تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Nozar Esfahani Poems | اشعار نوذر اصفهانى

صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#31 | Posted: 9 Jun 2014 16:15
اشعار نوذر اصفهانی



خدایا حفظ فرما گفتنم را
بده نیرو تو این جان و تنم را
به ((نوذر )) کن عطا نیروی گفتار
که تا اباد سازم میهنم را



@@@@@@



تو میدانی خدا درد دلم را
بکن حل از کرم این مشکلم را
اگر خوبم اگر بد بارالها
خودت بسرشته ای آب و گلم را



@@@@@@



غریب و بی کس و محروم و تنها
به زندان غم افتادم خدایا
ندارم کس که دستم را بگیرد
بجز دست تو ای حی توانا



@@@@@@



کشم تا کی من این بار گران را
بیازارم روان ناتوان را؟
خداوندا بده صبری به ((نوذر ))
که تا پایان دهد این نیمه جان را



@@@@@@



چو آزردی تن آزرده ام را
نمودی خون دل افسرده ام را
نویدی بر من افسرده دل ده
بکن شادان گل پژمرده ام را

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#32 | Posted: 9 Jun 2014 16:17
اشعار نوذر اصفهانی



بهاران خوش بود در لاله زاری
نشستن فارغ از هر اه و زاری
کنار جوی آب و دامن دشت
شنیدن نغمه های هر هزاری



@@@@@@



اگر از من گریزد دلبر من
نیاید گر دمی او در بر من
مرا باکی نباشد از گریزش
که باشد لطف یزدان بر سر من



@@@@@@



منم آن عاشق و رند خرابات
که می ترسم من از دار مکافات
اگر لطف خدا با من نباشد
ز روز واپسین هیهات هیهات



@@@@@@



اگر در شعر من صحبت ز می شد
سخن از دلبری فرخنده پی شد
غرض از می همان آب حیات است
که عمرم در پی آن آب طی شد



@@@@@@



جمال دلبری گر می پرستم
به عشق او اگر پایبند هستم
بود منظور از ان تحسین خلقت
که ده روزی از آن خرسند هستم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#33 | Posted: 9 Jun 2014 16:18
اشعار نوذر اصفهانی




مرا عمرم به گمراهی به سر شد
دلم در بحر عرفان غوطه ور شد
گذشتم از مقامات تبتل
ولی دیدم که جهلم بیشتر شد



@@@@@@



قدم شد زیر بار زندگی خم
چه سازم با دلی پر غصه و غم ؟
جوانی با همه سختی سرآمد
اگرچه عمر من پاشیده از هم



@@@@@@



دلم زار و پریشان گشته ای دوست
چو گیسوی تو افشان گشته ای دوست
ز بس افشانده ام اشک ندامت
جهان بحر خروشان گشته ای دوست



@@@@@@



بشر تا پا در این دنیا نهاده ست
چون من در چنگ اهریمن فتاده ست
خدایا کی توان یابم خلاصی؟
از این دامی که او بر من نهاده ست



@@@@@@



از آن روزی که از نی ناله برخاست
خداوند از ازل اینگونه می خواست
که آدم همچو نی نالان بمیرد
که دنیا را چنین از بهرش آراست

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#34 | Posted: 10 Jun 2014 01:11
اشعار نوذر اصفهانی



سخن هرجا بجای خود نکو باد
سخن بهر سخنور آبرو باد
سخنگو گر سخن درجا بگوید
مقامش برتر از هر گفتگو باد



@@@@@@



ز بخت خود نباشم لحظه ای شاد
نگشتم چونکه از رنج و غم آزاد
گهی افغان و گه زاری نمایم
بر آرم از دل غمدیده فریاد



@@@@@@



دلی دارم زجور غصه ناشاد
همی خواهم که گردانی مرا شاد
دلم گردد اگر آسوده از غم
کجا یادت توانم بردن از یاد؟



@@@@@@



بکن با نامه ای هر دم مرا شاد
که تا گردد دلم از غصه آزاد
مبر از خاطر خود خاطرم را
ز من گاهی تو با یک نامه کن یاد



@@@@@@



ندیدم چون وفا در آدمیزاد
روم دل از پریزادان کنم شاد
پریزادی ندیدم تا که گویم
که آدم بهتر است یا که پریزاد

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#35 | Posted: 10 Jun 2014 01:13 | Edited By: rajkapoor
اشعار نوذر




بساط شادی و غم هر چه باشد
بدست عاقلان بازیچه باشد
نبندد دل کسی بر شادی و غم
مگر او همچو ((نوذر)) بچه باشد



@@@@@@



بیا ای ماه من وقت سحر شد
جهان از سوز ساز من خبر شد
اگر چه اعتبار من ز کف رفت
ولی اخر نگارم معتبر شد



@@@@@@



دو زلف تو کمند دشمنم شد
جمالت مهر روز روشنم شد
ز کوی عشق تو پا بر نگیرم
که آنجا پایگاه ایمنم شد



@@@@@@



بسی تن کو ز غم خاک زمین شد
بسا سر کز پی تاج و نگین شد
نمی بینم کسی را جاودانی
اجل تا آدمی را در کمین شد



@@@@@@



به قدر عمر دنیا گفته ام شعر
بسی هم زشت و زیبا گفته ام شعر
ولی بعد از گذشت شصت و یک سال
به فهمیدم که بیجا گفته ام شعر

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#36 | Posted: 10 Jun 2014 01:16
اشعار نوذر اصفهانی




چو یار حیله گر با دشمنم ساخت
به صد حیله مرا در دامی انداخت
در این بازی نرد زندگانی
نمیدانم چه کس برد چه کس باخت



@@@@@@



مرا تا دلبر اندر دامم انداخت
به قعر چاه غم از بامم انداخت
بمن رحمی نکرد آن بی مروت
که تا از شهرت و از نامم انداخت



@@@@@@



پی هر رنج باشد عاقبت گنج
میسر کی شود هر گنج بی رنج؟
ولی با تاس نرد جهد و کوشش
یکی شش آورد آن دیگری پنج



@@@@@@



مرا تا با تو این دل آشنا شد
ز کف صبر و قرار من رها شد
بقربان دو ابروی کمانت
که پشت من چو ابروی تو تا شد



@@@@@@



من از شوق وصال روی دلبر
نشستم هر شبی در پای معبر
که تا بلکه ببینم روی ماهش
که دیدم روی او را یک شب آخر

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#37 | Posted: 10 Jun 2014 01:18
اشعار نوذر اصفهانی




بزلف پیچ پیچ عنبرینت
بلعل جانفزای شکرینت
به شهلا نرگسان پر خمارت
شدم عاشق به حسن بی قرینت



@@@@@@



دلم بسته به گیسوی بلندت
به گیسوی بلند چون کمندت
اگر چه من به بند تو اسیرم
نمیخواهم خلاصی من ز بندت



@@@@@@



عبیر افشان بود زلف سیاهت
ربودی دل ز من با یک نگاهت
نه بینم گر ترا روزی نگارا
بمیرم از فراق روی ماهت



@@@@@@



دلم شد در هوای روی ماهت
بود دائم دو چشمانم براهت
نشینم انقدر من بر سر راه
که تا بلکه به من افتد نگاهت



@@@@@@



دلی آشفته تر از حال من نیست
کسی چون من غریب اندر وطن نیست
چو ان مرغی که در دامی اسیر است
دگر فکرش به دنبال چمن نیست

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#38 | Posted: 10 Jun 2014 01:20
اشعار نوذر اصفهانی



لب و دندان تو چون در و یاقوت
که دل را قوت و جان را بود قوت
از این قوت و از این یاقوت بگذر
که قوت از قوت امد قوت از قوت



@@@@@@



مزن تهمت که یار من نجیب است
که این تهمت زدن کار رقیب است
رقیبان را ملامت کم نمائید
چو دلبر بی نهایت دلفریب است



@@@@@@



شدم پیر و جوانی بی خبر رفت
جوانی رایگان از کف بدر رفت
شدم پیر نبردم لذت از عمر
عبث عمر عزیز من هدر رفت



@@@@@@



زمام اختیارم از کفم رفت
به غفلت روزگارم از کفم رفت
گرفتارم به بند غصه و غم
چو یار غمگسارم از کفم رفت



@@@@@@



از آن روزی که دیدم ماه رویت
شدم آشفته و شیدا چو مویت
ز جان بگذشتم ای لیلای ثانی
چو مجنونی نهادم سر به کویت

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#39 | Posted: 10 Jun 2014 01:22 | Edited By: rajkapoor
اشعار نوذر اصفهانی



بزرگی از گل رویت عیان است
چو با مسکین دلت بس مهربان است
جهان باشد به کامت ای سرفراز
که نام سرفرازان جاودان است



@@@@@@


فلک را با من مسکین چه کین است
چه بد کردم که با من این چنین است
نکردم جز وفا با هر وفادار
مگر آئین دنیا غیر از این است



@@@@@@


سرود من سرود کوه و صحراست
تسلی بخش قلب زار و شیداست
نمینالم بغیر از دامن دشت
که آنجا سرزمین و خانه ماست



@@@@@@


خدایا ماه تابان من اینجاست
سهیل پرتوافشان من اینجاست
مرانم یکدم از دروازه مهر
که تنها مونس جان من اینجاست



@@@@@@


در این عصر فضا از بس هیاهوست
فلک مات از بشر حیران به هر سوست
رسیده تا بشر دستش بر افلاک
جهان مبهوت و مات از قدرت اوست

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#40 | Posted: 10 Jun 2014 01:24
اشعار نوذر اصفهانی




بیا جانا که این شرط وفا نیست
جدایی از وفاداران روا نیست
مکن از درگه خود ناامیدم
که ((نوذر)) مستحق این جفا نیست



@@@@@@



کسی واقف ز اسرار دلم نیست
کسی مشکل کشای مشکلم نیست
نمیداند کسی این راز مکتوب
که از این زندگانی حاصلم چیست
؟



@@@@@@



هر آن صیدی که در دامی اسیر است
ز جان خویشتن البته سیر است
مرا از گریه ناصح مکن منع
ز گریه چشم عاشق ناگزیر است



@@@@@@



هر آن عاشق که در بندی اسیر است
ز دیدار رخ جانانه سیر است
((بنوذر)) کن تو اکنون التفاتی
که پایش در خم زلف تو گیر است



@@@@@@



خدایا دلبرم با غیر یار است
ولی با آشنا ناسازگار است
رود در چشم من خاری چو بینم
گلم مدهوش در آغوش خار است

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 4 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Nozar Esfahani Poems | اشعار نوذر اصفهانى بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites