تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 12 از 16:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  15  16  پسین »  
#111 | Posted: 5 Apr 2015 22:25
روز دانشجو 1391
برای دانشجویان داغ دیده همه دوران


که بیست ساله باشی و قلبت جای زندگی
آبستن سرب داغ باشد
وقتی در سر
هوای آزادی داری
آنقدر که عرف زندگی را عوض می کنی
تا خونت
چسب زخمی شود
برای بغض های یتیم آزادی
که پر از فریاد مشترک می شوی
با آنهایی که
یک تار موی آرمان را
فدای نان های به نرخ روز نکرده اند
.
.
می نویسم از خونی که
تنها سه قطره بود
به یادگار مانده
از گلوله های یک پدر خوانده
زیر پوتین سربازان سربی
زخمی خواب زمستانی آزادی
حوالی دانشگاهی که می میرد
و ذلت نمی پذیرد...


حمیدرضا هندی
     
#112 | Posted: 5 Apr 2015 22:30


دلتنگی
میان وجودت زبانه می کشد
وقتی تمام غروب های جمعه ای که به دلت آشناست
تنها یک تشابه اسمی است
با نبودن های کسی که دیگر نیست

و زندگی را
قید می زنی
وقتی
با احترام به هزار عشاق سینه چاک
ترجیح می دهی
در اوهام یک پنجره غرق شوی
که تکلیف انتظار در تو را روشن می کند
.
.
پنجره را خاموش کن
بگذار از تمام بغض های لم داده به گلویت
هیچ چشمی باردار نشود
می دانی
گاهی
به همان سادگی زمین گیر می شوی
که از پنجره انتظار معجزه داری..


حمیدرضا هندی
     
#113 | Posted: 5 Apr 2015 22:35


لبانت را
از رگ گردن که
به من نزدیک تر می کنی
چشم بسته
جغرافیای تنت را از بر می شوم
آنقدر که
رویای لمس تو در من
از هیچ ویلچری حساب نمی برد
که تیک و تاک قلب تو
گوش شیطان را کر می کند

بگذار
شوخی لبانت را همیشه جدی بگیرم
می خواهم
بی برو برگرد هدایت شوم
به صراط مستقیم آغوشت
تابه خواب رود
تمام دغدغه های مردی
که از کافر شدن به هیچ دینی
به اندازه افتادن
از ارتفاع سینه های تو وحشت ندارد..


حمیدرضا هندی
     
#114 | Posted: 5 Apr 2015 22:35


مانده ام
تا کدام یک را برای نفرتم دستچین کنم
وقتی عشاقت
مرا یاد خودم می اندازند
هنگامه ای که تو را شعر می شوم
می دانی
من مرد عاشقانه های بی هوا نیستم
کنار می آیم
تا عشق راه خودش را برود
وقتی می دانم به درد هیچ رابطه ای نمی خورم

قانون نانوشته خودآزاری
ته نشین شدن در تنهایی است
تا ذره ذره باور کنی
هیچ معشوقی قرار نیست به فریادت برسد
که معشوق را از ابتدا
یک طرفه تعریف کرده اند

روی تنهایی ات شمع روشن کن
و صدایت را روی بی کسی ات بلند
تا هیچ کس
به درون غمگینت راهی نیابد

تو از این اجتماع ارثی نخواهی برد
مادامی که به دموکراسی در عشق معتقد نیستی
بگذار
شادی عشق بماند برای دنیایی که
عاشقانه هایش تک بعدی، به بلوغ می رسند
.
.
مازوخیست
دنیای خوشبینانه خودش را دارد...



حمیدرضا هندی
     
#115 | Posted: 5 Apr 2015 22:42
دست سوخته نرگس، روستای درود زن ....



دارم دق می کنم
که هشت ساله هستی و آتش به جانت افتاده
که از درد می سوزی و
تمام اشک ها پشت چشم های گُر گرفته ات
به نقطه جوش رسیدند و تبخیر شدند

دارم دق می کنم
که هشت ساله هستی و حالا
بیشتر از گرگ های آبادی از شعله کبریت می ترسی

دارم دق می کنم
که آتش آنقدر به عمقت زده
که هر شب حق داری
خواب ببینی دختر کبریت فروش، آتش گرفته است

دارم دق می کنم که بوی نفت
آنقدر به خورد لباس های به ارث رسیده از خواهر بزرگت رفته
که آتش بی اجازه
راهش را به پوست تنت کج کند

که اگر دست من بود
جای تمام صندوق های صدقه
مترسکی می کاشتم
تا خیال خودم را راحت کنم
از کشوری نفت خیز
که سهم هشت ساله هایش از آن
تنها زبانه آتش است
.
.
با احترام
به تمام مقدساتتان
ترجیح می دهم به تمام دین تان کافر شوم
وقتی ضریح چند میلیاردی تان
هیچ دردی از دختر کدخدا دوا نمی کند
درود زن و شین آباد هم فرقی نمی کند

دارم دق می کنم
که حق دارید هشت ساله خطاب شوید
که زود است هنوز
تا تیتر خبرگزاری ها شوید
که زود است هنوز تا آرایش آتش
صورت کودکانه تان را پیر کند

دارم دق میکنم
که دیگر انگشتان تان، هیچ قلمی را گردن نمی گیرد
وقتی دست های تان
از ایمان ورق زدن کتاب، برگشته اند

دارم دق می کنم
که تعلیم و تعلم عبادت نیست
تنها یک بخاری نفتی است
که قصد جان دبستانی های مملکتی را می کند
که روزی امید کسی به آنها بود..


حمیدرضا هندی
     
#116 | Posted: 5 Apr 2015 22:46 | Edited By: Tina_JOoON


درست در همان جایی که
واژه های شعرم
جدیت این عشق را باور کرده اند
دست از تو می شویم تا
فرصت کنم
با تمام سایه های روی دیوار
دو کلمه درد دل کنم

شعرهایم را آب می کشم
و پهن می کنم
روی دیوار بلند حاشا
تا مخاطب خاص عاشقانه های بی سرانجامم
خشک شود
زیر آفتاب رنگ و رو رفته زمستانم
و
شاعر می شوم از نو
تنها به طول ده دقیقه
روی ویترین عاشقانه هایی دندان گیر
که هیچ معشوقی
به خواب زیر پوستی رویاهای بنجل نابلوغش
سرایت نمی کند..

چقدر خوب است
وقتی بی آنکه به روی جنونم بیاوری
قسط بندی می کنی بودنت را در من
و آرام به سرم می زنی
تا دست گستاخی هایم را
بگیرم و بیرون از قلبت چادر بزنم
.
.
برای من
عشق در آغوشی اتفاق نمی افتد که
قلبش مدت هاست در قرنطینه است
من این بودن دور را
به تمام نبودن های از نزدیک ترجیح می دهم..


حمیدرضا هندی
     
#117 | Posted: 5 Apr 2015 22:58
:: با احترام به تمام نوستالژی های قد و نیم قد پارک وی تا تجریش ::



در نوستالژی مدام تجدید چاپ می شوی
آنقدر که فکر می کنی می توانی از چشم گذشته
تمام داستان را بخوانی
نوستالژی یعنی
مسئول سایه ای باشی
که با تو موازی قدم بر نمی دارد
آنقدر که پارک وی تا تجریش برایت پرانتزی می شود
که میان دردهای کنونی باز می کنی
وقتی هنوز درقامت رسمی گذشته گام بر می داری

گوشت بدهکار قلب تنهایت نیست
دست سیگار را می فشاری
و سایه ات را آنقدر به حرف می گیری
که حواسش از جای خاک خورده خاطرات پرت شود
وقتی می دانی حالا
ولیعصر رو راست تر از آن است
که در آن دنبال هم قدم / دل بگردی

به خودت که می آیی
تا خرخره غرق نوستالژی شده ای و
ایمان می آوری
که نوستالژی که از سر گذشت
چه یک قدم چه صد قدم
و هدفون را در گوشت پنبه می کنی
میدانی کسی باید از مرگ تو، فریاد شود
.
.
.
نوستالژی
شوخی بدی است که بی کسی با تو می کند
جدی اش که بگیری
درد با قلبت جناس تام می گیرد...


حمیدرضا هندی
     
#118 | Posted: 5 Apr 2015 23:05


با شانه هایی که دیگر
نای باران خوردن نداشت
خاطراتی را به یاد می آورد
که هیچ وقت نداشت
با اینکه پایش را
یک قدم از چتر آن طرف تر نمی گذاشت
خیس انتظار یک مسافر بود
بی آنکه بداند او
مترسک دست آموز آغوش دیگری شده است

باران مردانه می بارد
و اشک های من زنانه
بی خیال بوی خاک بارون خورده ای
که هنوز
روی انتظار من ایستاده است
به ته مانده احساسی چنگ می زنم
که دیگر زیر بار بی شرفی عشق نمی رود
.
.
بی دست های تو
همیشه
یک پای زیر باران رفتنم لنگ است
یک پای ایمانم به خدایی
که آسمانش می بارد و نمی داند
دل این رهگذر از تمام باران ها پر است...


حمیدرضا هندی
     
#119 | Posted: 5 Apr 2015 23:12


نگاهت را به زمین میخ کرده ای
و دیدنم را جذر گرفته ای
بی آنکه بدانی هر روز به توان می رسند
حرف هایی در من
که از بود و نبود تو آب می خورند

این قدر سر به زیر نباش کمی خیره شو در من..
نگاهت سرکشی زنانگی من است
نگاهم کن
تا ایمان بیاورم
در من جاذبه ای هست هنوز
که تو را در آغوشم به زمین بزند

نگاهم کن
بگذار ظاهر شوم در ادراک چشمانت
که نگاه تو
قاصد این روزهای ابری من است
وقتی تو در نگاهم به عمق بزنی
باران خواهم گرفت...


حمیدرضا هندی
     
#120 | Posted: 5 Apr 2015 23:18


خسته از مکث واژه پشت مفهوم عشق
خسته از جا دادن یک معشوق خیالی در شعر
خسته از خودم که
می دانی من آنقدرها هم که
در شعرم می خوانی حرامزاده نیستم
شاید کمی بی آبرو باشم
گهگاه هشت ساله شوم
و خود آزاری ام قبل از ارتکاب از چشمانم لو برود
اما هرزه نیستم

می دانی
تو هم نباشی فرقی نمی کند
من هنوز
باید طوری بنویسم که بر دل خواننده بنشیند
شاید بی تو تنها شعرم کمی کوچک شود
اما عاشقانه های شاخدارم
هنوز ارزش نوشتن دارند
باید بنویسم
شاید کسی آن بیرون
هنوز دنیایش به مخاطب خاص ایمان داشته باشد
.
.
به انها که این شعر را می خوانند بگو
من قید مخاطب خاص را زده ام
و عاشقانه هایی که در شعر، رزرو شده اند
از آن هیچ معشوق نداشته ای نیست
به انها بگو
من خواهرم را مدت هاست
جای پریای قصه نشانده ام..


حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 12 از 16:  « پیشین  1  ...  11  12  13  14  15  16  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites