تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 1 از 16:  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین »  
#1 | Posted: 23 Jul 2014 15:00
سانسور نوشت های حمیدرضا هندی



نوشته های عاطل و باطل مردی که می خواست تا
حقیقت زندگی را از لابلای سانسور بیرون بکشد ....
     
#2 | Posted: 23 Jul 2014 17:00


و به دوست داشتن قسم
کسی که کوله بار سفر را لابلای عاشقانه های مانده در دلش می بندد
شاعری است از جنس غـزل ، که تنها حرمت احسـاس را نگه می دارد
مبادا آلوده به التماس شود ....
     
#3 | Posted: 24 Jul 2014 00:00
درباره این صفحه و نوشته ها



قرص های خوابم را با شعرهایم تقسیم می کنم
و هم آغوش شان به خواب می روم..
شعرهای من مدت هاست که
از فرط بی کسی مدام
بهانه می گیرند..

شعرهایم را به جای خودم
به تخت می بندم..،
شعرهایی که از بود و نبود تو
کارشان به جنون کشیده و به یمن
عاشقانه های بی معشوق که قبل از رسیدن تو
در من به سن تکلیف رسیده اند،
رویای عشقی را در سر پروراندند
که هیچ گاه تن به رئالیسم نداد...

تمام شعرهایم را در چمدان می ریزم
و از بد روزگار به اینجا پناه می آورم..؛
انتظار کمی دارم، من تنها به یک جای دنج
و یک دفتر کاهی و برای لطف بیشتر چند نخ سیگار
اگر برای بی کسی های من جیره بندی کنید،
بیشتر از این چیزی نخواهم خواست..

من تمام شعرهایم را
بدون مخاطب بزرگ کرده ام..،
شعرهایی که با بی کسی های من دلهره گرفتند و
از عاشقانه های بی مخاطب خاص من
غمگین شدند..
می دانم
شعرهایی که از سر بی کسی های من سروده شوند،
خود از سر بی کسی، دق خواهند کرد..
.
.
و تو
شعرهای مرا
خوب به خورد پلک هایت بده،
این ها حرف های مردی هستند
که گاهی به قصد توضیح شعر می سرود،
اما
تمام اشعارش بوی هذیان می گرفتند..
هذیان هایی که سکانس هایی سانسور شده
از زندگی شاعری بودند،
که هیچ گاه زیر بار لفظ سنگین شاعری نرفت
و همیشه
به "حرامزاده" خطاب شدن
قناعت می کرد..
هذیان هایی که یکسره خود زندگی اش بودند
ولی همیشه و در همه وقت
سانسور می شدند..



حمیدرضا هندی
     
#4 | Posted: 24 Jul 2014 05:55
به یادبود کشته شدگان سینما رکس آبادان در شب ۲۸ مرداد سال ۵۷



هوای رفتن به سینمایی را دارم
که "گوزن ها" را با همان حسی اکران کند
که "رکس" را در آتش سوزاند..
.
.
ردیف جلو نشسته باشم
یا آخرین صندلی، فرقی نمی کند..،
وقتی قرار است در اکران بزرگ آتش
سوزانده شوم..
تخمه شکستن هم بماند برای وقتی که
خیالم راحت باشد که
حواس استبداد، از سینما کیلومترها دورتر است..
.
.
فیلم حتی گوزن ها به صرف دود و آتش
در سینمایی که آنقدر پشتش گرم بهروز وثوقی است،
که حواسش به هیچ فندکی نیست که آتش را از سر مساوات
بین مردم تقسیم می کند،
به هیچ جای جذابتری نخواهد رسید..
.
.
چه فرقی دارد که
سانس آخر باشد، یا سانس مرگ..،
وقتی قرار است بعد از اکران فیلم
مردم به جای هنر کارگردان، از جلادی صحبت کنند
که اوین و رکس و خیابان های تهران
برایش هدفی است
که استبداد را توجیه می کند..
.
.
هوای رفتن به سینمایی را دارم،
که در خرماپزان مرداد پرده اش هنوز گرم نشده..،
روی گیشه تابلو می زند که
بلیط های اتش بازی تمام شده است..
.
.
من به درد کجای این اکران می خورم،
وقتی چشم هایم آنقدر درگیر بدبختی گوزن بی شاخ قصه شده،
که بوی هروئین "سید" را
از بوی کباب آدم تشخیص نمی دهم..
.
.
از سینما بیرون می آیم..،
و در جزغاله های خاکستر شده خیالم
با دستانی تاول زده
روزنامه های فردایی را ورق می زنم که
رکس در آتش سوخت
اما جلاد را
به بازی قدیمی "کی بود کی بود؟ من نبودم" سپرده است..
.
.
به این فکر می کنم
من به درد کجای این تاریخ می خورم
وقتی به جای حفظ شعله به شعله آتش سینما رکس
به خون پاک آریایی ام افتخار می کنم..
و به جای آدرس گورهای بی نشان
در ناخودآگاه ناسیونالیست زده ام، مدت هاست که گم شده ام..

و به این فکر می کنم که استبداد چه داشت
جز سنگ قبرهایی بی نشان که از باران دیدگی جلاد
در خاکستان های مصیبت زده،
مدام کثیر الانتشار می شوند
و در حافظه کند تاریخی ما خاک می خورند..
.
.
من هوای رفتن
به سینمایی را دارم که شاخ گوزنش نشکسته است..،
و آتش هیچ استبدادی تماشاچی هایش را
سانسور نکند..



حمیدرضا هندی
     
#5 | Posted: 24 Jul 2014 06:11
برای آغوش های زلزله زده همه دوران ها
برای آغوش هایی که زلزله از هم گسست شان..




می دانم حالا
زمین تو آنقدر زلزله زده است
که جای امنی برای ماندن نیست،
اما با این همه
می خواهم باز در روستاهای صعب العبور تن تو
خانه کنم
تا در زلزله بعدی
دست هیچ کس به برداشتن آوارت نرسد..


زلزله اتفاق بوداری بود
که در آغوش ما افتاد.. تو آتش گرفتی..
دودش به چشم من رفت..



حمیدرضا هندی
     
#6 | Posted: 24 Jul 2014 06:20


خفقان می شوم
شبیه تهران تا بُن دندان مسلح،
شبیه خیابان های تانک زده..،
شبیه سربازی که "آزادی" را
سیبل ترفیعش کرده است..

خفقان می شوم
شبیه نیروهای خودسر
که یک روز می آیند و
اندازه یک عمر تاریخ می نویسند..

خفقان می شوم
شبیه بیست و هشت مرداد
خفقان می شوم
تنها به قدر یک کودتا..

-
-

"جاوید شاه" می شوم
در دهان های به نرخ روز باز..،
در رژه رفتن های قداره ها
و چماق می شوم
در دستان شعبان

برای دوختن پاپوش به پای آزادی..،
چماق می شوم و
به رسالت خویش ایمان می آورم
که آزادی تنها برای سلب شدن است..

و حکومت نظامی می شوم
در آسفالت خیابان هایی که،
طاقت زخم زبان های هیچ
عابری را ندارد..

کودتا می شوم
برای ثبت در تاریخ..،
کودتا می شوم
به جان پیرمردی که شبیه وطن بود..
کودتا می شوم
تا در گلوی تاریخ، گیر کنم،
بی آنکه غرور آزادی نداشته
جریحه دار شود..

و تبعید می شوم
در احمد آبادی که از استبداد کشور
اعلام استقلال کرده بود..

مصدق می شوم
در قامت اعتقادی که هوای آزادی به سر داشت،
مصدق می شوم
در کودتایی که به تیراژ بالا
در صفحه های تقویم بازتولید می شود..

-
-

تقویم را سر و ته می گیرم
می تکانم
و خفقان های برگ برگش را می شمارم،
و از تاریخی که تن به آزادی نداده..،
چشم هایم را غلاف می کنم..

گوشهایم را آماده لرزیدن شلیک های تانک
و سینه ام را در آرزوی برخورد فشنگی غرق می کنم
که فاصله آزادی تا استبداد
به بلندای لوله تفنگی است..، وقتی که شلیک می شود..

امروز به وقت تمام خفقان های من
بیست و هشت مرداد است،
سی و دو یا نود و یکش فرقی نمی کند..،
وقتی تاریخ به من
قول یک عمر استبداد داده است..

و

گم می کنم خودم را
از تاریخ استبداد زده کشوری که
هیچگاه چیزی برای قرض دادن
به آن نداشتم..



حمیدرضا هندی
     
#7 | Posted: 24 Jul 2014 06:30


اینقدر چیزهایی را که می دانم
برایم دوره نکن
بدبختی هایم را تکرار نکن
از بَرَم همه شان را..
من ذکر هفت شنبه هایم بدبختی است..
اینقدر از صغری کبری چیدنت
بدبختی های مرا نتیجه نگیر..،

من این روزها
خسته تر از تن دادن به بحث های منطقی ام..
تو با تمام استدلال هایت هم
نمی توانی بدبختی را خوش بختی کنی..
به جای موعظه
بیا بنشین و کمی از زندگی برای روح خود آزارم بگو..
نبودنت از روزگارم همه چیز را در میاورد،
نبودنت از جنس دَمار است..،
بیا و کمی از جنس بودن چیزی
به روزهایم ببخش..
.
.
بیا پیک شرابم
مدت هاست دلش برای
ته سیگار هایت بهانه می گیرد..
بیا تا من برایت از خوش بختی
فلسفه ببافم..



حمیدرضا هندی
     
#8 | Posted: 24 Jul 2014 06:40


در مقابل شان می نشینی
با همان حسی که ژاندارک در کلیسا نشست
و سکوت می کنی تا هر کس از ظن خود
قضاوتت کند..

آنچه هستی را نمی فهمند
آنچه هستند را اما با تمام وجود
می فهمی..

سکوت که می کنی
قیافه شان حق به جانب می شود
سکوت را که می شکنی
دست پیش را می گیرند که...

آتش حرف های شان
از هر فاصله ای که باشد
حکم به سوزاندن تو در میدان اصلی شهر می دهد..
گاهی قضاوت شدن ذات زندگی ات می شود
و ارثیه روزهایت..

در درون
همچون سنگ
روی اعتقادت ایستاده ای
اما به ظاهر خنده ای می کنی
"که این نیز بگذرد.."

حرف هایی برای نگفتن را
در دلت
چنان جلا می دهی
که یک نوازنده، گیتارش را..

سکوت که می کنی
گمان می کنند
که حرفی برای گفتن نداری
اما احمق تر از آنند که بهشان بفهمانی
که زبان به دندان می گزی که
حرمت شان را نگهداری..

-
-

این روزها
در و دیوار هم برایت
ژست کشیش ها را می گیرند..،
اما دلت هوای اعتراف دارد
در کلیسایی که
کشیشش مدت هاست
که ایمان خود را از دست داده است..

این روزهاکه هوای اعتراف داری
تمام گناهان
در گلویت کش می آیند و اعتراف نمی شوند..
دلت کشیشی را می خواهد
که خودش را از تو مومن تر نداند
و بفهمد تمام حرف های دلت را
بی آنکه مجازاتت کند..

سکوت کن
بگذار ژاندارک وار تو را به آتش بسپارند
آتش که می داند سوختن گناه تو نیست
تاریخ یعنی قضاوت عاقلان
به دست دیوانگان..


حمیدرضا هندی
     
#9 | Posted: 24 Jul 2014 06:51
برای نیکی فیروزکوهی عزیز
به پاس تمام خوبی ها و برای قدردانی از
واژه واژه ات و به رسم یاد بود ....




نیکی عزیز..
با لحن یک دوست نوشتم،
با لحن یک آشنا بخوان..

با اینکه می دانم
ارزش حرف هایم، به نگفتن آنهاست
اما باز به خیرگی قلم دل می دهم
تا برای مهربانی های مکرر تو
واژه شوم..

برای من که از کودکی
در بطن لحظه های بی کسی مسلول
تمرین الفبا کرده ام..،
سخت است نوشتن برای چون تویی که
لطف را مصلوب نگاه پُر مهرت کرده ای..،
که نگاهت "مهربانی" را در این قرن یخ زده
پیغمبر شده است..

که روئینه می شوم از قلمت
که واژگانت
واج آرای حرف «م»
در «مهر» و «معرفت» و «محبت» و «مهربانی» است..

که "عشق" را در ذهن خودنویس،
جهان بینی می کنی
برای مرهم گذاشتن بر زخم های کهنه من..،
زخم هایی که هر چند ایدئولوژی خاص خود را دارند..،
اما در دعوت واژه واژه ات به عشق
به مکتب خود کافر می شوند..

از تو نوشتن سخت است..،
از تو که در اوج فاصله
آدمیان را فرسنگ ها ندیده محبت می کنی،
تا وام دار عشق متعالی ات شوند..

از تو نوشتن سخت است،
وقتی پای واژه های من
نای ایستادن
روی تعریف نگاه پر مهرت را ندارد..

از تو نوشتن سخت است..،
وقتی این قلم واژه به واژه لکنت می گیرد و
بکارت تعریف زیبای تو تن به هرزگی های جوهر
خودکار من نمی دهد..

تو کیستی
که من اینگونه مطمئن
خود را به دست کلامت می دهم..،
نامت را، کوچک صدا می زنم
بی آنکه به فاصله فکر کنم.. وقتی بودنت را
چنان احساس می کنم
که یک شاعر، شعرش را..

در تو کدام فرشته
اینگونه سخن گفتن را، الهام می کند..،
که سطر به سطر شعرهایت آرزو می کنم
که کاش آنقدر کش بیایند
تا در تن کلامت
به خواب روم..

که در آغوش شعرهایت بودن،
لذتی است جاودانه..

و تو بگذار
تا با تو چنان دوست بمانم
که بودن مان هیچ فرسنگی را،
فاصله حساب نکند..

نامم نه،
امید که یادم هر چند مبهم
در ذهنت به یادگار
باقی بماند..



حمیدرضا هندی
     
#10 | Posted: 24 Jul 2014 07:05


حالا دیگر بگذار این شهریور
از پس هر مردادی که می خواهد تحویل شود..
وقتی سال من از ابتدا مقلب القلوب
نبودنت شد..

-
-

همیشه ایمان داشتم
چیزی در این ماه زیر آب تمام سال بدم را خواهد زد..،
چیزی که شاید سهم من از تمام خدا بود و من تا وارث شدن آن،
تمام سال را هر روز شهریور می شدم..

باورم بر این بود
که شهریور سُنبلی بود
تا در رسیدن آن
از تمام تن سال، خارهایش را بیرون کشم،
و روز به روزش را
به اردی بهشت و مهر و اسفند
فخر بفروشم..

آن روزها تن تو
حتی هر شب یلدا را شهریور بود،
و من تمام سال را در میان شهریور تنت
لِی لِی می کردم..

-
-

فصل ها مقصر نیستند..،
اگر من در شهریور هم
دیگر همان آدم سابق نیستم..،
که به همه دنیا عشق بورزد..
تقصیر مادر هم نیست
که من نطفه نُه ماهه شهریوری زاده ام را
در حوالی مُردن هایم..،
هر لحظه استیضاح می کنم..

-
-

دنیای این روزهای نبودنت
شهریور امسال من است.. و من اگر چه هنوز
شهریور را می شناسم اما نه از برگ های تقویم..
که شهریور بعد از تو
برای من ابتدای پاییزی است که
چهار ماه دارد..



حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 1 از 16:  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites