تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 2 از 25:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  21  22  23  24  25  پسین »  
#11 | Posted: 11 Nov 2014 16:20 | Edited By: anything
✦✧✦ یاد ۴ ✦✧✦

زنگِ تلفن
و بعد :
طنین خوش صداى تو
و بعد
این تویى ؟
و تأیید بى وقفۀ خودم که:
باید خود تو باشى
هرگز صداى دیگرى
مرا نخوانده چنین
حتماً صداى توست این
و بعد
عکس ات را دیدم
و تورا از چشم هات شناختم
باید خود تو بوده باشى
که ساکت نشسته بودى با آن چندتاى دگر
چشم هات مى گفتند
صدساله هم اگر شوم
چشمى دگر نمی شناسم با این نگاه
غیر تو نیست صاحب این چشم هاى پرسنده
و بعد:
خطى کشیده مى شود بر خطوط فاصله .
دستى که بر در میزند
دست توست
درآمده از آستین من
یعنى تویى زنندۀ در
از برم شده آن حکایت
فوت آب ام
در پاسخ تو که می پرسی کی ام ؟
این بار
می گویم : تویی!
یعنى که پرسنده منم و پاسخ دهنده تو
باز میکنم در
یعنى
تو با دست من
نگاه تو از پشت مردمک من بر چهرۀ تو
یعنى همان ،
نگاهِ من از پشت عینک تو
گوشۀ لب ات چین خوشگلى خورده
تو میگویی ام :
گوشه لب من چین خوشگلى خورده .
و. . .
خوب، از بچه ها بگو
نام هاشان چیست ؟
چندساله اند؟
آن جا چه مى کنى؟
"شوهرت ؟ "
" زن ات ؟"
"سرى به ما نمیزنید ؟ "
( انگار خانه شان در همین کوچه ى بغلى است )
و بعد :
ریزخند تو، مثل همیشه
( دیگر گشوده نشد در تا
منِ من به در شود و
به در شود توىِِ تو
نه، نشدگشوده دگر آن در
یک بار بود،
همان ؛
یک بار )
آنک در آیینه
بیست وپنج سال پیرترم
و با شنیدن صداى تو
گوشه ى لب ام چین خوشگلى خورده
و شقیقه ام زُق زُق میکند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#12 | Posted: 12 Nov 2014 15:22 | Edited By: anything
✦✧✦ حدیث ما و زل زدن ✦✧✦


براى دخترکم مانا

زل زده بودیم
و نگاه مان میخى بود
بر تخته سنگ مقابل
تنها یک بار
چه کسى میگفت ؟
شنیدیم که :
بودن مان
در همین گل جا نیز
حاصل گذشتنى است
که ردش بر چهره ى زمان و ما
مانده است به جا
به گمان ام گفتیم
یا باید گفته باشیم
بهار در ما خفته است
و اگر گرد ش گردن نمى دانیم
از عادت زل زدن است
حیرتآ، با این که
گفته بودیم بهار در ما خفته است
و مى دانستیم که این خفته ، هست
و جان دارد،
باز ،
نگاهى کویرى داشتیم!
و نسیمى اگر بوى شکوفه ها را
از برمان عبور می داد
ابرو بالا مى انداختیم ،
و ناشناسانه زل مى زدیم
رنگى اگر دگر می شد
از آن ما نبود
باد بهار که هیچ
اگر خود بهار هم صورتمان را نواز ش مى کرد
به خودى بودن ش
ابرو بالا مى انداختیم
خانم ها، آقایان
به جان دوست نمی شناختیم آن عابر را
بارها گفته ایم این را
با کدام زبان دوباره بگوییم ؟
ترسانده بودنمان بارها
گفته بودندمان :
بپرهیزیم از سیاه پوشان شش انگشت
اما باور کنید
آن عابر نه سیاه پوشیده بود
و نه دستان ش برابر بود تا
انگشتان اش را بشمریم
چیز زیادى هم نگفتیم
انکار نمی کنیم
سلام اول را ما کردیم
بعد
او سراغ آن خفته را گرفت
و ما فقط گفتیم که د لتنگ بهاریم
گفته بودندمان : عاجز نالى نکنیم
مبادا که دشمن شاد شویم
باور کنید
اگر بوى خوش و لطف لطافت را
حتا مى شنیدیم
این همه آستین را بالشِ سرِ گریه نمى کردیم
راستى چرا نگفتیم
( این را که مى توانستیم بگوییم
یعنى همیشه نوک زبا نمان بودو
مزمزه اش مى کردیم )
چرا نگفتیم که
در کتاب هاى لغت
زیر حرف " ت " تبسم هم هست
و همه ى دنیا را
نباید زیر حرف " قاف " و " کاف " دید
گویا با همه ى نگفتن ها
مى دانستیم که در پس تخته سنگ مقابل
که هنوز هم میخ نگاهمان را
در دل اش کرده بودیم
راهى نشسته است
نه نگفتیم
هیچ نگفتیم
تنها کارمان شده بود همان
نشستن و زل زدن
یعنى کار دیگرى نمی دانستیم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#13 | Posted: 12 Nov 2014 15:23
✦✧✦ خـدای من ✦✧✦

چیزى در سینه ى من است
که از خدا تنهاتر است
سبز است چون آفرینش و رویش
از مرگ و خاکستر بیزار است
و "خنجر و پژمردن" را هم جنس مى داند
و زنده گى را چون سرخ آبیاى شعله
درخشان مى خواهد
بارى ؛
منْ خداى من
جز آفریدن و شعله سربرکشیدن
کارى دگر نمی دانم
اگر بدى می کنم و نمی آفرینم و خاموش ام
وقتى است که من خداى من در خواب است
و من
خداى خودم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#14 | Posted: 12 Nov 2014 15:24 | Edited By: anything
✦✧✦ آفتابِ میان ✦✧✦
براى جوادمجابىِ شاعر

قابى درون قاب
قابى درون قاب
قابى درون قاب
قابِ تودرتو بر دلِ دیوار!
آفتابى ش در میان
شب که مى شود
نورِ این آفتابِ میان
مى ترکاند جدار قاب را
رد مى شود از در و دیوار
شاخه یى ش ، تنها شاخه یى ش
مى آید
هرجا که هستیم پیدامان مى کند
و چتر مى زند روىِ سرمان
حالا هى بپرس
چرا وَهْمِ تاریکى بر نمی داردتان؟
و خوب می بینید پیش پاتان را؟
هرچه هست زیر سر همین آفتاب است
آفتابِ میان

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#15 | Posted: 12 Nov 2014 15:25
✦✧✦ نقطۀ آخر ✦✧✦

وه که چه ناگفته مى گذاردم این نقطه ى آخر
بى هوا
مى آید و
مى نشیند درست میانِ کلام ما
وه که چه ناکام تما م ام مى کند این بی محل
وقتى این همه واژه
نا نوشته
در انتظار نوشته شدن
نومیدمى شود

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#16 | Posted: 12 Nov 2014 15:26
✦✧✦ دغـدغه ✦✧✦

چیزى شبیه نَفَس
لَه لَه مى زند
تهِ نایژه هاى من
نه آن قدر تا بگنجانم اش
در بیتى
نه ،
سر در گمتان نکنم
من از نبودن نَفْسِ نَفَس زارى نمی کنم
و اگر رو آورده ام به شما
پرسشى دارم :
اگر شما به جاى من بودید
این دغدغه را
چگونه مى گنجاندید
درون یک بیت
یا
اصلاً در چه قالبى مى ریختیدش ؟
مى دانم
خوب مى دانم
چیزى درون سینه تان
نمى گذارد بیافتید از تک و تا
همین من، که کوچکترین شمایانم ، نیز
هیچ گاه از تک وتا نیافتاده بودم
تا به امروز که شنید م :
سیب آدم هم ترکیدنى است
پیش از این
هم هابیل را راحت تلفظ می کردم و
هم قابیل را
و هیچ گاه حتّا از مخیّل هام هم نگذشته بود
که آدمى مى تواند سیب آدمِ آدمى دیگر را
بین دو دست بچلاند
و بترکاند
گرچه من از همان بچه گى هم
قابیل و هابیل را قاطى می کردم
و گیج می شدم که کى که را کشت
و اصلاً براى چه کشت ؟
حالا اما قضیه فرق مى کند
کسى سیب آدم مرا
بین دو انگشت سبابه و دو شست گرفته و
هى به قصد ترکاندن می فشاردش
ومن
نگران تلفظ "قاف" و "ها" یم
و اینجاست که به لطف شما روى آورده ام
هان ؟
چه مى گویید؟
شما چگونه بیان می کنید این دغدغه را؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#17 | Posted: 12 Nov 2014 15:27 | Edited By: anything
✦✧✦ بـا این نـگاه ✦✧✦

در کور سوى شب تار
یک چشم خیره می بینم و بس امشب
از همان دم که دیدم اش
گره خورد این چشم خیره
با دل ام
دیده دید و دل پسندید
کار دل و دیده است
جاى نصیحت نیست
"زدست دیده و دل هردو فریاد"
***
نه ، طاهر جان
کار از خنجر و پولاد گذشته دیگر امشب
خنجر که هیچ
مرگ هم این دل را نمى رماند امشب
نگاه کن این نگاه را
نگاه کن چه نشانده بر دل ام
نگاه کن این نگاه پر پرسش را
ببین این چشم تابلو چه خوش نشسته در جاى خود
بر دیواردل ام
آن وقت مى گویى حرف شنو باشم و از این نگاه بگذرم امشب؟
من و انکار این نگاه ؟حاشا
چشمى خیره به من
چشمى به زیر زلف
گرچه این مه غلیظ و حجاب زلف امشب
نمى گذارند تا دیده هردو دیده ببیند
اما همان یک دم و یک دیده بس بود
تا چشمى اسیرم کند چنین امشب
من حکایت این دو چشم را خواهم نوشت
هرچه باداباد
هم چشم خیره و هم چشم زیر زلف را
و بر سر هر کوى و برزن
خواهم خواند
آخر در میان اینهمه چشمِ پرآب
وقتى دوچشم شوخ
به خود بخواندم چنین
مى توانم سکوت پیشه کنم؟
نه ، نیست جاى سکوت امشب
ساکت نمی شوم
و تا از یادم نرود،
آن پرسشِ جا نسوز را
هزار باره درخود و با خود
بلندبلند تکرار مى کنم
تو تکلیفِ دیگر می کنی ؟
نه ، نمی شنوم
یعنى که گوش هم مبهوت آن نگاهست .
گوش نیست مرا امشب
چشم ام ؛
همه تن چشم
"چون همه تن دیده می بایست بود "
خواستم که نباشد،
نشد که نشد :
اولین آهو که سر بلند کرد
خودرا پناه کشیدم تا نبیندم
نگاه ام از من دلیرتر بود و ماند
مگر مى شود به گاهِ عبور آهوان
نگاه را به پناهگاه کشید؟
مى شود مگر؟
(زیر لب می گویی :
مه غلیظ و
شب تار و
کوچ آهوان نجیب
پاسخ ات دادم آیا که :
کاین کوچ
از تیر ماست
از تیر ماست
از تیر ماست
یا چنان محو رقص بودم که لب نگشودم ؟)

رقص اش را دیدی ؟
مى داند آیا که این همه قشنگى و لوندى
بیش از ظرفیت زیبا پرستى ماست ؟
(هنوزهم دل برى مى کنى ؟
گره به این بزرگى را نمی بینی ؟
دل من و آن چشم را ببین
چگونه به هم خورده اند گره
اگر ندیده بودم آن چشم خانه خراب را
شاید شب را مى شد دوباره براى تو سرود)
مگر چشم برمى دارد از من آن چشمِ بی پدر
***
برق نگاه آنى بود
و بعد
جوان ترین شان
به گمان ام
مى خوابد، خفته، روى زمین
و چشم م ی دراند، درانده، سوى انتهاى جهان
چند تیر مانده ازاین جا تا انتهاى جهان؟
اصلاً انتهاى جهان کجاست ؟
و من از این بز نگاه کدام چشم را نشانه گرفته ام
(تیر اول که شلیک شد
قدر پرتاب یک سنگ به راست
تیر دوم را تو بزن)
چشم همان چشم است و من هنوز همان من
حالا که زلف کنار رفته می بینم
چشم دوم هم، خداى من، زیباست
دریغ
دریغ و درد
که چشم بانو
دیگر مرا نمی نگرد
حالا هر دو چشم ،
آنى که رهایم نکرد
و آنى که بندىِ زلف بود
رو به انتهاى جهان دارند
کجاست انتهاى جهان امشب
زیبایى این دو چشم
درنمی دانم کجاى این جهان
در مردمک کى خواهد خلید امشب؟
نگاه ، آن نگاهِ آتشین
مرا تا کجا خواهد برد امشب
و من بدنبال این نگاه
چند کفش آهنین باید به پا کنم امشب
(شاید این آسمان تیره و این مه غلیظ
رسمى ابدى شوند
شاید سر باریدن نداشته باشد این آسمان سیاه)
زین پس جهان ازاین دریچه دیده نمی شود
کور است جهان امشب
کدام دیده ى شعله سِتا نگاه مى کند مرا حالا
دو دیده ى خیره ،
ازمنِ شعله ور گریزانند حالا
آتش ام زده اند و می گریزند ،
(آتش به جان ام مى زند
جان را به دریا می زنم
دریاى آتش مى شود )
آن همه زیبایى
موج وار پس ام مى زند حالا
رواست آیا؟
بر من رواست ؟
(سرت را بگذار برقنداق تفنگ ات ،
نفس را حبسِ سینه کن ،
ماشه را بکش) !
امشب سر تسلیم ندارم دیگر
آن نگاه هاى مات را ببین
هنوز مى کَشند و می کُشند
مى گویى دنبال شان نکنم ؟
من راهى ام ،
و با این نگاه ها
تا ته دنیا خواهم دوید امشب
گفتم ؛
از من نخواه تا پند تو بشنوم
من بندى ام .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#18 | Posted: 12 Nov 2014 15:28
✦✧✦ شـابـاش ✦✧✦

هر واژه که مى نویسم
تیراژه مى شود
و هر تیراژه شباهنگام
به ستاره یى مى رسد خوش بر و رو.
ببین!
آن ستاره را ببین!
روى شانه ى چپ ات!
راستاى قلب ات را بگیر و برو!
آرى همان ستاره ى درشت که دلبرى می کند!
دیدى ؟
این ستاره را تازه نوشته ام .
و این ستاره ى تازه نوشته
شاباش من است در زادروز تو!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#19 | Posted: 12 Nov 2014 15:29
✦✧✦ طرح ١١ ✦✧✦


شبى گرفته و
ماهى غبار آلود
سم ضربه هاى بادو
تَرَکِ سقف و
سر نیزه ى نور


✦✧✦ طرح ١٢ ✦✧✦

پوزه ى خو ن چکانِ کفتار
در نگاه نجیب شکار
غبطه ى تیر صیاد را
در دلِ کوه شلیک مى کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#20 | Posted: 12 Nov 2014 15:31
✦✧✦ آه اگـر ✦✧✦

آه اگر زمان درنگى کرده بود
آه اگر دوربینى با من بود
آه اگر جز آن بوى خوش
چیزى به خاطرم مانده بود
آه اگر باد پنجره را نگشوده بود


✦✧✦ زلال ✦✧✦

براى اسماعیل جان خویى
که جان شاعرش زلال ترین است
چنان زلال شده جان ام
که سایه ندارم دیگر
دیگر حجاب خورشید نی ام
بر گرده ى زمین
خودِ نور شده جان ام
بازتاب تو نه
توىِ توام اکنون
دمى دیگر
تنها دمى دیگر
به همنشینى ت اگر رخصت ام دهى
حاجت هیچ واژه نیست به بیان ام
جذب تو مى شوم و
مى شوم منِ تو

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 2 از 25:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  21  22  23  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites