تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 3 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین »  
#21 | Posted: 25 Jul 2014 12:20


با اینکه از سر من یک وجب گذشته ای اما سخت است تحمل
دهان هایی که هرگز به خوبی تو شهادت نمی دهند..،
که ورد زبان های این و آن عروسکی را مانند هستی
که برای هر کسی خواب بیداری می شود..

با اینکه از سر من گذشته ای
می گویم که بعد از من آغوش به آغوش
حرمت سر پنجه هایی را که نوازشت میکنن
نگه دار..و بکارت روحت را
در ساده باوری آغوش های بی گناه
حراج نکن..
.
.
بام ها
مقصر نیستند..،
وقتی تو جَلد شدن را بلد نیستی..
که همچون کبوتری هرزه
از این بام به بامی دیگر
هرزگی هایت را پشت کاکُل زیبایت..
پنهان می کنی..

آغوش ها
مقصر نیستند..،
وقتی تو هرزگی را با عاشقی اشتباه گرفتی
و تمام مردان این شهر را
سر و ته یک کرباس کرده ای
با یک مرد...
و
در قامت یک عاشق
انتقام هایت را به جای او
از آغوش هایی بی گناه می گیری..

-
-

حالا که از سر من
یک وجب گذشته ای می گویم
که کپی، هرگز برابر اصل نخواهد شد..
و تو گم کرده های دلت را
بعد از او،
در هیچ مردی پیدا نخواهی کرد..

کمی دل نداشته ات را قاضی کن..،
تو در عشقبازی های متکثرت
بدون بکارت روح
به اندازه یک دلقک سیرک هم
رسمیت نداری..وقتی همه با تمسخر
نگاهت خواهند کرد...



حمیدرضا هندی
     
#22 | Posted: 25 Jul 2014 12:30


من به سیگارم
و به چشمان تو و به آرامشی
که از آغوش تو می گیرم ایمان دارم...

آیا این ها برای رستگاری ام
کافیست ...؟؟



حمیدرضا هندی
     
#23 | Posted: 25 Jul 2014 12:43
با احترام به ترانه Goodbye my Lover اثر James Blunt

Photo by Ronnielle



بدرود محبوب من..بدرود محبوب گناه کار من
که رفتن گناه تو بود و حالا تمام آدمک های این شهر
خودنویسشان را جوهر می کنند
برای رای به گناه کاری من..

بدرود محبوب من
بدرود..وقتی آنقدر چشمانت دو دو می زدند
بین رفتن و نماندن..،
که ردیف این شعر
"خداحافظی" های از سر ناچاری من شد..
آنقدر که نبودنت عنکبوتی شد در من
که تارهای تنیده اش تمام زندگی ام را
در حصار کشیده است..

بدرود محبوب من
وقتی هرگز نتوانستم ایستادن را
به قدم های کور تو تدریس کنم..،
که پاهایت همیشه در سر هوای یک راه دور داشت..
وقتی با پاشنه های غرورت روی بی کسی من لِی لِی کردی
و یک پا از تمام من پریدی..
بی آنکه بدانی خانه من در این لی لی
در تمام رویاهایش سنگی را به سینه می زد..،
که در خانه دیگر پرت کردی..

بدرود محبوب من
وقتی پاهای تو آنقدر غرور دارند..،
که هیچ زمینی جرات نشان دادن راه برگشت را
به پاهایت ندارد..
.
.
بدرود محبوب من
اما بدان که نبودنت زیر پوستم، زوق زوق می کند،
وقتی از حرکت زیر پوستی چرخ دنده های این ساعت..،
بوی کودتا می آید..
.
.
.
بدرود محبوب من
اما برای من که یک عمر
واژه واژه، عطش را معنا می کنم..،
از خاصیت آب نگو
که بعد از تو
تنها در آرزوی درک کویری هستم
که آب و علف را از روی عدالت
از همه دریغ کرده است..

بدرود محبوب من
بدرود.. بی آنکه نگران این باشی که
سیگارها بعد از رفتن تو در این حوالی چقدر
بی خاصیت شده اند..
.
.
بدرود محبوب من
رفتن تو مرا یاد رویاهایی می اندازد
که از بس به رویم نیاوردی
در نطفه خفه شدند..
وقتی می دانم
با رویاهایی که از من به سرقت بردی
در آغوش دیگری..، رویایی
عشق بازی می کنی..

بدرود محبوب من
وقتی هنوز تمام نوشته هایم را
با عاشقانه های تو، سِت می کنم..،
تا عقده های ورم کرده زیر واژه هایم
هرگز به چشم نیاید..

بدرود محبوب من..بدرود دوست من..



حمیدرضا هندی
     
#24 | Posted: 25 Jul 2014 13:05


درد دارد روزی بفهمی تمام این شعرها
به جای اینکه مرهم شوند بر زخم های کسی،
نمک شوند برای سوزاندن دل بی کسی هایش
وقتی سر و ته معنا می شوند
و از فاصله قلم تا چشمان او زمین تا آسمان را
دو معنای متضاد می شوند..

می دانم
دوستت دارم های لنگه به لنگه من
جفت و جور هیچ عاشقانه ای نمی شوند
آن لحظه که در چشم همه گدایی محبت معنا می شوند..
و ناخواسته دست شان به فاجعه عشق
آلوده می شود..

می دانی
عشق در قامت مرهم
تمام زخم ها را عفونی تر می کند..
که جز تکرار مکرر یک سوء تفاهم
ارزش قانونی دیگری ندارد..


اگر به اختیار من بود
هرگز نمی گذاشتم
هیچ دلی تن به سوءتفاهم عشق دهد
که عشق هرزه ترین خلقت خداست..،
وقتی در تسلسل های مکرر نقاب راهبه به صورت می زند..
امروز به وقت تمام شعرهای من برزخ است..،
و من به انتظار نفرینی به انتظار نشسته ام
که دیر یا زود
دامن شعرهای دست و پا شکسته مرا می گیرد..
پشت آبروی نداشته این شعر به اختفای خود
دل خوش کرده ام..
که اسم خود را شاعری گذاشته ام
که واژه واژه ام
شعور امانت داری ندارند،

تو آهت را بکش
بی آنکه نگران این باشی
که سرنوشت من چقدر در هم گره خورده است..
و من به هر نفرینی که به حوالی من نزدیک شود،
تمام حرف هایم را گواه می گیرم
که جز دوست داشتن واقعی تو
معنایی دیگر نداشتند..،
وقتی بی اذن من نقاب عشق به صورت زدند..
شاید از سر گناه ناخواسته من بگذرد..



حمیدرضا هندی
     
#25 | Posted: 25 Jul 2014 13:35


جمعه از تمام غمگینی اش بود
که دل به ایام هفته نمی داد..،
وقتی هیچ عاشقانه ای دیگرجمعه ها را
روز جیغ کشیدن وسط تونل های چالوس،
حساب نمی کرد..

حالا من یک عصر جمعه را
خوب می فهمم..، وقتی برایم
پشت سر تمام روزهای عاشقانه حرف می زند
و نوستالژی می شود تا از دلگیری های من
تبعیت می کند..

جمعه همین است دیگر..،
وقتی تو نیستی
دلگیری را به ناف عصرهایش بسته اند..،
آنقدر که آغوش باز می کند به قدرتمام
غمگینی من..



حمیدرضا هندی
     
#26 | Posted: 25 Jul 2014 14:20
با لحن رویا بخوان..

Photo by: Elahe Kianpour



همه وقت بی تفاوت زمان و مکان
به شرط با تو بودن، بگذار همه بدانند
که در من مجنونی قهقهه
سر می دهد..

وقت های بودن با تو
وقت های قدم زدن با تو
وقت های کافه رفتن با تو
وقت های سیگارهای مشترک با تو..،
با تمام وجود می خندم،
تا همه نگاه های عاقل اندر سفیه مرا نشانه رود..،
همه شان را به جان خریدارم..،
وقتی تو هستی..
.
.
چشم هایت
با تمام بی خوابی های من روی هم ریخته
وقتی// فنجان فنجان// کافئین به خورد من می دهی..،
هیچ دیازپامی دیگر
خواب را در من وسوسه نمی کند..
تو که هستی
بی خوابی دیگر معنایش کلافگی نیست..،
من بیدارم و زندگی در من میل به فروپاشی ندارد..
تو کنارم نشسته باشی
و من با تمام بی خوابی ام
شاملو را در کافه های لاله زار بفهمم
و تمام دردهایم
پشت صدای تو// به خواب روند..
شاملو را بخوانی
"ما دیگر به جانب آن شهر سرد باز نمی گردیم
و من همه جهان را
در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم..،
مرا لحظه ای تنها مگذار....."
بخوانی و بغضی نشکسته را پیش از آنکه اشکی شود
و من برای آتش دردهایم به عاریه بَرم
در گلو فرو دهی..
.
.
خودم را از ساعت عقب می کشم
و به میدان می فرستم غم را
زیر تاراج بی وقفه نگاهت..
و سانسور میکنم درد را// از سکانس بودنمان..
بی آنکه به این فکر کنم
که خوشبختی با تو بودنم
از حسادت تمام مردم این شهر
هر لحظه// در معرض چشم زخم است..

نگاه ویرانگرت// در حرارت گُر گرفته دانه های عرق روی گونه هایت
همه غم ها را در من ویران می کند
و عشق// با نبضی تند
در پیوند با// نفس زدن های بی وقفه ام
خشت به خشت// به ثریا می رسد
و تمام اینها
چیزی جز انعکاس حیات// در چشم های تو نیست
که معناش// می شود زندگی...

-
-
دوست داشتنت
یعنی// می دانم
از هم آغوشی با نگاهت
کودکی غمگین در من زاده می شود..،
اما باز
در بطن بی قرار خود// می گذارم
نطفه اش با نگاه تو بسته شود..،
که همیشه ایمان دارم به خدایی که تو را
هر روز// شاید// یک روز بیشتر
برای من نگه دارد..



حمیدرضا هندی
     
#27 | Posted: 25 Jul 2014 14:53


زل می زنم به تسلسل رویا و به تمام این شهر
رشوه می دهم تا کابوس را تنها به قدر همان رویا
از چشم های من بدزد..،
تا مجبور نباشم
در شهری که تن به خوشبختی نداده
انجماد کابوس هایم را
در پناه گرمای آتش سیگار
قطره قطره، اشک بریزم..

من رویایی دارم..،
در حوالی درک خیابانی که
به روی هیچ کودکی نمی آوَرد که پاهای تو
با تمام بی وزنی ات
روی شانه های من سنگینی می کند..،
وقتی آدم به آدم
میان فالهای در دستت..،در فال نحس خود
مدام تحقیر می شوی..

من رویایی دارم..
به تیراژ فهم تمام مردانی که
زن را
در قامت یک عروسک ورانداز نمی کنند،
و روح زن را با خط کش شکسته نگاه هایی هرزه
اندازه نمی گیرند..

من رویایی دارم
به وسعت عقاید نُرم عقل دسته جمعی جامعه
وقتی عشق زن را
قضاوت به هرزگی نمی کنند
و او را دست خورده رابطه نمی دانند..؛
که می دانند او هم حق دارد
از هوا
انتظاری بیشتر از نفس کشیدن داشته باشد..،
هنگامی که موهایش در باد
تن به هیچ سنجاق سری نمی دهد..

من رویایی دارم
در لاین های اتوبان هایی که هرگز
مسیر انحرافی نمی شوند
به سمت اِوین..،

من رویایی دارم
در ابعاد یک کارت ویزیت
که همانقدر رسمی تبلیغ شغل فاحشه را کرده
که یک مهندس را..

من رویایی دارم
شبیه یک پرچم سفید
که پیش از اولین شلیک
تکلیف هر جنگی را آتش بس اعلام کرده است..
من رویایی دارم...
رویای آزادی..

در شهری تنیده شده
در میان تارهای درد من اما هنوز
جنین رویایی را در دل دارم
که تمام کابوس ها به حرامزاده بودنش
قسم خورده اند..


حمیدرضا هندی
     
#28 | Posted: 25 Jul 2014 14:55


شبیه یک گروه کُر ایستاده اند رو در روی من
چند نخ سیگار و نبودنت را با من همخوانی می کنند..
اینجا// در سمفونی تمام التماس ها
و تحقیرهای من..


نخ اول:
من به اندازه تمام سیگارهایم با تو سخن می گویم..
و بی خیال این بی کسی افسار گسیخته،
دل داده ام به شعلهء لکنت گرفته این فندک..
وقتی از دست هایم//بعد از تو//تنها
برای روشن کردن فندک// درست استفاده کرده ام..

نخ دوم:
آسمان طاق باز روی من خوابیده است..،
اما هیچ ستاره ای جرات چشمک ندارد..،
سرم سرگرم هیچ مهتابی نخواهد شد
وقتی محال است امشب
ماه مبارکم را استهلال کنم..

نخ سوم:
دم دمای آخر است اما تو باز
شاه بیت شدی، دفتر شعرهای مرا..
خیالت قافیه و نبودنت هم ردیف تمام
غزل های من..

نخ چهارم:
نزدیک اذان صبح است..
می خواهم با تمام نداشته هایم
جلوی خورشید به ایستم
تا هیچ روزی
به حوالی خواب هایت// نزدیک نشود..
خواب که هستی
خیال دست هایم راحت است
وقتی محتاج هیچ گوشی ای نمی شوند
تا پشت خط حرف هایت با دیگری
"مشترک مورد نظر در حال مکالمه است"
روی گوش هایم// سبز شود..

نخ پنجم:
تکلیف این شعر از همان نخ اول معلوم بود..،
وقتی قرار نبود تن به هیچ وصالی دهد..،
اما سیگار ها نخ به نخ// در جلدم می روند
تا بودنت را در شعرهایم لااقل
اثبات کنم..

نخ ششم:
رویاهایت را که با من تقسیم نمی کنی
مرا لااقل در کابوس هایت شریک کن..
دستم که به رویاهایت نمی رسد بانو
به کابوس هایت پناه می آورم..
تا کمی هم شده
مرا ببینی
حتی در ژانر وحشت..

نخ هفتم:
حال مرگ دارم
به احتضار من لبخندی بزن..
مرگ دلیل نمی خواهد
بهانه های زندگی که تمام شود..
مرگ طبیعی ترین اتفاق دنیاست..
همین که امشب به مرگ نزدیکترم// تا به تو
یعنی بر من بخوان زیارت اهل قبور را..

نخ آخر:
با همان حالی این سیگار را
در دست می گیرم که دستان تو را..
با همان حسی کام به کام در آغوشش گُر می گیرم
که در آغوش تو..، لب هایت را
.
.
سیگار شعر نیست
که حرف های دلم را برایت نجوا کند..
کافیست به دودش خیره شوی..
گفته و نگفته ام را/یکجا/ به خورد چشم هایت می دهد..
هر چند می دانم از چشم های تو
تا وجدانت هیچ دودی
نای عذاب شدن ندارد..
چشم هایت را ببند روی تمام من.. بخواب
چیزی نمانده است..
من سر صحبت را از اول این شعر
با مرگ باز کرده ام..


حمیدرضا هندی
     
#29 | Posted: 25 Jul 2014 22:25
برای آنهایی که تولدشان را شبیه من جشن می گیرند..

Photo By : Salman



بیست و چهار سال که نه..
روزهای تکراری زندگی ام را که فاکتور بگیری
کودکی چند ماهه بیشتر نیستم..
.
.
با بیخیالی مضاعف به تقویم
به سلام بیست و پنج سالگی
سری تکان می دهم
و از تمام اشباحی که حول تولد من سرگردانند
وعده ی یک سال کابوس دیگر را
هدیه می گیرم..

و

نیشم را باز می کنم
در ادراک دوربینی که فهمیده تر از آن است
که نیشخند مرا لبخند تشخیص دهد..
وقتی آنقدر دلم گرفته است
که هیچ لبخندی
طاقت نشستن روی لب های مرا ندارد..
.
.
انزوا یعنی
به جای یک کیک تولد
که شمع هایش را مشترک فوت کنیم
از تبریکات فیسبوک انتظار معجزه داشته باشم..
.
.
چه لذتی دارد
که برای خودم کیک تولد می گیرم..
و با بیست و پنج سایه روی دیوار
پیکی
به سلامتی بی کسی ام/ بی مزه نبودنت/ بالا روم..
و با هر شمع
سیگاری دود کنم بی حسرت نداشته هایم
وقتی از اول
خدا مرا آفرید تا نداشته باشم..

-
-

تو هم بیا و تبریک بگو
و آرزوی خوشبختی کن..
و من هم آنقدر مودبانه از تو تشکر خواهم کرد
که حواست اصلا به حوالی انزوای من جمع نشود..
بی آنکه به روی خودم بیاورم
که این همه پارادوکس را کدامین خدا
در تو به ودیعه نهاده است..

بیست و پنج سال بعد از 21 شهریور 67



حمیدرضا هندی
     
#30 | Posted: 25 Jul 2014 22:25
با حس یک زن بخوان
وقتی نفس بودنش را گناه می دانند...


Photo By: Kian



شبیه شیطانی که رجیم است
نفس بودنم را گناه می شماری
وقتی آزادی ام را، به شرط
تفکر قرون وسطایی ات می کنی..،
که فحشا را در چشم های هیز خودت
به تمام زنان دور و برت
جز خواهر و مادرت،
تعمیم می دهی..

شبیه شیطانی
که وسوسه کننده است..،
مرا به شکل گناه می بینی
و خود را مبرا از تمام شان..،
بی آنکه فکر کنی
گناهکار، خود مسئول عمل خود است..

می دانی..،
دردم می آید که/هرزگی/در وجودت
آنقدر ریشه کرده است
که همه مردها را
هم فکر عقاید دگم خود می دانی
وقتی که حتی
به همسر و دخترت هم اعتماد نداری،
که به جرم جامعه ای فاسد
محدود شان می کنی..

دردم می آید
که تمام عقده هایت، عقیده ات شده اند..،
وقتی ناموس را
اندام من می دانی..،
که سینه ام
بیشتر از تفکرم به چشم هایت می آیند..،
که تمام عقیده ات
در عقده ای جنسی بر باد می رود
هنگامی که تعادل ایمانت
با چند تار مو بهم می ریزد..
که ایمانت، حتی به قدر یک مانکن بی حجاب زن
در ویترین مغازه ها، استوار نیست..

دردم می آید
که از آزادی دم می زنی،
بی آنکه بدانی آزادی نه دادنی است و نه گرفتنی
آزادی یاد گرفتنی است..،
وقتی یاد بگیری
به عقاید منِ زن، همانقدر احترام بذاری
که به تفکر حول بینی ات..
که بفهمی آزادی من مسئول
گناه تو نیست...
-
-
شبیه زنی
که به گناهی ناکرده
در انحنای اندام خود، زندانی گشته است..،
به هوایی فکر می کنم
که تنها به قدر تنفس از آن
سهم می برم..



حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 3 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites