تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Sabir Haka | مجموعه اشعار سابیر هاکا

صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#11 | Posted: 16 Jun 2014 22:22




برای کتابم

باور کنید
به جرات می توانم بگویم
پدرم لذت زیادی از زندگی نبرده است
مردی متعهد به خانواده
که از جان مایه می گذاشت
تا کسی از کمبودهای زندگیمان چیزی نفهمد،
و این که
پدرم نمی تواند شعرهایم را بخواند
تنها ترس من از چاپ کتابم است


❣❣❣❣❣❣

قرن بیستم یا روشی
جدید برای خودکشی


در قرن بیستم
هنوز هستند کسانی
که به زندگی انسان ها اهمیت می دهند
برای آزادی
بیانیه صادر می کنند
از حقوق کارگرها
و برابری زنان در سازمان ملل دفاع می کنند
اما با وجود همه این ها
خون های زیادی باید ریخته شود
تا ساختمانی
افتخار ملی یک کشور محسوب شود




به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#12 | Posted: 16 Jun 2014 22:28 | Edited By: andishmand




نمی دانم ماشین ها از کجا
آمدند ، درست مثل خود ما

ماشین ها هیچ احساسی ندارند
پیر نمی شوند
شب کمرشان درد نمی گیرد
در فکر اجاره خانه نیستند
از همه مهمتر
آخر هفته ها از صاحب کارشان مساعده نمی خواهند
درست مثل
ماشینی که دیروز
جای پدر پیرم را در کارخانه گرفت


❣❣❣❣❣❣

سیاست

همیشه بزرگترین اتفاق ها
به سادگی هر چه تمام تر اتفاق می افتد
پای همه کارگرها را
به سیاست باز کردند
از وقتی که جرثقیل ها
چوبه دار شدند.

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#13 | Posted: 17 Jun 2014 14:32




غربت دور و نزدیک اش ، به اندازه یک آه است

بعضی از چیزها
تنها از دور ظاهر آرام و زیبا دارند
و انسان
برای نزدیک شدن به آنها
نباید پا فشاری کند
مثل عشق
سیاست
و مهاجرت
من بر آسمان خراش ها
پرنده ی مهاجر زیادی را دیده ام
که چشم هایشان
پر از اشک بود!

❣❣❣❣❣❣

مــــــــــــــرگ

ظهر یک روز تعطیل،
در نیمه راه
از کنار هم گذشتیم
من و مرگ
او به شهر می رفت ، من به گورستان
!

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#14 | Posted: 17 Jun 2014 14:38 | Edited By: andishmand




مارکز هم باور نمی کند
که پرنده ها هم حرف می زنند


فقط به خاطر اینکه
از دست های دختری دانه چیده بود
فرشته ها
بال هایش را چیدند
تا به زمین عادت کند
گاهی اوقات
بی انکه کسی بداند
دست و پا بسته ؛
کتک اش می زدند که مبادا از آزادی چیزی بگوید
روزهای زیادی از رفاقت ما می گذرد
اما آنها نمی دانند
که او عادت اش را ترک نکرده است
و هنوز هم کوچ می کند
گاهی به خانه من ، گاهی به کافه ها

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#15 | Posted: 17 Jun 2014 14:48




قرار بود

قرار بود
پرنده به دنیا بیایم ،
هنوز آسمان را قدم نزده،
آواز نخوانده ،
مادرم
کوچ کرد و تنهایم گذاشت .
قرار بود درخت به دنیا بیایم ،
اما پیش از این
درختی را می شناختم
از این که هر شب در رویایش
جنگل سبزی در آتش می سوخت دیوانه شد !
قرار بود
آب شوم !
اما پیش از من رودها به دریا رفتند و باز نگشتند
و من شنیده بودم
رودها فرزندان دریا هستند!
نمی دانم کدام فرشته
اذان را اشتباهی در گوش چپم خواند که انسان شدم !
حالا
کارگری هستم
که هر روز با پرنده ها بیدار می شود
آواز می خواند
و بر آسمان خراش ها پرواز را
با هواپیماها
تمرین می کند !
با این وجود سخت دلتنگم
از این که ،
دوستانم
درخت
پرنده
یا آب شده باشند ..!



به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#16 | Posted: 17 Jun 2014 14:55




دلیل

تنها دلیلی که با خدا دوست نیستم
به گذشته های دور
برمی گردد ،
خانواده شش نفری ما
در اتاق کوچکی زندگی می کرد
و
خدا که تنها بود
خانه اش از ما بزرگ تر بود.


❣❣❣❣❣❣


برای شعر کدوی ژول ورنِ ریچارد براتیگان

برای آسودگی کارگرها
ماشین های عظیم الجثه ی زیادی ساختند.
و ما هنوز
آهن ها و آجرها را
بر شانه هایمان جابجا می کنیم
در حالی که
روی همین زمین
هر سال هزاران نفر را
با همین ماشین ها
اعدام می کنند !

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#17 | Posted: 17 Jun 2014 18:37 | Edited By: andishmand




دنیائی خارج از منظومه شمسی

مادرم خودکشی کرد
پدرم را از کار اخراج کردند
دوستانم ،
و اما دوستانم به خاطر نان شب کشته شدند
و خیلی های دیگر را
در کوره های آدم سوزی سوزاندند !
جنگ به شکل های گوناگونی در وجود هر انسان نهفته است .
هیچ اهمیتی ندارد
ما را به دنیای بهتری
دلخوش کنند
هفت میلیاردنفر هر جا که پا گذارند
همین بساط است
که می بینید !


❣❣❣❣❣❣

دنیا

دنیا تغییر زیادی نکرده است
برای پسری
که همیشه دوست داشت
صفحه ی اول تمام کتاب های مدرسه
عکس خودش باشد




به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#18 | Posted: 17 Jun 2014 18:41




من بدشانسم خیابان هم که باشم
باید اینجا ....


کسی در من
عبور نمی کند
کسی در خلوت خمیازه هایم
مرا به آغوش نمی کشد،
نه ...،
هرگز کسی در من
انقلاب نخواهد کرد
صبح بخیر !
من خیابان تبعیدی شماره نوزده
شهید سابیرم ...


❣❣❣❣❣❣

پدر

پدرم کارگر بود
مرد با ایمانی که هر بار نماز می خواند
از دستهایش خجالت می کشید

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#19 | Posted: 17 Jun 2014 18:50




این کمپرسور لعنتی...!!

خوب می دانم
هر موجودی در زندگی نیازمند همدردی و نوازش است
اما
مرا ببخش
از اینکه نمی توانم در آغوش ات بگیرم
و اشک هایت را پاک کنم
وقتی که دلتنگی!
باور کن سخت است برای من
فراموش کردن لرزش های آن کمپرسور لعنتی !

❣❣❣❣❣❣

مادر

مادرم می گفت
مرگ را
دیده است
سبیل های کلفت و
هیکل وحشی دارد!
از آن شب
به معصومیت اش
شک کردم

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
#20 | Posted: 17 Jun 2014 18:54




من دوست دارم
در یک هواپیما بمیرم


خودم را کشتم ،
نه اینکه
افسانه ای
یا شعری به نامم شود ،
درد من
برای مادرم بزرگتر از زاده شدن بود،
درد امید بازگشت کبوتری
که آسمانم را دهان گرفت و
رفت ،
تا تو
وطن همیشگی ام باشی
حیف ،
تو نام دیگر غربت بودی ،
و این
تمام سرگذشت خیابانی تبعیدی بود
که می دانست
تو نمی توانی شهر خوبی
برای مردن باشی

به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم
در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم
     
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Sabir Haka | مجموعه اشعار سابیر هاکا بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites