تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 23 از 25:  « پیشین  1  ...  22  23  24  25  پسین »  
#221 | Posted: 11 Apr 2015 14:38 | Edited By: anything
✦✧✦ طــرح ✦✧✦


سپید
روشن
زرد
نورآونگِ چراغ
از بنِ هر برگ
گل جرقه گانى که عکس شده اند
در قابِ شب
و فخرى که دستانِ بشر
مى فروشد بر فلک.


◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘


✦✧✦ یادِ دوم ✦✧✦
با یادِ مادرم


زمستان
یک شنبه
ساعت چهارِ پسین
هو اىِ گریستن
جرقه ى یادِ تو و
باروتِ بُغصِ من

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#222 | Posted: 11 Apr 2015 14:42 | Edited By: anything
✦✧✦ جنــون ✦✧✦
برای پریایِ قصه ام


جنون که مى گیردم
از خود تهى مى شوم
و جهان که ظرفِ مناست ، نیز
پیاله یى مى شود از من تهى
جنون که مى گیردم
منِ تهى شده از من
کولى وش
پیاله ى از من تهى را برسرِ دست
پىِخود مى گردد
جنون که مى گیردم
اصیل مى شوم
و هم پیاله گى مى کنم با واژه گانِ مجنون
که زاینده ى کلام اند و آفریدگارِ خدا
جنون که مى گیردم
پوست مى ترکانم ، جوانه مى زنم و گل مى دهم
با اینهمه
تا نگویى " دوست مى دارم ات "
بَر نمى دهم

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#223 | Posted: 11 Apr 2015 14:49 | Edited By: anything
✦✧✦ سپـاسْ بوسه ✦✧✦
براى نسرین الماسى


کدام سپاس بوسه
شایسته ى سرانگشتانِ جوهرى ات
خواهد بود
وقتى
نیمه شبان قلم به چشم مى زنى
تا بیدار بمانى
و واژه گانِ از راه رسیده را
تیمار کنى
سرهاشان را شانه بزنى ،
گیسوان شان را ببافى ،
چشمان شان را سُرمه بکشى ،
لُپ هاشان را سرخاب بمالى ،
بر تَنِشان لباس راست کنى ،
گَرد از سرشانه شان بگیرى ،
تا دمِ در بدرقه شان کنى ،
و پشتِ سرشان آب و برگِ نارنج بریزى ؟
کدام سپاسْ بوسه ؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#224 | Posted: 11 Apr 2015 14:53
✦✧✦ حسـرت ✦✧✦


یک باغ و اینهمه سرشاخه و
حسرتِ یک گل !
یک آسمان و اینهمه پهنا و
حسرتِ یک ستاره !
یک جهان و این همه انسان و
حسرتِ یک لبخند !


◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘


✦✧✦ پُرسـش ✦✧✦
براى حسن پویا


من مانده ام
که در این ظهر بى امان
فوج کلاغ ها،
این بار
پژمرده گىِ کدام آهک زار را
قار مى کشند؟
مگر حضور قاطع یک تک درخت
در واحه یى برشته و بى سایه سار
جز چشمِ هُرمِ گیاه سوزِ آتش باد
چشمِ دگرى را نیز
بى خواب مى کند؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#225 | Posted: 12 Apr 2015 12:14 | Edited By: anything
✦✧✦ عاشقانۀ دوم ✦✧✦


خوش بو تر از آنى که :
پُرزِ هزار زنبور مرکب ات باشد
شیرین تر از آنى که :
ظرفِ هزار کندو خانه ات باشد
خوش بوىِ شیرین !
گل خندى بزن و
به گرده یى یادم کن !


◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘


✦✧✦ یادِ نگـاه ✦✧✦


یادِ نگاه ات هنوز
مهربانانه به جان ام مى نشیند و جوان ام مى کند
خوابِ سنگینِ پس کوچه هاىِ بعدازظهر
و سینه مالان نرمِ سایۀ من بر دیوارهاىِ خموش
شانۀ بى قرارِ من و آغوشِ بى صبرِ تو
شب بوىِ گیسوانِ تو و عطشِ ریه هاىِ من
لرزشِ دستانِ من و سینۀ مشتاقِ تو
گرماىِ لبانِ تو و سوزشِ لب هاىِ من
آه که یادِ نگاهِ مهربان ات
به جان ام مى نشیند هنوز و پریشان ام مى کند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#226 | Posted: 12 Apr 2015 12:17 | Edited By: anything
✦✧✦ علامت سوال (؟) ✦✧✦


قبراق و بی قرار
چون بر هدف نشسته گان
نشسته در کمانِ خود
تا هر آن رها شود
و بنشیند بر کُنده اى شدن
و بگستراند حیطه یى بودن را
وه که چه بى انتهاست عرصه ى پرواز آدمى ،
اگر موجِ خیال به اریکه ى مطلق بودن نلغزاندش
که توهمى چنین
در هم مى ریزد آن همه طمطراقِ توانستن را
و از خود در نیامده
از چلّه ى انتظار به تَرکَش برمى گرداندش
و بعد مى ماند
و هى از کمان فاصله می گیرد
هزار هزاره مى گذرد
و بى قراران بسیارى
حَدِّ فاصلِ بودن و شدن را صفیر مى کشند
و تفاوت انسان و سنگریزه را
بر آسمان مى نویسند
با این همه
از کمان برگشته گان
پرواز را که هیچ
کمان را هم انکار مى کنند
آه که چه محدود است
عرصه ى پرواز آدمى !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#227 | Posted: 12 Apr 2015 12:22
✦✧✦ سمفونیِ آتش ✦✧✦
برای دخترم مانا


تا خوشه هاىِ آتش
واشدند در دلِ تاریکِ آسمان
دخترم پرسید:
" به کجا می بردَت؟ "
و من که آتش پارینه هنوز
در دل و ذهن ام شعله مى کشید
گفتم :
" به سا لهاىِ آتش و خون ،
تهران.
این آتش ، امّا
یک سمفونى ست
و چون قهقاهِ فواره یى
از زمین به هوا مى رود
وآن که هنوز در ذهنِ تو وسینۀ من مى سوزد
رگبارِ مرگ بود
کز هوا ، با خشم
بر زمین مى بارید
این را تا بهتر ببینى
بر شانه مى نشانم ات
و آن را تا کمتر ببینى
بر سینه مى فشردم ات
این آتش از دلِ خوش فواره مى کشد
وآن از جنون"
( گلِ آتش مى شکفت
و آسمان باغى مى شد
پر شکوفه
و با شکفتن هر شکوفه
رنگى جان مى گرفت و هلهله برمى خاست)
- " دخترم !
اگر آتش دار کژ ننشیند،
آتش مى تواند نسوزاند
و هم چشمکِ ستاره گان باشد
حتّا مى تواند برقصاند
بخنداند
یک سمفونى باشد و
آتشِ هزاران دل را
بنشاند"

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#228 | Posted: 12 Apr 2015 12:33
✦✧✦ شب ✦✧✦


خسته از شب زده گى
بر بام شدم
تا از ستاره گانِ سرگردان
بر چنگکِ ماه
کلافى بتابم
ماه غایب بود و
سپیده قصدِ سرزدن نداشت .
شبِ شقى
سکوتِ دیروز و دى سال را
زیرلب تکرار کرد
مرغى از سرِ هُشیارى جیغى کشید و پرید
سیبِ نارسى از شاخه فرو افتاد
و گلِ سرخ نه شبنم، که ، خون گریست .
آى دلِ گرفته
شب را بى چراغ و بى ماه
چگونه سر کنم ؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#229 | Posted: 12 Apr 2015 12:36
✦✧✦ شعــر ✦✧✦
بااحترام و ستایش، به شاعر بزرگ اسماعیل خویی


از سرانگشتانِ نمى دانم کى
یا از سرشاخه گانِ نمى دانم کدام
پَر مى کشَد
مى آید
بَر سرانگشتان ام مى نشیند
غمزه مى ریزد و هى دلبَرى مى کند .
از خود بى خودم که کرد،
تمام هوش و حواس ام را مى رباید و باز
پَر مى کشَد به آسمانِ نمى دانم کجا
و فرود مى آید بر سر انگشتانِ نمى دانم کى
این همیشه ناراضى
_ ناراضىِ همیشه گى خودم _
هردم به بام یکى مى نشیند و
جانى از آنِ خود مى کند
با این همه ،
دوست مى دارم این هرجایى را
و به شوقِ دیدارش
پنجرۀ ذهن ام
همیشه گشوده مى ماند

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#230 | Posted: 12 Apr 2015 12:38
✦✧✦ باران بهار ✦✧✦


هویتِ آشکارى دارد
باران
در سپیده دمِ بهار.
وقارِ سنگ را صیقل مى دهد
لطافتِ خودرا
در زهدانِ خاک مى نشاند
طمأنینه ى ساقه را نیشتر مى زند
آب روىِ ریخته ى زمستان را مى شوید
و جوانه را
از پشت سنگ و ساقه مى جهاند
وبر هرچه نشانِ زنده گى دارد
مشت مشت
طراوت مى بخشد
گرچه از پشتِ ابرِ بهار است
امّا
هویتِ آشکارى دارد
بارانِ بهار


◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘♦◘


✦✧✦ گلایه ✦✧✦


وقتى
تو نیز
چون قهوه ىِ صبح
تلخ مى شوى
تلخ
از خانه به در خواهم شد
حتّا اگر
صد من عسل
بر نان گذارى ام

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 23 از 25:  « پیشین  1  ...  22  23  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites