تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 4 از 25:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  21  22  23  24  25  پسین »  
#31 | Posted: 20 Nov 2014 20:26
✦✧✦ ساعت شش صبح ✦✧✦


دوباره همان صداي پا
دوباره همان حرير آبیِ تن نما
دوباره همان انگشتِ بر سر بيني
همان تبسم
به گاهِ پاورچيدن.
دوباره همان ترنم خواهش
در صداي نفس.
دوباره همان گرما.
عه . . .
دوباره غلت زدن،
چشم گشودن.
دوباره ساعت شش؛
و
صداي زنگ!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#32 | Posted: 20 Nov 2014 20:27
✦✧✦ رنگ سـرخی که نیست ✦✧✦


سبدي كه گل سرخ نيست در آن
نياويخته از سر شانه ي عرياني
كه خودنمايي نميكند زير شالِ سرخ حريري
و دستي نگرفته حايلش
كه ناخنهاش
نيست به رنگ سرخ شرابي.
دستي نيست در ميان.
نايستاده زن
در گذرگاهي كه نسيم نمي كند گذر و
پيدا نيست رنگ سرخ افق.
افقي نيست در ميان.
از دور دست،
نمي آيد صدا
نميپيچد در گوش
و سرخ نميشود لاله
برچيده نميشود و
چيده نميشود
گل سرخ در سبد.
سبدي نيست در ميان.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#33 | Posted: 20 Nov 2014 20:29
✦✧✦ دودِ دلِ دریا ✦✧✦


تكيه داده به وا
سحر،
جدا شده از مصدر نشستن و
وانشسته بر لب دريا.
يكي شده با
در ماندن.
گير کرده جيغ در گلويي كه صداش نمي رسد به گوش
و مثل همان وانشستن آغازين
لال، مانده لاي منقار مرغهاي دريايي.
دود
دود
دود
دل دريا دود كرده ست
و ساحلِ كور نمي بيند كه سحر
نمي چكد از منقارهاي بسته دگر.
مانده در
درماندن،
آهِ دل دريا
به نم اشكي
نم نم
نميكشد فرو.
دود
دود
دود
دودِ دلِ دريا
كور كرده چشم سحر را
جيغ هم از گير كردن خسته شده هي ميخلد به گلو
گُر گرفته دريا از همنشينيي اوج
موج،
شده دلتنگِ نشستن حالا.
مي هراسم از اوج
شده ام گم در موج.
گمِ موجي
كه به سنگينيي سنگ
مي رود تا ته دريا.
و چه مرجاني
كه نشسته ست اين جا.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#34 | Posted: 20 Nov 2014 20:31
✦✧✦ دلواپسـی (۲) ✦✧✦

خواب ديدم: درخت پير انار خانه مان خشكيده. بيدار كه شدم
با خود گفتم: حتمن فضاي خانه ي بي مادر را تاب نیاورده است.


حالا هم كه تشنه گي
از خوابش پرانده و
وادارش كرده تا
بشكند ساروج حوض را
رنگ از رخ برگهاش پريده ست.
تنها،
حوض شكسته ميداند كه:
دير سربلند كردنِ اين نار بُن
از فضاي خاليي خانه ست
نه از سرِ پيري.
همين چند شب پيش شنيده بود
خواب بلند درخت را كه:
"بهار درخواب،
سبزتر از بهار
در خانه يِ بي اوست"
و حالا
ميپرسد از خود:
"آيا
رنگِ ناشاد برگهاي درخت انار،
يعني :
خبري نيست ديگر از
بوسه هاي گل انار برلب حوض؟"

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#35 | Posted: 20 Nov 2014 20:33
✦✧✦ دلتنگ توام ، بامداد ✦✧✦


بامداد كه ميشد مي گفت :
"پنجره باش و هر بامداد غروب جهان را بنگر!"
و من با اين كه تهِ نگاهش را نمي ديدم
دلتنگِ غروب ميشدم.
حالا هم كه نيست،
هر بامداد
من بي ستاره،
مداد هاي زرد و آبي را
حلقه حلقه مي تراشم و
با تراشه شان
گوشواره مي سازم و هي
آسمان مي كشم
با خورشيدي بر آن سوار.
و اگر كسي اداي اورا دربياورد كه: "پنجره باش . . ."
نقش خورشيد را بر آسمان، نشانش ميدهم و
ميگويم:
"غروب را گذاشته ام براي نقاشان،
زيرا
مدادهاي من غروب را هم بامداد ميكشند"
اما، بين خودمان باشد، در تهِ جانم
هي سروده ي دو چشم باز پراز انتظار را
مي نويسم و مي گذارم بر آينه
و دل تنگ
مينشينم در تاريك روشناي غروب.
مدادِ من اين را
خوب مي داند، خوب.
هيييييييي
كه چه دلتنگ توام بامداد !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#36 | Posted: 20 Nov 2014 20:33
✦✧✦ در نیمه راه ✦✧✦


و حالا، رفتن،
راه را خسته تر كرده ست از راهي.
راهِ خسته نمي خواهد بيايد ديگر
و راهي،
كه راهِ پيش پاش رفيقِ نيمه راه شده
توان ندارد تا بدوزد چشم به راهِ ديگري
تازه،
بدوزد و بيابد اگر هم،
خيال در سر چشم
نميداند كه راهِ نرفته اي آيا می افتد در پيش پاش
يا
راهِ هنوز نايافته هم،
به راهِ رفته خواهد رفت؟
يا،
مرد راهي هست در ميان آيا ؟
مانده در نيمه راه،
يك چشم به راهِ رفته و
يك چشم به راه نرفته دارد و راه را
راه راه مي بيند و خود را نمي بيند.
و نمي داند كه راه،
او را مي بيند،
يا رفته را؟
يكي بود
يكي نبود
راهي بود،
راهياني بودند، همرهاني.
"يكي ش مرد، يكي ش مردار شد،
يكي ش هم به غضب خدا گرفتار شد."
و حالا :
يك نگاه خسته مانده است و راهِ نرفته و يك پرسش.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#37 | Posted: 20 Nov 2014 20:35
✦✧✦ خطی که می دود ! ✦✧✦

نيم بسمل چو شود مرغ، خلاصش مرگ است:
بِه كه آن يار نباشد كه تو را جانى نيست.
اسماعيل خويي


حالا كه رفته اي
بر كاغذي كه نيست
من مانده ام و خط.
خطي كه ميدود
گرمم نمي كند
پس دورتر بايست
تا بلكه آفتاب!
خطي كه مي دود
خط مي زند به جد؛
خطي كه خط خطي،
خط مي زند مرا.
رو دورتر بايست!
خطي كه خط زنان خط مي زند خطي
گرمم نمي كند
گرچه تمام من
پوشيده از خطي، خطي كه مي زند.
رو دورتر بايست!
حالا كه خط زدي
پس دورتر بايست
ناخوانده مانده ام
سردم شده ست سرد
تا بلكه آفتاب!
اين سينه خط خطيست
هر نقطه از خطي
خط مي زند خطي
حالا كه خط زدي
پس دورتر بايست!
بر برفِ سينه جا، مانده خطي سياه.
هر خط كه مي دود
سرما شديدتر
حالا كه رفته اي
رو دورتر بايست
تا بلكه آفتاب!
سردم شده ست، سرد
چون ردِّ آهوان بر برف سينه ام
ناخوانده مانده خط
ناخوانده مانده ام
پس دور تر بايست
تا بلكه آفتاب!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#38 | Posted: 20 Nov 2014 20:36 | Edited By: anything
✦✧✦ خـرابه ✦✧✦


با شاخسار شكسته هم باغ،
به نام،
باغ است
گل هم كه در آن نباشد،
آب هم،
بلبل و كلاغ هم كه نباشند،
همين كه چهار ديوار دور و برش به پا باشد و جاي پاي نام باغ بر پيشانيش
باشد،
ميشود دوباره جوي آبي را
دور سرش چرخاند
(آبياران،
خود به خود،
با بيلشان بر دوش
مي آيند از پي)
و ميشود گل كاشت و درخت نشاند درآن
و ميشود دوباره پرنده گان را
با آواز زردشان
كشاند به آن
تا باغ، باغ شود دوباره و از نو، شكوفه بخندد ميان آن.
سنجاقك و موش و زنبور هم،
بي دعوت،
باز،
پا باز ميكنند.
◘·◘
تا اين جا رو، خيلي وقت پيشا نوشته بودم و گذوشته بودمش كنار. حالا، با
ديدن دوباره ش به خودم گفتم: "پس از اين همه وقت بهتره چيزي رو كه اون
روزا، هي از خودم مي پرسيدم، دوباره بپرسم. شايد پاسخش چيزي باشه كه
بشه به اين شعر اضافه كرد و به جايي رسيد". اما گاهي، آدم، رسيدن رو با
يه پرسش آغاز ميكنه و به جاي رسيدنِ به پاسخ، ميرسه به يه پرسش
ديگه. اين يكي، اين بار، به كجا ميرسه خود اين شعر ميدونه و بس!
◘·◘
اگر از باغي كه تيار بود
بر گرد پيكرت،
و از گلهاش، آن همه
ريخته بود روي چادرت
گلي ميچيدم و مي زدم ميان زلفانت
يكي هم ميگذاشتم پشت گوش چپت
يكي هم مي نشاندم كنار لبت
و يكي هم ميزدم به سينه ي خودم،
باز،
دور ميشدم ازت آيا؟
يا
كار، اصلن، گذشته بود از اين حرفها؟
حالا
كه اين پرنده
با گلوي پر از خواهش
به چهچهه افتاده ست،
حوصله داري كه از آن بالا
نگاه كني و بگويي
چند گل مانده تا اين خرابه دوباره باغ شود؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#39 | Posted: 20 Nov 2014 20:37
✦✧✦ خبــر ها ✦✧✦


خبرها،
ايستاده اند منتظر در صف تا
پيش از آن كه كهنه شوند
با گردش عقربه ها،
چشم و گوشي پيدا شود و
بياندازدشان از تك وتا،
تيك تاك!
تيك تاك!
نگاهم مي افتد به روي ميز و انبوه نامه ها
مي پرسم از خود:
"خبري خوش نهفته در ميانشان آيا؟"
تيك تاك!
تيك تاك!
. . . .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#40 | Posted: 20 Nov 2014 20:38
✦✧✦ حـرف دل پـاییز ✦✧✦


دل كه مي كَنَد و وا مي نهد و
تن رها مي كُند
حرفي دارد..
حرف دلِ پاييز است، حرفش:
گاهِ شمردن است و پراندن
گاهِ جدا نشستن از خود
و رها كردن زبان!
( سر سبز؟)
برگ مي گويد:
هرچه بادا باد!
بر ميكشم از نيام،
گاهِ بركشيدن است؛
اگر پريد سبزیِ سر از سر، چه باك
باز رهاش مي كنم
هرچه بادا باد!
( با جاي خاليِ سبزي چه مي كني؟)
از چاك پيرهن يار يك دسته گل بركشيده ميشود و
مي نشيند به جاش
( ياري اگر نبود ؟)
سرخيِ سينۀ سينه سرخ باغ همسايه
پَر پَر زنان،
با هلهله مي آيد و مي نشيند به جاش.
( اگر نبود؟)
سرخيِ خون؛
روي زرد نشانش نمي دهم.
اين جا، بر گرد من
تمامي ِ سين هاي عالم
صف كشيده اند:
ستاره هست،
سپر هست،
جاي پاي سكندر هم هست.
زبان هم، كه سرخ سرخ
مثل دستۀ گل
آماده ست
با تَش گلي كه مي گُــلد از فرقِ اين درخت.
وقتي دهان گشوده مي شود،
گم مي شود زرديِ پاييز و
سر ميرود به باد
آنگاه،
در چشمِ هر دهانِ گشوده،
هر برگ كه مي گَلد ميان خيابان به دست باد
دسته گلي ست، خود
كه از چاك سينه ي ياري سر ميكند برون.
گاهِ شمارش است و حرفِ دل پاييز :
يك برگ،
يك برگِ دسته گل
يك كام.
يك نيام.
جاي خاليي سبزي.
گَل گَل، گَليدنِ يك برگ،
گُل گُل، گُليدن يك گُل،
گاهِ نشستن است و
رها كردن زبان.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 4 از 25:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  21  22  23  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites