خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Sima Yari Poems | اشعار سیما یاری


صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »
shomal مرد #1 | Posted: 14 Jun 2014 22:55
کاربر

 
اشعار سیما یاری


مهمترین ویژگی شعرهای سیما یاری سادگی آنهاست. مثلا در شعر بسیار کوتاه سعادت دو واژه ابلیس و خیانت این بار معنایی تازه را هوشمندانه بر دوش می کشند. در مجموع سیما یاری را می توان شاعر امپرسیون نامید. یکی از مهمترین آثار این شاعر منظومه بینایی در کتاب کلید است.
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #2 | Posted: 14 Jun 2014 22:55
کاربر

 
یک غزل

از در درآ درآ که دلم بی قرار توست
گلزار من شکفته ی ابر بهار توست

ای روشنایی سحر ای لطف صبحدم
بیدار چشم شب همه در انتظار توست

پنهان نمی شوی که تویی نور آفتاب
در پرده ای و ماه همان پرده دار توست

در پرده تیغ آتش خورشید کی ش؟
در این کبود سرد شکاف از شرار توست

اجر شکیب دشت بر ایام سرد دی
گل خند و خنده های بلند هزار توست

ای گوهری دل که تویی هان نگاه کن
این آبدار لعل دل من نثار توست
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #3 | Posted: 14 Jun 2014 22:58
کاربر

 
گل بود

سهمی نبرد از بارش باران
و رود
بدرود گفتش
رویید و رویانید
بر پیکر خود
خارهای تیز زهر آلود را کاکتوس
کاکتوس طعمه خوار
در شوره
زار خشک
گل بود اگر می بود باران
گل بود اگر با رود می رویید

**************

چیز

آتش زدم بیا
از پشت دکه مرد فریاد می کشید
بر دکه چیده بود
یک مشت خرده چیز
دو ران و یک گردن
پا
سر تراشیده با چشم های باز
قلوه
جگر
و یک دل کوچک
که شرحه شرحه بود
و زیر هر چیز
از جای رگ هاش
خاموش خون می ریخت
از پشت دکه آه فریاد می کشد
چیزی بدون چشم
چیزی بدون پا
چیزی بدون قلب
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #4 | Posted: 14 Jun 2014 22:58
کاربر

 
میوه ممنوع

با واژه هایی مبتذل
بر روی پوچی های کاغذ می نویسم
دوستت دارم
بی آن که مثل وقت های پیش
از خود بپرسم
دوستی چیست ؟
همساه
ها در خواب هستند
در حول و حوشم هیچ کس نیست
گویی نگویی سرخوشانه حالنی دارم
وهمی مرا برداشته
انگار آزادم
نفرین به ت ابلیس هشیاری
نفرین به نظم هر چه باقی
امشب ولی اینجا نشانی از بقا نیست
از لای کاشی ها صدای موش می آید
موشی که دارد نقب می
سازد
از شیر آب آشپزخانه
یک آبشار تند جاری ست
و روی شعله توی کتری
بلبلی آواز می خواند
تا صبح اما یک نفس باقی ست
یک ساعت از آزادی خود بودنم پنهان
یک ساعت از با خویشی سوزان
تو راستی
آیا کسی را می شناسی
که در خیال و خواب های خود
هر گز نخورده میوه ی ممنوع را
یا زیر بالش های شب
پنهان نکرده گوشه ای از قلب را ؟
مثل تو صد هزاران آدم دیگر
من دست در دستان ابلیس
در صفحه ی یک ساعت بی عقربه
یک بار دیگر می نویسم جمله را
آن جمله را
یک بار دیگر
وقتی که روز از راه می آید
با وصله های سست پوسیده
با صد هزاران قلب پنهان
در زیر بالش های نم دیده
آن وقت آن وقت
من پاره های کاغذ خط خورده ای را تند و لرزا ن
در جویبار پشت دیوار حیاطم
پرتاب خواهم کرد
اما ببین
تا پیش از آن
تا وقت باقی ست
یک بار دیگر
باز هم
یک بار دیگر
باز
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #5 | Posted: 14 Jun 2014 23:00
کاربر

 
موش

بو را شناخت
انگشت ها را برد در خاک
و پشت هم کند
سطح زمین را
در لاشه چنگ انداخت
و مرده را بیرون کشید از قبر
در گردن او دست انداخت
پوسده بودش پلک
پر خاک بودش کاسه های چشم
بر استخوان گونه ها باقی نبود پوست
وان نسج های نرم لب را موش خورده بود
محکم تکانش داد
در کاسه ی خالی سر جنبید چیزی
یک سوسک بیرون جست
از حفره ی کام
و خش خشی آمد
او گوش خواباند
س و آیه های رمز را
دریافت
جفتش سخن می گفت با او
مهتاب بر برگ اقاقی ها
و پیچک های میدان پخش می شد
از سزه های آب خورده
ساق های جفت ها مرطوب می شد
و دست ها می جست
در مور مور سردی شب
گرمای دست دیگری را
خاموش و مشتاق
در گوشه ی میدان
یک هیکل س نگین و خشک و سرد
لولید
و باد بوی گوشت گندیده را
تا کوچه های دور دست شهر افکند
بر سبزه ها دیگر
پایی نمی لغزید
در پیش چشم حیرت مردم
از پشت شیشه ها
در گوشه ی میدان
رقاص نابینا
پرشور می رقصید
بامرده اش تنها
تنهای تنها
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #6 | Posted: 14 Jun 2014 23:00
کاربر

 
کو کو

دور است
دور دور
فریادهای کو
تا او نمیرسند
فریادهای کو
در بعد های فاصله سرگشته می شوند
دور است
دور دور
پشت هزار تو
پشت هزار پرده به طول هزار سال
خورشید من
از من
دور است
دور دور
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #7 | Posted: 14 Jun 2014 23:01
کاربر

 
کالا

با دست های تشنه ی لبخند و بوسه
تشنه ی نان
تشنه ی آرامش ایمان
دیوار معبد را نشاندیم
بازار بت ها گرم شد
بت های رنگی
بت های سنگی
بازار مثل یک هیولا
رشد کرد و پهن شد
سیلاب شد
و برد با خود تشنگی را بستگی را
در زیر سقف پس بی روزن
هر چیز بی خود شد
هر چیز کالا شد
کالای کشف راز هسته
کالای حافظ
کالای بستر
کالای بوسه
بازار کالاهاتی رنگی
پستان خشک مادران را
انباشت
از ایمان تزریقی
ایمان کاذب
نوزادها تفریق را از سینه های مادران خسته نوشیدند
تقسیم و جمع و ضرب اما رفت از خاطر
نوزادهای نیم سیر کوچک معصوم
کالای معبد را خدا دیدند
و پیشخان دکه ها را
محراب های تا ابد باقی گمان کردند
نوزادها با ما
چون
فرفره هایی عجول و تیز
در گردش بی وقفه ی کالا
یک بند می چرخند
یک بند می چرخیم
دهلیز ها سردند
دیوارها سردند
ما تند می چرخیم
گرما نمی تابد به ما
از هیچ بت
از هیچ دهلیز
از هیچ کالا
گرما نمی تابد به ما
ما تند می چرخیم
با
دست و پای یخ زده
هی تند تر هی تندتر
و ریسمان
یک ریسمان پنهان و پیدا
بر گردن مان
تنگ تر میگردد از این گردش دیوانه وار سخت
بیگانه هایی رو به روی ما میان آینه
با درد می گریند
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #8 | Posted: 14 Jun 2014 23:02
کاربر

 
کاسبی

سوداگری با عشق
سوداگری با تکه های دست
سوداگری با قلب
آهسته آهسته
یک جمجمه
و در مقابل استکانی خرد
توفان درون استکان آب
تنها
بساط سفره را آشفته می سازد
یک سفره ی کوچک
با ریزه های نان خشکیده
و ازدحام مورهایی رام
آهسته آهسته
سوداگری با خویش

کاج

می خواست کاج را
می خواست کاج را
برداشت کاج را
از جنگل بزرگ
آورد کاج را
تا خانه ی کوچک
صدها هزار تار مکنده فشرده شد
در
حجم یک گلدان
در شب تمام شب
خاموش بارید
بارانی از سوزن
از شاخه های کاج
بارانی از سوزن
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #9 | Posted: 14 Jun 2014 23:03
کاربر

 
قصاب

مشتی رگ وپی
افتاد
در حلق چرخ گوشت
آمیخت خرد خرد
با پیچ مهره
و چرخش
در مارپیچ روده ی فولاد
و ریز
ریز
ریز
فرو ریخت
در کاسه ی قصاب


شروع

وقتی شروع شد
او پوستی کشید
بر کاسه ی سرم
و یک تفنگ داد به دستم
آن روزها که موی سر من سیاه بود
و صورتم سفید
آن روزها که
قلب من این شکل را نداشت
این
شکل تاول پر خون و چرک را
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
shomal مرد #10 | Posted: 14 Jun 2014 23:03
کاربر

 
رابطه

همیشه یک هجا ؟
همیشه یک هجا ؟
حقایق بی شور
و شورهای دروغین
درست مثل معمای سرد و یخ بسته
که پاسخ آن را
شنیده ایم از پیش
به من چه خواهی داد ؟

داد

ماشه چکید باز
موسیقی دریا
آشفته شد با ضربه ی شلیک
پرواز مرغک ها
نیزار را جنباند
سگ صید را آورد
در ماسه های نرم لغزنده صدای
چکمه پنهان شد
مرغان ساحل
به سایه ی نیزار برگشتند
در طول تاریکی
فریادهای تیز
خواب عناصر را به هم میریخت
پرلای تک مانده
صدا می کرد جفتش را
از پشت مرداب
بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
      
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sima Yari Poems | اشعار سیما یاری

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا