تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 10 از 25:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  24  25  پسین »  
#91 | Posted: 19 Dec 2014 09:54
✦✧✦ حاصل بي خودي ي يك آن ام ✦✧✦


سيب خوش بويي، روزي
پدرم ديد سر دستِ زني
عطر آن سيب چنان مست اش كرد
كه شد از خود بيخود.
حاصل بيخودي از عطر سيب،
حاصل بيخودي ي يك آن ام.



✦✧✦ حسرت (۲) ✦✧✦


بارها، آسياب شده اند
افتاده آب از آسياب
آسيابان رفته به خواب
مانده حسرت گردش به دل سنگ آسياب
مرغ خموشِ سر بُرده به زير بالِ نشسته بر شاخۀ بيد روبروي آسيابِ در
بسته
نمي داند اين را،
مي داند؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#92 | Posted: 30 Dec 2014 18:23
✦✧✦ حضــور ✦✧✦


حضورِ تو بوي خوش نارنج زاران است
در پگاهي بهارانه،
وقتي كه خورشيد در پيكارِ با شب
از پا ننشسته،
و حضور داغِ خويش را
ننشانده بر تخت هنوز!
اي كه "هستي" از بودنِ با تو پا مي گيرد!
حضورتو،
هم سينِ سپاس است،
هم شينِ شكوه،
هم الفِ قامت يار،
و ، نيز، آهنگي كه نوازنده گان
از هر نُتش كه بيآغازند،
به رقصي چنين مي خوانَدَم.
اي كه شادي از بودنِ با تو كمر راست مي كند،
من حضورِ تو را
كه تجربۀ وزش نسيم است در باغچه هاي پُر اطلسي
هميشه
در جلوۀ بهاران و
آواز گنجشكان و
عطر گل زاران
نماز مي برم.
اي بودِ بودۀ هميشه ماندني!
درحضور تو
گُم،
"پيدا" معنا مي شود،
هميشه بمان با من!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#93 | Posted: 30 Dec 2014 18:23
✦✧✦ حکـایت ✦✧✦


از راه رسيده، خسته و نفس زنان
مي اندازند خود را بر روي تخت
و مي روند به خواب.
در روياي زن:
مردي سواره آمده
تا برد او را به شهر روياها!
در روياي مرد:
زني سرش را به دامن گرفته
با بد و خوبِ او ساخته
خطاهاش را بخشيده
و براش عاشقانه مي خواند.
بيدار كه مي شوند
مرد،
سرخوشانه واگو ميكند رويايش را
زن،
لبخندي مي زند
و مي رود كه براي مردش چاي بياورد!
اعتراف
خانم ها ، آقايان:
من اين جا در برابر شما اعتراف ميكنم
هيچ كس را محكوم نمي كنم، محكوم خودِ منم
حكايت ريسمان و مارگزيده را، هم، مي دانم
و همي مار است كه وول مي خورد در برابر چشمم
و زخم گزيده گيِ مار بر شانه ام هنوز زق زق مي كند
و مي ترسم از سايه ي خودم هنوز، امّا اعتراف مي كنم.
از اينجا،
از همين برابر شما كه ايستاده ام
و يعني شجاعانه هم دارم اعتراف مي كنم
همه چيز را مي بينم و هيچ، نيست دور از نظرم
و بوي بدش را هم مي شنوم
امّا
مي روم
گرچه لنگ لنگان،
امّا مي روم.
چه كنم
مستي است و راستي:
من دارم اعتراف مي كنم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#94 | Posted: 30 Dec 2014 18:27
✦✧✦

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#95 | Posted: 30 Dec 2014 18:28
✦✧✦ دوباره در دام خواب تو افتادن ✦✧✦


پلك سنگي و سر سنگي و حرفها سنگيِ سنگي.
خواب سنگي و دل سنگي و ديده ها سنگي
و مي بينمش با همان ديدۀ سنگي
كه:
گوشه ي دامنش را بالا گرفته و با سرپنچه راه مي رود روي كوچه ابري
اگر از ديوار مه بگذرد و سر برنگرداند
همين حالاست كه آرام و رام برسد از راه
سرم خيس و سرم خيس و سرم خيس
نسيم خزاني مورچه انداخته به صورت و سَرَم
تنم داغ و دهن خشك و لبم زخم . . .
خوشا به آمدنش
نرم!
به غزال، گويي، گفته :
« اين گونه راه مي روند »
چه مي كند وقتي رسيد؟
مي گيردم به بر؟
مي بوسدم؟
بگيرمش به بر؟
ببوسمش آيا؟
با كدام كلام بيآغازم ديدار اين خوابِ گريزپا را؟
دارد مي رسد
جاني بكن
كاري بكن
تصميمي بگير
چيزي نمانده تا سينه به سينه شوي با او
. . . . . . . . . . . .
لرزيد دستم . . .
دست و دلم لرزيد . . .
. . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
دو دو مي زند چشمانم
خواب رسيده تا به خرخره ام
اما
نمي رسند به هم پلك هايم
عرق نشسته بر سر و جانم
گوش سنگي و دل سنگي و ديده ها سنگي

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#96 | Posted: 30 Dec 2014 18:31 | Edited By: anything
✦✧✦ سینــه ریــز ✦✧✦


از هفت دريا گذشته بودم
هفتمين كفش و كلاه آهنين را پوسانده بودم
و گل واژه ها و دُرواژ ههايي را كه
برچيده بودم در راه،
گرفته بودم در مشت
تا سينه ريزي بسازم از برات
شب هنگام،
چشم برهم نهاده بودم تا
از در درآيي،
«زلف آشفته و خندان لب و مست . . . »
ناگهان شيهه ي اسبان وحشيِ رعد
و شمشيرِ آختۀ برق،
طنينِ برهم خوردن در و درواچه از تندپاییِ باد؛
وا شدن مشتِ من وُ آهِ من.
در پيِ تيف شدنِ (۱) گل واژه ها و دُرواژ هها.
حالا
چشم گشوده مي دارم
تا نيايي،
زيرا
شرمسار دستانِ تهيِ خويشتن ام





(۱) تيف شدن در لهجه ي سابونات يها (استهباني ها) يعني بر روي زمين پخش شدن

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#97 | Posted: 30 Dec 2014 18:33 | Edited By: anything
✦✧✦

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#98 | Posted: 30 Dec 2014 18:34
✦✧✦ عالمی دارد مــردن ✦✧✦


دارد پس مي رود ابر از روي آبیِ لوند
نمايان مي شود گل تازه شكفتۀ آفتاب
مي ميراندم!
عالمي دارد مردن براي آفتاب
زادن است و تر و تاز هست
و از خنكاي آب حيات هم، خنك تر؛
و نمي شناسد سياهي
خودِ تچ زدن انگاري.
سبزي يي دارد
و عطري كه مجنون را نيز هشيار مي كند.
(راستي
مجنون را اگر روزي درخيابان ببيني با كت و شلوار و كراوات
مي شناسي اش؟
قيافۀ اين مرد كه ساعت پرسيد، آشنا نبود؟
به گمانم در نمايش شيرين و فرهاد، از شنيدن خبري بد
دست برد سوي تيشه
اما پشيمان شد و همه زدند زير خنده)
نگاه كن
ابر دارد پس ميرود
زنده مي شود آفتاب
مي زايدم!
عالمي دارد زنده شدن
در آفتابي كه نمي دهد روي خوش نشان به مرده گي.
و آدم دلش مي خواهد نفس بكشد از پس پس رفتن ها
و دلش مي خواهد كه در ميان واژه ها:
نبود زخم
نبود تيشه
نبود پژمردن و نبودن
پس مي رود و برهنه مي شود
پس مي زند بافه ي گيسو را
و بوي تو مي آيد.
دل، تنگ مي شود براي نارنج زاران تن اش.
و گوشواره هايي كه مي گيرند طعم سياهی را از چاي.
( بريزم يك پيالۀ ديگر؟
مي چسبد دراين هواي سرد
نگاه كن دارد باز مي شود راه
ما در اين لحظه بايد تمام حوا سمان جمعِ جمع باشد
و چشمي به در
چشمي به آيينه
خوب بنگريم
تا، همين كه از در درآمد
كارد را جوري بلغزانيم بر پوست نارنج
كه دستمان را نبرد)
واي به دست و دلي كه بي هنگام
راه دهد به خود لرزه.
نگاه گن!
مي رود دارد پس،
مي گريزد مرگ از عالمي كه دارد مردن براي آفتاب
آمدني مي شود آبيانه ي آسمان
و مي نقشد بر پيشاني اش
نارنجي ي ترنجي كه تویی !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#99 | Posted: 30 Dec 2014 18:34 | Edited By: anything
✦✧✦

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#100 | Posted: 30 Dec 2014 18:39
✦✧✦ نیمکت ✦✧✦


رنگ و روي نيمكتي كه نشسته زير آفتاب تموز
رفته ست.
او داغِ ساليان دارد
نفس نفس ميزند و آه ميكشد!
در اين صلاتِ ظهر،
آه مي كشد خورشيد
آه مي كشد درخت
آه مي كشد چشم
آه مي كشد راه
گل هاي باغچه، داغ و خمود
آه مي كشند بوسه ي شبنم را.
پيري عصا زنان
مي گذرد از كنار نيمكتي
تهي از ياد و انتظار
و
زني، با جامه دان سياه و گيس هاي سپيد
آه مي كشد
براي نيمكتي كه مردي
گذر نمي كند از آن
و رنگ پريده ست و چشم به راه.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 10 از 25:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites