تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 10 از 16:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  15  16  پسین »  
#91 | Posted: 22 Sep 2014 16:27


حرف های مرا
تا از دهان نیفتاده
به خورد گوش هایت بده
باور کن کار سختی نیست...
وقتی حرف های دلم
در چشمانم دو دو می زنند و
تن به خودکشی دسته جمعی می دهند..

اصلا بگذار
تمام شعرها
در دست احداث باقی بمانند
این شعر هم هر چقدر
خودش را به آب و آتش بزند
یک سر و گردن
از تمام نگفته های من کمتر است...

این روزها
کمی بیشتر از شاعری
به چشم تو آمدن می خواهم..
که وقتی پای نبودنت در میان است
خودآزاری می شود ایدئولوژی تمام افکارم...

خود آزاری یعنی ترس از دست دادن چیزی
که اصلا به دست نیاورده ام
یعنی
وقتی برای درد و دل
فیسبوک را محرم تر از من می دانی
پُر می شوم از نبرد تن به تن با کسانی که
که قصد شناخت شان را ندارم..
.
.
امروز
به وقت تمامی شعرهای من برزخ است
و من به انتظار نفرینی از تو
دست به قلم برده ام
که دیر یا زود
قرار است دامن شعرهای مرا بگیرد..


حمیدرضا هندی
     
#92 | Posted: 22 Sep 2014 16:27


نه دلتنگ توام نه بیقرار آمدنت..
تنها ایمان دارم موهایت برای نبافتن
میان دست های دیگری تلف می شوند..

با احترام
به بلایی که قرار است ته داستان تو بیافتد
می دانم لام تا کام آغوشش
تو را به اندازه چهل کلاغ فاحشه هم
به رسمیت نمی شناسد...

کاش به اندازه من
از رفت و برگشت شهوتی سرگردان
حوالی سراب دوست داشتن
در بستر جاده تنت
بیم داشتی...
.
.
جاده که باشی
مثل یک کف دست که بشناسندت
دیگر از هیچ تابلوی حوالی قلبت
که ""احتیاط کنید""
حساب نمی برند...


حمیدرضا هندی
     
#93 | Posted: 22 Sep 2014 20:30


تو راست می گویی
دروغ را به ناف کودک درون شعرهایم بسته اند
که به یمن هذیان های اکران نشده
از خودش پهلوان پنبه ای ساخته
که زورش
به سقوط سهام هیچ ادعایی نمی رسد..
.
.
برای من که همیشه
جایزه هایم را پنهانی
و کشیده هایم را در مهمانی
تحویل می گرفتم،
به چشم دنیا نیامدن اتفاق غیر منتظره ای نیست..

اما باز
با تمام کودکی ام
نای ایستادن روی لفظ قلم
تمام کیفر خواست ها را دارم..
و از هیچ ارتکاب جرمی
به اندازه مختومه شدن این پرونده
نمی هراسم..
.
.
حق با انزوا ست
دست های من آنقدر
آلوده به هرزگی شعر شده
که یادم رفته است
به درد هیچ رابطه ی معناداری نمی خورم..
-
-
این مجرم اهل به خود آمدن نیست
وقتی همیشه
میان مرد بودن و نَر بودن
به دنبال اتهام سومی می گردد..

مجرمی حواس پرت
که همیشه از صحنه جرم
به قانون جزا می رسید...


حمیدرضا هندی
     
#94 | Posted: 22 Sep 2014 20:40
به خواهرم و برای مفهوم خواهر...



بگذار دنیا
دردهایش را قسط بندی کند
همین که نماز آیات را
در آغوش خواهرم اقامه کنم
دیگر نمک گیر هیچ بلایی نخواهم شد

که با تمام عقده هایم
دست آموز عقیده هایش می شوم
و در قامت یک کشیش
کرده و نکرده ام را
پیش او اعتراف...

می دانی
گوشهای خواهر
همیشه دردهایی را برای نگفتن
به تیراژ بالا منتشر می کند
و دست هایش آنقدر مرهم دارد
که هیچ دردی از درمان// در نمی ماند..

خواهر یعنی
درد میگرنش آنقدر مُسری است
که داروخانه درست در وسط شعر من اتفاق می افتد
که با بغض های تو
نفس شعرهای من تنگ می شود..

خواهر
یعنی شرم دارد
غم را من روی صورتت بنشانم و
باز دلم را به خنده ای زورکی
میهمان کنی..

خواهر یعنی
زندگی به وقت پلک هایش
وقتی زیر چشمی به دنیایم
زندگی تحویل می دهد...

خواهر یعنی
یک روز نیست و یک سال پیر شدم..


حمیدرضا هندی
     
#95 | Posted: 22 Sep 2014 21:05


برای دیوانه ای
که رسمیت دیوانگی اش را
از دوری و نزدیکی تو می گیرد
چین دامنت
مستعد تمام آرامبخش هایی است
که همیشه
به روی بی خوابی اش می آورد..

دیوانه ها می دانند
مجنونی که دست از جنون نمی شوید
عقلش به چشم دیدن چین دامنت توست
مادامی که
تنها تعریفش از قرص
خط تقسیمی است
که بین دیوانگی های او // فرقی نمی گذارند..


حمیدرضا هندی
     
#96 | Posted: 22 Sep 2014 21:06


آنقدر به حوالی بی کسی نزدیک شده ام
که دیگر هیچ چیز // رعب انگیز نیست..
که چه فرقی دارد
تبعه آغوش دیازپام شوم
یا با آرشیو پیامک های تو، بیست سوالی بازی کنم..
وقتی می دانم
ارزش ستاره
به سهیل بودنش است..،
در ارزوی درک تلسکوپی می مانم که
دوری ات را به نگاهم نزدیک بین کند..

گاهی باید به قصد توضیح بنویسم
که تمام فاصله ها
از آغوش تو تا تمام من
اشتباهی قد کشیده اند..
و
دست من نیست
اگر این سایه
به برکت چهار دیوار زبان نفهم
در خودش دق مرگ شده..

بی کسی یعنی
من از خدا هم انتظار معجزه ندارم
وقتی تو که خدای منی
تمام معجزه هایت را // در چنته نگه داشتی..

فقط بدان
این شهر از وقتی مرا با تو دیده
هیچ دو نفری را
آدم پیاده روی های مشترک حساب نمی کند..،
و
من بعد از تو
تن به خیابان هایی نمی دهم
که عابرانش
سکس را به عشق ترجیح می دهند..

فقط قول بده
این نوشته را هر روز
سر ساعت، به وقت قرص هایت بخوانی
و من هم قول می دهم
آنقدر خیابان ها را جا به جا بروم
تا هیچ وقت گذرم به خاطراتمان نیفتد..
.
.
بگذار غرورم
در تمام کوچه پس کوچه های این شهر
هر روز بدون تو//بشکند..
من تنهایی ام را
بعد از تو
به هیچ کس حواله نخواهم داد..


حمیدرضا هندی
     
#97 | Posted: 26 Sep 2014 16:00


از دموکراسی تان سیرم
که همیشه
در ژانر تراژدی اکران می شود..
که
وقتی عالیجناب سرخ پوش
نقش اولش باشد
و عالیجناب خاکستری پوش
سناریست این قصه
تراژدی تان از اول
تن به خون می دهد
وقتی
آزادی را
میان بیان و پس از بیان
به مساوات تقسیم نکرده اید..

حالا
خون که می چکد
ایمان می آورم هیچ فرقی بین کارد و گلوله نیست..
آزادی
به زور کارد، در خون می غلتد و
گلوله غرق در ایمان به هدف، توجیه می شود...


حمیدرضا هندی
     
#98 | Posted: 26 Sep 2014 16:05


انتظار را در فندک بریز
دلتنگی را آتش بزن..
و به اولین مسافر سرگردانی که رسیدی
سیگار تعارف کن..
برایش
از هر چیز بگو
جز علف های سبز شده زیر پایت
و روی نقشه
تمامی مسیر ها را
برایش
به سمت خانه ات بکش..

بگذار تنهایی ات
به جرم تشویش آغوش یک غریبه
کارش به جنون برسد..
و گوشت را
بدهکار حرف های هیچ خدایی نکن..

هم آغوشی با یک غریبه
روی هیچ وجدانی، عذاب نمی شود
و این غریبه هم،
غریب تر از آن است که تو را برای کسی
خاطره تعریف کند..


حمیدرضا هندی
     
#99 | Posted: 26 Sep 2014 16:10


سیاه پوشیده بودم
و حسین را فریاد می زدم
تا آرزوی یگان ویژه ای باشم
که از اسلحه
تنـها شلیکش
و از انجام وظیفه
فقط باتومش را بلد بودند..

در "انقلاب"
دنبال آزادی ای می گشتم
که تنـها شهادتش قرار بود به من ارثیه برسد
و
در "آزادی"
تابلو به تابلو باور می کردم
که تا "بهشت زهرا"
تنها یک گلوله فاصله باقی است..

قصهء "هفتِ تیر" هم،
تمام هفت تیر هایی بود
که "هوا" بهانه شلیک شان بود،
بی فکر پرستوهایی که شهادت نصیب شان می شد

گلوله هایی که مشقی نبودند
اما شوخی شوخی شلیک می شدند
تا ما در به خون غلتیدن
باران دیده شویم..
.
.
درد دارد گفتنش
که جلاد
برای رضای همان "خدایی"
در شهر گلوله خیرات می کرد
که قرار بود ما را
برای خوردن شان به بهشت بَرد..

که فرقی
بین داشتن و نداشتن دین نیست
وقتی
آزاده نباشی...


حمیدرضا هندی
     
#100 | Posted: 26 Sep 2014 16:10


ترجیح می دهم اشک هایم را
با رگبار اسیدی آسمان تنظیم کنم
تا تن به اجتماعی دهم
که عشاقش
باران را
با چتر ماستمالی می کنند..

دلت که از زمین گرفته باشد
تنها به درد پشت بام می خوری..،
زمین
ارزانی خودتان
که دلتان به چترهای مشکی روی سرتان، می آید..

عشق بدون باران
به اندازه یک جُک دست چندم هم رسمیت ندارد..


حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 10 از 16:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  15  16  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites