تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی

صفحه  صفحه 13 از 36:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  35  36  پسین »  
#121 | Posted: 27 Aug 2014 20:09




اشعار محمد شمس لنگرودی
Mohammad Shams Langeroodi Poems



۱۴


از مـــــــــــن تنها تو مانده یی
پر باز می کنم
بالم بر آسمان غروب مــــــــی ساید و شب می شود
تـــــــــــنها
در ظلمات جهان می گردم و
از بادها و شب پرگانم بیم نیست

از من
تنها
تــــــــــــــــــــــــــو مانده یی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#122 | Posted: 27 Aug 2014 20:34




۱۵


نزدیک تر بیـــــــــــــــــا
دیگر
آوازی
ندارم.

تـــــــــــــــا رازم رابشنوی
تا ستـــــــــــــاره ی بیتاب را بنگری
بایـــــــــــــــــــد
که پرده ی تاریک را برگشایی.

مــــــــــن
لب به سخن نمی گشایم
که تـــــــــــــــرا در
قلبم
به ابدیت های ناشناخته باز برم .

لــــــــــب به سخن نمی گشایم
کـــــــــــــه برای همیشه
با تــــــــــــو بمانم .

جوباره ی باریکی در پلکم باز می شود
و خیال ترا
در بلور نمک می پیچد
خیال نمک پروردت
برای ابد
رو در روی جهان خواهد درخشید .

روزی که پرندگان برگشتند و تـــــــــــرا ندیدم
دانـــــــــــــستم برای همیشه از دستم رفـــــــــــــــــته ای
کلکم را برداشتم
در جستجویت گشتم
و تندیس بلورآجینت را در پرده ی اشکم پرداختم .

بانوی من که در نسیم پــــــــــرت خاکستر می شوی
تا دیگر بار در نورت
زاده شوی ،

بانوی شعله های ابد !
چنگت را بردار
ترانه های شگفتت را ساز کن ،

بگذار، سنبله ها در بارانت خم شوند
من
دیگر
آوازی ندارم .
در کوچه ها می گردم
و این سیاهه ی چهره ها
تیله های ترک خورده
ترا نمی شناسد .

اکــــــــــــنون منم که جا مانده ام -
بوته ی شفافی در خلا ء
منجوق شکسته یی کنار خیابان
پادوش ترک خورده یی در آستان بیابان .

و تــــــــــــو نا پیدا در کلمات و در باران ها می وزی
و تو نا پیدا ، همه چیز را به تپش در می آوری
دامن شعلع را بالا می گیری
و در هیجانی شوریده
جنگل پیر را آتش می زنی

دست بر هم می کوبی
و رعد بهار آگینی در ریزش آب ها
آسمان را زیباتر می کند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#123 | Posted: 27 Aug 2014 20:38




آه ای نسیم شــــــــــــــکفته در اعــــــــــــــماق خون من !
اوراق سبز تخته سنگ گل آلودی که دهان زمستان را شیرین می کنی !

باران ژرف ابد بار!
که لابه لای جرز زمان نشت می کنی
گندم زار شاد
که پرنده و باد
در پلک و پرت
آشیان می سازند ،
ببین چگونه در اندوهت دریا خم می شود .
بگذار، ملاحان مرده فراز آیند و در برابر ما قدم بردارند
بگذار با همان صدای قدیمی
در بانگ گنگ طبل های کف آلود و سنج های پر اسرار
اوراق این سفینه ی مغروق را افشا کنند


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#124 | Posted: 28 Aug 2014 11:37




مــــــــــــــا
کلید زمان را گم کردیم
از یاد برده ایم
چگونه بدین قصر آمدیم
دستی بر آر و گمشدگان را
از چنگ ناخدای مرده فراز آر
من
دیگر
آوازی
ندارم

تا بستان شکسته بر پلکم سنگینب می کند
با آفتاب غروب و غربت تلخ و برگ و غبارش
و سپیده دمی ، بی فردا
در زیر برگ های خزانی
از یاد می روم .

امــــــــــــــــــا تو در اندهم جاودان خواهی ماند
در اشک زلالم جاودان خواهی ماند .

بگذار از میان کلامم سرکشم ،
فرصتی ، که روی سر انگشتاهایت بنشینم
انگشتانی که آَیان مرا ویران می کنند
تا

رخت ابریشمین ترا ببافند ،
مهلتی
که پیله ی غمناک بر شکافد
و پروانه
در برگ سر انگشتانت گم شود .

مــــــــــــــن از تمام زمین گل سرخی برگزیدم
که تنفس شبنمی
شعله ورش می کند .
گل سرخ زلال
که صخره ی خاموش
در شعله ریشه هایت چاک می خورد !
پروانه ی روح من
که نسیم پرت
بیدارم می کند !
بگذار بر هلالی شمشیری که قلب مرا چاک می زند بنشینم
و ترانه ی بی آوازم را بخوانم
من
دیگر آوازی ندارم
و به ملاحان گمشده
پیوسته ام .


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#125 | Posted: 28 Aug 2014 11:50 | Edited By: nazi220




ببین ، چگونه زمین چشم می دراند و پنهانگاهی می جوید
انگشتان خمیده اش را
به پنجره ها می کوبد
پنجه های کپک زده یی
که بوی نای دفتر اسناد را می دهند .
و این هوای یخ زده
درها را قفل می کند
و این هوای یخ زده
انگشت ها را
چون کلیدی
می بندد .
و آفتاب
با عصای زیر بغل
در پیاده رو ایستاده است
و هیچ کس
بازش نمی شناسد .

دستی برآر و این یخ تاریک رااز پنجه های زمین باز کن
من دیگر آوازی ندارم .

تا رازم را بشنوی
تا در اتش خاموشم بنگری
باید که پرده ی تاریک را برگشایی.
باید ،به قعر زمین باز آیی.
این کلمات یخ زده سر شار اتشند
سیلاب های عظیمند
در برکه ی خشکیده یی
بارانی بی سرند
روزنه یی بی کرانند .
در قعر زمین فرو شو
در پنجره های مه آلود ی که بر اعماف ابدیت های تاریک می گشایند
سفره های زیر زمینی و زورق مردگان
که بر آتش -صخره ی یخ پارو می کشند
در حنجره ام فرو شو
این منظومه ی خاموش را چنان اژدهایی
بر بستر پولاد خفته
در گرمای تنت
برانگیز
انار سفید را بترکان و دل خونینش را از تاریکی وارهان .



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#126 | Posted: 28 Aug 2014 13:02 | Edited By: nazi220




زمینم مــــــــــــن
زمین شکیبایی ، که راز زمان زیر زبان او پنهان می شود
اسرارم را در گوش صدف معنا کرده ام
در شاخ تابناک گاو نری که شانه ی ماهی را زخم می زند ...

و به سوی من می آیند
پژواک گمشدگان دریا
کودکان هراسانی که به اغوش پدر باز می دوند
دستی برا آر
دستی بر آر و این گل پوسیده را ، از دهانم بر دار ای نسیم سحر گاه !
من دیگر آوازی ندارم
این حفره خالی ،حالی
آشیان گنجشکان خواهد شد
پروازگاه پرندگانیکه در اعماق لاژورد و نقره فرومی روند
از اآب ستاره ها ، صدای بال ملخ ها -سایش گرماو بال هوا -
از خون گلوی گنجشکی که لای لته ی در مانده است
از ریزش شور چکاوکی که با دهانی نا پیدا می خواند
از ماهیان خرد و خیابان ها
گل سرخ و لیمو
و مردگان و کودکان پریشان وکوچه و آهو سرشارش کن
چرا که مرا
دیگر آوازی در دهاننیست .
و ترانه هایم
رودخانهی اشیاءست
که در برگ نسیمی
جاری می شود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#127 | Posted: 28 Aug 2014 19:10




۱۶


آه برکشیدم بودم که برگک های تو را بگشایم
غنچه ی محبوب من !
اکــــــــــــــنون
خاکستر سوزانت را برابر خود می بینم


۱۷


مرا در آتش سازی پنهان کنید
در آب نسیم
برگ سفید تقویم
چاک قلم
و صبر پرنده یی که به سرو ریختهریزش عابران را در چاه های نهان م یبیند .
مرا میان شاخسار عبوس خاری پنهان کنید .

من آمده ام
وبرون در مانده ام
عریانم
و سرما
استخوان و جان مرا به تیزه های سنگ خاره بدل می کند .

پنهانم کنید
پیش از ان که طبل تهی جهان شما
در نک این سنگ خاره بترکد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#128 | Posted: 28 Aug 2014 19:26




۱۸


در سنگ سوزنده نظر می دوزی
پرنده ی تابانی می شود
بر سپیده دمان دست می سایی
سرشار یاس
آشیان پرندگان می گردد

حالی که می روی
دستی در آتش سوزنده کن
پیش از دمی که درهجوم شعله زندانم
خاکستر شوم .

در خونم نگاه کن
آن کو
به بند غربت سلول های هزار گانه مانده
مــــــــــــــــــــنم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#129 | Posted: 28 Aug 2014 19:30




۱۹


پرنده ی عطر آگینی که محراب مرا روشن می کنی
پرنده ی باد پر !
این قفل گران را از دهانم بردار -
این، وردگونه سرودی که لبانم را برهم دوخته که رازم را نشوند

من
واژگونه بدین چاه مانده ام
و این ترنم تار
که جاودان و بد کنشان را بر چاهم گرد می آورد بارم را سنگین تر می کند .

پرنده ی خاموش !
من
فرشته یی بی طاقتم
و غزال سبکبالی که دروازه ی آسمان را در مقدم او گشودم
بدین چاهم افکنده است

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#130 | Posted: 28 Aug 2014 19:52




۲۰


روزها که نمی کاهند محبوب من
مـــــــــــــــا می کاهیم
پاییز و زمستان می رسند
زورق های شیرینی و بوسه ها
به صخره تاریکی
نزدیک می شوند
جاده ها و پرنده ها ، نور افشانی سیب ها
در آتش وباران غرق می شوند
و ما بدان مغازه ی تاریک می رسیم
که مردگان ترس خورده
با چشمانی فراخ
در گردنه های برزخ
بر پنجه ی سردشان
در انتظار شنیدن نام شان می لرزند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 13 از 36:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  35  36  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites