تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار و زندگی نامه سلمان هراتی

صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#41 | Posted: 27 Jun 2014 18:31
تدفین مادربزرگ




با آخرین نفس

بوی غریب پرسش فردا را

در خانه ریخت

آنگاه بی درنگ

مادربزرگ من

در جامه ای به رنگ سرانجام

پیچیده شد

بوی کبود مرگ

ما را احاطه کرد

مادر بزرگ من

با گیسوان نقره ای بی فروغ خویش

سطح کبود و سربی تابوت سرد را

پوشانده بود

ما چند لحظه ای

در کوچه های سردِ سرانجام خویشتن

در ترس و اضطراب

فرو ماندیم

چندان عمیق که گفتی

دنیا

تا لحظه ای دگر

تعطیل می شود

اما دریغ

ای کاش « عاقبت »

یک جاده بود

یک جاده ی بلند که هر روز

ما عابران گیج و مقصّر

از روی احتیاج در او گام می زدیم




*


او را چنان که گفت

با یک کفن به خاک سپردیم

اما وقتی که آمدیم به خانه

حرص و ولع

روی شعور برگ و درخت آرمیده بود

و حس ظالمانه ی تقسیم

جان می گرفت

در لحظه های آخر اندوه

اشیاء هر کدام

یک برگ از وصیت او شد

کم کم

مادربزرگ و مرگ فراموش می شوند

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#42 | Posted: 27 Jun 2014 18:34 | Edited By: rajkapoor
تا صدای شکوفه ها




ای شهیدان کجاست منزلتان
چیست جز آفتاب در دلتان


روی در آب چشمه می شویید
از خدا عاشقانه می گویید


رختی از انعطاف در برتان
تاج سرخی از عشق بر سرتان


همرهان ستاره در شب کور
رفته تا پشت لحظه ها تا دور


تا خدا، تا ستاره، تا مهتاب
تا صدای شکوفه در دل آب


آفتابید در هزاره ی عشق
دلتان گرم از شراره ی عشق


عطرتان بوی خواب را برده است
آبروی سراب را برده است





@@@@@@



بدرقه




دیروز عصر بود

یک کاروان نور

می رفت سمت سبز

سوی نسیم محض

وقتی به من رسید

لختی درنگ کرد

آنگاه با نگاه

مقداری آفتاب به من بخشید

من مثل روشنی

گسترده می شدم

ناگاه ز آن میان

یک چشم مهربان

با دستی از خضوع

یک برگ یادداشت به من داد

در آن نوشته بود

« آینه ات دانی چرا غمّاز نیست »

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#43 | Posted: 27 Jun 2014 18:38
بخشش




من دستهای مهربانم را

به تو می بخشم

و در این بخشش

جز درک عشق گمشده ام

هیچ نمی خواهم

من و دلم

تماممان را به تو می بخشیم

تا حس زنده بودن خود را

که در نگاه یک نامعلوم مرد

در بخشش تمام به تو باز یابیم

من پاهایم را

در جسم فسرده ی خاک می کارم

و آب را

در عطش کویر

زمزمه می کنم

و در این بخشش

معرفتی است

که من آن را

با هستی

و با زیبایی آن لحظه

که مرگ از پس آن می آید

آشتی می دهم




@@@@@@



بهار




بهار آمد از کوه انبوه

شکفتن شد آغاز

دریغا که من چو زمستان سردی

به پایان رسیدم


Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#44 | Posted: 27 Jun 2014 23:54
ای عشق




بی تو هوای خانه ی ما سرد می شود
برگ درخت باور ما زرد می شود


شب بی تو روی صبح نمی بیند ای دریغ
خورشید بی تو منجمد و سرد می شود


زیباترین بهانه در اینجا حضور توست
ور نه زمین هوایی و ولگرد می شود


در غیبت بهار درخت از چه بشکفد؟
باران که نیست باغچه دلسرد می شود


امکان هر ترانه تویی ای ملایمت
ورنه ترانه زمزمه ی درد می شود





@@@@@@



امتزاج آسمان و خاک




باد ایستاده بود

آفتاب هیچ بود

کهکشان درنگ داشت

خاک بی قرار بود

تا تو آمدی

شب بهار شد

سنگ

چکه چکه ریخت

جویبار شد

ابتدای تو

امتزاج آسمان و خاک بود

ای تمام تو تمام نور

تا ببینمت

هر ستاره روزنی است

سمت بی نهایت حضور تو

چون که نیستی

آفتاب فرصتی است

با شباهتی غریب

تا کتاب آب را بیان کند

از حضور مهربان تو

لیکن ابرهای وهم

پهن می شوند

من میان ابر و خاک

مانده ام غریب

بی تو خاک را

عادت حیات نیست

بی تو از چه می توان سرود

بعد تو

هر دریچه ای که دیده ام

چشم احتیاج بود

هر کجا که گشته ام

یک خرابه التهاب بود

تا تو آب را بیاوری

آب و باد و خاک

راز فقر را

با تو گفته اند

لطف دستهای تو بهار را نوشت

روی برگ باغهای فقر

دشتهای لخت

نخلهای کج

ای حلاوت بهشت در نگاه تو

تا که بشکفد بهار من

مثل آب

از کنار من عبور کن!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#45 | Posted: 27 Jun 2014 23:56 | Edited By: rajkapoor
با آفتاب صمیمی




او همین جاست همین جا

نه در خیال مبهم جابلسا

و نه در جزیره ی خضرا

و نه هیچ کجای دور از دست

من او را می بینم

هر سال عاشورا

در مسجد بی سقف آبادی

با برادرانم عزاداری می کند

او را پشت غروبهای روستا دیدم

همراه مردان بیدار

مردان مزرعه و کار

وقتی که « بالو » بر دوش

از ابتدای آفتاب بر می گشتند

او را بر بوریای محقر مردم دیدم

او را در میدان شوش، در کوره پز خانه دیدم

او را به جاهای ناشناخته نسبت ندهیم، انصاف نیست

مگر قرار نیست او نقش رنج را

از آرنجمان پاک کند

و در سایه استراحت

آرامش را بین ما تقسیم کند

وقتی مردم ده ما

برای آبیاری مزرعه ها

به مرمت نهرهای قدیمی می رفتند

او کنار تنور داغ

با « سیب گل » و « فاطمه » نان می پزد

برای بچه های جبهه

او در جبهه هست

با بچه ها فشنگ خالی می کند

و صلوات می فرستد

او همه جاست

در اتوبوس کنار مردم می نشیند

با مردم درد دل می کند

و هر کس که وارد اتوبوس شود

از جایش برمی خیزد

و به او تعارف می کند

و لبخند فروتنش را به همه می بخشد

او کار می کند کار، کار

و عرق پیشانی اش را

با منحنی انگشت اشاره پاک می کند

در روزهای یخبندان

سرما از درز گیوه ی پاره اش

وارد تنش می شود

و به جای همه ی ما از سرما می لرزد

او با ما از سرما می لرزد

او بیشتر پیاده راه می رود

اتومبیل ندارد

کفشهایش را خودش پینه می زند

او ساده زندگی می کند

و ساده ی دیگر مثل او کسی است که

هنوز هم

نخل های کوفه عظمتش را حفظ کرده اند

او از خانواده شهداست

شبهای جمعه به بهشت زهرا می رود

و روی قبر شهدا گلاب می پاشد

باور کنید فقیرترین آدم روی زمین

از او ثروتمند تر است

او به جز یک روح معصوم

او به جز یک دل مظلوم هیچ ندارد

و خانه خلاصه ی او

نه شوفاژ دارد نه شومینه

او هم مثل خیلی ها از گرانی، از تورم

از کمبود رنج می برد

او دلش برای انقلاب می سوزد

و از آدمهای فرصت طلب بدش می آید

و از آدمهای متظاهر متنفر است

و ما را در شعار

« جنگ جنگ تا پیروزی » یاری می دهد

او خیلی خوب است

او همه جا هست

برادرانم در افغانستان

با حضور او دیالکتیک را سر بریدند

و عشق را برگزیدند

او در تشییع جنازه ی « مالکم ایکس » شرکت کرد

و خطابه ی اعتراض را

در سایه مقدس درخت « بائوباب »

برای سیاهان ایراد کرد

سیاهان او را می شناسند

آخر او وقتی می بیند

آفریقا هنوز حق ندارد به مدرسه برود

دلتنگ می شود

چندی پیش یک شاخه گل سرخ

بر مزار « خالد اسلامبولی » کاشت

و گامهای داغش را

چنان در کوچه ها ی یخ زده مصر کوبید

که حرارت آن تا دور دستهای خاورمیانه را

متفکر کرد

او خیلی مهربان است

وقتی « بابی سندز » را خود کشی کردند!

او به دیدن مسیح رفت

و ما را با خود تا مرز مهربانی برد

باور کنید اگر او یک روز

خودش را از ما دریغ کند

تاریک می شویم

در اردوگاههای فلسطین حضور دارد

و خیمه ها را می نگرد

که انفجار صدها مشت را

در خود مخفی کرده اند

خیمه ها او را به یاد آب و التهاب می اندازد

و بلاتکلیفی رقیه ( علیه السلام ) را تداعی می کنند

خیمه یعنی آفتاب را کشتند

خیمه یعنی خاک داریم، خانه نداریم

خدا کند ما را تنها نگذارد

و گرنه امیدی به گشودن پنجره ی بعدی نیست

او یعنی روشنایی، یعنی خوبی

او خیلی خوب است

خوب و صمیمی و ساده و مهربان

من می گویم، تو می شنوی

او خیلی مهربان است

او مثل آسمان است

او در بوی گل محمدی پنهان است





ارباستان، 18/4/1364



Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#46 | Posted: 28 Jun 2014 00:04
افسردگی




زمستانی دراز را

با گریه و خون کشتیم

با دامن دامن گل سرخ

آمدیم

تازه بهار را برگ می زدیم

و تبسم را

درکار شکفتن بودیم

ما بودیم و سر آغاز یک بهار

و آسمان آبی

و کبوترهایی بی قرار

ما چنین بودیم .....

.......

تا نخستین برف بارید

برفی که بومی بود

ما ظنین شدیم

بیرون آفتابی را

دستها مان را در جیب فرو بردیم

و به خویش بستیم

تهمت سردی را

زردی را

نامردی را

آیینه حجم تأیید بود

و سادگی و صداقت

در آیینه لبخند می زدند

گفتیم : بهار و برف ؟

نه، نه !

ما چنین بودیم

اما بیرون

در بستر برفی خفیف یخ می بست

ما ابر را ندیدیم

آن ابرهای سیاه را

و امروز

ماییم و تراکم برفهای بومی

آیا هنوز نمی بینی

افسردگی را ؟

آن که دیروز با ما

در لبخندی عمودی شکفت

نگاه کن

او یک بی تفاوت هیجده ساله است

که آدامس می جود

و فقط

کیهان ورزشی می خواند

کلاهت را بردار

من عابری برهنه پایم و عریان

با من بیا به خیابان

تا بشنوی

بوی زمستانی را

که در باغ رخنه کرده است.

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#47 | Posted: 28 Jun 2014 00:06
آشنای شالیزار




ای همه دانه ها

که پشت فرصت سبز ایستاده اند

می دانم

تنتان بوی آفتاب می دهد

و نقش دست پیری

بر شانه های شما می درخشد

پیری که در صداقت او

یک بهار می خندید

و با زمزمه ی آب

در پنهان شما جاری بود

و دست سبزتان

عرق از پیشانی اش برمی داشت

دیشب مرگ

با لباسی سبز

و موهایی به رنگ آفتاب

به بستر او آمد

دیشب مرگ آمد و او را برد

شالیزار، سرت سبز و سلامت باد!

آشنای تو رفت

و داس کهنه ی خود را

به درختی سبز کوبید




*



ای دانه هایی که

بر بام آفتابگیر شالی خانه

بی تاب روز سر زدن از خاکید

فردا

زنان آبادی

با جامه ای سیاه شما را

در آب خواهند ریخت

و چشهایی در نهایت اندوه

شما را در« تومجار » می پایند

گل بانو

تمام سفره ی کوچکش را

با گنجشک ها تقسیم می کند

و برای پدر آمرزش می طلبد

فردا

وقتی که تابستان می آید

و خورشید داغتر از آتش می تابد

و دست دیگران

در ییلاق استراحت می خوابد

چه کسی جواب عطش مزرعه را خواهد داد

ای دوست خوب شالیزار

فردا وقتی بهار آمد

و مزرعه ها تو را خواستند

بگویم کجا رفتی؟

فردا وقتی پرنده ها صدایت کردند

بگویم تو را کجا کاشتند؟

مزرعه در اندوه آرمیده است

و اسبهای نگران

بی توجه به خرمنسرا نمی آیند

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#48 | Posted: 28 Jun 2014 00:17 | Edited By: rajkapoor
نیایش واره ها

(۱)


شب فرو می افتد

ومن تازه می شوم

ازاشتیاق بارش ِشبنم

نیلوفرانه

به آسمان دهان باز می کنم

ای آفریننده ی شبنم وابر

آیا تشنگی مرا پایان می دهی ؟

تقدیر چیست ؟

می خواهم از تو سرشار باشم



(۲)


کنارِ شب می ایستم

چشم برشمد ِ سورمه ای آسمان می اندازم

ستاره ها

با نخِ نورگلدوزی شده اند

ومن می شنوم زمزمه ی درختان را

« چه ملایمت خنکی !

من آبستن یک شکوفه ام

که همین تابستان گلابی می شود .»

کنار شب می ایستم

شب از تو لبریز است

من در دو قدمی تو در زندان فراق گرفتارم



(۳)


گاهی که معین نیست

مثل یک پیچک خودمانی

از پنجره می آیی

و جای شعرهای من می نشینی

و من هیچ کلمه ندارم

چشمهایم

از بصیرتی آکنده می شود

که منتهای تکامل یک چشم است

همخانه ام می گوید:

صفات ثبوتیه کدامند؟

من می گویم:

باز چه بوی خوشی

اینجارا فراگرفته است!



(۴)


گاهی آنقدر واقعیت داری

که پیشانی ام

به یک تکه ابر سجده می برد

به یک درخت خیره می شوم

از سنگها توقع دارم

مهربانی را

باران بر کتفم می بارد

دستهایم هوا را در آغوش می گیرد

شادی

پایین تر ازاین مرتبه است

که بگویم چقدر

گاهی آن قدر واقعیت داری

که من

صدای فروریختن

شانه های سنگی شیطان را می شنوم

وتعجب نمی کنم

اگر ببینم ماه

با بچه های کوهستان

گل گاو زبان می چیند؟



(۵)


دیشب آن قدرنزدیک بودی

که پنجره از شادی ام نمک می چشید

ولبخندم را دامن می زد

من مشغول تو بودم

نیلوفری از شانه های من رویید

و از پنجره بیرون رفت



(۶)


چرا امشب پشت پنجره نمی آیی ؟

چرا به تماشای رود نمی آیی؟

چرا من تو را نمی شنوم ؟

چرا برگها زنده نیستند؟

چرا سنگها سخت شده اند ؟

چرا پنجره اخم دارد ؟

آه دهانم

دهانم

از بوی گوشت مرده لزج شده است

با این دهان

چگونه می توان

لذت حضور تو را چشید

آیینه نیز تصویر هولناکی از من می نمایاند



(۷)


درخشش تومثل آبشاری

از بلندیهای محال می ریزد

در تخیّل پنجره ای است

که هفت آسمان در اوجمع می شود

من به مدد مهربانی تو

و آفرینه های این تخیّل مغموم

در باغهای ناممکن آواز می خوانم

برای سنگها ی پرنده



(۸)


در انبوه اندوه و زخم

قلم با سوسن های سپید

آوازمی خواند

درخت، شادی مرا می پرسد

من مزرعه ای را می نمایانم

که فردای من است

آنجا گیلاسها

دست به دامن دارند

وشکوفه های پیراهن من

حرف می زنند:

شکوفه هایی که امروز

یک زخم بیشتر نیستند

تو به حرمت این شکوفه ها

مرا با دست اشاره خواهی کرد


Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#49 | Posted: 28 Jun 2014 00:19 | Edited By: rajkapoor
نیایش واره ها

(۹)


بر تخته سنگ می نشینم

در روشنی آب خیره می شوم

تو از کجا می آیی ؟

آوازهای آبی تو بومی نیست

این لهجه، آن ملایمتی است

که از خلأ می وزد

آه ای رود شوریده !

آوازهایت را یادم بده

نزدیک است

سنگ بمیرم



(۱۰)


چراغی می افروزم

پیراهن شب آتش می گیرد

اما

شب پهن شده است

با ادامه ی گیسوانی تا غیب

مثل یک بهت

بر چهار چوب در تکیه می کنم

شب ادامه می یابد

تا نمی دانم !



(۱۱)


وقتی ابر صمیمی شد

پایین می آید تا لمس ،

من با یک لفظ صمیمی

صدایش می زنم

ای مه !

تن تو از رطوبت کدام بخشش آسمان خیس است ؟

در او پچ پچی پنهانی می گذرد

انگار از کرانه های خیلی دور

آمده است

آوازی می خواند

می فهمم این جهانی نیست ؟



(۱۲)


بو کشان

تمام حفره های شب را می کاوم

بر فطرت خزه ها دست می سایم

که به انتشار عطر تو

بر سنگها پهن شده اند

یک وهم با رویاهای سبز

در مزرعه می خواند

من فکر می کنم آنجا

عطر تو

دگرگون کننده تر

به گوش می رسد

« عزیز » راست می گفت

شبها آسمان در مزرعه راه می رود



(۱۳)


تابستان پا برهنه

از ساحل رودخانه گذشت

پاییز از جنگل سرازیر شد

با طغیان آبها

و رقص برگها

تن نمناک خاک را فرا می گیرد

اما من هنوز گرمم

از آن نگاه تابستانی و سبز

آسمان از هر جا که تو باشی شروع می شود

کهکشان از کنار تو آغاز می شود

منظومه ها در طواف تواند

تو در همه ی کرات مهربانی می ریزی

تو حتی کنار پنجره ی کوچک من

پیدا می شوی

همزمان با آن ماهی

که د ر اعماق اقیانوس ها گریه می کند

یک پرند ه در دفتر من

بال با ل می زند

تو هر دو را می شنوی



(۱۴)


جهان ،قرآن مصور است

و آیه ها در آن

به جای اینکه بنشینند، ایستاده اند

درخت یک مفهوم است

دریا یک مفهوم است

جنگل و خاک و ابر

خورشید و خاک و گیاه

با چشمهای عاشق بیا

تا جهان را تلاوت کنیم



(۱۵)


قدم زنان در ساحل خاکستری مه

دنبال سادگی پسرکی می گردم

که کودکی من بود

و یک روز از تشنج تنگدستی

به اینجا آمده بود

و نگاهش را با بالهای یک لک لک

در ژرف بی رنگ مه گم کرد

از آن پس

من به تماشای دوردستها خرسندم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#50 | Posted: 28 Jun 2014 00:24 | Edited By: rajkapoor
چند دوبیتی از سلمان





۱


اما ما ! با تو ما یک آسمانیم

تو دریایی و ما رود روانیم

اگر یک روز ابری هم ببارد

تو خورشیدی و ما رنگین کمانیم



۲


بیا با موج با دریا بخوانیم

بیا چون باد در صحرا بخوانیم

برای شادی روح شهیدان

وصیّت نامه ی گل را بخوانیم



۳


من و پروانه فرزند شهیدیم

سحر شد سوی صحرا پر کشیدیم

میان باغ یک خورشید را ما

کنار سرو از نزدیک دیدیم



۴


تو چون باران و آب جویباران

کجا رفتی گل سرخ بهاران؟

پس از تو آفتابی سرخ و روشن

شده همبازی ام در روز باران



۵


شهیدان یک بهار جاودانند

که چون خورشید گرم و مهربانند

میان دفتر نقاشی ما

به یک لبخند، صد گل می فشانند

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 5 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار و زندگی نامه سلمان هراتی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites