تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی

صفحه  صفحه 24 از 36:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  35  36  پسین »  
#231 | Posted: 10 Oct 2014 12:18 | Edited By: nazi220




اشعار محمد شمس لنگرودی
Mohammad Shams Langeroodi Poems







۴۲

مگو که فاصله ها بس غریب است دخترم
می بینم تورا
با چتر گلی رنگت
که به کوچه قدم می گذاری
برف می بارد
بر شانه ی کوچکت می نشیند
در قلبم آب می شود





۴۳

بیهوده نیست که در این شامگاه تلخ
عطرابه ی گیلاس
از پوستم می تراود
آن جا که تویی
اکنون صبح است
و پلک های تو باز می شود
چون شکوفه ی تازه ای
در روحم





۴۴

مشقت را تمام کردی ،دخترم
باغستانی رسم کن
با زنجره ها ، سوسن ها ، و زمزمه های اندوهگینت
زنبوران عسل را نیز
از خاطر مبر :
قتالانی
که خاطر های شیرین
بر جا می گذارند .

پرندگان مدادی را اما پاک کن
آن ها جمع می شوند
از فراز اقیانوس ها می آیند
بر دفتر من می نشینند
نُک می زنند
و همین طور سطور شعر مرا می نویسند

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#232 | Posted: 10 Oct 2014 14:31






۴۵

پرنده ی سرما زده بر من فرود آی
دانه ی گندمی
که در راه گم کردی
در قلبم خوشه کرد




۴۶

جزایر و اقیانوس ها را در می نوردم
نار تو ی نشینم
بر مویت دست می کشم
با تو سخن م یگویم
بر میگردم
بی آن که مرا دیده باشی .

حیرت مکن که پنجره باز است و عروسک هایت می خندند




۴۷

زمستان در راه
و من پاپوشی ندارم
پاپوشت را آوردم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#233 | Posted: 10 Oct 2014 14:51 | Edited By: nazi220






۴۸

این پرنده بی قرار
با نت زنگ زده در گلو
دنبالهی آوازش را چه گونه بخواند !

آیا زمان آن رسیده که دیگر
با عصایی
از شاخه های سرخ گلی زیر پر
از شاخه ای به شاخه دیگر پر گیرم

تا کی باید منتظر بمانم
چهل و هفت سال
چهل و هفت خار
که به هر خاری دسته گلی بسته است .
از این بیشتر چرا
معنای چل را نمی فهمیدم
می خواستم در آسمان بهار بنگرم
و مسیح را ببینم
به صلیب ماندگان ، چگونه
بر استر جاودانگی می نشینند ،
اما نگاه کن که چه بارانی باریده است

می خواستم ترانه ی داوود را بشنوم
و ببینم
آوازهای جاودانه را به چه نت هایی می نویسند ،
آخر من
چهل و هفت ساله ام
و مداد من
بوی خون تاج مسیح را می دهد
ونمی دانم دیگر
آفتاب و پرندگان چه
هنگامی زیبایند .

چهل و هفت سال !
و این برای پرنده ای که آوازش را
پیشا پیش
قسط لانه ی خود کرده
هیچ عمر کمی نیست .

به کجا خواهی رفت
و روزگارت را چرا
به چراغ های قرمز می بخشی
بی آن که در سراسر عمرت
صدای به هنگامی بشنوی.

با این همه بازگشتی اگر ومراندیدی
و اگر دیدی که اجاق ها خاموش است
و سایه های خانه تو را نمی شناسند
نگران چیزی مشو
بنشین و ببین
شاید کسی به نام محمد
هر گز بدین جهان نیامده باشد
شاید کسی که تو می شناخته ای
مرعی غریب با بالهای سفید بود
و به رهگذرانش بخشیدی

آخر ببین چه گونه سرا پایم سفید می شود
بی آن که دانه ای گندم
در هیچ آسیابی
آرد کرده باشم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#234 | Posted: 12 Oct 2014 07:35






۴۹

-به جست و جوی چه یی دل انــــــــــــــدوهگینم
-بال کبوتری که مرا وعده کرده بودی .

-چشم در نگاه چه ماری دوختی که چنین مبهوتی
-مارردِقدم هایم
که برف گرانش
فرو پوشیده است

-نگاه کن
فقط آشیانه ای پیشا روی مانده است
که به جزبادی نابهنگامش
نخواهد گشود .

-باشد که بدین باد در رسد
بال های کبوتری
که رهایم کند

آه
دل اندوه زده
در برف- بیشه ها !

آه دل بی بال و پر !


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#235 | Posted: 12 Oct 2014 07:39






۵۰

نگاه کن
رویاهای پاره پاره
چگونه بر اب می گریزند
با شعرهای نیمه سروده ای
در دنبالشان .

ببین
چگونه عطر تو را می گیرند
رودخانه ها ،جنگل ها و بانگ پرندگان .




۵۱

اما
خدای را
تو بر آتش منشین جاودانگی را
ققنوسک چوبی

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#236 | Posted: 12 Oct 2014 07:43






۵۲

باید به خواب روم
پیش از ان که پرندگان برخیزند
و شکوفه های تگرگ زده را
در پایم ببینند .





۵۳

باد همه چیز را
به هیئت خود در می آورد
نگاه می کند
نگاه می کند
به بی شکلی خود
حیران می ماند




۵۴

بیا و مرا ببر
دیگر نه آفتاب گُر گرفته زبانم را روشن می کند
نه بال بال شب پره ای جانم را می شکافد
ونه شبنمی در قلبم اب می شود .

بیا دستم را بگیر
و خرده ریز این کلمات تباه شده را
از پیشم جمع کن

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#237 | Posted: 13 Oct 2014 10:25 | Edited By: nazi220






۵۵

رودخانه یی
که شعله کشان
در سطور کتابت می گذشت
تو را با خود بُرد
و قلم هایت پارو شدند
و سر انگشت هایت پارو شدند
و تو شادمانه از سر خیزاب ها گذشتی
و به اقیانوس تهی
در نشستی .

تو یوسف خویش و برادران خود ی بودی
که از سر بازارها
گرگت را خریدی

و بوی پیرهنت را
هیچ کس
از دهان تو
نمی خواهد بشنود
و خون تو را هیچ کس
به سر انگشتانت نمی خواهد ببیند

تو چگونه غزالی بودی
که گرگیِ جانت کردی !

بر طنابک بی بهایی آویختی
و نگاه نکردی .
چگونه
بر آویخته بر سطور کتاب ها
تنها مان می گذاری .

اکنون
در جمع پرندگان خیالی آرام گیر
ببین
چگونه سنگریزه ی واژگان را برهم می گذاریم
تا برای تو
آرامگاهی بر آریم

آن جا که تو می نوشتی
کلمات
سنگریزه هایی ستمگر بودند
که دهان تورامی شکستند

بر بستر بی شکوهت آرام گیر ،
باران بی صدای بهاری
در موج خوشه های اثیری می بارد
و خاطرات تو را
پاک می کند .

رودخانه ها می توفند
بهار
بر پنجه های بلورینش
از راه می رسد
و درختان می بالند
و پرندگان
در زیر طاق شکوفه آواز می خوانند
اما تو همچنان
بی بارو بهار
فرو خواهی ماند

بر بستر شعرم آرام گیر
تا از زلال گلویت
خاکستر خاموش واژگان تورا ببینم
و به سر انگشتانم بنشین
پروانه ای باش
تا نسیم پرت
خنکایی بخشد
شعر شعله ورم را .

بارانی بی ثمر باش
که روزنه ای در سنگت باز می کند
تا رازم را بشنوی .

غزاله ی بی قرار
که عمرت را در پایت بستی و از یارانت گسستی
ما ماندیم و
تو رستی .
بر بستر تلخت آرام گیر
و از پس شاخه های تهی
میوه های خیالی را
به جانب مان
پرت کن

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#238 | Posted: 13 Oct 2014 10:30






۵۶

همه چیزی در ارامش است
سایه ها
سنجاقک ها
همه چیزی
آب شده در گلوی گُلی که آوازم می دهد .

اقیانوس آرام
زانوها بغل گرفته و
کودک وار
در گوشه ی سنگی
خفته است ،
کاکایی سودازده
در مه
به شور ترانه ای در جانش
گوش می دهد

نسیم کوچک گم کرده راه
بر بال آشنای پرنده ای می لرزد ،
همه چیزی
در ارامشی ابدی
و ابر پریشان
شکل دلی گرفته ،
نگاه کن
سیلاب ها
چگونه برگ های مرا می برند
تا کنار توآرام گیرم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#239 | Posted: 13 Oct 2014 10:38 | Edited By: nazi220






۵۷

می باید که بریده می شدی
پایک من !
توکه هر گز
سربه راه نبودی

راه های فراوانی رادر نوشتی
بی دنباله ی مردگانی
بی تحفه ی قبله گاهی ،

آزمونه ی ایزدان را
به تیپایی شکستی
که " عصیان بزرگ خلقتم را
شیطان داند
خدا نمی داند "

پس به کفش تهی مانده
به سایه ی درگاه
خیره شو :
کشتی بی ناخدایی
که در اسکله های ابد پهلو می گیرد .

ای زمین تباه شده
از سنگینی بارت
پر کاهی کاسته است ؟

بر من ببخش
پایک کور من
که پس از هفتاد سال می روم و
تو را تنها می گذارم .

چه دریغی اما چه دریغی
خوشا
پرکشان
که از بهشت و دوزخ شان گذر خواهم کرد
بی آن که از جهان ظلمانی شان
نازکای پری
به نصیب برده باشم .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#240 | Posted: 13 Oct 2014 12:08






۵۸

وقتی که به هر سو سر می چرخانی و گلی نیست
تا آبش دهی
وقتی که پرنده ای پیدا نیست
تا بالت را بااو قسمت کنی
وقتی کع شبانگاهان ُبهاری
حباب ستاره ها
به سر انگشتی می ترکد ،
شاید سفر
راهی برای رهایی است
اما تو راهتوشه و دوستان و هوارا
در خانه فراموش کرده ای
و تکه ای از یادها را
که به کُنج سینه مان نهادی .
همچنان که فراموش کردی
لک پیرهنت
جای پای ستارگانی است
کهبا کفش گل آلود
بر سینه ی تو راه رفته اند
و دانه های قرمز گونه ات
دان انار فرشتگانی است
که شبی
در تپه سار "شیخ کبود " خورده اید .

بعد با سطلی از بهار
به خانه ی ما می آمدی
و زیر طاق چهچه ی گنجشک ها می نشستی
تا پروانه ای
به نور ظریفش
لک پیرهنت را بشوید

اما چرا
بادهای امسال
به جای شکوفه ها ، دهان تورا چیده اند
و تابستان که بار سفر می بستند
و باغی از ستارگان درشت
پیش پای تومی نهادند
که دکمه های بچه های فقیر را بدوزی

نمیدانم چرا
دندان های سفید تو را برده اند

و سنگ
که از سر راهت کنار می کشید
هنگامی که تور ا خفته دید
دریچه ی کوتاهت را چرا بست .

و ماه ، ماه فراموشکار
صورت گردش را به سوی "اتاکوه " چرخاند
و تکه ای از روحت را
به پرنده ای که تو دوستش داشتی بخشید و
چراغ سیاهش را روشن کرد .

شاید که جدول ضرب حیات را تو فراموش کرده بودی
و گمان می کردی ، مرگ
با چهره قدیسی در صبحی لطیف
به سویت می اید
شاید برای تو
هندسه ی زندگی آسان بود
و بال های تب آلودت را ، پروانه ی کوچکی می چرخاند
که سحر گاهی در خواب جسته بودی

با این همه
بگذار باد
روی سینه ات به دو زانو بنشیند
و برگ های تو را بریزد
بگذار برف تشنه ببارد
و شاخه های تورا
در مرگ کهنه فرو پوشاند ،
با هر بهار
در برگ های کتابت
شکوفه ی تازای خواهی داد
می دانیم

و تابستان ها
ما و پرندگان
در زیر شاخه های درخشانش جمع می شویم
و خنده های لطیفت را می چینیم
و شعرت را
زیر زبان مان مزه مزه می کنیم .

پذیرای مان باش ، بلبل زخمدار من !
پذیرای مان باش
نگاه کن
با دسته گلی
از زخم های تازه چیده و نو بالهای گرم
چه گونه سوی تو در پروازیم
رو در شکاف تخته سنگ ستاره ای
که نیمع شبی تابستانی
پنهانت کرده است .
پذیرای مان باش
بلبل زخمدار من !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 24 از 36:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  35  36  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites