تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی

صفحه  صفحه 7 از 16:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  15  16  پسین »  
#61 | Posted: 8 Aug 2014 18:25


خودم را هم آتش بزنم
لوکوموتیو تو
چشم سفید تر از دیدن ریزش کوه است
وقتی ریلی زیر نیم ریل تو باشد
این راه آهن هیچ ادامه ای ندارد
من می سوزم و تو سرت به سنگ خواهد خورد...

می دانی
دهقان فداکار را
قطاری درک می کند
که صابون کوه به تنش خورده باشد...


حمیدرضا هندی
     
#62 | Posted: 8 Aug 2014 18:25


دلش مُرده
یک جای روحش می لنگد
زبانش استحاله شده در فحش
دست هایش کج است
پاهایش از گلیمش درازتر
جیب هایش حال و روز خوشی ندارند

و

دق دلی هایش را
با دفتر شعر اشتباه می گیرد...

تو بگو
به درد چیزی
جز بی کسی می خورد؟


حمیدرضا هندی
     
#63 | Posted: 8 Aug 2014 18:26


حال زندان دارم دستم که به آزادی نمی رسد
خودم را در بند می بینم
توفیری نمی کند..
چه آزادی خودم
چه ورزشگاه آزادی
این واژه سی سال است که از من دریغ شده است...

زندگی به سبک یک سرباز
در تناقض حرف ها و رفتارها
در وطن پادگان زده ام
هر روز تن به انتشار مرگ در من می دهد
وقتی حضور مرا
شبیه یک شیطان
همیشه رجم می کنید..
آنقدر که جز نفرت از شما
در مسلخ آزادی
خاطره ای برای فردا به یادگار بر نمی دارم...
.
.
بالاخره فردا خواهد رسید
روزی که وطن
روی مرکز ثقل مرزبندی های جنسیتی میان شهروندان
تاب نخواهد خورد..
و من بی اتهام فساد بالقوه
آزاد خواهم شد
از بند افکار قرون وسطایی تان
تا تمام آزادی
به احترام آزادی من
یکپارچه شور و شوق شود...

آن روز
همه با هم
پیروزی وطن را جشن خواهیم گرفت
آخر این ورزشگاه هم
مدت هاست که آبستن آزادی من است..


حمیدرضا هندی
     
#64 | Posted: 8 Aug 2014 18:31 | Edited By: Tina_JOoON
Photo By N-Root



یک امشب
بیا تا وسط حرف خیابان بپریم
و به معابر ورشکسته از عشق، رونق دوباره دهیم..

یک امشب
بیا تا به اعتبار تو
به کوچه های خلوت شخصیت دهیم
و حق پایمال شده پیاده رو ها را
از عابران گرفته مغموم باز ستانیم..


فقط همین امشب
مرا در خاکریز سینه هایت پناه بده
تا از این بی کسی تا بُن دندان مسلح جان سالم به در برم..
بگذار تا لمس آغوشت
پرچم سفیدی باشد میان جنگ های درونی من


یک امشب
بیا تا در نگاه هیز شهر، تانگو شویم..
و رفت و آمد کنیم در میان پیک های به بلوغ رسیده شراب
تا شب از دهان نیفتاده بیا
بیا که بی خوابی را به پلک های این شهر الصاق کنیم
تهران هم حق دارد
گاهی پاریس حساب شود...


حمیدرضا هندی
     
#65 | Posted: 8 Aug 2014 18:35


با احترام
به اعتصاب کلاغ ها
در دموکراسی سیم های برق
دلگیری غروب جمعه که سر می زند
کفش و کلاه می کنم...
می دانم
یک جای این غروب کلاغی باید دل پریدن داشته باشد..
وقتی هنوز
به ریش سفیدی خدا
میان شکرآب کلاغ ها و آسمان دلگیر جمعه معتقدم..


حمیدرضا هندی
     
#66 | Posted: 8 Aug 2014 18:40


شبیه ستون پنجمی در ارتشی عظیم
همیشه لا به لای این سطور واژه ای در ناخودآگاه شعرم
پاشنه آشیل مرا نشان تو می دهد..
کافی است کمی چشم هایت را
به ورانداز شعرهای من حواله دهی
تا
اگر دهانم به شهامت رجز خوانی
در میانه میدان ستیز با تو باز شد
به تیر دو شعبه نیش زبانت بگویی
اسفندیار
اگر قرار بود قهرمان شاهنامه باشد
فردوسی و سیمرغ با رستم روی هم نمی ریختند

نقلی نیست دیگر
وقتی از خیانت واژه ها در قشون شعرهایم هراسی ندارم
می دانی..
من ادعا نمی کنم که بر این واژه ها تسلط دارم..،
بلکه اعتراف میکنم که
شبیه اسفندیار
در تمام شاهنامه
تحت کنترل واژه ها هستم..


حمیدرضا هندی
     
#67 | Posted: 8 Aug 2014 18:45 | Edited By: Tina_JOoON
Photo By: Dajiny



از قلبم می ترسم
به رسوایی نوستالژی یک ملودی
و خیرگی نگاهی کهنه، نشسته در قاب عکسی قدیمی
تن دهد...
تا من مجبور شوم
به عقد محضری سایه ای در آیم
که جنازه ی یک شهر را روی دوش می کشد..

از نگاهم می ترسم
مسیر نگاهت را جدی بگیرد
از غرورم می ترسم
با بوسه ای شکسته شود...
و از دست هایم می هراسم
که به یک دست تو قانع نشوند..
وقتی می دانم
مازوخیسم درون من مستعد نوستالژی هفت تیر و شقیقه است..

از خودم می ترسم
که روزی
تسویه حسابم با گیلاس و سیگار تمام شود
و دست به جیب زندگی شوم
به وقت ترجمان لحظه لحظه ام با زخم ها
در توهین بی وقفه سوء ظن ها
تا تمامش را یکجا خرج کنم..

از لبخند تو هم می ترسم
مبادا یک شهر جدی اش گیرد..
که می دانم
چه لذتی دارد
مخاطب خاص یک ملودی غمگین
و معشوق عام تمام شهر باشی
که سهم تو غرورش می شود و
سهم یک شهر تحقیرش..
-
-
من به انزوای زیر پوستی سه نفره مان به اندازه
کوره های آدم سوزی آشویتس
ایمان دارم...


با احترام به فیلم Gloomy Sunday
اثر Rolf Schubel
و موسیقی شاهکار فیلم
ساخته Detlef Friedrich Peterson



حمیدرضا هندی
     
#68 | Posted: 14 Aug 2014 15:45


دردهای من روشن است
خودت را در سرنگ بریز
و سر ساعت در من تزریق شو...
بگذار
هیچ وقت نفهمم
که من
معتاد مسکنی شده ام
که همیشه به روی دردهای من می آوری...
و تمام دردی که می کشم از خماری مخدری است
که بوی تو را می دهد..
.
.
دردهای من روشن است اگر فرصت کردی
خودت را زیر زبان من بگذار تا تسکین از سر مساوات
میان دردهایم تقسیم شود...


حمیدرضا هندی
     
#69 | Posted: 14 Aug 2014 15:50


تمام این شهر هم که
برایت کلاه و شال گردن ببافد
فرقی به حال تو نمی کند...
تو هنوز باید گوشه پیاده رو
از روی نداشته هایت در دفتر مشق
آنقدر بنویسی تا معلم باور کند
فقر را با تمام وجود
یاد گرفته ای...

تمام این شهر را هم که
با ترازو وزن کنی
باز هم
فرقی به حال تو نمی کند
نه تو خوشبخت می شوی
و نه هیچ کدام از اهالی شهر
حاضر می شوند برای لحظه ای
هارمونی فقر و ثروت پایتخت را بر هم زنند..
.
.
هنوز هم عابران تو را نمی بینند
حتی وقتی که روی ترازویت
با غرور یا _ تفاوتی ندارد _ از سر دل رحمی
می ایستند
و به جای دیدن تو به عقربه های ترازو
و به وزن _ خوشبخت بودن _ خود خیره می شوند...

مقصد برای تو ترازویت است و
من هیچ وقت مقصد سرم نمی شود
بس که هر وقت تو را می بینم
راهم را بی راه می کنم و از آنسو می روم
تا عذاب وجدانم
از پارادوکس بودن تو در خیابان انقلاب
بدل به خشم نشود...

وقت هایی هم که از سر اتفاق
به بودن تو بر می خورم
به جای وزن تمام خوشبختی ام
در ترازوی فقر تو تمام فحش هایی را که بلدم
یکجا به دولتی می دهم که...

می دانی
این شهر بیشتر از آن چیزی که فکر می کنی
"مرد" دارد که فحش ناموسی بلد باشد...
.
.
تو در آبروی خیابان
چه مشقی می نویسی، نمی دانم
به چه فکر می کنی را هم نمی دانم
چه حالی داری را هم نمی دانم...
از تمام عابران این شهر
چقدر به تو ارث خواهد رسید را هم نمی دانم
چه کسی قرار است امشب
ضامن کتک نخوردن ت شود را هم به خدا نمی دانم

فقط می دانم که از آدامس و فال حافظ
انتظار معجزه نداری..
و می دانم

تمام این شهر هم کلاه و شال گردن برایت ببافد
هنوز سردت است و هنوز فقیری...
و این را هم می دانم که روزی
امید کسی به شما دبستانی ها بود..


حمیدرضا هندی
     
#70 | Posted: 14 Aug 2014 16:00
تقدیم به بیتا نقاشیان
دوست شاعره ام که مدت هاست
در خودش سکوت کرده است...




تُرا به انضمام دست هایت می شناسم...
در هولناکی شبی لذت بار
آغشته به وسوسه دردآلود مبهم اندیشه
در شعله سانی شهوت واژگان
در شب زفاف آتش و خرمن..

آری
خرمن شعر
تن داده به تجاوز آتش
تا بسته شدن نطفه کودکی فرتوت..،
حوالی تمام اعجازهای اورشلیم
که تمام کاهنان
داغ ننگ حرامزادگی را به پیشانی کودک شعرهایت
طعنه می زنند..
و تو در روح عصیان زده خویش
زخم زبان شان را
به روزه سکوت
ناسور می بندی..
وقتی ایمان داری
به اعجاز فرزند..

تُرا به انضمام دست هایت می شناسم
در طغیان کودک درونت
بگذار آفرینش رَحِم مبهم ذهنت
لب به سخن بگشاید
تا لحظه شگفت هزیمت طعنه...
بگذار به دم مسیحایی، واژه ها را زندگی بخشد
حتی اگر سرانجام
در "شیب جُلجتای پریده رنگ"
مصلوب خیانت یهودا شود..

که آنارشیسم
رسالت شعرهایت است
از رحم مادر
تا شام آخر...


حمیدرضا هندی
     
صفحه  صفحه 7 از 16:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  15  16  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Hamid Reza Hendi | سانسور نوشت های حمیدرضا هندی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites