تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 19 از 25:  « پیشین  1  ...  18  19  20  ...  24  25  پسین »  
#181 | Posted: 5 Mar 2015 21:09
✦✧✦ من، در، انتظار ✦✧✦


اين سوي در منام
و آن سوي در، انتظار.
در كه بر پاشنه بچرخد و وا شود از هم
"دال" و " ر " به دو سو مي روند
و از آن ميان
راهي كشيده مي شود تا پشتِ در.
بر راه،
از من تا انتظار
واژه هاي بسياري در صف پا به پا مي كنند تا
يك به يك
گام بردارند سوي مقصدي كه من ام.
در كه گشوده شود
تازه، من مي شوم انتظار منتظر در اين سوي در
و گام مي نهم در راه بين " دال " و " ر"
هر واژه را كه مي بينم
مي بوسم
تا مي رسم به حرفِ آخر انتظار.
امّا هنوز
واژه هاي بسياري
ايستاده اند پشت سر انتظار.
و تازه اين ،
اوّلِ عشق است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#182 | Posted: 5 Mar 2015 21:10
✦✧✦ نامه ✦✧✦


نوشته بود:
" اي نامه كه مي روي به سويش
از جانب من ببوس رويش "
و نوشته بود:
" هر چه نبودِ من است
بودِ تو باشد
از نبودنم منال
كه من ، در نبود تو
براي هردومان فراوان ناليده ام"
و نوشته بود:
" پس از آخرين ديدارمان ،
ديدم اگر قرار بر نديدن توست
ديده براي من، جز وبال چهره نيست
از همين رو
نور ديده گانم را
تا براي تو بماند
در باغچه چال كردم
نگران مباش
اين درخت انار
از چشم آفتاب و مهتاب به دور نگه مي داردش
فرصت اگر كردي
بيا و امانتت را بردار
شايد خواستي
جهيزِ دختركانت كني
اما مبادا براي ديدن نورِ دو ديده ي ناقابل
خودرا با راه زنان دراندازي
صبر كن تا راه ها هموار شوند "
و بعد نوشته بود:
" از همسرت بخواه
تا به يادت بياورد سفارش مرا
تو نيز
هر صبح وشب اورا براي من هم ببوس"
و بعد نوشته بود:
" هرچه خاك من است
عمر شما باشد "

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#183 | Posted: 5 Mar 2015 21:10
✦✧✦ نواي تار ✦✧✦


مي آيد از دور دست
بر دست و گوش من،
از دل سيم ها زبانه مي كشد
مي شكفد
بال در مي آورد و
پر، پر ، پر
پرواز مي كند
و مي گردد دورِ سرِ پنجه ها.
چيك ، چيك ، چيك
نجواي سرپنجه ها زير گوش سيم ها
قه ، قه ، قه
خنده ي سيم ها در چشم سرپنجه ها
نم ، نم ، نم
نسيم خوش شمال بر چهره ها
پرواز گوش ها
چرخ ، چرخ ، چرخ خوردن ها و
نشستن بر سر انگشت سيم ها
مانايي صدا
ميلاد واژه ها
هر واژه بارِ يك غزل ناب بر دوش مي كشد
حالا
طنين سبز صدا
سايه
نسيم
آب روان
صداي نفس هم ديگر خش خشِ مزاحمي ست .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#184 | Posted: 5 Mar 2015 21:10
✦✧✦ هيولايي ديگر ✦✧✦


هي تب مي كنم.
هي گرمم مي شود.
تيره ي پشتم هي تير مي كشد
هي جار مي زنم آب !
هي آب پشت آب.
هي مي سوزم و گُر مي گيرم با لهيبِ نفسش
نيم سوخته مي پرسم
از كدام چاه ويل سر برآورده اين هيولا ،
كه ول نميكند حواليِ دژ ما را ؟
و هي سرك مي كشد از آن بالا؟
سرك كه مي كشد،
مي بيند و مي بينمش .
با چرخيدن جهان
سر و چشم و دست مي چرخانم و
بر مي دارم تيري از تركشم
و پيش از آن كه به چلّه نهم،
باز مي بينمش كه
تاب چشمش ندارد زوبين من.
هي لهيبِ نفس است و نگاه
نه،
غريو چشم نيست اين
هوار آتش است اين
كه بر بَشنِ * دژ مي باراند.
مي باراند و با هر گام،
مي لرزاند زمين را و با هر لرزشي
مشت مي كوباند بر رخسار فيلي ي آسمان.
پيل را هم مي خواباند اين كژدم بر شانه نهاده دُم
هي آتش است و با هر دهن درّه
ماه را و چندين و چند ستاره را در ميكشد به كام.
هي زير چشم آسمان كبود مي شود
هي زلف بيد مي ريزد توي صورتش
هي زانوان چنار پشت چنار شل مي شود
هي ضربه مي زند
با هرم آتشش به پشت گردنم.
باز،
دست مي برم به تركشم
با اين كه مي دانم
تاب چشمش ندارد زوبين من.
هيولاي ماه خوار و ستاره خوار
هي عطسه مي زند و سر مي دهد تكان
و با هر تكان
تش آب پخش مي كند بر سر و روي دژ
كينِ كژدم وارش ساروج را هم آب مي كند،
آدم هم مي خورد؛
و خوب مي داند كه :
تاب چشمش ندارد زوبين من.
هي سيل آدم است
در كوچه ها و پس كوچه ها.
رسيده تا به قوزكش آدم
و هي آدم است و خانه است
كه از لاي انگشتانش مي چكد
هي شعله سر بر مي كشد از دهانش
هردم يك گام به پيش گامي براي بلعيدنِ طعمه به پس.
نو ساقه ها را كه هيچ،
به دور كنُده هاي صد ساله هم مي پيچد
و مي كندشان از ريشه.
چشم ماه را هم همين پيش پاي شما درآورده.
پيل آسمان را هم
اژدها وار پيچانده
و خوابيده بر سرچشمه ي قنات
و آب را گِل كرده.
هي دُم مي كوباند اين هيولا و مي لرزاند
و زوبين هاي چشم نشين و اسفنديار كُش هم
ندارند تاب چشمش را .
هيولا
خوب مي داند اين را !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#185 | Posted: 10 Apr 2015 11:34

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#186 | Posted: 10 Apr 2015 18:28 | Edited By: anything
✦✧✦ از میان حباب ها ✦✧✦


حبابي ساييده مي شد
بر كناره ي حبابي بزرگ تر
همه ي عاشق ها
پشتِ حجاب آفتاب
كه سترون مانده بود
روي دست آسمان ،
باران باران مي كردند
و خوابِ خورشيد را
كه چهره نگشاده بود مي آشفتند .
مرغ ريزه گان
از درختي به درختي پر مي كشيدند،
سر به سر سكوت مي گذاشتند و مي خواندند.
و تو هي دهان مي گشودي تا بخواني :
" پاك كن آينه را
آينه مشكن
مشكن آينه .... "
و نمي خواندي .
و من كه هي علامت سؤال مي آمد و مي نشست در پايان
جمله هام،
كوبه ي درِ باغي را پرسنده در مشت مي فشردم و از درز در ديد مي زدم :
حوض بزرگي بود و در ميان تن به آب زده گان
ليلي بود
شيرين بود
منيژه بود
تهمينه بود
گروهي هم آن سوترَك
مي گفتند و مي خنديدند
درخت بيدي بر چشمه ي آبي سايه انداخته بود
صداي دريا مي آمد
شب مي شد و روز مي شد
و دلهره بود و باز پرسش بها و روزها اين بود :
اگر چشم پر شود از اشك ؟
اگر ديده نبيند؟
اگرحبابي ساييده شود بر كناره ي حبابي بزرگ تر؟
اشك اگر پرده در شود؟
حبابي ساييده مي شود
بر كناره ي حبابي بزرگ تر
وباز هم
هنوز هم .


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#187 | Posted: 10 Apr 2015 18:34 | Edited By: anything
✦✧✦ با چشم هاي تو ديدن ✦✧✦


همين كه راحت مي توانم
چشم در چشمت اندازم و بگويم :
همه ي خواب هاي جهان را
با چشمهاي تو مي بينم ،
همين كه مژه برهم نمي زنم و مي گويم :
چشم كه مي بندم
چشم به روي خواب تو باز مي كنم ،
همين كه تپق نمي زنم در گفتن
پلك كه مي بندم ،
تمام زيباييهاي جهان را هم
زير پلك تو مي بينم ؛
همين كه باورم شده است
چشم هاي شنگ جهان
همه مال تواند
و خواب هاي خوش هم ،
همين كه روزان و شب هايم
به خواب و در خواب تو مي گذرد
و جز خواب تو نمي بينم ،
همين همين همين
كه چشم چشم مي كنم و
جور ديگري مي بينم
لابد
چشمي نمانده براي خودم ديگر
تا بر خواب بپوشانم و
در چشم ديگري
بياندازم.


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#188 | Posted: 10 Apr 2015 18:36
✦✧✦ با چه زباني بگويمت ؟ ✦✧✦


در اين لحظه،
مي خواهم بدانم كه
چگونه و با چه زباني بايد بگويمت:
" وقتي صبوري خود را
با انتظار من تاخت مي زني
چشمم به در مي ماند و
همه چيز خاكستري مي شود و
وقتي كه از راه مي رسي و مي گويي : » دوستت می دارم «
هي تيراژه است كه بر آسمان دلم كمانه مي كشد. "
هان ؟ با چه زباني ؟
اما، انگار گفتم !
آري ، همين !
همين را مي خواستم بگويم انگار.


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#189 | Posted: 10 Apr 2015 18:37
✦✧✦ با خود ببر مرا ✦✧✦


از بافه ي گل نرگسي كه زير بغل داري
يك شاخه هم روي نعش من بگذار
من مرده ي توام !
حالا كه مرده ي توام
ديگر مرا نَكُش
بر من بِوَز
از من عبور كن
هرجا كه مي روي با خود ببر مرا
زيرا كه عطر تو
آهوي خواب را
از من رمانده است.
حالا كه خواب
از من رميده است
هرجا كه مي روي با خود ببر مرا
هم زنده ي مرا هم مرده ي مرا
وقتي كه مي بري
بر دور گردن آهو هم
چرخي بده مرا
دستي به كاكل آهو و
دستي بر پُشتِ من بكش
يك شاخه ي گل نرگس هم
بر زلف من بزن
و آنگه مرا ببوس
آن چشمهاي مست
با آن نگاه آهوانه كه هر صبح
باز تر مي شوند
با اين نگاه
كه از چشمهاي تو باريده مي شود
و اين چشمها
كه در خواب هاي من
بيدار مانده اند
هم راه آهوان
از پشت كا جها مرا ببين
وآن گاه،
با خود ببر مرا
هم زنده ي مرا هم مرده ي مرا
من مرده ي توام.


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#190 | Posted: 10 Apr 2015 18:38
✦✧✦ برهنه مي خواهمت ✦✧✦


مي خواهم برهنه ببينمت :
تو ابر را پس مي زني
يا من دست بالا كنم ؟
( با خود مي گويم :
برهنه ي برهنه ي برهنه مي خواهمش.
شمدِابرينه كه پس رفت
حتّی نگاهم را از تنش به در مي آورم:
مي سُرم در آغوشش
و سر مي گذارم بر پستانش
تا جهان جانم گرما بگيرد از گرمايش ،
و آرام بگيرد دلم در كنارش.
بعد...
سر ، بالا مي كنم
و لب مي نهم بر لبانش
تا
شعر بجوشد از ژرفاي جانش ،
و من
سير بنوشم از چشمه ي نوشانش.
سيراب كه شدم
نگاهم را برتنش مي كنم و باز
برهنه مي بينمش .)
حالا كه پوشيده يي بگو
تو ابر را پس مي زني
يا من دست بالا كنم.؟
مي خواهم برهنه ببينمت .


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 19 از 25:  « پیشین  1  ...  18  19  20  ...  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites