تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی

صفحه  صفحه 19 از 36:  « پیشین  1  ...  18  19  20  ...  35  36  پسین »  
#181 | Posted: 11 Sep 2014 16:33




اشعار محمد شمس لنگرودی
Mohammad Shams Langeroodi Poems



۲۰


در کوچه ها و خیابان ها
با خود حرف می زنند
در سرسرای ادارات ،
در بانک ها
که بوکشان به جست وجوی پناهی می چرخند ،
در اتوبوس ها
که مثل مرغ پریشانی بر بالی آویخته
به خانه یخود پست می شوند ،
در کوچه ها و خیابان ها مردم با خود حرف می زنند
و در پناه چتر سوراخ شده
درباران می گریزند .

چشمان شان برای دیدن مردگان است
و دهان شان
روز نگاه آه
هیزم کشان عله وری که بار امانت را بردوش می برند .

ماه شکسته یی که دکمه ی چشمانت را از جلیقه ی کشته یی دزدیدی !
مــــــــــــــن سردم است
چشمانت را پرت کن ،
خورشید
جز زباله ی سوزانی در خرابه ی زندگی نیست .

نارنجک ها
سه کودک خاموش را برابر چشمم پوست می کنند
کــــــــــــــه خرقه ی مرگ رابدوزند ،
پرندگان
بال پاره پاره شارن را می دوزند
تـــــــــــــا بــــــــــــــــهار بیاید

بهار
با سر انگشت های لطیفش
چــــــــــــه گونه از میان خاره و خون بگذرد .

باران بمب فرومی بارد
و شقه های انسانی
بر پیشخوان عمر نفس می کشند
باران بمب فرومی بارد
و فرشته ی خاموشی
در قارچ های فضایی
چترش را باز می کند .

آه ای نهنگ های بی خبری که موش ماهی خُردی شدی
بر آیینه ی آب ها
خم مشو .

ماهی لعل گونه گمان می بری می رقصی
سرخ می شوی

ملاحان پریشانی که ترانه های نمکسودتان در کف تان خاکستری می شود !
دنیا
آن قدر کوچک می شود
که با سفینه ی زرین تان
در تُتگ بلورینی
غرق می شوید .

خارا و خار در کف مان مانده است و خواب باغ و گلستان می بینیم .

انسان
شطرنج زنده
ایزد تحقیر شده
فردا
در پویه و جست و جو
دست هایش را نیز
به زمین خواهد کوفت .

انسان
فرشته ی از یاد رفته ی
عابر بی دلیل
سخن می گوید .

این توده های گوشت
در بسته های پارچه یی، کفش چروکیده ، سُم خدایان
سخن می گویند

تا به اقیانوسی در آیند
که دیــــــــــــــــری ست
خشــــــــــــــــــکیده است .



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#182 | Posted: 11 Sep 2014 17:03 | Edited By: nazi220




۲۱


در دست های شما بود
که نخستین ماه بهاری تکانی خورد و
کمی پیش رفت
شکوفه ها که نمی دانستند ، در سرما ، از شاخه ها بیرون آمدند
سیاره ها در جلیقه های بهاری از هره ی آسمان سرکشیدندو
در ژرفای هوا افتادند

و فرشتگان سراسیمه
در لباس های اداری آسمان را آکندند ...

و از آن زمان است
که باران کلید دروازه یِ آسمان
بر در گاه شما می بارد.

بادهای طلایی
خاکه برگ ستاره ها را در دستمالی برای شما می آرند
و گلدان تان که آکنده خاک ستاره هاست
هر شامگاه
با سه غنچه ی شفاف
خانه ی تاریکم را روشن می کند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#183 | Posted: 11 Sep 2014 17:14




۲۲


شوریده در هوای تیره و سرما و باد به کجا می روی ؟
به کندن واش ها و اندُهان دلم می روم .

-یخباد تیره ، گونه های تورا زخم می زند
- از باد تیره پریشانترم پسرم .

-پسرت به دنیا می آید
و پریشانی ات از جهان خواهد رفت .

آبستن پسری نیستم
باردار گرسنگی ام .

خمیده در هوای تیره و سرما و باد
هرزه علف ها را می کند ،
می ریزد
در دلش


۲۳


پنهان ترین صدا ها به رنگ آب اند :

در ریشه های درختان نقب می رنند
در پس دیوارها گوش می سپارند
به بانگ خفیفی یکدیگر را آواز می دهند
و سر انگشت های شان را به هم می ساید
جرقه ی ناگاهی در نگاه شان می ترکد و
قلب شان
آکنده سنجاقک ها می شود .

و از این دام است
که صدای پاروها
بر دریاچه های تابستانی و در برگ های سپیداران
احساس می شود

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#184 | Posted: 18 Sep 2014 08:09




۲۴


چه ترانه ی غمناکی می خواند غوک نهان
در پس دیوارهای جهان ،
خلسه نمی گذارد شب فروردین از زمین برخیزد .

فراز درختان
تابستان نیامده
فرود شاخه
رد پنجه ی اسفند ،
و ما درست
در کشاکش ِخرداد و برف.

چه ترانه ایی
چه ترانه یی می خواند غوک جهان
در پس دیوارهای نهان.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#185 | Posted: 18 Sep 2014 08:14




۲۵


بدین گونه است که تابستان و بهار می روند و خزان و زمستان باز می رسند
بدین گونه که شبنم
پاورچین پاورچین
بخپچ پچ برگی گوش می دهد
و به سنگی می میرد
ما به جهانی دیگر گوش می دهیم

و صدای باران را
بر بام های دور و بیشه های خسته می شنویم
آواز مه گرفته ی رفت و آمدها ، خیال های چاک چاک پرندگان
سفال های خزه بسته ،مدرسه های مدفون در برف
انگشتان چهل ساله یی که پرنده ی بی نشان را
در حرارت کـــــــــــــــاموا می بافند
و برف
و سکوت
و پرندگان بی گل
و فرود سنگی به دریاچه ی ژرفی
که صدای باران را
دیگر هیچ گاه
بر سنگ های سرد و فانوس های خسته
نمی شنویم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#186 | Posted: 18 Sep 2014 08:18




۲۶


و سرانجام
پاییز مه آلود
در را باز می کند
خاطرات پاییز
همه از ریزش است :
برگ های درخشانی که به رویای پرنده شدن به دهان ابد ریختند
پرندگان بی برگ و گیاهی که پاره ی قلب شان را به درختان بی ثمر
آویختند ...

بر پله ی برفی
دفتر خاطراتش را می بندد
و دو برگ سوخته بر پلک های سفیدش بال می زند .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#187 | Posted: 18 Sep 2014 08:23




اشعاری برای تو
کـــــــــــــــــه هرگز نخواهی شنید



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#188 | Posted: 18 Sep 2014 08:33 | Edited By: nazi220




۱


مچاله در انبوه خارها مانده ام
بی راه
بی صدا .

پاییز می رسد
فکر می کنم که تو آیا
هنوز
همچنان سپید و به پهلو خواهی خفت ؟
سپید و به پهلو ، تهی از رویا ها ، خمیده و اندکی خون بر لب ،
تــــــــــــــنها
به انعکاس تازش اسب ها در میدان های وسیع آینه ها گوش می کنی
میدان هایی تهی ، شفاف لرزنده و محصور در ابگینه هـــــــــــا
و ساقه گلی در دست
تا به لبان نخستین سواره ی منجی ات بنشانی
سواری بی پیکر
بی اسب
بی زمان
بر پاشده در رویاها .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#189 | Posted: 18 Sep 2014 08:43




۲


هیچ کدامان صدایی نشنیدیم
امــــــــــــــــــا تو
نگاهت را
به در چرخاندی
و چشمانت
از لبخنده ی تسلیمی آکنده شد .

درها و پنجره ها انگار در خلاء
بی هیچ اشاره ی انگشتی باز می شدند
ملحفه ها چون رویاها ی تمام شده تا می خورند و
به گنجه ها می رفتند
سیب ها و گلابی ها پژمردند
چمدانت بسته شد
پلک های جوانت
چون بال مرغکان مهاجر از هم گشود ...
تو سفر کردی
حال آن که بیست و دوم مرداد ماه بود
و بچه ها و پرندگان در دریا شنا می کردند .
هم از این روی
برادر کوچکت می پنداشت
که تو بازی را نیمه کاره رها کرده یی


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#190 | Posted: 18 Sep 2014 09:02




۳


ایــــــــــــــــن جا
کنار همین نرده ها و پنجره ها
دراز کشیده بودی
بی رنگ ، بی صدا
واز شیشه ها
به آسمان نگاه می کردی .

قطرات باران
چون شبنم صبحگاهان بر پنجره ها می نشست ،شبنم صبحگاهان
و تو
خاموش ، جادو شده ، خیره به نا پیدا ها لبخند می زدی .

عصر بودو رهگذران ، کمی خمیده تر از صبح
به خانه هایشان می رفتند
رگه های باران
بر تاریکی می نشست
باد می وزید
زنبیل های تهی را می انباشت
... .... ...
و تو ناگاه گفتی
شبنم شبنم
و چشمانت را به صبح جهانی دیگر گشودی
بی آن که بدانی
چشم از ما بسته ای.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 19 از 36:  « پیشین  1  ...  18  19  20  ...  35  36  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites