تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی

صفحه  صفحه 11 از 36:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  35  36  پسین »  
#101 | Posted: 22 Aug 2014 23:34 | Edited By: nazi220




اشعار محمد شمس لنگرودی
Mohammad Shams Langeroodi Poems



کرم وشکوفه


تلالو نقره فام نخستین شکوفه بر آلوچه
و رشته های نسیمی نا پیدا
که پاره های هوا را می دوزد
و مشعل آفتاب
بر کرانه ی اسفند
و چهره ی شفاف کودکی
بر دریچه ی تاریک .

بهار است
کرمی
که به کوهه ی برفی بازمانده است
در چشم اندازش جهان،دخمه ی تاریکی است بی گمان
که هرگزا
به سپیده دمی
نخواهد گشود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#102 | Posted: 22 Aug 2014 23:42 | Edited By: nazi220




بهار


روز اول فروردین
بارانی شاد ،
لرزش دلها ...
مرجانه ی سبز گون !
تو همان شمشادک نعناعی نیستی
که خم شده بودی،به گوشه ی برفی ؟

پرنده ی لیمویی!
تو که هستی و کجا بودی که چنین در قلبم تاب می خوری؟
زمــــــــــــستان آیا خود مــــــــــــــی شکند
یا آفتاب ظفر می یابد ؟

پس هرچه هست
چنار تکیده هم می تواند
برگ لطیفی داشته باشد .



شعری برای بی سبب گفتاران


بیش از ان که درختی بنشاند
از درخت سخن می گوید .

بیش از آن که قدم در راهی بگذارد
از رفتن سخن می راند .
بیش از آن که ترانه یی بخواند
پرده ی رویا ها را می دراند .

به درختانش دل مبند
در راهش قدم مگذار
زمزمه هایش را در گلوی سگی در افکن
پیش از آن که پرده ی تاری
درخت گذرگاهت را
از آفتاب درخشان
پنهان کند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#103 | Posted: 24 Aug 2014 16:49




۳شعر برای یک دختر گنگ

۱


در که می گشاید
از پای پله نگاه می کنم
لبخند زلالش از رویاست
کهکشان نگاهش از رویاست
گلبوته ی شکسته ی دامانش
دست و دهانش.

آه ،جسمیت رویا ،خاک بکر ازل !
تو ارزوی زنی بودی که به چهره ی انسان در آمدی .

از پای پله نگاه می کنم
کاجی نقره گون در بخار ماه و بانگ شبا ویزی.

چهل کودک در جانش همهمه می کنند و او به خاموش کردنشان مشغول است .
(ارام گیرید
کودکان !
این زن
در چشمه سار بلورینی زاده شد
که صخره و سیمابش
بی اختیار سوسن و گل می شوند .)

بر پلکان بیست سالگی ات ایستاده ای
بی بیست پله در پایین
بی هیچ آسمان در بالا
پله یی
بی نرده و وبی حفاظ.



۲


تو به کودکان مــــــــــــی مانی
این راز را تمام عروسک ها می دانند

تو نمی توانی
با دست هایت
که نان و نمک بر سفره می چیند
کــــــــــــــــلامی بنویسی
این راز را
تــــــــــــمام پرندگانی که از مدرسه بر مـــــــــــی گردند هم می دانند
تو نمــــــــــــی توانی، از خاطره و خیابانی سخن بگویی
که قـــــــــــــــهرمان یگــــــــــــــانه اش تویی
زنبیل خالی ات حتا می داند .

تو نمــــــــــــی توانی ،پیرهنت رادر چمدانی بگذاری
پیرهنت در دستت
قهقه می زند
وتو با گل های سپیدش حرف می زنی
نو جامه ی پارساله ی از یاد رفته ات می داند .

دیروز را به یاد نمی آوری
صندلی سپید روزگار کودکیت می داند
درها و باغ ها و چاه و زنجره ها می دانند .

با این همه
دفترچه مشقت را پنهان نمی کنی
از خاطره ها و خیابان ها سخن می گویی
که قهرمان یگانه اش تویی
پیرهنت را در دستت می گیری و با گل های سفیدش
حرف می زنی

دیروزت را ازیاد برده ای
امـــــــــــروزت
خاطره یی مهربان و غریب است .
تو به کـــــــــــــــودکان می مانی
کودکانی که به گوشه یی می نشینند
با ستاره ها و نسیم سخن می گویند
لبخند می زنند
وزندگی
دامان مادری است
که از سر دلتنگی
سخنی به درشتی با آنان گفته است .



۳


انگار دست کودک گریانی را
از دامانش جدا می کند
که سخنان مارا به درستی دریابد .

انگار گل سرخی در گلویش بسته و راه
بر کلماتش بسته است .

انگار،به همهمه اشنا ،در اعماق زمان گوش می دهد
ریزش آبی
در حفره های زیر زمینی
گامصدایی خفیفی
در راه پله ها .
انگار، در خاطره ی سپیدش
در کار سخــــــــــــــن گفتن با کسی است
آرام ،مهتاب زده و فرو ریخته .

آیا او از جهانی دیگریست
یا ما فراموش کرده ایم
کتاب زندگی و زیبایی را
از بهـــــــــــــــــــشت بــــــــــــــــی قرار زمین برداریم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#104 | Posted: 24 Aug 2014 17:07




راز


دانایی آب ها از رود است ؟
یا رود
در خلسه و سماعش
اسرار آب بر قلبش طالع می شود ؟
....
هر چه باشد
وقتی که زورق جانت
در رودخانه ی حیرت پیش می رود
و ماه
در رطوبت شب بوها
آن قدر پایین می اید
که بال بلورش را بر پلک نم آلودت حس می کنی
و ماسه ها
نیمی مرجانه ی شاد ی است
که در قلبت گسترده است،
شیرینی رازها
زیر زبانت آب می شود ؛
نسیم می گذرد
ماه پایین می آید
و دانه ی ماسه یی از قلبت
کم نمی شود .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#105 | Posted: 24 Aug 2014 17:10




مــــــــــــــــــه


این مردم از چه سخن می رانند
وقتی که پشت چراغ قرمز می ایستند و به هم خیره می شوند .

پرنده ها از چه سخن ساز می کنند
وقتی که در هوای خزانی،ساعت ها
بر سیم برق مه آلودی
در خود جمع می شوند
و سوی آسمان تیره نظر می دوزند .

این آب ها به سوی چه پرواز می کنند
وقتی که مست و عرق ریزان این چنین
به جانب نا پیدایی
پیش می روند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#106 | Posted: 24 Aug 2014 18:06 | Edited By: nazi220




در بن رودخانه ها


در اعماق دره ها ، بن رودخانه ها
گل سرخ مینو
بر سینه ی من می ریزد
و شبنم وتاریک
چهار بلبل خواب آلود را
در قلبم بیدار می کنند
آه ، گل سرخ مینو !
برای دمی دیگر با من واگذار مرا ، گل سرخ مینو !
می خواهم
شن نمناک روشنایی بی ژرفا را با انگشتانم بسایم

قلبی که بدین سان می تپد
از کجا بلبل پنجمین نگردد و از گلویم نگریزد .


خورشید


به تاخت آمدند و ستاره یی شکستند و براده ی سوزانش را
بر دل ما ریختند .

اکــــــــــــــــنون
هر ذره ستاره یی می شود
در کـــــــــــــــهکشان سینه ی
مــــــــــــــــا

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#107 | Posted: 24 Aug 2014 18:20 | Edited By: nazi220




جــــــــــــــــــادو


شعر همچون ملیله ی آبی
باید که پیراهن دنیا را حاشیه دوزی کند

شعر همچون شبدی دریایی
مروارید حیات را باید به کلبه ی ماهیگیران برساند

شــــــــــــــــــعر سپیدار بلندی باید باشد
که کودکان دبستانی
کیف و کتابشان را
در سایه لرزانش پنهان می کنند .
توفانی پنهان شده در نسیم
جادوی کلمات در بند ماندگان است شعر
هنگامی کــــــــــــــه آزادی
دردهان ستاره یی بی هوا روشن می شود .

نسیم آب شده یی در گلوی زنی گرسنه است
هنگامی که آه می کشد :
خانه خرابم کردی مرد .

دریایی رخــــــــــــــشان است
پایاب صخره ها و روغن الــــــــــــــوار .
کوهی پنهان است
چندان کـــــــــــــــــه از هجوم ددان و دزدان می گریزی
ناگــــــــــــــاه در برابرت آغوش می گشاید
و تو
در گــــــــــــــــــرمایی حیات بخشش
زیبا ترین سینه خیز دخترکان گرسنه را می بافی



شعر شکلی است
کــــــــــه نه پیدا می شود
و نه پنهان می ماند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#108 | Posted: 24 Aug 2014 18:24 | Edited By: nazi220




جشن ناپیدا



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#109 | Posted: 24 Aug 2014 18:53




۱


جریان سنگ بلور خون است شــــــــــــعر
خونی خوابگرد و
خوشه ی آذرخشی در دهانش

و سر انگشتانت از سر اتفاق چون به سایه ی سنگ ها بساید
چیزی شبیه خواب
یا سوزش گزنه ها
در گلویت احساس می کنی
زنجره ی در قلبت ،به جست وجوی سایه ی تبریزی ها بال می زند
اشیاءو نور،ثانیه ها وصداها
گرداگردت مـــــــــــی وزند

وتو
کودک حیرانی
که بازی رویا یش ناگهان رها شده
در سایه ی تشنگان بالا می روی
قطرات زلال سر انگشتانت می تراود
و گوشه یی از جهان
در گلسرخی جادویی
می شکوفد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#110 | Posted: 24 Aug 2014 18:57




۲


شعر ناگهان به سراغ ادمی می آید
وقتی که نشسته ایو از گرانی نان و ارزانی انسان سخن می گویی
وقتی که پشت پنجره ،پایز
در تالار درختان ایستاده است
و سروهای خم شده با دهان گشاده در باران آه می کشند
شعــــــــــــــــــر ناگهان به سراغ آدمی می آید

چشمانت را ببند
حالی
باز کن ؛
چه آدمیانی که برای ابددیگر دیده نمی گشایند .

و شعـــــــــــر
گوشه یی از اتاقت
بر پنجه های ظریفش ایستاده است .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 11 از 36:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  35  36  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites