تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

اشعار و زندگی نامه سلمان هراتی

صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#71 | Posted: 28 Jun 2014 18:45 | Edited By: rajkapoor
دوبیتی ها




شکفتن


غم عشقی که در خود می نهفتم

شبی آن را به چشم خسته گفتم

دل من مثل ابری گریه سر داد

سحر شد مثل خورشیدی شکفتم



فیض دل


چرا همواره بی حاصل نشینم

چرا از فیض دل غافل نشینم

بیا تنها شو از روی صداقت

شبی هم رو به روی دل نشینم



جستجو


تو را ای عشق من شفاف دیدم

تو را چون چشمه های صاف دیدم

به دنبال تو گشتم پیر گشتم

تو را در پشت کوه قاف دیدم



تنهایی


دلم تنهاست ماتم دارم امشب

دلی سرشار از غم دارم امشب

غم آمد، غصه آمد، ماتم آمد

خدا را این میان کم دارم امشب



هوای عشق


اگر ای عشق پایان تو دور است

دلم غرق تمنای عبور است

برای قد کشیدن در هوایت

دلم مثل صنوبرها صبور است

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#72 | Posted: 28 Jun 2014 18:49 | Edited By: rajkapoor
دوبیتی های سلمان


دل دریایی


دلا ای حاصل تنهایی من

بیابانگرد من صحرایی من

من اینجا طاقت ماندن ندارم

کجا رفتی دل دریایی من؟




بی دردی


بجز وسواس ما را همدمی نیست

غمی و غصه ای و ماتمی نیست

خدایا از چه من دلشاد باشم

که درد بی غمی درد کمی نیست



دعوت


بیا روشن، بیا بی کینه باشیم

چو آه ساکتی در سینه باشیم

برای کثرت خورشید در خویش

بیا مثل دل آیینه باشیم



دل من


دل من مثل دشت لخت شالی است

همه جوبارهاش از آب خالی است

به دریا بردمش سودی نبخشید

دلم در آستان خشکسالی است



ترانه


نه دارم مهربانی های هابیل

نه بغض و بخل بی پایان قابیل

تمام حاصلم مشتی ترانه است:

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#73 | Posted: 28 Jun 2014 18:54 | Edited By: rajkapoor
دوزخ و درخت گردو




ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم

وطن من!

ای توانا ترین مظلوم

تو را دوست می دارم!

ای آفتاب شمایل دریا دل

و مر گ در کنار تو زندگی است

ای منظومه ی نفیس غم و لبخند

ای فروتن نیرومند!

ایستاده ایم در کنار تو سبز و سر بلند

دنیا دوزخ اشباح هولناک است

و تو آن درخت گردوی کهنسالی

و بیش از آنکه من خوف تبر را نگرانم

تو ایستاده ای

بگذار گریه کنم

نه برای تو

که عشق و عقل در تو آشتی کرده اند

که دستهای تو سبز است

و آسمان تو آبی

و پسران تو

مردان نیایش و شمشیرند

و مادران صبوری داری

و پدرانی به غایت جرأتمند

و جنگلهایی درنهایت سبزی و ایستادگی

و دریاهایی

با جبروت عشق هماهنگ

نه برای تو

که نام خیابانهایت را شهیدان برگزیده اند

دوست دارم تو را

آنگونه که عشق را

دریا را

آفتاب را

کی می توان از سادگی تو گفت

و هم

به دریافت خرمهره «نوبل» نایل آمد

من فرزند مظلوم توام

نه پاپیون می زنم

و نه پیپ می کشم

مثل تو ساده

که هیچ کنفرانس رسمی او را نمی پذیرد
و شعر من

عربده ی جانوری نیست

که از کثرت استعمال « ماری جوآنا »

دهان باز کرده باشد

بلکه زمزمه ای است
که مظلومیت تو مرا آموخته

تو مظلوم سترگی

و نه ضعیفه ای که

پیراهنش را دریده باشند

و من، آری من

برای « بلقیس » قصیده نمی گویم

ای شیر زهره بی باک

بگذار گریه کنم

نه برای تو

که پایان بی قراری تو پایان زمین است

و در خنکای گلدسته های تو

انسان به پرواز پی می برد

ای مجمع الجزایر گلها ، خوبی ها !

ای مظلوم مجروح

از جنگل، دستمالی خواهم ساخت

تا بر زخم تو گذارم

و دنیا را می گویم

تا از تو بیاموزد ایستادن را

این سان که تو از دهلیزهای عقیم

سر برآوردی سبز و صنوبروار

ای بهار استوار

ستارگان گواه روشنان تواند

ای اقیانوس مواج عاطفه و خشونت

دنیا به عشق محتاج است و نمی داند

بگذار گریه کنم

نه برای تو

که وقتی مرگ

از آسمان حادثه می بارد

تو جانب عشق را می گیری

ای کشتزار حاصل خیز

در باغهای تو خون

گل سرخ می شود

و کالوخ گندناک

در تو معطر شد و سنبله بست

شگفتا چگونه آب و عطش را دوست بدارم

ای شکیبای شکوهمند

چندین تابستان است

که در خون و آفتاب می رقصی

کجای زمین از توعاشق تر است

ای چشم انداز روشن خدا

در کجای جهان

این همه پنجره برای تنفس باز شده است

من از تو بر نمی گردم تا بمیرم

وقتی خدا رحمت بی منتهاش باریدن می گیرد

می گویم شاید

از تو تشنه تر نیافته است

تو را دوست می دارم

و بهشت زهرایت را

که آبروی زمین است

و میدان های تو

که تراکم اعتراض را حوصله کردند

و پشت بامهای تو که مهربان شدند

تا من « کوکتل مولوتف » بسازم

و درختهای تو که مرا استتار کردند

و مسجد های تو

که مرا به دریا مربوط کردند

ای آبی سیال

چقدر به اقیانوس می مانی

برای تو و به خاطر تو

ای پهلوان فروتن

خدا چقدر مهربانی اش را وسعت داد

در دورهای کویر طبس

آن اتفاق

یادت هست

نه من بودم و نه هیچ کس

خدا بود و گرد باد

بگذار گریه کنم

نه برای تو

نه نه نه! بل برای عاطفه ای که نیست

و دنیایی که

انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان

پا برهنه و عریان می دود

و در زکام دفن می شود

برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش

سوگوار انقراض نسل دایناسورند

دنیایی که در حمایت از نوع خویش

گاو شده است

بگذار گریه کنم

برای انسان ۱۳۵

انسان نیم دایره

انسان لوزی

انسان کج و معوج

انسان واژگون

و انسانی که

در بزرگداشت جنایت هورا می کشد

و سقوط را

با همان لبخندی که بر سرسره می نشیند

جاهل است

انسانی که

راه کوره های مریخ را شناخته است

اما هنوز

کوچه های دلش را نمی شناسد

برای دنیایی که

با « والیوم» به خواب می رود

و در مه غلیظی از نسیان

دست و پا می زند

دنیایی که چند صد سال پیش

قلب خود را

در سطل زباله « کاپیتالیسم » قی کرده است

در این برهوت غول پرور

وطن من آه ای پوپک مؤدب

مظلومیت تو اجتناب ناپذیر است



*



ای رویین تن متواضع

ای متواضع رویین تن

این میزبان امام

ای پوریای ولی

ای طیّب، ای وطن من!

درختان با اشاره باد

بر طبل جنگل سبز می کوبند

کباده بکش

علی را بخوان

صلوات بفرست!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#74 | Posted: 28 Jun 2014 18:58 | Edited By: rajkapoor
رباعی ها



برای سید الشهداء علیه السلام
عاشورایی



بالای تو مثل سرو آزاد افتاد

تصویری از آن حماسه در یاد افتاد

در حنجره ی گرفته ی صبح قریب

تا افتادی هزار فریاد افتاد



برای امام سجاد علیه السلام
پیغام تو



بیزارم از آن حنجره کو زارت خواند

چون لاله عزیز بودی و خارت خواند

پیغام تو ورد سبز بیداران است

بیدار نبود آنکه بیمارت خواند




برای حضرت ابوالفضل علیه السلام
رود جاری



ز آن دست که چون پرنده بی تاب افتاد

بر سطح کرخت آبها تاب افتاد

دست تو چو رود تا ابد جاری شد

ز آن روی که در حمایت از آب افتاد




برای حضرت زینب علیه السلام
زمزمه ی توحید



با زمزمه ی بلند توحید آمد

بالای سر شهید جاوید آمد

از زخم عمیق خویش سر زد زینب

چون صاعقه در غیبت خورشید آمد



توسل


یک روز مرا از این بیابان ببرید

از خالی بهت شوره زاران ببرید

تا محضر سبز آب را دریابم

چشمان مرا به باغ باران ببرید

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#75 | Posted: 28 Jun 2014 19:02 | Edited By: rajkapoor
رباعی های سلمان



در سوگ آیت الله طالقانی
باران شکوفه



تو ساده تر از سلام بودی ای مرد

افتادگی تمام بودی ای مرد

وقتی که شکوفه از لبت می بارید

پیغمبر صد پیام بودی ای مرد



برای حضرت امام
چشم تو



حرف تو به شعر ناب پهلو زده است

آرامش تو به آب پهلو زده است

پیشانی ات از سپیده مشهورتر است

چشم تو به آفتاب پهلو زده است



یاد تو


یاد تو نشاط و ما از تو سرشاریم

از جرأت بیداری تو بیداریم

گویند که سال قحطی باران است

دریایی و ما ز آب برخورداریم



با تو



از نام تو عشق را خبر خواهم کرد

با چشم تو بر افق نظر خواهم کرد

ای قافله سالار سحر تا خورشید

با تو با تو با تو سفر خواهم کرد




تمنا


با زمزمه ی بهار بیدارم کن

از جرأت آبشار سرشارم کن

در عزلت بی عشق دلم می پوسد

ای باخبر از عشق خبر دارم کن

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#76 | Posted: 28 Jun 2014 19:05 | Edited By: rajkapoor
رباعی های سلمان




برای میرزا
جنگلی ۱


در حجم سیاه بیشه این نور از اوست

سرسبزی مرغزار و ماهور از اوست

در ظهر عطش چو نهر پر آب رسید

حیثیت سبز جنگل دور از اوست


جنگلی ۲


چون سیل ز پیچ و تاب صحرا می رفت

همراه سحر به فتح فردا می رفت

بی تاب نظیر جوشش چشمه ی دور

این رود به جستجوی دریا می رفت


عشق


شاید که به عشق نیک اندیشه کنیم

فرهاد شویم عاشقی پیشه کنیم

این صخره که پیش رویمان استاده است

شیطان هواست عشق را تیشه کنیم


با نیت عشق


با نیت عشق بار بستند همه

از خانه و خانمان گسستند همه

لبیک چو گفتند به سردار سحر

یکباره حصار شب شکستند همه


همزبانی


آیینه و آب مهربانی کردند

با جنگل عشق همزبانی کردند

شب را ز حریم باغ گل تاراندند

تشریف سپیده را جهانی کردند


ارمغان


همپای نسیم ره به کویش بردند

دل را چو نظر به جستجویش بردند

سر باخته و به ارمغان همچون گل

یک پیکر غرق خون به سویش بردند


پل


هر چند هوای دل من طوفانی است

بنیاد دلم نهاده بر ویرانی است

در من اما پلی است از درد و نیاز

می خواندم آن سوی که آبادانی است


آرزو


ای کاش شب دل مرا ماهی بود

زین تاریکی به صبحدم راهی بود

اینجا منم و شب و درونی خالی

ای کاش که در بساط ما آهی بود

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#77 | Posted: 28 Jun 2014 19:08
دریا تویی




ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم


ای سایه سار گرم بی ترحم
جز سایه ی گرم دستان تو جایی ندارم


تو آبروی خاکی و حیثیت آب
دریا تویی ما جز تو دریایی نداریم


خورشید چشم توست، چشمان تو خورشید
تا نشکفد چشم تو فردایی نداریم


وقتی عطش می بارد از ابر سترون
جز نام آبی تو آوایی نداریم


شمشیرها را گو ببارند از سر بغض
از عشق ما جز این تمنایی نداریم





@@@@@@




درنگی در محوطه آفتاب




دلواپس آفتابند انگار

پنجره های مغموم به قاب اندر

در پشت های پنهان کیانند

که در حضور، مهربان می نمایند

و در پنهان

دشنه بر دل سنگیشان می سایند

دستانتان به مرگ بینجامد

شگفتا

در بیکران آفتاب خیز ما

مگر پشت تاریکی دلهاتان

پنهان مانده باشید

هیچ خفاشی

قلمرو آفتاب را در نمی نوردد

جز به سرانجامی بد

حال آنکه روشن است

آفتاب

درخشش محتومی است

در این کرانه

که هیچ خانه

بی شهید نمانده است

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#78 | Posted: 28 Jun 2014 19:09
در کوچه های گریه و هیچ




ای وطن من ای عشق

ای ازدحام درد

جان من از بی دردی

درد می کند

زین پیش هر چه بوده ام

عاشق نبوده ام

ای اجتناب ناپذیر

باید تو را سرشار بود

به قدر آفتاب

تو را باید

بی ذره ای تعقید نوشت

دریغا بی تو بودن

چشم را از دیدن بر می گیرد

و دل تنبل من

در نهاد می میرد

ای از من دورتر

مثل آسمان و زمین

ایستاده ام

با روحی سرگردان

در فاصله ی آفتاب و لجن

آه ای دل من

ای آب ته نشین شده در من

مگر به سیلاب بپیوندی

من از سکوت می آیم

از تاریک

از خالی، از خشکسالی

من از عاقبت بیهودگی می آیم

ای وطن من، ای عشق

مرا به تماشای طوفان

مشتاق کن

من تنهایم

می آیم

و باقی مانده ی خویش را

با تو تقسیم میکنم

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#79 | Posted: 28 Jun 2014 19:11
در خلوت بعد از یک تشییع




دلم برای جبهه تنگ شده است

چقدر جاده های هموار کسالت آور است

از یکنواختی دیوارها دلم می گیرد

می خواهم بر اوج بلندترین صخره بنشینم

آن بالا به آسمان نزدیکترم

و می توانم لحظه های تولد باران را

پیش بینی کنم

دلم برای جبهه تنگ شده است

آنجا معنویت به درک نیامده بسیار است

آنجا ما مقابل آسمان می نشینیم

و زمین را مرور می کنیم

و به اندازه چندین چشم معجزه می بینیم

چقدر تماشای دورها زیباست

دلم برای جبهه تنگ شده است

در کوچه های بن بست

یک ذره آفتاب به دست نمی آید

و ما هر روز به انتها می رسیم

و درهای عافیت باز می شوند

و میز خوشبختی ما را

با یک لیوان شربت خنک تمام می کند

وقتی که یک جرعه آب صلواتی

عطش را می خشکاند

دیگر به من چه که کوکا خوشمزه تر از پپسی است

باید گذشت

باید عطش و سنگلاخ را تجربه کرد

آسایش را مقصد دورمان می دارد

اسب من به آسمان نگاه می کند

مردان جبهه چه حال و هوایی دارند

چه سر بلند و با نشاط می ایستند

برویم سربلندی بیاموزیم

آی با شمایم

چه کسی دوست دارد صاحب آسمان باشد؟

بیا

برای هوا خوری

به جنگل های مجاور جبهه پناه ببریم

سنگرها ییلاق تفکرند

و کوهها نگاه ما را به بالا سوق می دهند

کوه همیشه عجیب است

در کوه تکلم خدا جریان دارد

از عادت کوچه ها ی داغ عربستان

تا کوه دور حرا

پیغمبری به بار نشست

بیا به جبهه، به کوه برویم

شتاب کن، آقای عادت!

پل هوایی فاصله ی دیگری است

که آسمان را از ما مضایقه می کند

من می خواهم برف را باران را بهاران را بفهمم

نگاه کن هوای دود گرفته ی شهر

تنفس راحت را از ما گرفته است

دلم برای فضای ناپیدای مه لک زده است

مه، مهربانی مبهمی است

تا خود را تنها تصور کنیم

تنهایی راز بزرگی است

در تنهایی بی تعارف

مهمان دلمان خواهیم بود

اینجا همه با آسمان حرف نمی زنند

اینجا زیر نور نئون آسمان پیدا نیست

مردم برای باز گشایی دلشان

به کافه می آیند

آنان به لحظه های بعد از اکنون

به عبث امیدوارند

آنها هنوز

بهانه های روشن دل را نشناخته اند

و در نیمکره ی تاریک دل آرمیده اند

و فکر می کنند تمام دل

خوشحالی بعد از پیدا کردن یک جنس

با قیمت نازل در بازار سیاه است

بیا به جبهه برویم

من آنجا را یکبار بوییده ام

آنجا رطوبت مطبوعی دارد

که به ایستادگی درخت کمک می کند

ما چقدر جاهای دیدنی داریم

ما چقدر غافلیم

ما که به بوی گیج آسفالت

عادت کرده ایم

و نشسته ایم هر روز کسی بیاید

زباله ها را ببرد

چه انتظار حقیری !

دلم برای جبهه تنگ شده است

چقدر صداقت نیست

چقدر شقایق ها را ندیده می گیریم

حس می کنم سرم سنگین است

*

امروز دوباره کسی را آوردند

که سر نداشت

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#80 | Posted: 28 Jun 2014 19:12
در حاشیه یادهایت




تو مثل ستاره

پر از تازگی بودی و نور

و در دستت انگشتری بود از عشق

و پاکیزه مثل درختی

که از جنگل ابر برگشته باشد

سر آغاز تو

مثل یک غنچه سرشار پاکی

زمین روشنی تو را حدس می زد

تو بودی هوا روشنی پخش می کرد

و من

هر گلی را که می دیدم از

دستهای تو آغاز می شد

و آبی که بیشه ی دور می آمد آرام

بوی تو را داشت

من از ابتدای تو فهمیده بودم

که یک روز خورشید را خواهی آورد




*



دریغا تو رفتی!

هراسی ندارم، مهم نیست ای دوست

خدا دستهای تو را

منتشر کرد

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 8 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / اشعار و زندگی نامه سلمان هراتی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites