تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار و زندگی نامه سلمان هراتی

صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#11 | Posted: 27 Jun 2014 16:49 | Edited By: rajkapoor
آمد به دستگیری این باغ




برزیگر قدیمی این دشت
وقتی که کشت را به خطر دید

در باغ بذر حادثه افشاند
گاه سفر به غربت تبعید

این کاروان برای رسیدن
یک چند بی بهانه سفر کرد

بی ماهتاب روشن رویش
خون خورد و بی سپیده سحر کرد

این باغ بی حضور قدومش
پیک چند بی شکوفه به سر برد

گاهی که گاه رویش گل بود
دیدیم وای تیشه به سر خورد

یک روز بعد همهمه ی آب
در باغ دار حادثه رویید

در دشت باد فاجعه می خواند:
این راه را سواره بپویید

آمد صدای مرد سواری
از منتهای خشم بیابان

ای تشنگان جرعه ی آغاز
در چشم او نهان شده باران

ای تشنگان هزاره ی باران!
آیینه را غبار بشوییم

پیغام آب را به سواران
در روزنه های بدرقه گوییم

آمد به دستگیری این باغ
آمیخت با سیلقه ی باران

در زمهریر بهمن آن سال
گل کاشت پا به پای بهاران





تهران، تجریش، 6/11/1363

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#12 | Posted: 27 Jun 2014 16:54
وقتی دچار غربت اینجاییم




هر قطره آب

اگر چه گندابهای مسیر

باور دریایی اش را زدوده اند

با این همه

در ضمیر خویش

دریای کو چکی است

و من در این لفظ

به مبهم ترین معنی

که به هیچ کوزه در نشایدش آوردن

چون ناکجا که نیست

ولی هست

و جز به تجربت

درکی عمیق

از این وهم بی رنگ

میسر نمی آید

من از آن

به قال مختصری در می گذرم

که به حسی غریب می ماند

و به جز زبانی غریب در نمی آید




@@@@@@



دنیا آتشکده ی موقتی است

تا من و تو

در آن بنشینیم

نه عبوس

که چون ققنوس

دوباره شدن را

و به امید دیداری در ناکجا

مرا این معنی

با غروب مأنوس کرده است

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#13 | Posted: 27 Jun 2014 16:55
واقعه




باغ را دریابید

رفت آن چشم که دلواپس فرداها بود

اشک در چشمانم

لبم از خاموشی لبریز است

و من این شعر نه خود می گویم

واژه ها در دهن شهر به وجد آمده اند

و درختانم وا داشته اند

این که می خوانی آواز دل این دریاست

هیجان شهری است

که به چشم تیزش محتاج است

باغ را دریابید!

غیبت چشمانش سنگین است

چشمهامان چه گناهی کردند

که از این پس باید

بی چراغ روشن

باغ را بشناسند

چشمهایش

باز چون خورشیدی در کنکاش

مثل اطمینان بود

و چه وسعت داشت بی هیچ شباهت به کویر

همه زاینده و سبز

مثل جنگل بود بی یک علف هرز در او

آه دیگر نه درختی است که من

عطش چشم تماشا جو را بنشانم

باغ را دریابید

این سواری که به خاک افتاده است

طاقت طایفه ی طوفان بود

آه این خون جوان

خاک را خواهد شست؟

چشمتان را بگشایید به باغ

رفت آن سرو صبور

دست بردارید این خون صمیمی امروز

حرف آخر را گفت!

مردمان آمده اند

تا تماشای مرا بردارند

آه اطراف من آن چشم کجاست

و درختی که بیاسایم من

باغ را در یابید!

خواب پیشانی او

مثل خاموشی فکری تازه است

در دل خاک بکارید او را

شوق سر بر کردن با خاک است

و گلی را که از این پس باران

با لبی تشنه بر او می بارد

چون نسیم محزون

او در اطراف درختان می زیست

باغ را می مانست

با بهاری در ذات

و شکفتن عادت او را

دل تنگی داشت

دل تنگی همچون جاده ی کوهستانها

و در آنجا یکدست

باد بود و مهی از تنهایی

اینک ای خون شریف!

ما تو را می خوانیم

ما می افشانیمت

در گذرگاه نسیم و باران

تا برویند درختانی در طوفانها

آه آشوب سپید!

در دل این دریا می مانی

که سرآغاز تمام خوبی است

گل چه پایان قشنگی دارد!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#14 | Posted: 27 Jun 2014 16:57
و نه حتی شعر ( برای مرحوم محمدحسین بوبایی )




در شب تجرّد محض

شب بی زمزمه

تو را می شنوم

و تنفس آسمان را

و خواب برگها

در شب سکوت

تو را می شنوم

و حیرت پنجره

و ارتعاش نسیم را

که به ناگهان

فرا می گیرد

تمام مرا

در شب تعجب

در شب شگفتی

تو را می شنوم

و صدای پای عمر را که می گذرد

و بوی مرگ را

که پیش می آید

و در این هنگام

حسرت درختی است

خشک و بی برگ

و شب با اندوه برقرار می شود

و من می شنوم

تو را و گریه های دلم را

دیگر سخنی نیست

و نه حتی شعر

و من در خلأ گم می شوم

که کناری ندارد

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#15 | Posted: 27 Jun 2014 17:00
نیاز محو شدن ( برای حضرت امام )




سپیده سر زد و ما از شب قفس رفتیم
چنان پرنده شدیم وز دسترس رفتیم


ز دور آبی دریای عشق پیدا شد
چو رود زمزمه کردیم و یکنفس رفتیم


بهار آمد و تشکیل یک گلستان داد
در این میانه نماندیم و خار و خس رفتیم


نیاز محو شدن بود در تن خاکی
که با شنیدن یک بانگ از جرس رفتیم


در این بهار بمانید شرمتان بادا
خطاست اینکه بگوییدمان عبث رفتیم




@@@@@@




ناگهان بهار




یک شاخه گل محمدی

با شدتی شگفت

در برودت سینا شکفت

چندان که

هفت ستون سیمانی فرو ریخت

و دیکتاتورها، سر گیجه گرفتند

نظامیان

جهت پیشگیری طوفان

امواج را

در سواحل نیل بازرسی می کنند

اما در تقدیر آمده است

این بار چون گذشته

صندوق حادثه

در اطراف دستهای امین آسیه

لنگر می گیرد

پلیس

بین گل محمدی و مردم

دیوار می کشد

و نمی داند که

نیل به بلعیدن فرعونان

عادت دارد

آه...

بر موجهای نیل

صندوق حادثه را ...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#16 | Posted: 27 Jun 2014 17:02
من هم میمیرم




من هم می میرم اما نه مثل غلامعلی

که از درخت به زیر افتاد

پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند

و با غیظ ساقه های خشک را جویدند

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟

من هم می میرم

اما نه مثل گل بانو

که سر زایمان مرد

پس صغرا مادر برادر کوچکش شد

و مدرسه نرفت

چه کسی جاجیم می بافد؟

من هم می میرم

اما نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد

پس گرگ ها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را

در ته صندوقها پنهان کرد

چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند؟

من هم می میرم

اما نه مثل فاطمه

از سرماخوردگی

پس مادرش کتری پر سیاوشان را

در رودخانه شست

چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم

اما نه مثل غلامحسین

از مار گزیدگی

پس پدرش به دره ها و رود خانه ها ی بی پل

نگاه کرد و گریست

چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

من هم می میرم

اما در خیابان شلوغ

در برابر بی تفاوتی چشمهای تماشا

زیر چرخهای بی رحم ماشین

ماشین یک پزشک عصبانی

وقتی از بیمارستان دولتی برمی گردد

پس دو روز بعد

در ستون تسلیت روزنامه

زیر عکس ۴*۶ خواهند نوشت

ای آنکه رفته ای

چه کسی سطلهای زباله را پر می کند؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#17 | Posted: 27 Jun 2014 17:05
معصیت بودن




از روی مهر با من دل خسته یار شو
پاییز کوچه های دلم را بهار شو


ای مانده در نهان درختان آفتاب
چون غم میان سینه ی من ماندگار شو


پایان التهاب، شروع نگاه توست
من یک کویر تشنگی ام، جویبار شو


در دوزخی که معصیت بودن آفرید
آرامش بهشتی یک چشمه سار شو


کی بی حضور آیینه ها می توان شکفت
ای دل تو رو به روی من آیینه دار شو




@@@@@@




محض رضای عشق




تاریک کوچه های مرا آفتاب کن
با داغهای تازه دلم را مجاب کن


ابری غریب در دل من رخنه کرده است
بر من بتاب چشم مرا غرق آب کن


ای عشق ای تبلور آن آرزوی سبز
برخیز و چون سکوت دلم را خطاب کن


ای تیغ سرخ زخم کجا می روی چنین
محض رضای عشق مرا انتخاب کن


ای عشق زیر تیغ تو ما سر نهاده ایم
لطفی اگر نمی کنی اینک عتاب کن

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#18 | Posted: 27 Jun 2014 17:10 | Edited By: rajkapoor
آنان هفتاد و دو تن و بود


میزبانان به دعوت باطل رفتند

میزبانان به بیعت آذوقه

دلقکی بر شمشیر خلیفه می رقصید

پریشانی در کوفه فراوان بود

قوس قامت بیهودگان

به التزام تملق، حیات داشت

چشمان سمج خدا ناپرستان

به پایداری شب اصرار داشت

میزبانان موافق

میزبانان منافق

نان بیعت را تبلیغ می کردند

هفتاد و دو آفتاب

به ادامه انتشار کهکشان

از روشنان مشرق عشق

بر آمدند

در گذرگاه حادثه ایستادند

پیراهن خستگی را

با بلند نیزه دریدند

پیش هجوم آنان

سینه دریدند

هفتاد و دو آفتاب از ایمان

که قوم زمین

در قیامشان نشسته بود

فرومایگان

دست تقلب را

در برابر شتابناکی ایشان گشودند

اینان به اعتماد خدا

به اعتصام خویش نماز بردند


@@@@@@

باید به آن قبیله دشنام داد

که در راحت سایه نشستند

و امان شکفتن در خویش را کشتند

باید به آن طایفه پشت کرد

که دل خورشید را شکستند





@@@@@@



کدام صمیمیت

به انتشار مظلومیت شما دست زد

که هنوز هم

طوفان از زمین

به ناله می گذرد

و ابر سوگواری

بر آن سایه می اندازد

آه ای بزرگواران، یاران

عطش ناپیدای شما را

هزار اقیانوس به تمنا نشسته است

ای پرندگان افق های دور از چشم

گوش من

صدای بالهاتان را شنید

آیا جز به تحیر

چگونه می توان در شما درنگ کرد

مثل جنگل خدا

وقتی شما را بریدند

زمین عطشناک پایین

زیر معنویت خونتان روئید

و افق به مرتبه ظهور آمد

اسب سحر شیهه ای کشید

هفتاد و دو آفتاب

از جنگل نیزه بر آمد


تهران، 8/8/1363



Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#19 | Posted: 27 Jun 2014 17:14 | Edited By: rajkapoor
فروکش آتشفشان




در نماز و نیازش خدا بود
دستهایش به رنگ دعا بود

در شکفتن دل داغدارش
مثل یک لاله بی ادعا بود

این غریبی که از پیش ما رفت
با سلام خدا آشنا بود

بسته ی عشق بود و ولیکن
مثل پرواز در خود رها بود

مثل کوهی پر از استواری
مثل باران شب بی ریا بود

مثل امواج دریا گریزان
مثل آفاق بی انتها بود

مثل آتشفشانی پر از درد
مثل موجی سراپا صدا بود

زخمهای عمیقی به دل داشت
چون غروبی به غم مبتلا بود

مثل لبخند آب را می آکند
مثل اندوه در سینه ها بود

مثل فرداست در قلب ما هست
آنکه دیروز در پیش ما بود

دیشب از باد پرسیدم ای عطر
همنشین گل کربلا بود

گفت: شمع دل این کبوتر
از گلستان سبز کجا بود؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#20 | Posted: 27 Jun 2014 17:19 | Edited By: rajkapoor
عید در دو نگاه

نگاه اول

عید ،«حوِّل حالنا» است

که واجب است بفهمیم

عید، شوقی است

که پدرم را به مزرعه می خواند

عید، تن پوش کهنه ی بابا است

که مادرم

آن را به قد من کوک می زند

و من آن قدر بزرگ می شوم

که در پیراهن می گنجم

عید، تقاضای سبز شدن است

یا مقلّبَ القلوب!
نگاه دوم

عید،

سوپر مارکتی است

که انواع خوردنیها در آن هست

عید،

بوتیکی است

که انواع پوشیدنی ها در آن هست

عید،

ملودی مبارک باد است

که من با پیانو می نوازم

شب بخیر دوست من!




@@@@@@




شوق رهایی

اگر چه عمر تو در انتظار می گذرد
دل فقیر من! این روزگار می گذرد


بهار فرصت خوبی است گل فشانی را
یه میهمانی گل رو بهار می گذرد


چه مانده ای به تماشای تیرگی و غبار
همیشه هست غبار و سوار می گذرد


تمام چمشه دلان از کنار ما رفتند
اگر نه سنگدلی جویبار می گذرد


دلی که شوق رهایی در اوست ای دل من
بدون واهمه از صد حصار می گذرد

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 2 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار و زندگی نامه سلمان هراتی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites