تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Nastaran Khazaei | نسترن خزایی

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 18 Aug 2014 16:23 | Edited By: rajkapoor
اهرمن فقر...



می شناسد

کودک امروز

پیش از الفبا

خط سیاه فقر را

و چه تلخست

باور کند

پیش خرید کرده

سکه های وجودش

را اهرمن فقر



انکار...


مستِ راه میشوند،

کورمال کورمال،

سایه ها !

آنجا که،خورشید را انکار میکنند!

ودر پستوها،خواب خرگوشی می بینند،

بی هیچ روزنه ای از نور...!



انقلاب سرخ...


داس بود

به چکش آراسته شد

و نارفیقان رفیق!

روستا به روستا

هرس شد پارتیزان

وانقلاب سرخ بود که

پیروز خوانده شد...!



انفرادی اندیشه...



محکومیم !

به انفرادیِ اندیشه ،

فرجام جایز نیست،

تا تو در خوابی...!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#42 | Posted: 18 Aug 2014 16:27 | Edited By: rajkapoor
بدون شرح (طنز)...


وقتی گوشها

آینه بغل

ولوو

می شوند

تازه

میفهمی

لال بودن

یعنی

زندگی


باورم را...


به تاراج آمده بودند،

بردند،

هر آنچه بود،

حتی!

تندیسِ دلِ خوش را،

اما!

جا گذاشتند،

باورم را،

بیچاره ها...!


بازیگریم...


سالهاست بازیگریم


نداشته هایمان رابازی میکنیم


تنهاچیزی که حقیقت دارد


طناب داراست!!!


وحلقه ای که فرومی آید


برسری که بازی نمی داند!!!
.
.
.


ایمانت را...



بی وضو

سر میبرند

ایمانت را ...

و تو ، در شکِ دو و سه

هنوز مانده ای...!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#43 | Posted: 18 Aug 2014 17:30
تاوان...



انگشت بر دهانند،

آن،

مرگ بادها را!

طاعون سیاه بود،

تاوان، زنده بادها...!





بلوک تنهایی...




بالاخره

صاحب خانه شدم

به وسعت دو متر

وارتفاع

تا آسمان خدا

یادم می آید

تاچهل روز

سقف چکه می کرد

تا به یک لایه سنگ سیاه

ایزوبامش کردند

اینجا چه زود به زود

همه خانه دار میشوند

وقتی صدای کلاغ می آید

می دانم کسی در این

حوالی نیست

عید که میرسد

بوی سبزه می آید

و گلهای پر پر

راستی آدرسم یادت نرود

قطعه ی فراموش شدگان

بلوک تنهایی...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#44 | Posted: 18 Aug 2014 17:34
بغض ...



درپشتِ آخرین پرده

اکران می شوند

آنان که

سری بی سینه دارند

و ما

شاهدانِ بی گلو

بغض را سر کشیده ایم





بذر سکوت...



تسخیر کردند،

کلاغ ها ،

مترسک ،تن ها را ،

در زمستانی سرد و سیاه،

وجوانه زد بذر سکوت،

برگلوی سرخ فریاد...!





جنگ سوم (گندم )

صلیب ها میشکنند

زیر چکمه های فاشیست

تا توبیایی

و هلوکاست را علم کنی

ونانی از ترحم خلق سیر کند

جهل زمان را!

و من در انتظارِ

اولین مارش

جهان را نه در خون،

در گرسنگی غرق خواهم دید!

آنجا که سلاح

تنها گندم است...!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#45 | Posted: 18 Aug 2014 17:36
تکان نمی خورد...




ژان باکره خواهم شد

و مردانگی را

فریاد خواهم زد!

آتش فراهم است

بیصدا

حنجره ام ذوب میشود

و آب است که از آب

تکان نمیخورد...!





تبعیدی شماره شصت...



بهشتت کدامین سوی بود!؟

کلافی سردرگم ،

تبعیدی

شماره

شصت...!





تب نومیدی ...

زخمهایمان را شعر میکنیم

در قحطسالی فریادها...

مردگان بیشمارند

در تب نومیدی...

جذام مغزها را نشانه رفته

و کلاغها پرستاران سیاهپوش

در انتظار خبر خاموشی آخرین صدا

زمین را سیاه کرده اند...

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#46 | Posted: 18 Aug 2014 17:38
حقایق تلخ...



چه نیلوفرانه برآب مانده ایم

بی هیچ امید به رهایی

*****************
میگویند

به ترکشهایش

خو کرده است

افسوس نمیدانند

ترکشها رهایی میخواهند

**********************

وقتی

هویتت تنها یک بارکدست

زندگی یعنی مرگ بی انتها

************************

خود پرداز شده ایم

اصالت میدهیم

هویت میخریم

***********************

باز پس دهید

آنچه را سالها پیش گرفتید

دل خوش را میگویم

*******************

وقتی سفره ات خالیست

سلامت را پاسخی نیست

******************

حلقه میزنند دور آتش

تا سوختنت را باور کنند

این مسخ شدگان زمینی

****************************

راه آزادی به آسمان ختم میشود

وبر زمین شقایق ها یادآور آزادمردانند

وچه پر بارند دشت شقایق ها

*****************************

خدا

یعنی خودآگاهی

و فقر یعنی

قحطی انسانیت

**************

سکه ها چه رایج بی ارزشند

درسرزمین کفر زده

*****************

عشق بارور میکند

ابرهای تنهایی را

وما اسیران سیلاب خزانیم

**************************

چه زیباست از سکوت

فریاد زدن را آموخت

***********************

از حد میلرزانند

اندیشه ات را

مگر سیمرغ باشی

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#47 | Posted: 18 Aug 2014 17:45 | Edited By: rajkapoor
حتی...


چه آسان ،

کوتاه میشود

دستان

از همه جا!

حتی،

از دهان...!



حاصل..


افسوس،

سپیدهایم ،

حاصلِ سیاه پرهای کلاغیست،

که، زیستن نمی داند،

اما،

کشتن چرا...!




جولانگاه کلاغ...


پاییز برگ ریز و درختان سبز باغ

داد از غمی که بر گلوی لاله ی صحرا نهاد داغ

کان باغ کز صدای بلبل شوریده بود مست

افسوس شد سرای روبه و جولانگاه کلاغ...!



خشکید...


نیلوفران مرداب

ریشه هایشان خشکید در آب

از بس

اصالت از ریشه به ریش رفت

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#48 | Posted: 18 Aug 2014 17:48 | Edited By: rajkapoor
خدای اهورا...


چراغ های حرام،از مرز میگذرند،

تا روا به خانه نشوند!

تو روشنایی را،

شام غریبان کن!

و من،تاریکی را سر سفره ی دل،

واگذار خواهم کرد،

به خدای اهورا...!



خاموشی هرگز...


خاموشی هرگز !

حنجره های بریده تاوان بیداری بود

ومن تارهای صوتیم را

وقف عام کرده ام

بعد آنکه سلولهای خاکستریم

خاکستر شوند !




خاک خونین ...



من آفتاب را لب بام خسته دیدم

آنجا که سپیده را سرمی زدند

و زمین را به خون سیراب می کردند

و ردا بردوشی که آب نیافته ،به خاک خونین

تیمم کرد...!




خط دودی...


مارتنِ قدرتست!

کاش!

خطِ دودی دلِ خلق را،

نظاره گری بود،

بی هیچ

سنگِ تمنا...!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#49 | Posted: 18 Aug 2014 17:52 | Edited By: rajkapoor
دخیل ...


دیگر

هیچ

دخیلی

مرا

بند

این

دنیا

نمی کند

بند بندم

کنید

به

شرکی

که

نکردم



خیرات...



به سنگینی یک

سکوت،

خیرات دهید خرما،

سیر می شود جهانی !



خواب زمستان...


معجزه نمیکند

دیگر

بهار

از بس

در خوابِ

زمستان

مانده ایم



خواب خرگوشی ( طنز )


در حوالی خواب های خرگوشی

شتر خواب پنبه دانه می بیند

و ما خواب سفره های پر نان



خلق خاک...


چه سنگ ها


که بر سینه،

نزدند خلق خاک را،

عنقریب است!

سنگ شوند،

در سرزمین خاکها...!

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#50 | Posted: 18 Aug 2014 17:57 | Edited By: rajkapoor
دست فروش...


دست فروش

پاهایم شدم!

بیا و بخر

پاهای تو

از گلیمت

کوتاهترن...!



دروغهای سبز...


دیگر

هیچ

مصلحتی

گره نمی زند

دروغهای

سبز را

افسوس

رنگ

باخته

است

آرزوها


درد من ...


درد من کوتاهی دیوار نیست

روز آمدُ لیک ، کس بیدار نیست

بلبلان خاموش شدند و نغمه خوان شد زاغِ ‍پیر

دوست بسیار است و آوخ یار نیست

چشم بسیار است و اما صد دریغ

گردش چشم ونگاهِ هیچکس بیمار نیست

دلبران رفتند و دیگر نیست کس

نغمه خوانی در چمن یا بلبل گلزار نیست

روز و شب بگذشت و دیگر چشمها

منتظر بر لحظه ی دیدار نیست

عاشقان فارغ شدند وفارغان سودا کنند

یار غمخوار و قرین لحظه های زار کیست ؟

محرمان خاموش شدند و روزها خالی ز شوق

سو چراغی تا کند روشن سرای تار کیست ؟

Signature



خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Nastaran Khazaei | نسترن خزایی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites