شعر و ادبیات

Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی


صفحه  صفحه 33 از 36:  « پیشین  1  ...  32  33  34  35  36  پسین »
 #321 Posted: 20 Dec 2014 23:50
nazi

اشعار محمد شمس لنگرودی
Mohammad Shams Langeroodi Poems





تور پوسیده
تاب اینهمه صید را نداشت
باید عوضش میکردیم
نخ نما شده بود زندگی




به این همه پنجه نیازی نبود
درخت چنار من !
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر چیزی در هوا بود




موش " همستر " است جهان
بچه هایش را می خورد
چند قطره خون
بر پوزه کوچکش می ماند
موش " همستر " است
پنیر بشر دوست دارد

جهان آفریده ی آدمی نیست
ما آفریده ی این جهانیم
تولد و زیستن اتفاقی است
مرگ قاطعیت نا گریز است

دقیقه ی مرگ
در می یا بیم
که چه افتاده بود .

آرام آرام یکدیگر را می کشیم
بر مرگ دیگری
می گرئیم

بُکش
برادر من
بکُش
پیش از آن که زلزله سبقت بگیرد
ایرج بسطامی را بکش
تواشرف مخلوقاتی و بیش از زلزله مستحقی
خانه ی بسطامی رادر بمبارانت زیر و بم کن ،
برادرم ! ایرج !گردن بنه
روشن تراز خاموشی
چراغی ندیدم و سخنی
به از بی سخنی نشنیدم

چنین گفت بایزید شما بسطامی
صدایت لرزاننده بود
صدای زلزله لرزاننده تر

ساعت پنج بود
مثل همیشه بر تمامی ساعت ها
ساعت پنج بود
بر پنج رشته ی انگشت
که گلوی شما را فشرد
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
 #322 Posted: 20 Dec 2014 23:55
nazi

ملاح خیابان ها

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
Edited By: nazi220
     
 #323 Posted: 21 Dec 2014 09:02
nazi

خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو از راه می رسد ...
و آن چه زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است ،
گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم
سقفی دارد شادکامی
کف ناکامی نا پدید است .

هر رودخانه ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود
نمی شود آب ها را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت
به رود بودن خود شادمانمی توان بود .
بهار،بهار است ،و بر سرِسبز کردن شاخه ها نیست
برف، برف است ، هوای شکستن شاخه های درخت را ندارد
برگ را ،به تمنا نمی شود از ریزش باز داشت
با فصل های سال همسفر شو
سقفی دارد بهار
کف یخبندان نا پدید است .

دستی برای نوازش و
زانوئی برای رسیدن اگر مانده است
با خود مهربان باش ،

نبودم اگر نبودی ،
دروغ تورا
خار تشنه ی کاکتوسی می بینم
که پرندگان مهیبت را دور می کند
به پرنده یکوچک پناه می دهد ،
سقفی دارد راستی
کف ناراستی نا پدید است

ای ماه شقه شقه صبور باش
چه ها که ندیده ئی
چه ها که نخواهی شنید
ما التیام زخم های تو را ر سینه ی مجروحت باز می شناسیم
ماه لکه لکه !
مثل حبابی بر دریا بدرخش و
با آسمانی خالی خود شادمان باش ،
جشنواره ی اب است زندگی
چراغانی رودها که به دریا ها می رسند
زخم خورده ی بادها ،زورق ها ،صخره ها
سقفی دارد روشنی
کرانه ی تاریکی نا پدید است .

اندیشه مکن که بهار است و تو نرگش و سوسن نیستی
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود ،
خاکت را زیر و رو کن
ریشه و آبی مباد که نمانده باشد ،
سقفی دارد زندگی
کف نیستی نا پدیداست،
به رنگ و بوی خود شادمان می توان بود ،
نیلوفران مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
 #324 Posted: 21 Dec 2014 09:07
nazi

دریاچه ها
چشم های زمین اند
کوه
عقده ی در گلو
آتشفشان
مختصر ی حرف های ناگفته ،
رگ های زمین اند رودها

درخت
لبخند بی قرار بهار است
از فرط فراغت ،
پنجره ها تاول اند
سیاره ها ، شب پرگانی از بلورند ،
ابر
زخم بند آسمان سوراخ شده از تنفس طیاره هاست

شوخی کودکانه ای بود زندگی
که بزرگ شده است و از کف مان رفته است
و من
معمارک خواب دیده
سر هم بندی می کنم دنیا را
پیش از آن که شما بیایید

ببینم که چه می شود کرد .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
 #325 Posted: 21 Dec 2014 09:15
nazi

گل میخک من !
توکه شکل ِشان عسل در آمدی
زنبورانت کو
گل میخک !
توکه برگت به ظرافت بال زنبوران است
نیش هلالت کو !
ومن
بی کندو ، بی عسل ، بی گَرده چرا
از زخم تلخ ترس پرندگان سرشارم !




آرام باش عزیز من آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب ، برق و بوی نمک ، ترشح شادمانی
گاهی فرومی رویم ، چشم هایمان را می بندیم ، همه جا تاریکی است ،

ارام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آفتاب بیرون می آوریم
و تلالوء آفتاب را می بینیم
زیر بوته ئی از برف
که این دفعه
درست از جائی که تو دوست داری طالع می شود .





باقی عمر را
به نگاه کردن
در برگ بی حاصل خود باید بگذرانی
گلِِِ ِ شب بو !
ترکت کرده اند
و تو پا در گل ِ خود می خروشی و
عطر می فشانی
در خانه ی خالی .


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
Edited By: nazi220
     
 #326 Posted: 21 Dec 2014 10:38
nazi

گردوی تازه رسیده ای است ماه
بگذار برای تو بشکنم
کف دریا پنیر است
بگذار برای قاچش کنم ،
آفتاب آفتاب است حیف و
تخم مرغ طلا نیست
برای تو سرخش کنم .

بر نیمکت ساحل
من و باد گرسنه
که غیر بلعیدن من
میل به چیزی ندارد




شعر چیست
بهانه ی دیدار ت اگر در میان نباشد

جهان به تصادفی زاده شد
به تصادفی خواهد مُرد
ومن رها شده در باد ها
به بال تو پیوند خورده ام

نجاتم بده !
فرشته کودک خوش گمانی بودم
در پی سیمرغی بی نشان
که نشانی ِ خانه ام را گم کردم ،
ارابه ران دیر رسیده ئی
که چرخ رانه اش
از برف تُرد بهار است

نجاتم بده آفتاب من
که پیشا پیشم راه می روی
و تقدیر مرا می پاشی ،
دستم را بگیر
تا چون سایه، کنارت
لنگان لنگان
به خانه ی اولم بر گردم .


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
Edited By: nazi220
     
 #327 Posted: 21 Dec 2014 10:54
nazi

دوستت دارم
و عشق تو از نامم می تراود
مثل شیره ی تک درختی مجروح
در حیاط زیارتگاهی




پنبه ای آتش گرفته است
قلب من
کف مزن
شعله ورش مکن
بادرا ببین
چگونه درختان را دور می زند
و سوی دلم می خزد
کف مزن
شعله ورش مکن .
قلبم را
در آتش این جزیره ی تاریک بگذار
تا بسوزد
کف مزن
شعله ورش مکن
باد را ببین
چگونه مرا دردهان گرفته وبر آب می دود




تمامی راه را با تو بودم
تمام اسکله
باران ها
بادها
تمامی راه را باتو بودم
وقتی که چون پرنده ای تبعیدی
زمین را ترک می گفتم
بالی با من نبود ،
وقتی که در اشکم ، چون شمعی فرو رفتم و
مومیائی شده
خاموش می شدم ،...
تمام طول سفر کنار توگام م یزدم
کجا بودی تو ؟




آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
Edited By: nazi220
     
 #328 Posted: 21 Dec 2014 13:07
nazi

بی سر
خواب تورا می بینم
بی پر
به بام تومی پرم
انگور سیاهم
به بوی دهان تو شراب می شوم

سمندر تشنه ای که زیر شعله ،چشمه ی آب جسته منم
وروز منی تو
باجان نو خریده به دیدارت می دوم
شکوفه های توام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می کشم

تو ،طلسم آب شده در هوا ،شش های مرا تسخیر کرده ای
پرنده های توام
دام و رام توام
باورت منم
در دهان تفنگم بگذار و پرنده های پرستارت را صید کن

ساق نازک تاک
به شوق بوسه های تو بر زانو راست می شود
آفتاب
به جست و جوی تو در بادها سرگردان مانده است

صدف ها کورند
تو شناور آب هایی ،به حسرت صیدی درباران پلک می زنند
بادها کورند
تو این جایی و آشیان عقابان را می جویند .

ساعت ها برا ی لحظه شماری دیدار توست
عقربه ها کاردهای تکه تکه کننده ی انتظارند

ای لرزه ی دقیه ی موعود
انتظار شادمانه ی پایان تن !
شیرازه ی دیوان شمس !
شعر های مرااینک
که مثل شیشه پراکنده است
دیوان من اینک
که پر کنده پراکنده است

انگشت سلیمان !
دیوان مرا هم ببند



آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
Edited By: nazi220
     
 #329 Posted: 21 Dec 2014 13:25
nazi

باد را ببین
چگونه بر آب ها شور می زند
تا کنار تو ساکن شود

موج را ببین
چگونه بر آب ها قدم بر می چیند

گوش ماهیان
چگونه
برا یخواندن آوازهای شان
به سوی تو لب باز کرده اند ،

سپاسگزارم دریا
که به پاس او
کتابم را
سرشار خواب های صدف کرده ای.





بو سه های تو تسکینم می دهند :
خواب شیرین
که در انتظار تعبیرش نبودی
بارنی
که دانه دانه تمیز می شود
و روی گونه یمن می نشیند ،
کاسه ئی از صدف که فرشتگانش پاک کرده اند
تااز لبخندت پر شود
این جایی تو
در آتش دست های من
و تشنه و بی امان می باری
می باری
و تسکینم می دهی


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
 #330 Posted: 21 Dec 2014 16:35
nazi

می سوزم و عطر یادهای تور ا می دهم
عطر بال پرنده ای تازه سال
که به اشتیاق قوس و قزح پر گرفت
و به خانه ی خودبر نگشت
یادهای تو دریاست
و من نهنگ گمشده ای
که در پی قوئی
در جوئی غرق شد ،
یادهای تو بارانی سرکش است
که به اشتیاق دهانم مست می کند
و سر
به شیشه ی آسمان می کوبد ,
صبحی ژاله وار است
که می بارد بر من
بیدارممی کند
و آفتاب
چشم گشوده به من
صبح به خیر می گوید
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 33 از 36:  « پیشین  1  ...  32  33  34  35  36  پسین » 
شعر و ادبیات

Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی


این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.

 

 
Report Abuse (گزارش)  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
↑ بالا
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites