تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 6 از 16:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  15  16  پسین »  
#51 | Posted: 1 Aug 2014 13:33
چند خط درد دل به احترام هزار نفری که
بی اجازه دردهایم را با آنها تقسیم می کنم...




گاهی زُل می زنم به عکس های تان
که حالا آنقدر به شما احساس نزدیکی می کنم
که به خودم اجازه می دهم
دردهایم را با تمام تان سهیم کنم..
تا به وقت آرامشی که از شما می گیرم
دلم تشکر بخواهد از تک تک تان
بی فکر به واژه هایی که
قداست کافی برای بوسیدن دست های تان را ندارد...

تشکر از شما
وقتی آنقدر دردهایم را صمیمانه به آغوش می کشید
که یادم می رود فرسنگ ها میان من و تو
به تمسخر فاصله ها نشسته اند
که بودن تان را آنقدر لمس می کنم
که بی هدفی واژه هایم را
در آرامش آغوش تان، صحیح و سالم به مقصد می رسانم..

چهل و شش روز گذشته است
و واژه ها
بی خیال تمام زجرهایی که می دهم شان
هنوز بر سر حرف های من با شما مانده اند..
و روی دردهایم از مهربانی های شما کم نمی شود
آنقدر که هر روز
بزرگ ترشان می کنم تا از محبت های شما
مُسکن بیشتری، آرامبخشم شود..

می دانید..
حالا دوست دارم دنیایم را با همین صفحه اشتباه بگیرم
و در حوالی مهربانی های شما پرسه بزنم
بی آنکه فراموش کنم
وابستگی ام به تک تک تان هر روز بیشتر می شود
آنقدر که هر شب
تمام دردهایم را سر ساعت کوک کنم
تا از حضور شما، عقب نمانند...

می خواهم با شما عهدی ببندم
که قلمم به سرخوشی هر چند هزار نفری هم که رسید
دِین خود را به شما هزار نفر نخستین
که دست هذیان هایم را بی منت گرفتید
فراموش نکند که اگر نبودید
هیچ واژه ای در من
زورش به اتمام یک شعر پر درد نمی رسید..


حمیدرضا هندی
     
#52 | Posted: 1 Aug 2014 13:40
Photo By: Mohammad Azimi



کلاغ ها
با تیر چراغ برق کنار می آیند
که جرات زدن به آسمان عصر دلگیر جمعه را ندارند
و من با سیگارم به توافق می رسم
که تمام سوخته شان را مقیم دفتر شعرهایم کنم...
.
.
حالا من هندسه یک عصر جمعه را
در مساحت هاشور خورده نبودنت خوب می فهمم
وقتی در ابعاد یک پنجره
که به زور باران پاییزی هم دلش وا نمی شود
مدام بی کسی های دو مجهولی ام را
حساب می کنم..

من با تمام بی کسی پشت پنجره
تفسیر جامع یک عصر جمعه ام..
نشان به آن نشان
که با تمام صغری کبری چیدن هایم
بارها ثابت کرده ام که جمعه
دلگیری غروبش را//از چشم تو نتیجه می گیرد
که شمارش هر کلاغ دلگیر، روی سیم برق
تکرار تجربه بی تو بودن است..
-
-
کلاغ ها
تن به حل معادله مجهول دلگیری آسمان نمی دهند
و تمام استدلال ها
کفاف دلگیری های شعرهای عصر جمعه را...
وقتی دلگیری این آسمان پاپیچ بال کلاغ ها می شود
و دلتنگی تو پاپوش می دوزد
برای تمام شعرهای نانوشته من...


حمیدرضا هندی
     
#53 | Posted: 1 Aug 2014 13:53
برای آن هایی که می گویند چرا از درد می نویسم...

Photo By: Irahgas



این روزها در هیئت درد می نویسم
در قامت قلمی که
به نوشتن از درد سمج شده است
در دفتری که رنج
توقعش را بالا برده است...
درست است که درد را از هر طرف که بخوانی "درد" است
اما از این قلم که پنهان نیست، از شما چه پنهان
که من تنها دردهایم را بزرگ می کنم
دردهایی که شاید
هیچ کدام در باطن این خودنویس اصالتی نداشته باشند..

خودم را در درد تعریف می کنم
چرا که می دانم در حوالی همین ساعت
تمام اهالی شهر
از بلندی صدای ناقوس درد
گوش بخت برگشته شان را
از پنبه مخدر و الکل پُر کرده اند
تا هیچ عذابی وسط وجدان اشفته شان نپرد..

در درد باز تولید میکنم تمام واژه ها را
و از نو می نویسم
که فاحشه ای که تن به خود فروشی داد
به جای شهوت
مغلوب وسوسه کیف خالی از اسکناس شد
و یا می دانم که
رفتگری که تن به تحقیر خیابان ها می دهد
تمام شب کاری هایش را
با خواب آرام دختر هشت ساله اش تنظیم کرده است...

از درد می نویسم
چون درد را درچشم کودک فال فروشی دیده ام
که در فال نحس فردای خود، طلسم شده است..
و یا کارتن خوابی که
در تلاطم حصار مقوایی خود منزوی گشته است
آنقدر که از عابران به ظاهر خوش بخت
همیشه فرسنگی را فاصله می گیرد
تا کسی به بوی بدن حمام ندیده اش طعنه نزند...

از درد می نویسم
برای غربت غریب هم وطن در غرب
که تمام حرف هایم پشت سرش
حول و حوش عشق و حالی می چرخد
که از من دریغ شده است
بی فکر به زندگی یک مادر مهاجر
که ریشه ای که اینجا خشکانده است، آنجا تن به جوانه نمی دهد..
آنقدر که باید برای "درمان" درد کودک، به هر "نامرد"ی رو زند..

شما راست می گویید
من دردهایم را خیلی بزرگ می کنم..،
از بس که تمام گیلاس هایم را از درد پدری بالا رفته ام
که جهیزیه دختر دم بختش را با "کلیه" تاخت زده است..

شما ببخشید
اگر زیاد از درد نوشته ام//می نویسم
که درد تو را درد خود دانستم
و با تمام آنها که در بیرون از من در رفت و آمدند عهد بسته ام
که این خودنویس را از رنجی که می کشند، جوهر کنم
و الا هیچ قلمی، هیچ وقت لذت نوشتن به نرخ روز را
فدای خود ارضایی با چند واژه پر درد نمی کرد...


حمیدرضا هندی
     
#54 | Posted: 1 Aug 2014 14:00


چه می شود حوالی عقربه هایی عاصی
که سر سپرده روزمرگی اند
برای تنوع هم که شده..، یا برای رفع خستگی
تنها برای ساعتی
هیچ ساعتی تن به اجبار باطری ها نمی دادند
تا در پس ایست قلبی ثانیه شمارها
هیچ تکراری در رگ دقیقه شمارها خون نمی شد..
تا قرار از قبل تعیین شده
همه اتفاق های بودار کنسل شوند...

حس تجاوز به عنف
پشت هم آغوشی های مکرر تیک و تاک ها
در آبروی نداشته سرنوشتی شوم
چیزی جز تولد کودکی به نام تحقیر
در تار و پود من نیست..
.
.
چاره ای نیست
در هجوم بن بست زمان
باید با ساعت هایی کنار آمد
که در یک آنارشیسم بی وقفه
قیافه حق به جانب دیسیپلین به خود می گیرند
تا سرنوشتی هولناک را
بالای سر خواب زندگی ات..، کوک کنند...

فاش می گویم
من نه از عقربه های این ساعت دل پُری دارم
نه از حکمت زندگی چیزی می دانم..
تمام وحشت من از اتفاق های خوبی است
که پاره تن سرنوشت من نیست
من از پالام پلوم پلیچ میان فرصت ها
در بازی اجبارها می ترسم..


حمیدرضا هندی
     
#55 | Posted: 7 Aug 2014 12:32


غمگینی
شبیه ولی عصر در عصرها
که دلت به زور عابرانی هم
که دورت را بی اجازه گرفته اند، باز نمی شود
که برایت از تمام شهر
عقده بدخیم نذری می آورند
و خود را در پرانتز صورتک های شان
هر روز تکراری تر به خورد تو می دهند..

بی کسی
شبیه ولی عصر در عصرها
وقتی تنهایی ات را هیچ تن هایی، جمع نمی بندد
که برای آشناترینت هم باز مقصد نیستی
که عابر بنا به وظیفه، عبور را عادت کرده است...
و به انتظار معجزه، زیر پای هیچ کدام شان دخیل نمی بندی...

خسته ای
شبیه ولی عصر در عصرها نزدیکی های مرز فروپاشی
زیر بار سنگین ترافیک زین شده بر شانه ات
در آرزوی درک رهگذری
که ته سیگارش تاولی نمی شود بر تنت
دلت می خواهد
دست در دست بی کسش
از اکران بی کسی های افسارگسیخته این همه عابر سرگیجه گرفته
میان عشق و سکس شانه خالی کنی
و استعفا دهی از این همه آوار نشسته بر دوشت...
.
.
دلت می خواهد دلداده خیابانی شوی
بی آنکه نامش را بدانی تا برای یکبار هم
این زیر سر تو باشد که بلند می شود..



حمیدرضا هندی
     
#56 | Posted: 7 Aug 2014 12:36
Photo By: Bahar Bisheh



با احترام
به تمام خاطراتی که با تو نداشتم
جایزه نوبل تخیل را تقدیم خودم می کنم...
.
.
نشسته ام وسط میدان شعرهایم
و خاطراتی را از تو تعریف می کنم که هرگز نداشتم
تا همه به روزهای خوب گذشته ام
غبطه خورند...

باور کن
گاهی نطفه خاطره در رویا بسته می شود
در جولان نبودن های فردیت یافته تو در ما که مرا
بدل به دروغ گوی ماهری می کند
که از نبودنت خاطراتی را تحویل دنیا می دهد
آنقدر که تو هم حتی به همه روزهایت با من شک کنی
وقتی تنها تو می دانی که
من به ناف تمام دروغ هایم، قسم راست می بندم...
.
.
این روزها پُرم از امیدواری به خاطراتی که
هرگز فرصت تجربه کردن شان را نخواهم داشت
اما امیدوارم که امیدوار نباشم
می دانی...
امید چیزی جز یک مشت داستان خیالی بیشتر نیست
و تخیل چیزی جز دروغ
که نبودنت مساوی رونق خاطرات خیالی من است...
.
.
من آنقدر
به آغوش خیالی تو در شعرهایم ایمان دارم
که اجازه می دهم
با جایزه نوبلی که از نبودن تو در هذیان هایم گرفته ام
عکس یادگاری بگیری...


حمیدرضا هندی
     
#57 | Posted: 7 Aug 2014 12:41


به خطوط صورتش که دقیق می شدم
می فهمیدم که تا به حال هیچ وقت
خطوط این اندازه برایم مهم نبوده اند
چشم هایش شعر را دست پاچه می کرد
و قهرمان پشت پلک هایش
شبیه تمام لولو های کودکی
دمار از روزگار خواب هایم در می آورد...


نگاهم که روی نگاهش کوک می شد
تمام ساعت ها می خوابیدند..
در خودم کلنجار می رفتم تا قدری بیشتر
شبیه مجنون باشم..
لبانش با لکنت لبانم روی هم می ریخت
و
آغوشش میان شعرهای من
حکم تیر را به مساوات تقسیم می کرد
آنقدر که خون آلود می شدند تمام واژه هایم
وقتی تن گُر گرفته اش
برای یخ بستگی های کلمات جای امنی نبود...
.
.
نیستی
و من در سجاده آغوشم
استمرار دعاهایی هستم
که تن به استجابت نمی دهند
وقتی خدا روی خر شیطان نشسته است و
در اجابت دعا
تبعیض نژادی قائل می شود...


حمید رضا هندی
     
#58 | Posted: 7 Aug 2014 12:48


دیوان حافظت را باز کن
هفتصد سال
هشتصد سال هم بشود چیزی تغییر نمی کند
باور کن هنوز
این دیوان، به یمن دردهای حافظ حرف هایی دارد
که ارزش گفتن داشته باشد..

دیوان حافظت را باز کن نگرانی هنوز نگرانی است
و عشق هنوز هم عشق
و
هنوز هم شیخ و مفتی و محتسب تزویر می کنند
و
توبه فرمایان هرگز تن به توبه نمی دهند..

دیوان حافظت را باز کن
شاید دل شکسته ات به تفالی خوش شود
وقتی دل به دل شکسته حافظ دهی که
"من هر چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند..."
و
جام عقیقت را پر کنی ز می در غم هجران
تا تطاولی به وادی ایمن نگاهت راه نبرد...

دیوان حافظت را باز کن
هنوز هم در کوی خراباتی ها، هشیاری نمی بینی...
و به معشوقی فکر کن که همین جاست
در درون تو
همچون خدایی که در همه احوال با تو است..
و
بی خیال تمام قرعه های فال خوشبختی
که هیچگاه نصیبت نمی شوند
دل به باد صبا بده
تا شاید به نکهتی از خاک ره یار تو را مهمان کند...

دیوان را نبند
وقتی هنوز هم ناموس عشق و رونق عشاق می برند
و منع جوان و سرزنش پیر می کنند..
وقتی تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان
که خود درون پرده چه تکلیف می کنند..
و هرگز اعتماد مکن بر ثبات دهر و رندی آموز
و بزن فال که فریادرسی می آید...
و
خود آزار نجوا کن
"هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
شکر آنرا که تو در عشرتی ای مرغ چمن..."
وقتی بدانی که حافظ هم خود آزار بوده است

پ ن: به مناسبت روز حافظ

حمیدرضا هندی
     
#59 | Posted: 7 Aug 2014 12:55


قدم هایی خلاف مسیر زندگی
دستی که به دهان نمی رسد
قلبی با کلاویه ناکوک
و گلویی که بین دود سیگار و بغض نشکسته فرقی نمی گذارد...
سیگاری که هنوز پشت لبش سبز نشده
با فندک به ارث مانده از دردهای پدر
زبانی که از بدی های تو تبعیت نمی کند
یک جفت مردمک آلزایمر گرفته
و گوشی که زیر بار منت هیچ نصیحتی نمی رود
با خیال نمناک تو
در پس چرک نویس فکرهای منتشر نشده...
.
.
همین ها برایم مانده است...
ادامه اش گفتن ندارد
قدم های من به هیچ جای جذابی نمی رسند
شبیه این شعر
وقتی امروز همان شاعر سابق شدم
که همه گندهای تو را ماست مالی می کند...


حمیدرضا هندی
     
#60 | Posted: 8 Aug 2014 18:20


لوکیشن: زمین های زلزله زده آذربایجان...

_ سکانس اول

زمین
سنگ هایش را با خود وا می کند،
بغض خود را می شکند
و کمی بعد
بغض ها
پشت هم شکسته می شود..
زمین
دردهایش را بیرون می ریزد و
اندکی بعد
جنازه پشت جنازه
جای خود را در درونش باز می کنند..

_ سکانس بعدی.. بعدی.. بعدی... بعدی.. بــــــ..عـ..

گرم می شوند به زور ازدحام زیر یک پتو
خیره به لنز دوربینی که شاید
تیره بختی شان را در بوق و کرنا کند..،
چشم به راه رسیدن اعجاز خدایی
که نکند دعاهای شان را فاکتور گرفته باشد..

شاهدان زنده غم و وحشت
با اعتماد به نفس سرما در مغز استخوان
غریب افتاده اند
در برهوت نفرین شده ای که وطن می نامندش
حوالی وجدان آسوده حجاج بیت الله الحرام
که از سر مردانگی و معرفت
دعای خیری نثار قلب های زلزله زده می کنند
تا دستی از غیب برون آید و کاری بکند..
که حج شان مقبول تر می شود
در پیشگاه خدایی که تنها در ابعاد کعبه او را می جویند..

نه ندیدن آوار ها گناه تو نیست
وقتی آروزیت،
قسم راست به پرده کعبه باشد
حساب بانکی ات از هیچ آواری حساب نمی برد
که باید قبل از فرود
سور و سات پذیرایی، حج ات را تکمیل کند
تا مبادا به پر قبای خدای کعبه بر بخورد..

نه ندیدنش گناه تو نیست
زلزله زده ها اگر زورشان به آوار می رسید
نگاه مستاصل شان
دست به دامن هیچ لنز دوربینی نمی شد...
.
.
_ سکانس آخر

چشم ها را باید ببندم
تا شاید خواب دنیایی را ببینم
که زندگانش
بی تفاوت تمام مُرده ها
قبل از مردن خود
برای خود
فاتحه
نمی خوانند..
شاید وقتی بیدار شدم
مجبور نباشم دوباره تن بدهم به اجتماعی که
اشک هایش
پرده کعبه را به زمین زلزله زده
ترجیح می دهد..


حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 6 از 16:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  15  16  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites