تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 14 از 16:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  پسین »  
#131 | Posted: 7 Apr 2015 16:00
در حوالی یک پارادوکس غمگین
حس دیوی را دارم که
حضور نسبی هیچ دلبری
از میان تنهایی اش جریان نداشته باشد

جان تمام عاشقانه هایم که
به لب می رسد
گریه می کنم
تا دستی گیلاس ها را پر کند
بی مزه حضور تو
پیک را بالا می گیرم
و شبیه دستور العمل فاحشه خانه های جنوب پاریس
به سلامتی زیر پوستی معشوقی می نوشم
که در اشرافی ترین بالماسکه شهر
به تمام نقاب ها
خنده تحویل می دهد

دوباره به ابتدای قصه بر می گردم
نگاهم را
به تسلسل پنکه علیلی خیره می کنم
که شبیه بمب ساعتی
دو قرن سکوت اتاق را می شکند
و
نامه اعمالم را
با دست راست رو به خدایی می گیرم
که اسم تمام هم خوابه هایم را
بهتر از شیطان می داند...


حمیدرضا هندی
     
#132 | Posted: 7 Apr 2015 16:03 | Edited By: Tina_JOoON


به خطوط گیج تنت که زل می زنم
در می یابم
که تا به حال
هیچ گاه خطوط تا این اندازه برایم مهم نبوده اند
آنقدر که چشم هایم
بیشتر از عینک
محتاج انگشتان چندشتناکی می شوند
که بین موهایت، هیچ فرقی نمی گذارد

دیر هم که رسیدی..روسری ات را باز کن
تا حس شالیکاری را بگیرم
که کمر به برداشت موهایت بسته است

دیر هم که رسیدی.. روسری ات را باز کن
باور کن تمام خواب ها ارزش پریدن دارند
وقتی بوی گندم زار
اتاق را به فکر فرو برده است...


حمیدرضا هندی
     
#133 | Posted: 7 Apr 2015 16:07


تنهایی
تیک و تاک ساعت
جزوه های سر رفته از حوصله ام
کتاب هایی که خودشان را به رخ میگرن من می کشند
و یک روح خسته در من
که خودش را به دست اقبال می سپارد

گیج می خورم روی تمام مسائل اثباتی
به احتمال که می رسم
تمام جبرها به نبودنت قسم می خورند
و مساحت هاشور خورده نبودنت
هرگز تن به حساب کتاب من نمی دهد
و
تکرار می کنم تا از بر شوم
که من در قرن چندم نبودنت، شاعر شدم
در کدامین سال کدامین دهه
از رویا، به کابوس هجرت کردم
و در چه روزی
از قحطی چشمانت، چشم از جهان تو فرو بستم

تنهایی
تو و ساعت سر رفته از حوصله ام
تمام سوال ها را با جای خالی ات جواب خواهم داد
من از پس امتحان نبودنت، بر نخواهم آمد...


حمیدرضا هندی
     
#134 | Posted: 8 Apr 2015 10:56


تو حرف می زنی
و
من حنجره ات را می فهمم
آنقدر خوب که گویی کسی آرشه امید را
روی تارهای صوتی ات می کشد
تا روی پاهای این گوشی گستاخ بایستم و
به تمام دفترچه تلفن فخر بفروشم

تو حرف می زنی
و ساعت در من، دیگر سینه خیز نمی گذرد
تو حرف می زنی
و من سر صحبت را دوباره با زندگی باز می کنم
وقتی انگیزه را با هر خنده
درون قلبم به امانت می گذاری
آنقدر که ایمان می آورم صدایت همبستگی خونی دارد با امید

صدایم کن
صدای تو خوب است
صدایت را از گوش من پس نگیر
تا زندگی در من
بلاتکلیف
نماند...


حمیدرضا هندی
     
#135 | Posted: 8 Apr 2015 10:59


خیالت که به جانم غُر می زند
محکوم به قتل عمدی آرزویی می شوم
که بزرگ نمایی رویا را، حتی ندارد
بی حساب داشته و نداشته ام
بغضم را به هیچ اشکی حواله نمی دهم
و مشتعل می شوم
از آتشی که به جانم افتاده است

خودم را فاکتور می گیرم از دنیایت
که دیگر جایی برایم ندارد
آن لحظه که چیزی شبیه مرگ
در قعر ذهن واژه ها، کم کم جان می گیرد
و
شبیه قطعه ای از یک قصیده
سر و ته خودم را می زنم
تا نگاهم را بدزدم از سکانس تکراری هر روز ندیدنت

باقی این سناریو شنیدن ندارد
از زبان مردی، که با پایان قصه روبروست
تو در ادامه خواهی دید
من چگونه به مرگ میرسم
و زندگی را در جهان پس از تو از سر خواهم گرفت
تو در تمام طول فیلم مردی را خواهی دید
که ایستاده است کنار
و چشم به تاراج آرزویش دوخته...


حمیدرضا هندی
     
#136 | Posted: 8 Apr 2015 11:00
در کنار هم می تپند
قلب من و قاب عکس روی دیوار
و پیوست می شود
یک مرد ناشناس
به فحش های ناموسی دندان گزیده ام

به روزهایی فکر می کنم
که باهم در یک قاب می گنجیدیم
به روزهایی که
کنار رفتم از لوکیشین دست هایت تا
دوربین ها زوم شوند روی کریسمس تنت

دوربینی که
عکسش سر از آغوش بی در و پیکر تو در می آورد
روی هیچ سه در چهاری از عقده ادیپ من، فلاش نمی زند
.
.
این روزها
از خودم مثل سگ می ترسم
در یک مرد ناشناس، مدام اتفاق می افتم
و مثل یک شاعر تمام شده
تنها از عشقی دم می زنم
که دستش به دهانت نمی رسد...


حمیدرضا هندی
     
#137 | Posted: 8 Apr 2015 11:11


صدایت را بالا ببر
اما نه آنقدر که تمام باورهای قدیمی ام
از مو نازکتر شوند
.
.
قرارمان بود
که بیخیال تمام مباداهای فردا
(تمام رفتن ها و هرگز نماندن ها)
هوای بارانی هم را داشته باشیم
قرار مان بود
لیوان مان نیمه خالی نداشته باشد

بیا قرار بگذاریم انتهای هر دعوا
جای چمدان دست هم را بگیریم
و در قامت یکدیگر قدم بزنیم تا دل چمدان ها
هرگز از مقصدهای آلزایمر گرفته پر نباشد

می دانی
ابری که می شوی زیر بارانت می نشینم
تا خیس اشک هایی شوم که تو را آفتابی می کند
تو بارانت را روی من بگیر
بی منت آغوش دیگری که روی خیسی شرشر زدن های تو
چتر باز می کند

من عذر تمام چترها را می خواهم
مادامی که زیر آسمان تو قدم بزنم
آفتابی و بارانی اش یک اندازه به دل این رهگذر می نشیند...


حمیدرضا هندی
     
#138 | Posted: 8 Apr 2015 11:15
با احترام به فرهاد مهراد و افسانه یک شب مهتابش
29 دیماه زاد روز فرهاد مهراد ....




مسیرم نمی خورد
به کوچه هایی که یک شب مهتاب
ماه را ارزانی خواب هایم کند

این کوچه ها که
بویی از مهتاب نبرده اند
به هیچ کجای دلشان نمی ارزند
وقتی خانه به خانه سکوت هنوز هم
میان تار و کمانچه
فرقی برای خاموشی نمی گذارد
.
.
در شب بی تپش
یک پای رفتنش لنگ بود
مردی که خودش را به آتش می کشید
تا باور دنیا را عوض کند..که تنها او فهمیده بود
گنجشکک اشی مشی دیگر
شانه هایش نایی برای باران خوردن ندارد

آری
هنوز هم یه مرد بود
یه مرد که
کنار نمی آمد تا درد راه خودش را برود
یک مرد که تنهایی اش را تنها
خیرات چهاردیواری ترانه هایش می کرد
که خوب می دانست هیچ کس با او نمی ماند
آنکه ذات درد را باید صدا باشد
.
.
جای فرهاد خالی
که تنهایی را به ترانه تعمیم داد
تا طول بکشم در هفته ای خاکستری
که هیچ وقت حرف تازه ای برای مان نداشت

جای فرهاد خالی
که ادامۀ عاشقانه هایی بود در معرض انقراض
اما باز عاشقانه یادمان می داد که
تنها تعریف مان از عشق یک سقف بی روزن باشد
یک سقف
به اندازه قلب من و تو
تا زندگی را زیرش اندازه بگیرم...


حمیدرضا هندی
     
#139 | Posted: 10 Apr 2015 19:57


گیر کرده ام میان پدری که
از سجاده تا سرنگونی خدایی پیش می رود
که از پس پانسمان جیب هایش بر نمی آید
و مادری که
پدر را به امان همان خدا می سپرد
تا شاید
بی خیال تقدیری شود که زار نداری های شوهر را می زند

گیر کرده ام
هر کدام را بفهمم، سر از رستاخیز در می آورم

رستاخیز یعنی
شیطان با جیب خالی فرقی ندارد
فقیر که باشی
دستت به تشویش ذهن سجاده آلوده می شود

فقیر که باشی
محکوم به دست شستنی
از این دنیا و آن دنیایش زیاد توفیری نمی کند...


حمیدرضا هندی
     
#140 | Posted: 10 Apr 2015 20:00


می روم تا از مدرنیته افکارت کنار کشم
می روم تا تنهایی ات را راحت گذاشته باشم
می روم تا خودآزاری ام از اعتبار نیفتد
می روم شاید جایم کمی سرد شود
شاید آن روی بهانه گیرت بالا بیاید و بهانه ام گیرد

می روم تا با کلاسیک ترین خاطراتت
پای دوست داشتنت به ایستم
می روم تا...
می دانی
مدرنیته این روزهای تو
برای قرون وسطای افکار من تره هم خرد نمی کند

باور کن گاه دور شدن قبل از رفتن اتفاق می افتد
می روم تا با جای خالی ات، از حفظ کنار بیایم
تا خو کنم به تنهایی
تا هرگز به دل برگشتن ننشینم

می روم تا گورم را هم گم کنم
وقتی بودنت گهواره تشویش های این دیوانه نمی شود...


حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 14 از 16:  « پیشین  1  ...  13  14  15  16  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites