تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

عماد خراسانی

صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#21 | Posted: 23 Aug 2014 21:35
رفته بودی تو و دلمرده ز رفتار تو من


رفته بودی تو و دلمرده ز رفتار تو من
خوب شد آمدی ای کشته ی دیدار تو من

ستمت گر چه فزون است و وفا کم، غم نیست
کم کَمَک ساخته ام با کم و بسیار تو من

هر دلی نیست عزیز دل من، لایق صید
باش همواره تو صیاد و گرفتار تو من

این سه ارزانی هم باد الهی همه عمر
بخت یار تو و تو یار من و یار تو من

هیچ دانی که در این دوری یک ماهه چه رفت
یا چه دیدم ز غم و حسرت دیدار تو من

سال ها پیر شدم لیک جوان خواهم شد
لب نهم باز چو بر لعل شکربار تو من

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#22 | Posted: 23 Aug 2014 21:37
امـشب نـدانــم ای بـت زیـبا چه می کنی


امـشب نـدانــم ای بـت زیـبا چه می کنی
ما بی تو خون خوریم تو بی ما چه می کنی

گـویی که هـمچـو مایی و بی ما بسر بری
برگـو که عـاشقـی و شـکیـبـا چه می کنی

یک آسمان ستاره شب است زیـر دامـنم
ای مـاه من بگو که تو شب ها چه می کـنی

خون ریخـتن به ناحق و با غـیر ساخـتن
امـــروز مــی تــوانــی فـــردا چـه می کنی

گـل را بـرای صـحـبـت خـار آفـریـده انـد
بیـچاره بلـبل این هـمه غـوغـا چه می کنی

گـیرم جفـا کنی و نهـانـی خـطا کـنی
با آن دو مـسـت نرگـس گـویا چه می کنی

گیرم که آه و ناله نهـان می کـنی عـماد
با اشک هـای دیـده ی رسوا چه می کنی

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#23 | Posted: 23 Aug 2014 21:37
چون لاله مرا بی تو به کف جام مدام است


چون لاله مرا بی تو به کف جام مدام است
هر چند که می بی رخ دلدار حرام است

فرق من و آن زاهد مغرور ببینید
من در پی جام می و او در پی نام است

من زلف به کف دارم و او رشته ی تسبیح
انصاف بده رشته ی امّید کدام است

سیم است؟ حریر است؟ بلور است؟ تن تو
آن بازوی عریان تو ای مه به چه نام است؟

من بی تو خورم خون دل خویش، خوش آن کو
یک دست به گیسو و دگر دست به جام است

ز آن روز که از گردش گردون شدم آگاه
تا نیم شبم گوشه ی میخانه مقام است

یک روز به بام آمدی و دل چو کبوتر
عمریست که بر بام تو در طوف مدام است

ای سلسله مو مرغ گرفتار تو داند
صد گلشن جاوید در این حلقه ی دام است

حیف است ز فردوس کند یاد عمادا
آن را که فلک هم ره و معشوق به کام است

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#24 | Posted: 23 Aug 2014 21:38
آن که رخسار تو را این همه زیبا می کرد


آن که رخسار تو را این همه زیبا می کرد
کاش فکر دل سو دا زدۀ ما می کرد

آن که می داد تو را حسن و نمی داد وفا
کاشکی فکر من عاشق و شیدا می کرد

یا نمی داد تو را اینهمه بیداد گری
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

کاشکی گم شده بود این دل دیوانۀ من
پیش از آن روز که گیسوی تو پیدا می کرد

ای که با سوختنم با دل من ساخته ای
کاش یک شب دلت اندیشۀ فردا می کرد

کاش می بود به فکر دل دیوانۀ من
آنکه خلق پری از آدم و حوا می کرد

کاش در خواب شبی روی تو می دید عماد
بو سه ای از لب لعل تو تمنا می کرد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#25 | Posted: 23 Aug 2014 21:39
اي دل نکند خوابي ، برخيز که بر آبي


دلگير شبي در زد ، فتانه نمي خواهي ؟
بي قصّه دل خود را ، افسانه نمي خواهي ؟

بي حوصله دل گفتا ، شوريده مکن ما را
گفتم به سر گنجي ، دردانه نمي خواهي ؟

اي بر سر سجاده ، دور از مي و از باده
لب ريز ِ شراب آمد ، پيمانه نمي خواهي ؟

دل بار دگر بامن ، او گر شودت دشمن !
گوش ات به نصيحت کن ، فرزانه نمي خواهي ؟

اي دل نکند خوابي ، برخيز که بر آبي
اي خانه خراباتي ، حنانه نمي خواهي ؟

گر دير شود حسرت ، خم تا نشدت قامت
آن موي پريشان را ، بر شانه نمي خواهي ؟

شايد شده اي عاقل ، هشيار شو اي غافل
چرخي بزن اين ميدان ! مستانه نمي خواهي ؟

او برشب تاران شد ، شمعي نه فروزان شد
خود سوز ِچه بي حاصل ، پروانه نمي خواهي ؟

دل باز خروشان شد ، چون چشمه ي جوشان شد
زنجير گسست آمد ، ديوانه نمي خواهي ؟

بي نام و نشان خندان ، از دور تر ِ ميدان
صيّاد دلي ما را دزدانه نمي خواهي ؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#26 | Posted: 23 Aug 2014 21:39
هر چه خواهم که سر خویش کنم گرم به کاری


هر چه خواهم که سر خویش کنم گرم به کاری

گل به چشمم گل آتش شود و باده بلایی...

هیچ کس نیست در این دشت مگر کوه که آن هم

انعکاس غم ما هست گرش هست صدایی...

ماکه رفتیم به دریای غم و باده ولی نیست

این همه جور سزای دل پرخون ز وفایی...

هر چه کردم که بدانم چه سبب گشت غمش را

نه من و نی دل و نی عقل رسیدیم به جایی

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#27 | Posted: 23 Aug 2014 21:40
گیرم گناه از من و گیرم خطا ز تو


گیرم گناه از من و گیرم خطا ز تو

کوته به بوسه عاقبت این ماجرا کنیم...

دنیا وفا ندارد و ایام اعتبار

عاشق نئیم و رند بخود گر جفا کنیم

فصل بهار میگذرد ای بهار من

باز آ که سوخت طاقت صبر و قرار من

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#28 | Posted: 23 Aug 2014 21:41
هر كس كه دلي چون دل ما داشته باشد


هر كس كه دلي چون دل ما داشته باشد
از دست غم آرام كجا داشته باشد

رنجور پريشي كه بجان دشمن خويش است
ديگر ز كه اميد دواداشته باشد؟

گر مهر به مريخ خورد ماه به ناهيد
غم نيست كسي را كه خدا داشته باشد

تا هرخس و خاري نكند دعوي مستي
خوشتر كه ره عشق بلا داشته باشد

ما بنده رخسار نگوئيم و ليكن
قربان جمالي كه صفا داشته باشد

غم نيست دلم گر زجهان هيچ ندارد
تنها اگر اي ماه تو را داشته باشد

زندان جهان بهر عماد است چو فردوس
گر صحبت ارباب وفا داشته باشد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#29 | Posted: 23 Aug 2014 21:41
تَرک آن بدخو مکن ایدل به بدخوئیش خو کن



تَرک آن بدخو مکن ایدل به بدخوئیش خو کن

هرکه گوید ترک او کن بشنو از من ترک او کن

آرزو دارد که هرشب با رقیبان می بنوشد

ایدل از بیچارگی بخت رقیبان آرزو کن

یا به بلبل مژده ده ای گل که یکرنگی و یکدل

یا اگر با خار یاری عشوه کم در کار او کن

تا نگوید شیخ نبود باده خواران را بهشتی

ای بهشتی رو دمی با ما بسوی باغ رو کن

کن نماز عشقبازان گر حضور قلب خواهی

سجده هم گر میکنی در پای سروی مشک مو کن

یا به یک گل دل مده گل در چمن بسیار باشد

یا دگر چون ما قیاس آبرو با آب جو کن

بی ریا خواهی مجو اندر مساجد یا منابر

باز هم با ما بیا، میخانه ها را جستجو کن

گفتگوئی نیست کز عشق تو مجنون شد عمادت

ای پری یک لحظه با دیوانهء خود گفتگو کن

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#30 | Posted: 23 Aug 2014 21:42
مست گشتم که شود دل نفسی غافل از او


مست گشتم که شود دل نفسی غافل از او

غافل از اینکه شود باده بلای دل از او

سوزش دلکش پروانه و افسانهءتار

پرکند باز علی رغم دلم محفل از او

او دمی نیست به یاد من و در این دل زار

حسرتی مانده که یک لحظه شوم غافل از او

به سفر رفتم و گفتم برم از یاد او را

مهر بر مهر بیفزود بهر منزل از او

ناله از غفلت یار است نه از سوختنم

برق از او آتش از او خرمن از او حاصل از او

تا وصالی نبود رنج فراق اینهمه نیست

آه از وصل که شد کار دلم مشکل از او

نبود حسرت فردوس که در دل ما را

مُهر مِهری است که هر داغ شود باطل از او

دل به دل راهی اگر داشت نکو بود عماد

تا بداند که چه هنگامه بود در دل از او

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / عماد خراسانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites