تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 3 از 25:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  21  22  23  24  25  پسین »  
#21 | Posted: 12 Nov 2014 15:32
✦✧✦ ۱ ✦✧✦

چه با شکوه مى شود نگاه ات
وقتى به مکیدن،
انگشت کوچک ات را
به دهان می بری
یک ورى نگاه ام مى کنى
آه . . .
همین جاست که می خواهم
"نمى " باشم بر انگشت ات
و همنشینِ لب و دهان ات شوم


✦✧✦ ۲ ✦✧✦

شبانه
نرم
نگاه ام از حریر پرده و
از چین و واچینِ تن پوشِ تن نمات
مى گذرد
و همنشینِ تن ات مى شود


✦✧✦ ۳ ✦✧✦

اگر که در بگشایى
اگر که خسته نباشى
اگر که خیره نگاه ام کنى
اگر که شب دوام بیارد

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#22 | Posted: 12 Nov 2014 15:33
✦✧✦ تنهـایی ✦✧✦

تب دار شعرم
با گلوى خشک
به کنجى نشسته زبان در کام
آن سو تَرَک
سبوى واژه خنک
تنها
نشسته زیر تارم شب


✦✧✦ بهـار ✦✧✦

وقتى بهار
خواب از تن زمین تکاند
خُفتَن گاهِ هر جوى
رُستَن گاهِ درختى شد
که هزار شاخه داشت
و بر سرِ هر شاخه اش مرغى
خوابِ کهکشان می دید

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#23 | Posted: 12 Nov 2014 15:34
✦✧✦ گُل گَشت ✦✧✦

بیاتا از دستِ غصّه
کوزه ى آبى و گلیمى برداریم
برویم توىِ انجیرستانى
بنشینیم و فاصله ى لب هامان را
با قصّه هاىِ کودکى مان پُر کنیم
تو از عروسک هات بگو
و من از چلچله یى
که زیرِ سقف ایوان پُشت قبله ی خانه مان
لانه کرده بود
تو از سمنوپزان بگو
و من از گلاب گیران
خسته که شدیم
بازوانمان را مُتَّکا می کنیم
و نگاه هامان را پرواز می دهیم
پَىِ ستاره جُستن
هر که بیشتر ستاره ورچید
شعر را میهمان او باشیم
سرمست که شدیم
مى رویم تا زیرِ ستاره ى صبح
کوزه مان را
از خنکاى سحر پر میکنیم و بر میگردیم
اگر هنوز غصّه جا خوش کرده بود
باز میرویم به گُل گَشتِ آسمان.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#24 | Posted: 12 Nov 2014 15:34
✦✧✦ تـابلو ✦✧✦

طبل هاخاموش
تیغ ها کند و سرافکنده
نیزه ها کج
زره ها روى زمین، پخش
اسب ها پى شده
سواران خسته
سرها بر زانو
کومه ها در آتش
آنک
صداى پاى زنى
در سکوت غروب

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#25 | Posted: 12 Nov 2014 15:35
✦✧✦ چه بـگوبم ✦✧✦
به یادگار می گذارم براى بهروز سیمایى شاعر
که این شعر را خوش داشت


نگفتم اَت که شِن باد را سرسرى مگیر ؟
بهار را به تعظیمِ خزان وا می دارد این خانه خراب.
نازک خیال!
کدام بیدِ کویرى را سراغ دارى
که استقامتِ گَز را
از بر نکرده باشد؟
چه بگویم؟
در پناهِ کدام استعاره بایست ام
که آواز نیلَبَک اَت را باد
از چنگِ گوش ام به در نیاورد؟
چشمِ انتظارِ آب هاىِ روشن!
سر بر هر قناتى فرو بَرَم
خوابِ هزار کفترِ چاهى
آشفته مى شود
چه بگویم؟
فقط این را مى دانم
که اگر باران نبارد
از باد و عطش خواهیم سوخت.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#26 | Posted: 18 Nov 2014 20:49


نام اشعـــار

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#27 | Posted: 18 Nov 2014 20:59 | Edited By: anything
✦✧✦ تـرانه ۱۱ ✦✧✦


هزار صدف شكافتم
صداي حبسيِ دريا،
رها نشد كه نشد
هزار كرانه زير پا گذاشتم
اما،
دل دريا،
رضا نشد كه نشد
هزار هزار بار نام تو خواندم
اما،
صداي خسته ي من،
خسته ي خوانش نام تو،
صدا نشد كه نشد
هزار كوچه دويدم
درِ هزار خانه زدم
بل
صداي پشت در از
آن تو باشد
نه،
نبود كه نبود
هزار بار رو به آسمان كردم
بل كه ببينيم
هزار دست بر گوش نهادم
هزار دهن گشودم
هزار جار . . .
نه،
نشنيدي
صداي پلك زدم
تا به هم آيد
بل كه به خوابم بيايي و
با تو بخوابم
پلك ،
نبود كه نبود
هزار ستاره شمردم
نه
خوابي
نبود كه نبود

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#28 | Posted: 18 Nov 2014 21:01 | Edited By: anything
✦✧✦ ظُهر با طعم لیـمو ✦✧✦


اگر
ذره ذره كنم شعرهايم را
و گرد و خاك سفر را بتكانم از شانه
چيزي نمي ماند جز خواب.
چرخ ميخورد خورشيد،
سوا ميشود و رخ مينمايد در آب.
رخ در رخم كه مي افكند،
خنده هاش صداي اندوه و شادي را باهم دارد
و وانمود ميكند به قصه ي من گوش ميدهد.
خيره،
روي چهره اش ميچرخم
ميچرخد و ميچرخاندم.
خم ميشوم
طعم ليمو ميدهد لبش.
نگاهم ميكند،
دوربين را
ميگيرد از دستم
و مي ايستاندم ميان ميداني با سنگ فرشي از آفتاب.
عطر ليمو رسيده تا خودِ خورشيد
ليمويي شده آفتاب.
شهر پر است از سنگفرش و برج و نهرهاي پرآب
با قايق هايي كه كولي وار
سرگردان اند ميان آمد وشد.
و ميدانِ آفتابي،
رنگين شده از حضورِ دختركاني با جوراب هاي سپيد و روبانهاي بنفش و
سرخ و عنابي لاي موهاشان،
ايستاده در صف
به شنيدن حكايت شواليه ها
و تماشاي رقص شمشيرها،
از دريچه ي جعبه ي شهرفرنگي كه پيرمرد گذاشته كنار ميدان و
چكاچك شمشيرها را هم به جار زنده كرده است.
برقابرق صداش
كودكي سر ازپا نشناخته ميكندم
و
مي دواندم در پس كوچه ي پرسايه يي كه قرار است
ساك به دست بيايد به ديدارم.
روز از نيمه گذشته ست و مسيح،
دست و نگاه يازيده سوي زني كه دوربين به دست
زبان ميچرخاند و بر ميچيند طعم ليمو را از لب.
ميچرخاندم!
سنگفرش هم با من به گوش و چشم ايستاده ست.
ميچرخم و
بيدار ميشوم.
نگاهم ميكند و لبخند ميزند
زوم مي كنم روي برجي كه سايه اش رسيده تا پيش پام
و چشمهاي بسياري
دوخته شده به سر تا پاش.
صندليي خاليي روبروم پر ميشود،
ليوانم به نيمه ميرسد،
و آني كه روبروي من مينشيند،
چشماني آفتابي دارد و
ليموناد سفارش ميدهد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#29 | Posted: 20 Nov 2014 20:23
✦✧✦ سفر ✦✧✦




كنارم كه مي نشيني در اتوبوس
« هميشه نشسته اي و نمي روي از برم » : ميگويم
گفته را گفته ام و با خيال راحت
چشم برهم نهاده ام كه بخوابم
يك فوج پرنده
با بال هاشان سايه ريخته اند پيش پاي ما.
تو در خنكاي سايه مي لرزيدي
و بازوان من هم گرمت نمي كردند.
اتوبوس هم آرام مي رفت
گفتم: خورشيد رفته است سفر
گفته را گفتم و پرتاب شدم ته دره يي كه پيش از نشستن كنار تو،
افتاده بودم پيش پاي مرگ آن جا،
سايه ي مرا لرزي گرفته بود كه نگو.
خودم هم نشسته بودم آن بالا و
از زير پلك مي ديدم كه
تريك تريك مي لرزم.
از روي نرده هاي تالار خم ميشود پايين
دست مي گيرد به عينكش كه نيافتد
و بلند، انگار كه جار مي زند، می گوید
كجا مير ي سر ظهري؟ »
كيه همراه تو؟
«؟ مي دوني كه خلوته ته باغ
ما ميشنويم و به روي خود نميآريم
انگاري نمی بینند مارا كه اين جا كنار هم نشسته ايم در اتوبوس.
يك فوج پرنده هم آن بالا
و جاده هي پيچ ميخورد تا ته باغ
باغ خلوت است و ما نيستيم در باغ
با انگشتِ نشانه، نشانه ميروي سوي فوج پرنده ها
بال در ميآوريم و ميپريم همراشان
خورشيد ايستاده بالاتر، آن بالا
روي زمين پچپچه ميشود و ميپيچد در تالار.
ما مي شنويم و مي گيريم گوش هامان را:
اين وقتِ ظهر، در را به روي غريبه ها باز نكني ها »
« دروازه بسته ميشه امّا دهان مردم نه
از شيشه ي بغل دست مان
ميبينيم جاده را
كه دارد يخ مي زند از سرما
پاك مي كند شيشه ي عينكش را و
خم تر ميشود از روي نرده ها
جيغِ پرنده هاي سايه بار كه فروكش كرد، صداش می رسد به گوشمان كه مي-
گويد :
دختر اگه شد »
ميشه يك پارچه ی آتش، مثه خودت
پسر اگه بشه
مثل آرش ميشه و مي زنه با تيرش
« ته دنيا را
دل ريسه ميرويم از خنده
و از همين جا
ميدويم تا ته باغ
يعني من خواب بوده ام اين همه؟
اما نشسته بودي تو
و من گفتم كه نمي روي تا سير بخوابم.
از زير پلك خيسِ نيمه بسته
كسي نبود در تالار.
مي ديدم؟
ديده بودم و دويده بودم تا ته باغ، با انگشت رو به پرنده ها.
ظهر كه ميشود
آب ميشوند برفها از پشت شيشه ها
و تو خسته ميشوي
و از آن سوي خيابان
ميروي تنها
و نميگويي كه كجا، با كي.
ميگذري با سر پنجه
مي بينم از زير پلك و انگاري می گذرد از ذهنم كه:
كنارم كه نيستي
انگار در باغ نيستم، نبوده ام هيچگاه،
و از زير پلك نيم بسته ميبينم
فوج پرندهها را
كه بال ميزنند و ميگذرند از ميان آتش و تير آرش هم ميگذرد از آنها.
جاده نميرود و من تنها،
ميدوم،
با انگشت، تا ته باغ به دنبال پرندهها.
وقتي كه نيستيم.
پچپچه ميشود در تالار
و شيشه ها،
يكي يكي ،
ميافتند و سپيد می کنند زمين را برف وار
سقف چكه ميكند
و قطره ي آبي ميسُرد از زير پلكم و
بيدار ميشوم و مي بينم تنهام.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#30 | Posted: 20 Nov 2014 20:26
✦✧✦ کهکشـان در آتش ✦✧✦


سر نهاده بر شانه ي كوه
كهكشان كشف شده،
چشم به آتش انداخته و
نگاه مي سوزاند.
با پشت چشم نازكش
كه ناز كرده براي خواب ،
مي شنود كه:
" اين گونه نيانداز چشم،
گوش بسپار!
با چشم بسته هم،
خواهي نخواهي،
دهان كوه، دره مي شود و
در خواب حرف مي زند
دره ها هم
تا ترسشان نريزد،
از خواب تو نمي گذرند."
ناگاه
از پژواكِ نام"ترس"
دلهره مي گيرد!
دست پناه لاله ي گوش ميبرد
تا قامت سكوت خم نشود زير اين همه قال
و ترس نشنود.
ميپرسد:
" صداي خرناسه از كجاست؟
آيا هنوز در خواب است ديو؟
پيدا شد چل گيس؟"
ميشنود:
" هزار صدا،
تنيده به هم اين جا.
تميز اين همه آوا
بر نميآيد از دو گوش"
شيهه ي اسب گرسنه يي با عوعوي سگي،
كه از ما بهتران ديده
در هم ميشوند
و
لابد اين خُرناسه ي ترس است كه
ترسناكتر ميشود از سكوت.
( هنوز
دارد ميسوزد نگاه)
ميپرسد:
"دهان كوه را
چگونه مي شود بست؟
اين همه ستاره دارند غش مي كنند از
بيخوابي
آتش هم ،
آزار ميدهد چشمانِ پُر خواب را"
و بي آنكه پاسخي شنيده شود،
(انگار نبوده پرسشي هرگز!)
اينجا و آنجا
جرقه هايي از دل زمين،
جدا جدا
گم ميكنند در دل شب خود را.
حالا ديگر
از پس نگاه در آتش
تنها، خاكستري مانده
كهكشان، دارد به خواب ميرود
و كوه هم،
كم كم،
دارد مي افتد از صدا.
شب از نيمه گذشته است!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 3 از 25:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  21  22  23  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites