تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 18 از 25:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  24  25  پسین »  
#171 | Posted: 5 Mar 2015 21:03 | Edited By: anything
✦✧✦ ترانه يي براي شب ✦✧✦


نفس !
نفس !
نفس !
نفس !
شب است اين
كه آه مي كشد.
حرفي بزن!
سكوت بي حد تو ،
صداي آه شب را
به گوش آسمان رسانده است
و آسمان به ماه گفته است
كه تا تو لب نگشايي
به پشت قاف بماند.
چيزي بگو!
من از سكوت تو و
آه شب
دلهره دارم
من از نبودن ماه
در اين شب سياه
دلهره دارم

حرفي بزن !
براي شب ترانه يي بخوان !
نفس !
نفس !
نفس !
نفس !
شب است اين
كه آه مي كشد


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#172 | Posted: 5 Mar 2015 21:04 | Edited By: anything
✦✧✦ تشنه گي ✦✧✦


هرم جگرسوزِ آفتاب تموز بود و دشت برهنه بود و زانوانِ خسته بود و تشنه گي بود و ديگر خاك !
خارشِ گلو بود و گردشِ زبانِ خشك بر لبِ خشكيده تر بود و ما سه تن بوديم و ديگر خاك !
خاك بود و خاك بود و خاك بود و ديگر خاك !
از ميان ما،
يكي ناليده بود :
آب !
و يكي،
وصف قله ي برابر گفته بود و چشمه يي كه خورشيد هر پگاه
پيش از پاشيدن نور بر جهان
مي نوشد از آن.
و يكي ديگر،
از فرشتهگانِ سبو بردوش گفته بود كه هرپگاه از آن چشمه آب برميدارند براي خدا .
و بعد دوباره،
گردباد بود و خاك بود و خاك بود و بازهم خاك!
خسته گي بود و تنِ عرق ريز بود و از تشنه گي سو به چشم نبود وشوق رسيدن بود و ديگر خاك!
راه نرفته بود و پُرهيب قلّه بود و گام هاي درمانده بود و دهانِ باز بود و ما دو تن بوديم و ديگر خاك!
گريه ي بي اشك بود و سينه ي تفتيده ي دشت بود و اميد بود و لوليدنِ باد بود و تشنه گي بود و خسته گي بود و ديگر خاك!
آن گاه
ناهيد بانوي خشمگين بود در شولاي سرخِ برادرش بهرام
و خيال آب هاي جهان بود و تكانِ دست بود و سو به چشم نبود
و خاك بود و خاك بود و ديگر خاك !
و ما يك تن بوديم ،
ما، من بوديم ،
من، ما بودم
و خار خارِ گلو بود و سينه خيز بود و چشمه نبود و ناله بود كه:
آ آ آ . . .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#173 | Posted: 5 Mar 2015 21:04 | Edited By: anything
✦✧✦ تلخ دانه ها ✦✧✦


مانده ام مات كه تو با آن شيرين كامي
آن همه تلخي را از كجا آوردي ؟
و چگونه توانستي
بي آن كه خم بياوري به ابروانت
بيافشاني شان
بر جان من ؟
تلخ بود واژه هات .
زهر دانه،
تلخ تلخ تلخ
تلخْ واژه
خودِ تو نيز،
اگر حوصله مي داشتي
و يكي يكي مي شكانديشان
هسته شان را در مي آوردي و
دندان مي فشردي بر گردۀ هريك :
چهره در هم مي كشيدي و باور مي كردي
كه از زغنبوت هم
تلخ تر بود
واژه هات .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#174 | Posted: 5 Mar 2015 21:04
✦✧✦ ده لحظه ✦✧✦


1
آينه يي شكسته
از كژتابيِ مهتاب
زار مي گريست
2
گل ها آبي اند هنوز
آسمان نيز.
باران همين پيش پاي شما
بند آمد.
3
يك چشمِ ماه
پلنگ را ميخ كوب خود كرده ست
چشم ديگرش
ميخ كوب بزم آهوان است
در جنگل بي پلنگ
4
وقتي دست به چيدن واژه يي مي برم
و زبان پشت تلفظ حرفي گير مي كند
درمي يابم
كه موسم چيدن آن نرسيده است.
5
تاريكي !
گرماي دستي و هرم نفسي
6
نه سبزيِ جوانه پنهان كردني ست،
نه آواز قناري
7
درست وقتي كه فكر مي كنم
واژه ها تمام شده اند
نگاهم مي افتد به چشمان تو !
8
بي باده مستم
در حضورتو
هشيارم مكن !
9
آب و آينه و چشم هاي تو
هر سه
واتاب گر نگاه پر تمناي من اند.
10
نگاهت را برنگير از من
يخ مي زنم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#175 | Posted: 5 Mar 2015 21:06
✦✧✦ دوباره بر بامِ بم ✦✧✦


امشب
اين جا
بر كرانه ي خليجِ چِساپيك∗
چه پُر ستاره مي نمايد آسمان.
چه برق مي زند
چشم اين ستاره ها؛
و خوش خوشان بوسه شان
بر رُخ خليج
كه زير سر نهاده دست و
بي خيال
لميده زير سايه ي ستاره ها
به بالِ ياد مي نشاند و
به سوي يار مهربان
روانه مي كند مرا :
بَم،
سبزه رو و سُرمه چشم
خفته زير آسمانِ پرستاره ي كوير
و من
دوباره بر فراز بامِ بم نشسته ام
و ديده گان سپرده ام
به چشمكِ ستاره ها
در آسمانِ ارگ بم؛
و با گلوي شب،
ستاره وار گرم خواندنم:
" بوي جوي موليان،
ياد يار مهربان . . . "

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#176 | Posted: 5 Mar 2015 21:06
✦✧✦ غم دودِ بم ✦✧✦


به آهي،
با هر شكن در دندانه دندانه هاي شكستن
مي شكند
و مي دوَد در سراچه ي سينه،
هم چون برآمدنِ نفسي از دهن گلْ بهار نارنج و ترنج
كه از شاخه تا برمي شكفت
بوسه مي زد بر آسمان و آبيانه مي خنديد
در چهره ي كوير!
اين بار اما،
غم ْ دود بود كه به آني
خونْ فواره وار از دلِ خاك
پاشيده شد به آسمانِ سرمه يي،
دركُنج هر شكنج
بغض وار واشد و
شاخه شاخه شكست
تا ريشه ريشه
به رود ْ رودِ آب رسانَد خود را.
آب ؟
حالا ديگر
كور شده هرچه قنات بود و
كلاپيسه شده چشم زمين؛
سرما / زده
هرچه ليمو زار و هرچه بِكرايي و نارِنج و
هرچه نخل بود.
گوشه ي لبِ ريگ ْ زار هم حالا
شكنْ شكنْ
چروك برداشته
و زمين
فرو كوبانده كهن سال آسمانْ بوسِ كُله كج نهاده را هم
كه راست ايستاده بود بر فرق خاك.
قامت هر ايوان را هم
صاف،
در دندانه دندانه ي شكستن هر كُنگره،
فرو خوابانده زمين
حالا !
حالا
سينه ي ريگ آه مي كشد و در خود مي كَشد
آه مي كشد سينه ي ريگ
از اين همه هم خوابه!
آب بياوريد و هرچه ورزا و هرچه چهره ي آفتاب خورده و هرچه لب داغمه بسته و هر چه ابروي گره خورده!
حالا حالا ها
قصد نشستن ندارد اين گرد و خاك.
آه اگر همين حالا
آن قنات ها دهن مي گشودند و
آن نخل ها عطر طالونه مي پراكندند و
آن خرزهره ها مي گليدند و
آن ليمو ها . . . !
آمّا
آمديم:
گشودند و پراكندند و گليدند و . . .
با اين همه ستاره چه كنم
كه از بي بامي
نمي دانند
بر چه ببارانند
چشمك خود را
زين پس ؟
با ستاره ها چه كنم؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#177 | Posted: 5 Mar 2015 21:07
✦✧✦ دور از دايره ✦✧✦


تمام نگاه ها
گرد آمده اند ميان دايره.
دايره كامل است و پر پهنا
و هيچ كم ندارد
يعني تمام شعاع هاش برابرند
و قطرش بي شك
دو برابر هر شعاع ست.
با همه ي پهناوري جا تنگ است و
من نفس كم مي آورم
و روشن مي بينم كه
نگاهم دارد
زير دست و پاي ديگر نگاه ها له مي شود !
تا گوشه يي بيابم و نفس تازه كنم،
نگاهم را بَر مي دارم و دور مي شوم از مركز دايره.
هر چه از مركز دايره دورتر مي شوم
چابك تر مي دوم
هر چه چابك تر مي دوم،
صداهاي پشت سر نزديك تر مي شوند.
سر بر مي گردانم و مي بينم:
تمام نگاه هاي جهان دنبالم مي كنند
نفس كم است و هواي تازه دور از دست.
تا جان به در برم،
نگاهم را مي اندازم و تنها
دور مي شوم از دايره
هرچه دورتر مي شوم
صداهاي پشت سر دور تر مي شوند و
من كورتر مي شوم
و، همچنان،
به رنگ آواهای دورتر ، بینا تر .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#178 | Posted: 5 Mar 2015 21:08
✦✧✦ رنگ بوسه ها ✦✧✦


رنگ اين بوسه نارنجي ست
رنگ آن يكي زرد است
آن يكي سرخ آتشي
ديگري سبز،
سبز سبز سبز
هنوز.
نيك اگر بنگري
بوسه ي ارغواني و
بنفش هم
داريم
بوسه ي قهوه يي و زعفراني هم .
تا
برآيد و لب هاش
وابماند از بوسه
هي رنگ بوسه بر
چهره ي خزان
مي زند اين خورشيد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#179 | Posted: 5 Mar 2015 21:08 | Edited By: anything
✦✧✦ شب مهتاب ✦✧✦


شب مهتاب،
زير نور ماه ايستاده باشي،
"ميم" را در مشت گرفته باشي،
پا را در حلقه ي "ه" گذاشته باشي،
خود را از قامت "الف" بالا كشيده باشي ،
و انگار خود ماه
روشن روشن روشن شده باشي.
حالا
از اين اوج
چگونه مي تواني جهان را با چشم ماه نبيني ؟
ها؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#180 | Posted: 5 Mar 2015 21:08
✦✧✦ من و بركه و پگاه ✦✧✦


هرروز كه مي گذرد
من و اين بركه به هم نزديك تر مي شويم
شايد دليلش اين باشد كه
هردو، دل تنگ درياييم .
ديگر اين كه
هردو ، سر خوش آنيم كه
بامداد برخيزيم و ببينيم :
شب پيش باران باريده ،
و پگاهان
با آبي ي آسمان و قه قاه اردك ها
در هم آميخته است.
نسيم ،
پاورچين
پاورچين
آمده
و لوندانه خودرا به ما مي مالد.
آفتاب از خواب برخاسته ،
گيسوانش را بافته ،
و از پشت بيدها
آرامكي سَرَك مي كشد ؛
و چهره ي اطلسي ها گل انداخته است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 18 از 25:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites