تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 16 از 16:  « پیشین  1  2  3  ...  14  15  16  
#151 | Posted: 24 Jul 2015 20:16


رو می زنم به آسمان
کمی بارانش را
برای ضیافت امشب به من قرض دهد..
ضیافت امشب یعنی
دستانم را صرف فعل گرفتن کنی
تا آغوشم
دوباره به خقدار برسد..
آغوشمــ ...ـان..
آغوشمـــان را به باران جولان دهیم
در شبی که از نگاه هم
پشت به شعور شهر می کنیم..،
و
می ایستیم روی خیال تخت شده از لمس یکدیگر..
با اشک های محکوم به شوق
از کابوس سبقت می گیریم..
تا
باور کنیم هنوز
رویایی از زندگی در ما هست
که ارزش دیدن داشته باشد..



حمیدرضا هندی
     
#152 | Posted: 27 Jul 2015 14:52


نفس ماهی تُنگ / تنگ که می شود
از تمام احتمالات
به آغوشی می رسم که
تو را درون خویش، غرق می کند
تا از نفس نفس زدن نیافتاده است، برگرد..
ماهی قرمز کوچک دلم
که برای هواخوری به روی آب می آید..
شاید کمی دلش باز شد
شاید با تنگ کنار آمد
شاید دوباره
از لام تا کام زندگی را
به دست های تو واگذار کند
اگر به قدر یک جرعه، از آن او باشی..



حمیدرضا هندی
     
#153 | Posted: 27 Jul 2015 14:54


1.
ساعت خواب الوده تر از قرصی است که
به انتظار شعرهای افتاده از چشمت، پلک روی هم نگذارد
اگر به اختیار شاعر بود
آنقدر حواس هوس را پرت می کرد
تا تو راهی سوتفاهم آغوش دیگری نشوی...
2.
خودم را عمدا از نگاهش انداختم
تا چشمانش را ارزانی حاشیه های دیدنی تر کند..
همان حاشیه ها
که به جان دین و دنیایش افتاده..
او نیست و
ساعت ها راه نمی آیند
لکنت گرفته اند روی هوسناکی آغوش دیگری..
3.
وامانده ام
میان تنهاییِ به سبک دوره استعماری ام..
می دانی
از اصالت هق هق بی کسی های من
تا محبوبیت قهـقهه های تو که سکوت کنیم
مبتلا به آغوش های چندش آور که می شوی
شورش شک ها، مستعد سرنگونی خاطرات می شوند..
4.
بیگانه طلبی هایت که تمام شد
آنقدر شجاع باش که یادت بیاید روزگاری پیش تر
مخاطب شعرهای دست و پا شکسته شاعری بودی که
تمام تنهایی اش را بی قید و شرط
در شادی نگاه تو سرمایه گذاری می کرد..



حمیدرضا هندی
     
#154 | Posted: 27 Jul 2015 14:55


لابد به نظم و ترتیب تنهایی بر می خورد
اگر یک نفر می آمد و دور از تمام دنیا،
تنها بر سر من خراب می شد
زندگی را
در من مهندسی می کرد و
عذر بی کسی ام را می خواست..
چرب زبان عشق می شد و
لولای زنگار خورده نگاهم به زندگی را
از نو روغن کاری می کرد..
برای کابوس های تمام وقت من
زبان در می آوُرد و برای شادی، دلیل...
دست می انداخت، اشک را
و به بازی می گرفت شک را..
و به جنونم
آنقدر مظنون می بود
که به قدر کشیدن یک سیگار حتی،
از آغــــوشم عقب نشینی نمی کرد..
به کجای تقدیر خدا بر می خورد
اگر یک نفر می آمد که شبیه هیچ کس نمی بود..
یک نفر بدون نقطه پایان
که به وقت گرفتن چشمانم
تنها شکل اسم او
در ذهن کوچک تنهای من، نقش می بست..



حمیدرضا هندی
     
#155 | Posted: 27 Jul 2015 14:56


ده سال می گذرد
تو نیستی و من آنقدر
سرد و گرم چشیده نبودنت شده ام
که تو روی اول شخص شعرهای نوشته ام برای تو بایستم
و با احترام
به کلاسیک ترین خاطراتت
شیک ترین ترانه ای که
برایت سروده ام را
ضمیمه نُت هایی کنم
که از ملودی خنده هایت به ارث برده ام
تا سمفونی نبودنت را
به خورد گوش هایی دهم
که تنها از تنهایی های شاعر، استقبال می کنند..

شاعرها به همین آسانی
یتیم می شوند
ماه بانوی قصه شان که برود،
از حرف زدن می افتند..
می دانی..،
خصوصی ترین حرف ها را
وقتی در انظار عمومی اکران کنی..،
درست در ملأ عام بی کسی، لال می شوی...



حمیدرضا هندی
     
#156 | Posted: 27 Jul 2015 15:00
کالبد بی جان صادق هدایت
نوزده فروردین 1330 / 9 آپریل 1951
پاریس/ خیابان شامپیونه/ آپارتمان شماره 37




به یادبود صادق هدایت..
در زندگی زخم هایی است که..

.
.
مرهم هیچ وقت از پس زخم بر نیامد
درد محور تمام اشعار شد
و جای عشق خالی ماند..
در زندگی زخم هایی است که کوچت می دهند
به کنج اتاق فقیر پر از نکبت..
در اندرونی شعرهای تو سری خورده..
در زندگی زخم هایی است..
این زخم ها که دقیقا تعدادشان به خاطرمان نیست..
این زخم ها که سر جا خشک مان می کنند
این زخم ها، حوالی گرگ و میش افکارمان
این زخم های عجالتا کاری..
این زخم ها که ساعت و تاریخ ندارند..
این زحم ها، همان اشارات شهوت انگیز فکرها..
در زندگی زخم های زبان زدی است که لالت می کنند..
سلاتونی هفت رنگ، از جنس خوره..
این زخم ها..،
پیشامدهای نادر زندگی نیستند
اتفاقات ماورائی را نمی گویم..
دردهایی از جنس مثلا
افکار به ظاهر پوچی که
بیشتر از هر حقیقتی تو را شکنجه می کنند
افکاری لکنته، که موضوع مجلس همه کابوس های ماست..
آری در زندگی زخم هایی است
که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد..



حمیدرضا هندی
     
#157 | Posted: 27 Jul 2015 15:01


گریه بماند برای زیر دوش
که حواس هیچ غروری به ورانداز اشک جمع نشود
دست گل تنهایی ات را.. بی خیال
به آب / بده خودت / را مست کن از
اشک / چشم هایت پیک بریز.. بی..
مزه / بالا برو از / دیوار سرک / بکش خودت را بیرون از
هرچه که خواستش خنده دار تر است..
باور کن تمام این ها.. سرنوشت محتوم توست
سرنوشت محتوم مردی که
جز به وقت شعر با زن به یک تخت نمی رود..



حمیدرضا هندی
     
#158 | Posted: 27 Jul 2015 15:02


برای من که همیشه همه چیز را
در شعر می بینم..
سخت است کلنجار رفتن با واژه هایی که
شهامت دارند اما رویا ندارند..
می دانی
شعر که در چنته داشته باشی..،
همه چیز ساده تر می شود
شبیه هفت تیری در دست
که واژه واژه باروت می شود..
.
.
باور کن
جنون اگر نبود
هیج شاعری، دنیا را با دفتر شعرش
اشتباه نمی گرفت
و قلم در جلدش نمی رفت
تا با مشتی واژه خود ارضایی کند..
باور کن
رویا اگر بود
سر من درد نمی کرد
تا در قامت کسی شعر بگویم
که اصــــــلا به من..، نرفته است..



حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 16 از 16:  « پیشین  1  2  3  ...  14  15  16 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites