خانه | ثبت نام | نظرسنجی | جستجو | موقعیت | قوانین   چت روم
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات /

Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی


صفحه  صفحه 9 از 36:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  35  36  پسین »
nazi220 زن #81 | Posted: 17 Aug 2014 21:50


اشعار محمد شمس لنگرودی
Mohammad Shams Langeroodi Poems



پلنگ و روشنی


نردبام زمان ،پندار آبی ، جادوی روشنی
توتستانی پریده رنگ و شتابان در نور
زنبور کف آلودی در حباب هوا .

عطری سرشار از خون
سینه ی تلخی سرشار از آه .
ظهر تابستان است
آن سو
سفره ی سرشار و
این سو
گرسنگی چون پلنگی زبانم را می چرد .



انتها


آقا پیرهنم را می خرید
پیراهنش را می فروشد .

آقا شلوارم را می خرید ؟
شلوارش را می فروشد .
آقا ، کفشم را می خرید
برای راندن سگ ها که به کارتان می آید

آقا ، قلبم را می خرید ؟

و بههنگامی که ستاره ها و دلش در سبدی زرین دور می شوند
باد سیاهی در چهار ستون ویران تنش برمی خیزد
حفره های مهیبی در روحش باز می شود
و کرم ها و مورچگان
در شعفی بی پایان
می لولند .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #82 | Posted: 17 Aug 2014 22:16


روزن


من فکر می کنم که پشت همه ی تاریکی ها
شفافیت شیری رنگ حیات است .

این راز را
من از حفره ی مهتاب و روزنه ی ستاره ها دریافته ام .


چمخاله


چمخاله
آسمان درخشان

-مادر
من یک ستاره می خواهم
این ها مال خداست پسرم
تو باید ساکت بنشینی

-مادر
می خواهم سوار قایقی بشوم
و همه یدریاها را بگردم
دریا را اعتباری نیست پسرم
تا نیم ساعت دیگر خدا می داند که چه توفانی خواهد شد

بعد دریا تو راهم چونمرجانی با خود می برد
تو باید ساکت بنشینی .

-مادر
بگذار بر ساحل نمناک ،رو در وری فرشتگان بخوابم
-پسرم !
این ها که در لباس ها ی معطر دهانه ی دریا را پر کرده اند
تو رابا خود می برند
بعد
من
دیگر پسری ندارم
تو باید ساکت بنشینی

-مادر!
پیراهن روشنی مثل پیراهن این پسر می خواهم .
از ململ ماه و کتان ستاره ها برای تو پیرهنی می دوزم
تو باید ساکت بنشینی .

آرام
دست در دست
به جانب خانه باز می کردند؛

مــــــــــــــــادر
نسیم شکسته یی ،که روبه رویِستاره بختش آه می کشد .

پـــــــــــــــسر
موج ستارگان و پیراهن روشنی
که بر زورق شوخ ساحلِ نا پیدا تاب می خورد .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #83 | Posted: 18 Aug 2014 21:29


خاکستر و بانو


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #84 | Posted: 18 Aug 2014 21:46


خاکستر و بانو


ستاره ی شفاف ‍!
بر می شوی
یا فرو می آیی؟

ترنم نمناک !
زمزمه ی شبنمی
یا
ترانه ی باران عصر ؟

سایه های بلند !
صبح است یا غروب ؟

در آستانه ی گرگ ومیش نشسته است
درها و پنجره ها باز می شوند
فرومی بندند
صدای پای رهگذران می آید

تو چرا نمی آیی؟
درها باز است
و خیابان ها
چون سپیده دمی
دربرابر تو باز می شوند .
گل های افتابگردان خاموش روبه روی عکس تو خم می گردند
و سایه ها
گرفته و بوکشان
به جست و جوی شکاری می چرخند .

باد آرام و رام
از کنار درخت انجیر می گذرد که صدایش را نشنوم
پرنده ها
از بام خانه ی ما آرام تر پرواز می کنند
کلون در ، چون چشمی
حیرت زده و میخکوب نگاهم می کند
چه اتفاق افتاده ست !
سنجاقک ها چرا
نهفته مرا می پایند
پروانه ها چرا
میان علف ها
از شانه ی هم بالا می روند
که مرا ببینند
شب پره ها هم با من مهربان تر شده اند
چه اتفاق افتاده ست !

من
میان همین درگاه مانده ام
و صدای پایت -عجیب است -
نزدیک می شود
اما
تو به خانه نمی رسی

چه قدر تنهایی سخت است .آه
چه قدر بی تو به سر بردن دشوار است .

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #85 | Posted: 18 Aug 2014 21:56


پیرو خسته پای سیب بُنی بار سفر می بندد
و میوه های زیر درختی را در خورجینش می گذارد
پهلوان خسته چه قدر تنها مانده ای!
دکمه های پیرهنت ریخته است .
تو این همه پاییز و زمستان را چه گونه از میان بیابان ها باید بگذری !
تو می روی
من و دریا امــــــــــــــــــا
همــــــــــیشه همین جــــــــــــــــــا می مانیم .

من نه طنابم که پاره شوم
نه شاخه یانجیرم بشکنم
خاکم
که هر چه از آسمان ببارد
باید تاب آرم
شمشیرم
که اگر بجنبم
غلافم را می درم
انار شکسته یی در چاله ی ابی می افتد
پروانه ها ی ترس خورده
از سایه سار خنک می گریزند ﷼
قطره ی آبی می چکد
قلب چلچله یی آب می شود
چاره چیست
زندگی همین
ندانستن و ترسیدن و پرواز کردن است ،
ببین
چه روشنایی ِشیرینی بر پیشانی سیب ها می درخشد !

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #86 | Posted: 19 Aug 2014 21:33


روزی در پی است یا شبی !

ماه
دکمه های جلیقه اش را می بندد و منتظر می ماند ٰ،
باد
با روشنایی کوچکش
تکه پاره ی آسمان را می دوزد ،
سایه ها
سربازانی زخم خورده اند
که به جانب امن می خزند .

دوستاره بر نُک انگشت ِانار کوهی می تابد
نسیم مِهینی
بر شانه ی گنجشکان دست می گذارد
و سوی لانه روان شان می کند .

صدای جستن ماهی ها را در خزه های تاریک می شنوی

کفش واکس زده ات ،بر پله ی سنگی
چون دو قایق کوچک دور می شود ،
پنجره یی نیمه بازو هوایی
که سرک می کشد
و از رطوبت و تاریکی می گریزد .

چه گرمه باد غبارینی می وزد
باد
شمشیرش را به ستاره ها می کوبد
گوشه ی اسمان
خرده ریز ستاره یی می سوزد .

نمی دانم سپیده دمان است که به تاریکی باز می رود
یا شامگاه است
که از برابر ماه می گریزد .

ستاره های فراوانی بالای سرم می لرزند و انگشتان انار کوهی پیدا نیستند
آواز پرنده یی شنیده نمی شود
شب پره ها انگار گنجشکان را خورده اند .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #87 | Posted: 19 Aug 2014 21:38 | Edited By: nazi220


چه قدر تاریکی بد است
تاریکی
از لابه لای تنهایی
در سینه ی آدم نشت می کند
و دل آدم فرو می ریزد
امـــــــــــــــا
تو که در سینه ی من نیستی
در خون منی
خورشیــــــــــــــــــدی
که قلب شکسته را روشن می کنی

چقدر تنهایی سخت است .آه
چه قدر بی تو به سر بردن دشوار است .

آدم چیست
آه و دم
آه از دمی که این همه ساعت طول می کشد .

آدم چیست
رودخانه یی که نمی داند کجا خواهد ریخت

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
maryy مرد #88 | Posted: 19 Aug 2014 21:43
کاربر
 
امیدوارم ترتیبتو بهم نزنم
و تکراری نباشه




شعر" آسان است برای من "شمس لنگرودی





آسان است برای من
که خیابان ها را تا کنم
و در چمدانی بگذارم که صدای باران را به جز تو کسی نشنود
آسان است به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه ی من آورد
آسان است آفتاب را سه شبانه روز بی آب و دانه رها کنم
و روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رود
آسان است یک چهچه گنجشک را ببافم
و پیراهن خوابت کنم
آسان است برای من که به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگردد
برای من آسان است به نرمی آبها سخن بگویم
و دل صخره را بشکافم
آسان است ناممکن ها را ممکن شوم
و زمین در گوشم بگوید: "بس کن رفیق"
اما
آسان نیست که معنی مرگ را بدانم
وقتی تو به زندگی آری گفته ای ...


شعر عاشقانه شمس لنگرودی, محمد شمس لنگرودی

آرام باش عزیز من
آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب ،
برق و بوی نمک ،
ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می رویم ،
چشم های مان را می بندیم ،
همه جا تاریکی است ،
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.


"شمس لنگرودی "


نه دسترسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
      
nazi220 زن #89 | Posted: 19 Aug 2014 21:49


هوا دارد تاریک می شود
و تاریکی
سیاه پوشم می کند ،
کفش های درخشانت بر پله ی سنگی پیدا نیستند .
چه عمر بی ثمری باید بگذرد
تا روشن شود
که سپیده دمی بود یا غروب
چه عمری باید بگذرد
تا آدمی
صدای پای گرگ گرسنه را بشنود
که پشت چپر می رسد .
گاهی آسمان آن قدر روشن می شود که گویی سپیده دمان است
بعد
گرمه باد غبارینی می وزد
باران بی قراری می بارد
و آسمان
به یکسره تاریک می شود .

چه قدر تاریکی در خانه ی ما ریخته است !

پرندگان خانه ی ما رفته اند
ساعت های خانه ی ما خوابیده اند
و روز و شب هنوز بی خبرند و بیهوده دور خانه ی ما می گردند
و روز و شب هنوز مثل دو غول کودن
در پی هم می دوند ،بازی می کنند ،و فراموش مان کرده اند .
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
nazi220 زن #90 | Posted: 20 Aug 2014 22:43


می ترسم ،
سکوت
مثل کوه ترک خورده شقه شقه صدا می دهد
و تاریکی
غول بیابانی است
که آدم را می فریبد و می کُشد
چه شهاب پَرافشانی بر سینه ی من می نشیند ،می بینی !
چه تاریکی تلخی به لبانم چسبیده است
چه قدر گرد صدف برمویم ریخته است
هیچ اعتمادی به آسمان ترک خورده ی شیشه یی نیست .

دستم را دراز می کنم که ستاره یی بردارم و
لب هایم را بشویم
یعنی ممکن است که ستاره یی شکسته باشد و
لب هایم را ببرد ،مادر!

این گرده های صدف به دوده ی تاریکی پاک می شود ؟

چه سنبله های فروزانی
گرده های بهار است
یا خرده ریزه ی پاییز ؟

گرمه باد غبارینی که روی ستاره ها می ریزد
برگ کدام گیاهی را
در کف دارد .

در گرگ و میش هوا چیزی پیدا نیست
و کسی نمی داند
پاییز است یا بهار
و کسی نمی داند
پیروزی روشنایی است
یا عید خون بره
در بازی گرگ ها .

چه دسته های عزاداری به جانب آب ها می روند
ابرها
این گونه که بر دریا خم شوند
هوابارانی ست .

باران خواهد بارید
رودخانه طغیان خواهد کرد
آب از کنار پنجره ها بالا خواهد رفت
اتاق خالی مارا پر خواهد کرد ...
امـــــــــــــا
با این همه طغیان کدام ماهی نسلش برچیده شد .

نگران چیزی نیستم
فقط تـــــــــــو کناره یی، جایی پنهان شو
تــــــــــــــــا
باران بماند
آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
      
صفحه  صفحه 9 از 36:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  35  36  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Mohammad Shams Langeroodi Poems | اشعار محمد شمس لنگرودی

این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.


 

 

Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti
Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites
↑ بالا