پر باشد ز آلام
نمی گیرد درون سینه آرام
خداوندا دلم را روشنی بخش
مرا آسوده کن از رنج ایام

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#14 | Posted: 8 Jun 2014 16:29
اشعار نوذر اصفهانی



گریزانم چو از هر قید و بندی
نمی ترسم ز پستی یا بلندی
تو کردی ای خداوندا دلیرم
وگرنه من کجا و خود پسندی



@@@@@@



به هر راهی که خود پا می گذارم
غمی بر روی غمها می گذارم
خداوندا مرا دریاب از غم
که من خود را به تو وا می گذارم



@@@@@@



بدشت سینه ام تا نور حق تافت
دلم در وادی اندیشه بشتافت
بدنبال حقیقت رفت و دیدم
حقیقت را درون سینه ام یافت



@@@@@@



به هر نقش نگاری ای خدایا
بود نقش تو در آنجا هویدا
تو از چشم کسی پنهان نباشی
اگر باشد کسی را چشم بینا



@@@@@@


دلم در سینه چو پروانه می سوخت
به گرد شمع آن جانانه می سوخت
غم دل با که گویم بارالها؟
که عاقل از غم دیوانه می سوخت

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#15 | Posted: 8 Jun 2014 16:31
اشعار نوذر اصفهانی




قلم تا از دل من پرده بر داشت
مرا داغی دگر در سینه بگذاشت
تبانی تا که با این قلب من کرد
هر آنچه در ضمیرم بود بنگاشت



@@@@@@



بسان لاله دل در سینه ام سوخت
که تا درس وفا از دیده آموخت
وفاداری میان دیده و دل
درون سینه ام آتش بر افروخت



@@@@@@


دلم در سینه ام می سوزد امشب
که بر جانم شرر افروزد امشب
شرار دل اگر در عالم افتاد
تمام خشک و تر می سوزد امشب



@@@@@@


به عشقت تا مرا افسون نمودی
دلم را لجه ای از خون نمودی
چه شد مهر مرا در آخر عمر
چو اشک از دیده ات بیرون نمودی



@@@@@@



چه کس دارد خبر از حال بلبل
که مینالد بروی شاخه گل
گل از بلبل چه می خواهد؟ خدایا
که هر دم می کند او را تحمل

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#16 | Posted: 8 Jun 2014 16:33
اشعار نوذر اصفهانی



من آن موجی که بر اوج زمانم
زمان را از زمین تا آسمانم
همه نورم چو از انوار الهی
که گاهی آشکار و گه نهانم



@@@@@@



بیا جانا که جانم بسته توست
وجود من نشان هسته توست
در امواج وجود من توئی تو
که امواجم همه پیوسته توست



@@@@@@



دل اندر بحر سینه روی آب است
که همچون قایقی در اضظراب است
کزین رو موج روح خسته من
بسوی کهکشانها در شتاب است



@@@@@@



چو سن من گذشت از شصت یک سال
شدم همچون جوانان بر سر حال
دلم روشن شد از نور الهی
به رویم شد گشوده باب اقبال



@@@@@@



خداوندا مرا دریاب از غم
که غیر از تو ندارم یا و همدم
چو سیرم دیگر از این زندگانی
بساط مردنم را کن فراهم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#17 | Posted: 8 Jun 2014 16:36
اشعار نوذر اصفهانی



از آن روزی که دل بستم به مهرت
شدم افسانه افسون سحرت
ولی از من بریدی ناگهانی
که مانده در دل من داغ چهرت



@@@@@@



از آن روزی که با زن خو گرفتم
نشاط و خرمی از او گرفتم
زنی خوب و عفیف و با دیانت
من از ترکان زیبا رو گرفتم



@@@@@@



من از شهر سپاهان تا به تبریز
بدیدم لعبتانی فتنه انگیز
یکی از دیگری بهتر ولیکن
گرفتم همسری از شهر تبریز



@@@@@@



من از ترکان تبریزی زنی را
زنی پاک و تمیز و مومنی را
گرفتم تا کنار آن دلارام
رها سازم ز خود کبر و منی را



@@@@@@



تنم مانند شمعی روز و شب سوخت
فلک شمعی دگر در جانم افروخت
که این شمع دل افروز ای برادر
بمن صدها نکات دیگر آموخت

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#18 | Posted: 8 Jun 2014 16:40
اشعار نوذر اصفهانی




چنان ای دلربا محو تو هستم
که از بوی دلاویز تو مستم
توئی مشکل گشای مشکلاتم
بگیر از مرحمت یکدم تو دستم







منم شرمنده لطف تو ای دوست
که از الطاف تو هرجا هیاهوست
بکن با من جفا هم گر دلت خواست
که هرچه می رسد از دوست نیکوست






مرا عمرم دگر جانا تمام است
ولی مهر تو بر من ناتمام است
منور کن دلم را با نگاهی
که الطاف تو هم اینجا تمام است







مرا هنگام مردن گشته نزدیک
شده ریسمان عمرم سست باریک
نه ترسید ار گسستم رشته عمر
بجای تسلیت گوئید تبریک







ز دیدارم چو گردیدی تو خرسند
کنم هر لحظه من شکر خداوند
منم شادم ز دیدار تو ای دوست
که دیگر نگسلانم از تو پیوند

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#19 | Posted: 8 Jun 2014 16:45
اشعار نوذر اصفهانی




خدایا آسمان می رقصد امشب
برای کهکشان می رقصد امشب
بساز من نمیرقصد ولیکن
به ساز این و آن می رقصد امشب



@@@@@@




خداوندا به حق آه زینب(س)
به سوز سینه جانکاه زینب(س)
زنان شیعه را راهی عطا کن
که گیرند از دل و جان راه زینب(س)



@@@@@@



دلم مانند مرغی پرشکسته
درون سینه ام تنها نشسته
همی مینالد از درد غریبی
که از بی همدمی گردیده خسته



@@@@@@



از آن روزی که عکس روی جانان
ز راه دیده ام افتاده بر جان
دلم میلرزد از شوق وصالش
که باید جان کنم بر دیده قربان



@@@@@@


پریشانم چو گیسوی تو ای یار
که می پیچم به خود پیوسته چون مار
برافشاندی چون آن موی سیه را
نمودی روز من را چون شب تار

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#20 | Posted: 8 Jun 2014 17:02
اشعار نوذر اصفهانی



درون سینه ام دردی نهان است
که آن از رنگ چشمانم عیان است
ندارد درد من درمان دریغا
که اه سرد من تایید آن است



@@@@@@



دل اندر سینه ام می سوزد امشب
که بر جانم شرر افروزد امشب
ز هر تیر مزه بر قامت دل
لباس عافیت می دوزد امشب



@@@@@@



شدم پیر همه دندان من ریخت
نه دندان بلکه گوهر از دهن ریخت
نشد دندان مصنوعی نصیبم
مسنن گرچه صد طرح حسن ریخت



@@@@@@



دلم با هرکسی الفت نبسته
که زیر بار محنت ها نشسته
دلم آئینه لطف خدا بود
که با سنگ جفاکاران شکسته



@@@@@@



صدای آن موذن تا بلنده
دلم در تاب گیسوی تو بنده
ترا قسم بر آن الله و اکبر
مگو شعر((عمو نوذر)) چرنده

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 2 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Nozar Esfahani Poems | اشعار نوذر اصفهانى بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites