تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 4 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین »  
#31 | Posted: 25 Jul 2014 23:33


تو درگیر مسیری که اشتباه رفتی
من همان پُل شکسته پشت سرت
ایمان دارم
غرور پاهایت که شکسته شود
برخواهی گشت...

تنها پل های شکسته شده
منتظر برگشتن عابران مغرور می مانند..
تا به آوارگی آنها نیشخند بزنند..

می دانم
سخت است قبول اینکه
قرار باشد روزی همین پل شکسته
مقصد تو باشد...


حمیدرضا هندی
     
#32 | Posted: 25 Jul 2014 23:37


جمعه
بوی بغض های تو را می دهد
وقتی غریبگی می کند با درد دل هایم
و در سکوتی کش دار نمکی می شود
بر زخم واژه ها وقتی هیچ وقت
شعر نمی شوند..

جمعه
بوی بغض های مرا می دهد،
که هیچ وقت به روی تو نیاوردم..
بغضی که در تنهایی عمیق انفرادی
سر شکستن خود،
با غروب های حزن آلودِ اجاره ای به شرط تملیک جمعه ها
که هیچ کلاغی دل زدن به آسمانش را ندارد
شرط می بندد..

جمعه
بوی بغض خدا را می دهد
وقتی با عصر جمعه روی هم می ریزد
آنقدر که من و تو در تختخواب های دور
تنها به واسطه آسمانی دلگیر در ژانر بی کسی
خواب های مشترک می بینیم...


حمیدرضا هندی
     
#33 | Posted: 25 Jul 2014 23:40


مژه هایش را که ریمل می زد
فشار واژه روی لبان شعر می افتاد...
خط چشم که می کشید
واژه ها درگیر خودآزاری می شدند
لب هایش را که سرخ، رژ می زد
واژه ها به رسالت شعر کفر می ورزیدند..
موهایش را که دور صورتش می ریخت
تمام شعر را در پرانتز می نوشتم..
-
-
مژه هایش را که ریمل می زد
خط چشم که می کشید
لب هایش را که سرخ، رژ می زد
موهایش را که دور صورتش می ریخت...
من می ماندم و بی شعوری شعر
میان واژه هایی که خیرگی می کردند
آنقدر که مرد شعر شدن زیبایی اش
حساب نمی شدند..


حمیدرضا هندی
     
#34 | Posted: 25 Jul 2014 23:50
برای مفهوم "نوستالژی" که گاهی تمام دنیایت را آتش می زند...

Photo By: Marco Piacquadio



هنوز هم تو را می بینم
در بین این همه آشنا که بی اجازه دورم را گرفته اند
وقتی از تک تک شان
انتظار سلامی را دارم، که تو/شاید/ به من رساندی..

هنوز هم تو را می بوسم در خلوت یخ زده خیالت
وقتی لب هایم به جولان فرسخ ها
میان من و تو، هنوز باور ندارد..

می دانی..!
فرسخ ها همیشه دو وجهی معنا می شوند..
وقتی یکبار خاطره رقم می زنند
و حالا که هزار و یک بار، خاطرات را نوستالژی می شوند..

اما..، چشم من، هیچ فرسخی را فاصله حساب نمی کند
وقتی هیز می شود بر در و دیوار این شهر
و در کافه های خاطره زده ام تا تو را
مرتب به خورد روزهایم دهند..

وقتی هر کجا قدم می گذارم..
کسی شبیه تو در حال عبور از تمام
من است..

کسی شبیه تو
در حال عبور از تمام من است
و با اعتماد به نفس یک درد در مغز استخوان
قلبم را با نیشخند مُسکن ها
به آشوب می کشد...

کسی شبیه تو
مرا خود آزار می کند
تا از تمام کافه چی ها
آمار فال های قهوه ات را بگیرم
شاید کسی شبیه من هنوز در ته فنجانت باشد..

کسی شبیه من در تو حسی مبهم است
حسی میان رهایی و کابوس
وقتی می دانی کسی را آخر خط جا گذاشته ای
نزدیکی مرز نابودی دنیایش..

کسی شبیه سیگار
روزهایم را به آتش می کشد
در امتداد عمری به وسعت زهر خنده هایم به دنیا..

نه...نمی دانی که یک عمر
در آتش زهر خنده هر روز سوختن
شوخی نیست..



با احترام به ترانه "برای من" اثر "گوگوش"

آلبوم "اعجاز" : سروده "روزبه بمانی"



حمیدرضا هندی
     
#35 | Posted: 26 Jul 2014 09:10
Photo By : Jmoia



به عاشقانه های خودم
روزنامه می چسبانم تا آنهایی که
با اشتیاق شعرهای مرا دنبال می کنند
از درون بی کس شان
خبر دار نشوند..

نه اینکه بخواهم
بی کسی هایم را بزرگ کنم
نه..
می دانی..
از تحقیر خود در چیدمان واژه ها
که با عنوان شعر عاشقانه به خورد مردم می دهم
لذت می برم..
.
.
یک عاشقانه دیگر می نویسم
تو معشوقش را پیدا کن..
می دانی خسته شدم از بس
در خودم شعر عاشقانه گفتم و
بوی گَند بی کسی ام، شعرم را شبیه
تعفن کرد..

-
-

قرار بود
مثلا این هم یک شعر عاشقانه بلند باشد..
افسوس که واژه هایم همه بر علیه خودم کار می کنند..
چه می شود کرد
شغل من همین است..
تحقیر خود در شعرهایی که
خودم مازوخیسم شاعرانه می دانم شان
و دیگران اشعار عاشقانه...


حمیدرضا هندی
     
#36 | Posted: 26 Jul 2014 09:15


تو آن بالا که نشسته ای
و از ارتفاع غرورت، مرا ریز می بینی
یادت بیاید
که همین قلم که تو را تا آن ارتفاع
بالا برده است
پایین هم می تواند بیاوردت..
کافیست تنها یکبار سیگار هایم را جا به جا
روشن کنم

.
.

گاهی عینک
خود بینی ات را پایین تر بگذار و
و چشم هایت را بی واسطه غرورت به ورنداز قلمی حواله کن
که با همین سنگی که از تو به سینه می زند،
می تواند غرور تو را متلاشی کند..
و همیشه یادت باشد که
"معشوق ها"، آدم های متوسطی هستند
که با تعریف های "عاشق"، بزرگ می شوند..


حمیدرضا هندی
     
#37 | Posted: 26 Jul 2014 09:30


حواسم جایی ابتدای اتوبان قم گم شده است
شبیه فرمانده یک جنگ تمام عیار
که شکست خورده ام
و با هفت تیرم برای پایان خود به مذاکره نشسته ام
می دانی!!
بی کسی، یک دلتنگی احمقانه می آورد
که از هر کس انتظار رفعش را داری..

می دانم دلم روزی شاید
برای زندگی نکرده ام، تنگ شود
برای نفس هایی که هیچ وقت مرا آدم زندگی حساب نکردند..
و برای دود سیگارهایی که بی منت در خونم اکسیژن می شدند
و حتی یکبار به رویم نیاوردند
که همیشه فیلترشان را زیر پای عقده های بدخیمم تحقیر کردم
می دانم که دلم برای تو هم تنگ خواهد شد..
.
.
از وسوسه گذشته است
گاهی یقین پیدا می کنم که نباید باشم..
و حالا اندکی مرگ
رویای این روزهای من است..
دیگر توفیری نمی کند که دست در دست تو باشم
یا با فکر نبودنت بر سر هر میز کافه های این شهر قرار بگذارم
وقتی حواس من جایی
حوالی ابتدای اتوبان قم گم شده است..
که می دانم
من خسته تر از آنم که بتوانم کس بی کسی های تو باشم
و تو می دانی نمی شود تکیه ای به آغوش
نا امید این مرد داد..

شبیه تابوت شکسته ای
که حتی نیشخند مردگان را هم بر نمی انگیزد..
دلم برای گلایل های غمگین روی قبرم تنگ شده است..
دلم بهانه بوی کافور می گیرد..
حواس من در قطعه ای گمنام
در ردیف بی کسی های بهشت زهرا
گم شده است...


حمیدرضا هندی
     
#38 | Posted: 26 Jul 2014 09:40


مداد و دفتری که
زبان بسته تر از تمام کودکان آبادی اند..
کودکانی که زمین بازی شان، کلاس درس شان است
و
معلمی که
مزه نانی که قرار است بابا بدهد را درس می دهد..
بی فکر به دهان هایی که طعم آن را
شاید نچشیده باشند..
.
.
سر کلاس بنشین
و به جغرافیا که رسیدی
فکرت را به نفت خیز بودن کشوری بچسبان
که سهم تو از تمام آن
تنها چند لیتر نفت
برای روشن کردن آتش بخاری ای است
که قرار است روزی تو را گُر بگیرد..
و به این بیاندیش
که اگر تنها چند نصف النهار آنطرف تر به دنیا آمده بودی
با اینکه کشورت ارزش نفتی نداشت،
اما تو ارزش انسان خطاب شدن داشتی..


حمیدرضا هندی
     
#39 | Posted: 26 Jul 2014 09:45
برای استاد عزت الله انتظامی و نیکی کریمی

Photo By: Sepidedam



دلم گرفته است..
دلم از چشم هایی که برای خودش کور است و
برای دیگران بینا گرفته است..
دلم از چشم هایی
که هوس رانی های مقامات در برزیل را سوءتفاهم می داند و
آغوش دو استاد سینما را هوا و هوس می بیند..، به درد آمده است..
دلم از تفکرات دُگم این مردم
که عقیده های تک سلولی شان پشت عقده های جنسی شان پنهان شده
به تنگ آمده است..
نفسم از این مرزبندی های کور میان زن و مرد به شماره افتاده است..
خسته ام از اینکه دو هنرمند به جای تحسین هنرشان،
آغوششان سیبلی می شود برای کسانی که نه اسلام را می شناسند
و نه از هنر چیزی می دانند..

دلم می گیرد از دل گرفته
هنرمندانی که روزی امثال سلحشورها
فاحشه خطاب شان می کنند و
روزی آغوش شان را حکم به فساد اخلاقی می دهند..
دلم می گیرد
از دل گرفته هنرمندانی که در خودشان سکوت می کنند
و در خودمان قضاوت شان می کنیم..
دلم گرفته است از دل گرفته شان
که در درون روی اعتقادشان مثل سنگ ایستاده اند و از
جان و روح می گذرند تا این روزها بگذرد..

می دانید سخت است در خودمان
کنار بیاییم که انقدر ژست کشیش های
کلیساهاس قرون وسطی را گرفته اید که تمام هنر این مملکت
در خودش منزوی گشته است..
آنقدر که بازیگران زن را تماما فاحشه نامیدید..،
عده ای را ممنوع التصویر کردید..
عده ای را سینمای ممنوعه خواندید..
عده ای را با تمام دنیا قهر دادید..
و تنها گیت های فرودگاه تان را به روی شان باز گذاشتید
تا به محض خروج// حرف های تان را تصدیق کنید و بگویید ما این موها را
در اسیاب که سفید نکرده ایم..
اما نمی دانید که هنرمند، راهش را پیدا خواهد کرد
حتی در میان سانسور شما که سرتاپای شان را
بی اجازه گرفته است..

آقایان ما هنوز هم
به احترام عزت انتظامی ها و نیکی کریمی ها و بهرام
بیضایی ها و فاطمه معتمد آریا ها و جعفر پناهی ها
و همه آنهایی که صابونتان به تن شان
خورده است از جا بلند می شویم..
ما به خودمان آمده ایم.. این شمایی هستید که اهل به خود آمدن
نیستید..
-
-
سخت است
با تمام دنیا کنار بیایی که این روزها می گذرد
اما من هنوز ایمان دارم به روزی که
حواس چشم های شان از آغوش های من و تو پرت خواهد شد..،
چشم هایی که بی اجازه دور ما را گرفته اند
و لنزهای زبان نفهم دوربین ها را وسیله ای قرار داده اند که عقاید دگم
شان را توجیه کنند..


حمیدرضا هندی
     
#40 | Posted: 26 Jul 2014 09:50
( Photo By: Fazz33 ( Chris



حکایت غریبی است
پاییز امسال و دست های بی کس من...
که نبودنت در من...
شبیه سوز سرما در مغز استخوان دست هایی است که
در انجماد خیابان های یخ بسته از خاطرات تو
تنها به وقت هم آغوشی با سیگار
از ازدحام خالی جیب هایم، بیرون می آورم..

آری...
پاییز با لهجه بی کسی های من
پادشاه فصل های سالی است که
از ابتدای بهارش نبودنت پیدا بود..
و من
عروسک خیمه شب بازی خیابان های پاییز زده ای هستم
که پاهایم به اختیار نخ خاطرات تو
مدام به این سو و آن سو می رود..

به نگاه خیره این شهر بگو
هر رهگذر سیگار به دستی را عاشق خطاب نکند..،
شاید کسی دارد حسابش را با تمام خاطرات
تسویه می کند...


حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 4 از 16:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  12  13  14  15  16  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites