تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

شعرهایی که نخوانده ای و به جهنم

صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#71 | Posted: 29 Oct 2014 18:26
عشق تبلیغاتی

جرم نامِ تو نیست
آن کلمه
که مثل یک سیگار
می نشیند بر لب و
می زندم آتش
جز نامِ تو نیست
دودی که می دهم بیرون و
حلقه می شود مثل اُ... او ...
اوفیلیا !
انگشت نکن در این حلقه
که یک بعله
یک کاره دارت بزند
کور که نیستی ادا در بیاوری
فقط نمی بینی
وگرنه می بینی
پشتِ این همه کاغذ
چگونه تبلیغ می شود یک دیوار
جز در این صفحات
که نشان م یدهند هنوز زنده ام
سال هاست مرده ام
گوش کن
یکی دف می زند هنوز
در دلم
درد دلی جز این ندارم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#72 | Posted: 29 Oct 2014 18:26
سیلویا


مردن گاهی خوب است
اما نه برای همیشه
نفله ام از نه
خسته ام از برگشت
کاشکی نباشد خانه
و پشت در
نگاهم دارد
دلم را مثل پنجره باز می کند ناگهان
لبخندی
که آن بالا
پرده ها را کنار زده
در این فلت
روزی پلت زندگی می کرد
و افسردگی
تنها تابلوی موجود
روی دیوارش بود
من که دیگر او نیستم
تا به گلهای سرخی فکر کنم
که برایش آورده ام
او که دیگر من نیست
شب مالِ پشه هام
روز
آدم ها
آن ها پشه اند
این ها چی ؟!
حتی میخ ها
فرو رفته اند در تخته
و آرام گرفته اند
اما من !


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#73 | Posted: 29 Oct 2014 18:27
پارتیِ ایرانی


فجیع تر از اینکه با موهای تاب داده پای پیاده بینی راه رفتن به پارتی بوده باشی
باران گرفته باشد و چتری نداشته باشی نیست
وقتی رسیدم دکمه هام وا شد
پبراهنم
شلوارم
دلم را در کمد گذاشتم و واویلا
لباس قرضی تنم کردم
از راهرو که می گذشتم
بیچاره ماهی عاشق
افتاده بر میزِ آشپزخانه
لبهاش هنوزبوسه می داد
دوستان پذیرایی را تمام کرده بودند
پریده از دیوار
از پنجره داخل شده بود
شاخه ای که یله بر پیانو
اجرای سمفونی پاییز می کرد
در آستین پبراهن تاریکی می رقصید
قاشقی فرو رفته بود در فنجان قهوه شلپ شُلوپ هم می زد
پاهاش که گاهی می زد از چاکِ دامنش بیرون
سفیدی پنهان پشتِ عینکها
پی پاره استخوانی
واق واق می کرد
چشمهاش سنک نمک بود
و اشکهاش به کارگران معدن آب می داد
انگشتهاش که هوا را جارو می کرد
سنگِ محک شده بود
بر پیراهنی
که چیش از نخستین عشق بازی
چون پوست ماهی کنده می شد قلفتی
سیگاری
چشمِ همه را خون کرده بود
من اما با رخت تعویضی
رفته بودم به پارتی
نه کشتارگاه !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#74 | Posted: 29 Oct 2014 18:28
گلِ اسب

سی و سه پل اما پدر بزرگ
اما خُل
برای اینکه اصفهان مجنون است
و آنچه می گذرد آب نیست
خون است
که گل ها زا
گلبول ها را
حالا که بغض اش ترکیده
اول سفید
بعداً سرخ
آخر سیاه کرده
سی و سه ساله با لندن سوار قطار شده
هفتاد ساله مردی در (( شِرلی )) پیاده
برای اینکه لیلی پل است
خُل است
که یک شاخه گلِ اسب
رویِ رُخ آب نصب کرده
و رودخانه
که چار نعل می رفته
برای اینکه ار ماه کامل بیاندازد عکس
ریز پل مکث کرده
که روی پل
یعنی درست روی پل
روی پلی که دخترش دارد می گذرد مست
پیرمرد
و فریاد بلند جوانی از دور
هر دو باهم سر برسند
و بیفتاند هر سه
چون پلنگی که با قله بازی می کرد
بر ماهِ بلند بالا
و توپِ سفیدی که در اعماق مثل بغض می ترکد

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#75 | Posted: 29 Oct 2014 18:28
مینیاتور

نشسته بود لخت
مینیاتوری
بر مینیاتور
جفتی انار پوست نازک
که بی من داشت حرام می شد
حالِ مرا ناز می کرد
جای دو بازو دورِ گردن
باز خالی بود
و خالی که حالا آمده باشد حال
پشتِ لب
با دو طعمِ ردیف
دو شاه بیت
که تب خال هم زده باشد
لب مرا سار کرده بود
هر چه تار زدم
صراحی به دستم نداد رباعیِ خیام
جز لبخند
ردیف نشد
بعد هم مکثی بلند
رویِ لبهای غنچه ای افتاد
جلوی آیینه که دیگر نمی دیدمش
ایستاد
و با رُژی که من خریده بودم براش
پورخندی را که به لب داشت
مرتب کرد

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#76 | Posted: 29 Oct 2014 18:29
تبعیدی

حلزونی است که از لاکش بیرون زده
تا هوایی بخورد
خانه اش در برده کودکِ تخسی
کجا برگردد این تبعیدی بیچاره ؟
حتی همین بادی که از پنجره داخل شد
نمی تواند کمرِ بطری م را بشکند
که سر بالا بروم از شیشه
ای کاش کاشی که تا لب بوسه رفته و برگشته
بی حاصل دیوانه ام کرده
عاشقم ؟!
یا آدم کشته ام ؟
بی آنکه شعری نوشته باشم شادم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#77 | Posted: 29 Oct 2014 18:33
زیرپوش


از بس نگاه کردم
در این قاب عکس لعنتی
دوباره گم ات کرده ام
پی جوی تو ام
پیِ بوی تو ام
تخت را
رخت ها را جابجا کرده ام
بعدِ خالی کردنِ کمد
در کشوی کوچک گشته ام
دنبال زیر پوشی که جا گذاشتی
روی جا رختی
در ماشین رختشویی گشته ام
رفته ام سراغ کامپیوترم
در تمام برنامه ها
فایل ها
نامه ای ندیده ام
که رُژِ لبهات
امضا کرده باشد پاش
کاش اینجا بودی
و کمک می کردی
که پیدایت کنم باز



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#78 | Posted: 29 Oct 2014 18:37
دارا


حقیقت این است
که هرچه خواندیم دروغ بود
وگرنه بابا که نان نداشت
دهقانِ فداکار
که باید سوارِ قطار می شد
له دار شد
حسنک کجایی!؟
که از کتاب ها همه رفتند
جز همین چوپانِ دروغگو
گله را گرگ برداشته
و جانِ کوکب خانم
به لب رسیده و کبری
با اینکه تصمیم گرفته بود
مجبور شد
زیرش بزند
دارا هم که آبش از سر گذشت
فقط سارا نداشت
وگرنه آب داشت
نان داشت
حالا که سارا رسیده نانم تمام شده
حقیقت این است
که تنها تو راست می گفتی
چوپان دروغگو !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#79 | Posted: 29 Oct 2014 18:40
زهرا


این روزها سارا کم است
دارا به طرز فجیعی کمیاب
علی ولی خیلی
طوری که آقا ابن زیاد و
زهرا زیاد شده
و گور چنان بهرامگیر
که بهشت زهرا توسعه پیدا کرده
وای زهرا
دوباره در کافه شوکا
از فنجان سفیدِ ودکا
سر بالا می روی؟
اگر فال چند سارای دیگر بگیرم
دوباره حال میگیری ؟
نفت ما را سیاه کرده
وگرنه اینهمه سارا سیاه نمی پوشید
و در همان کافه که هم را می دیدیم
از هم جدا نمی شدیم

نشسته ام در کافه
به قدر کافی سرد شده کافی ش
فال بگیرم ؟


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#80 | Posted: 29 Oct 2014 18:44
باز خوانی انشاء


پیش ترها هی دست می گذاشتم توی دلش
و از بین آن همه دست
یکی تنم می کردم
دخترکُش
که هرچه بود
عاریه نبود
با قدّی به آن بلندی
چهار پای لاک پشتی داشتی
که هرچه میکردم
سانتی متری جُم نمی خورد
حالا ولی با تن و بدن چوبی
پرده را برداشته
پنجره را کشته
گذاشته رفته توی دل دیوار
همیشه اینجا چندین دست داشت بر سینه
پُر از کت و شلوار
پُر از کراوات های رنگارنگ
حالا ولی تو خالی
مثل من دست خالی ست
کمدِ بیچاره !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / شعرهایی که نخوانده ای و به جهنم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
Persian | English
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites