تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 5 از 25:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  25  پسین »  
#41 | Posted: 20 Nov 2014 20:40 | Edited By: anything
✦✧✦ قافیه ... ــابی ✦✧✦


مده اند اين ها
دو سر دارند و چهارپا
قمه هم دارند
گوش ندارند
چشم شان چهارتاست
دهان هم كه نگو،
پر كرده سراندر پاشان را
در را شكسته اند
از حوض گدشته اند
و حالا
با آمدن شان
خالي كرده اند اتاق را
و با سرهاي دوگانه و با چشم چهارتا شان
هي دور اتاق را ورانداز مي كنند و سر تكان ميدهند
ديوار هاي اتاق مانده اند هاج و واج
و اين ها كه آمده اند
هي مي جنبانند خودرا
گاهي هم
پاهاي خواب رفته شان را دراز ميكنند
و زانو هاي چهارگانه شان را ميمالند
لُپ هاشان سرخ است مثل انار
وقتي كه آمدند
غير صداي چرخ يك گاريِ خالي
در كوچه هيچ نبود
خيابان هم در خواب بود.
كسي نميپرسد ازشان:
"كيان ايد؟
كي آمده ايد؟
و تا كي؟"
گاهي خيال ميكني دق مي كنند اين ها
از بس كسي چيزي نپرسيده ازشان
و هي دلشان مي خواهد تا
يكي بگيرد يقه شان را و بپرسد:
" از كجا، كي، آمده ايد ؟"
امّا
در خيابانِ خفته
كوچۀ بي هوش
خانۀ مدهوش
آب حوض هم سررفته است
و كسي هم جُم نمي خورد.
انگار كسي نيست كه بيدار شود و بمالد چشمش را
اين است كه يكي از اين تازه آمده گان
طاقت نمي آورد و بلند مي شود از جاش و
به طمطراق از قول حضرت شيخ،
مي بندد هي به ناف ديگران قافيه ي ". . . ــا بي" را:
♣"اي كه پنجاه رفت و در خوابي
مگر اين پنج روزه دريابي "
با اينهمه،
حوض خالي شده است.
در شكسته شده،
كوچه و خيابان در خواب اند
اين ها
اين وسط نشسته اند و هي
كمر مي جنبانند
يك كاميون هم ايستاده ست دم در .

♣ سعدي

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#42 | Posted: 20 Nov 2014 20:42
✦✧✦ باز دیدن ✦✧✦


امروز ديدمش
خودش را جا گذاشته بود
چشمهاش اما ...!
هي ي ي ي ي
گشوده بود تا بشكافند،
دلِ كَبَره بسته را
و ببينندش در ميان
كه تپنده بودن
در زمان حال ساده هم
صرف كردنيست.
مثل ديدن
كه جا ميماند،
و شكافتن
كه بودن را ديدني مي كند
و تپيدن كه . . .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#43 | Posted: 20 Nov 2014 20:43
✦✧✦ ای آقا ✦✧✦



آقا، اين دل هم براي ما دردسري شده ها!
ما مانده ايم سر اين كه دست به كاري زنيم كه غصه سر آيد، اما نمي شود آقا،
نه، نميشود!
تا مي آييم سرمان را بكنيم توي كار خودمان
اين درد سر، هي، مي گردد دور سرمان
هرچه سرمان را پناه ميگيريم و
كاري نداريم به كار كسي،
اين دل نمي گذارد ، آقا
هي يواشكي مي رود و نيش گون مي گيرد خاطره هاي نهفته را و بيدارشان
مي كند؛
همين طور كه نشسته ايم ها!
مي گوييم : آقا، ول كن،
خر ما از كره گي دم نداشت،
اما، مگر حرف حساب سرش ميشود آقا؟
انگار مرض دارد اين دل.
بچه كه بوديم آقا،
گفته بودندمان كه پيش هر كه گفت: سلام؛
سفرۀ دل وا مكن،
كار دست
خودت ميدهي ها!
ما، آقا ، هي مي پرسيديم از خود كه:
مگر سفرۀ دلِ ما چي هست ؟
كه وا كنيم يا نكنيم؟
حالا مي فهميم، بزرگترها،
بهتر از ما ميدانستند كه سفرۀ دل ما نازك است.
و بهتر از ما حاليشان شده بود
كه كارد و چنگال و اين چيزها
سفره را مي دراند و از همين دلِ نازك هم مي اندازدمان.
نه، آن موقع نفهميديم،
رفتيم و سفره گشوديم و خودمان را . . . . ( اصلن ولش كن آقا )
ميبيني،
چه آورده ايم به سر خودمان؟
سرتان را درد نياورم آقا
حرف نازكيِ دل بود و دردسرهاش.
حالا،
ما مانده ايم آقا
كه دست به چه كاري زنيم تا غصه سر آيد!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#44 | Posted: 20 Nov 2014 20:44
✦✧✦ آبـی ✦✧✦



اين بار دَم پا نداشت، پا داشت
دوباره از دريا آمده بود و آبي بود اما.
بر فرشي از صدف ايستاده بود،
سر اُريب گرفته بود و يك وَري
مي نگريست مرا
گفتم:
"اين دل،
هزار سالِ پيش،
وقتي بيرون جهيدي از قايق و تنها گذاشتيش،
مُرد!
يعني نمرد،
به گِل نشست! "
و پرسيدم:
" حالا دوباره آمده اي چه ببيني؟
اين قايق وامانده را ؟
منِ به ساحل نرسيده را ؟
يا
پير ماهيگير را؟
كدام را؟ "

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#45 | Posted: 20 Nov 2014 20:45
✦✧✦ ابـر نگسترده ام ✦✧✦


بيايي، كه بايد بيايي
و پا را كه بر فرش ابرينه بايد گذاري
و گسترده بر دايره قصّه هاي قديمي
كه كرديم
و پيري، كه سويي نهاديم
دل از تنگيِ حلقۀ دايره مي رهانيم:
دلي را كه در دست . . .
هماني كه هي مي تپد پشت تير چراغي
كه از در در آيي، كه بايد بيايي
كه مردم نبينند
و پا را كه بر روي ابري كه داريم،
به روي زمين هم، از آن ابرها كه داريم
و گستردني را كه بايد
و گستردنيی قديمي كه بر دايره . . .
كه بايد بيايي.
و ابري نگسترده ام تا نيايي
و يك تكه هم از نگستردني ها نداريم.
و گسترده بر دايره قصّه هاي قديمي
كه روبد به سويي غباري كه پيري
كه پايد جواني كه بايد
( تو،
پدر سگ،
مثل قاليي كرمون
هرچه مي گذره رو به راه تري)
زمانه كه پيري . . .
بيايي، كه بايد
به روي زمين هم همان ابرها را كه داريم
و گستردني را به روي زمين هم . . .؛
زماني كه بر روي ابر زميني
كنارم نشستي
بگوييم از ابر و از آني كه بر روي دا . . .
كه گستردني را
نبايد نهان كرد.
( كج نشسته اي حالا، راست بگو،
دلت هنوز تنگ مي شه براي كشيك دادن پشت تير چراغ
تا يواشكي
با آن كلاسور پوست پلنگي و بلوز زرد ليمويي
و آن تعريف ها كه از چشماي من مي كردي)
كه بايد بيايي و تنها بيايي
( راستي از عطي و زهرا و فريده و اون يكي، اسمش چي بود؟ خبر . . . ؟)
نه!
نه، اين جا خاك، رنگ ديگري دارد
و هواش برنمي دارد كشيك زدن
وقت هم كه گستردني نيست
كه بايد.
و هرچه كه بايد كه رفتيم و قصّه
كه گفتيم و خط و نشان ها كه گستردني بود و
راهي كه رفتيم...
( تو كه جون به جونت كنن هموني كه بودي، حتا بهتر، لامصب، قاليي
كرمون)
و تو،
به حرفي كه بايد
كه گفتي كه "خود سانسوري نه!. . ."
و حرف دلت را كه در پيش رويت نشيند
و هر جا نشيني
و گسترده بر دايره قصّه هاي قديمي
كه روبد به سويي غباري كه پيري
كه پايد جواني كه بايد
نه، اين جا خاك . . .
(به جان دوست، اين ها همين جور كه مي شنوي خودشون اومدن رو كاغذ
كنار هم) كه بايد
(يعني
نه اين كه در فكرشون . . . )
نبايد؟
امّا
اين جا، خاكش از جنس ديگريست
و آبش هم،
گاهي بطر بطر مي خريم
و حرف دل،
تا به خود ميآيم مي بينم چيز ديگري از آب در آمده.
ميشود گفت كه هر دايره يي دايره نيست اين جا
و هر واژه كه مي نويسم بايد هزار بار . . .
بگذريم
كه بايد.
و بايد بيايي
و ابري كه پهناي جان دارد و مي . . .
و از تو چه پنهان
كه ميترسم از آن كه هرگز نيايي!
و قالي اگر
هم نباشد،
و كرمان،
و گستردني هم اگر . . . تا
بخواهد دلت
ابر
روي دلم،
تا ببارد.
و خاكش كه گفتم
و آبش
و بر روي هر دايره قصّه يي هست
و هر قصّه نقليست
و ديگر،
دو ديگر،
سه ديگر،
كه بايد
و بر سينه ي دايره
پيش رو
قصّه هاي قديمي
و ابري كه گسترده ام پيش پايت
و گستردني يي كه بايد بيايي
و پا را كه بايد . . .
و ابري نگسترده ام تا نيايي
و يك تكه هم از نگستردني ها نداريم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#46 | Posted: 20 Nov 2014 20:46
✦✧✦ آبـی ببار ✦✧✦


حالا دوباره جا باز مي كنم در نگاهت
ابر را بگذار ببارد،
تا بشويد و آبي كند خيالت را.
حالا
پس بزن از گوشه ي لب پيچك مو
چرخي بده نگاهت را
آبي شده نگاهم.
هي
هي
هي
هي ميخواهم عاشقانه نسرايم
مگرميگذارد اين آبيِ بدجنس؟
تر و تازه شده خيالم
پس بزن مو را
نزديك تر بيا
تا بازتر شود جايم
آبي ببار
آبي كُنَم آبي
آبي ببار
چرخي بده نگاهت را
ميبيني!
همينطور، هي، سر ريز مي كند آبي از خيالم و ميشويدَم و ميبَرَدَم در
نگاهت
برهم مزن مژه
بچرخان به دورم بچرخان به دورم به دورم بچرخان بچرخان به
دورم
بچرخان
آبي ببار
بگذار ببارد اين ابر
تا آسمان ببيند
چه آبيِ شنگي گسترده ام
در نگاهت
هي مي خواهم عاشقانه نسرايم!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#47 | Posted: 20 Nov 2014 20:46
✦✧✦ از مزامیر خیـال ✦✧✦


روز بود و سر بود و پا بود و راه
خيالي نبود كه در سر نبود و سر به زير بود و راه سر نمی شناخت از پا
پا در خرمنِ آتش بود و در خيالِ پايان نبود، راه
آتش،
بي خيال ،
افتاده بود بر پاي خرمن و دود
دودِ خيال اشك ريخته بود در كاسه ي چشم
كاسه برسر دست، پُر بود
بر گشته بود سر از خرمن و سوا می رفت راه از پا
و پيش پا را
پيش نمي رفت پا
راه از سوختن افتاده بود دورتر
در خرمن خيال افتاده بود آتش
و سوختن افتاده بود از پا
پا از سوختن دويده بود تا دل، تا سر
پايانِ دود نبود در چشم رس
در راه مانده بود رفتن و راه، افتاده بود به راه
تا پيش پاي روز
پرتاب، تا سراب،
رفته بود روز، تا دوردست دور
دوريِ دوردست بود و آتش و چشمي نبود در راهِ دور
دودِ نبوده، بود و پاياني نبود بر اشك بود و خرمن آتش
پا بود و دل نبود و سوختن بود و سر، سراسر دود
اين ها همه، هم بود و هم نبود
و در اين نبود و بود
خيال بود نشسته
تنها
بر تخت.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#48 | Posted: 4 Dec 2014 15:51
✦✧✦ به ديدنم بيا اما نه يك شنبه ها! ✦✧✦


چه سرمايي: مي سوزاند تا بن استخوانها را و
خوش را ناخوش ميكند
به من بچسبان خود را!
دست هايت از يقه، كنار دلم
چه لرزشي دارند در گوديِ دستانم اين كبوترها.
دل دل ميزند درّه
درّۀ بي پلنگ ميدود در حاشيۀ ما و
غزال هم پيدا نميشود در متن.
آه . . . كبوترها!
راستي كجايند غزالها حالا؟ دست كم عكسشان را ميآوردي
تا در هواشان اين همه چشم ندواني
اينجا و آنجا.
درّه خوابيده ست زير آفتاب
زين پس، يكشنبه ها نيا :
«زنگِ صدا مي پيچد
كال است خورشيد يكشنبه ها «. . .
درّه هنوز ميدود
بي ياد پلنگ نيست يك گل جا
خرناسه ميكشند پلنگ ها و رم ميكنند غزالها
رم ميكنند زير دستانم كبوترها.
و يكباره،
راننده بي هوا ترمز ميزند،
سُر ميخورد دستت
پر ميكشند كبوترها.
از سطح خيابان،
جمع ميكند دوچرخه سواري خود را و ميدود آنسو.
خوب شد كه ديدي اش!
ميخندانمت با دشنام.
يخ كرده اند دستانت . . . ؟ نه . . .؟
دوباره زنگ صدا:
» نقش نگاهِ تورا كي انداخته روي اين دره ها و ژرف شان كرده؟
پس كجايند غزالها
يكشنبه ها پسين غريبي دارند
تنگ چشم مي شود خورشيد يكشنبه ها «
راستي كجايند غزالها حالا؟
دل شاعر چه نازك است، بيچاره!
جان شاعر پر ميشود از رقص غزال
پر ميكشد غزل
تنگ نميشود قافيه اينبار!
هي ميگيرد دلم. دل كه دره نيست!
پلك نميزند در نگاه پلنگ
برميكشد از پشت گوش، تيرِ كمانِ من
سُم ميزند غزال.
نعره ميزند پلنگ.
بر سر دستم خاليست جاي كبوترها.
مي خاراند دل گرفته ام را نوازش انگشتانت
يخ كرده اند دستانت . . . ؟ نه . . .؟
رسيديم، زود بجنب تا دوباره راه نيافناده
برو پايين!
همينجاست، ها؟
سرما گوش ميبرد
شال و كلاه كن، يخ ميزني!
و ميدويم تا فضاي گرم قهوه خانه
با آن مهماندار ترگل ورگلي كه راه نميرود بدمصب، ميرقصد
حرف كه ميزند ميشكند انگار
پا ميكشد غزال.
فنجانِ شكلات داغ هوس لب هاي تو را دارد.
ميبوسمش
» اين بار يكشنبه ها نيا
كال است خور. . .
شيد نميشود پيدا « . . .
كي بود دوباره گفت از يكشنبه ها؟
روزهاي ديگر
رخشان تر است خورشيد، اما نه يك شنبه ها. . .
سوختي؟
لب؟
دل دل ميكند دستم!
دل هواي تو دارد و دست هايت كو
بيدل ترم يكشنبه ها
تنها كه هستي، با دل بيا، اما نه يك . . .
هرگاه، يكشنبه نيست و پرده ي آبي سر ميكشد از پنجره ي دوم،
در نزن، چشم هم نزن
بدو كه دير ميشود
فرقي نمي كند اما نه يكشنبه ها . . .
در بسته نيست، نزن.
اين همه چشمِ دويده و اين درّۀ نگاه؟
كجايند غزالها
"نگه جز پيش پا را . . ." واي چه سرمايي:
مي سوزاند تا بن استخوانها را
"كسي سر بر نيارد كرد . . . " واي چه سرمايي!
هوا هميشه اين روزها اين همه سرد است يا در سر دل،
هواي چِفت تو نشستن افتاده؟
نه، نيا، يكشنبه ها
فرقي نميكند روزش
در دل بخوان
و بيا
نگاه نكن،
بيا
تندتر بيا با كبوترها!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#49 | Posted: 4 Dec 2014 15:52
✦✧✦ ترانه ي لب گزيدنِ من ✦✧✦
سوي من لب چه می گزی كه مگو
لبِ لعلي گزيد ه ام كه مپرس
حافط


لب مي گزي و گرد جهان مي پراني و آخر كار
در سايه ساري كه لب گزيديم
بر زمين می گذاری ام
لب مي گزي و می پرانی و می گذاری و با لب گزيدنت
لب مي گزم !
لب مي گزي و می پرانی و می گذاری و مي گزاني و با لب گزيدنم، می شود
سرپناه همه لب گزنده گان جهان
نارون !
لب مي گزي و می پرانی و می گذاری و می گزانی و می پناهی و با لب گزيدنم،
مي شوند
سيب زاران،
همه،
تهي از شهد
لب مي گزي و می پرانی و می گذاری و می گزانی و می پناهی و مي شهدي و با
لب گزيدنم، نمي پيچد
عطر تنباكوي پيپم
زير سقف گنبدي ي مهمان خانه ، پس از ناهار
لب مي گزي می پرانی و می گذاری و می گزانی و می پناهی و مي شهدي و
مي پيچي و با لب گزيدنم، ميشوي
سرخ
تا لاله هاي گو ش
در برابرم
لب مي گزي می پرانی و می گذاری و می گزانی و می پناهی و مي شهدي و
مي پيچي و مي سرخي و با لب گزيدنم، مي زند
برق شنگي در
چشمت
لب مي گزي و می پرانی و می گذاری و می گزانی و می پناهی و مي شهدي و
مي پيچي و می سرخی و می شنگی و با لب گزيدنم، سر می زند
سپيده ي صبح،
نرم،
از چاكِ پيراهن گل زعفرانيات
لب مي گزي و می پرانی و می گذاری و می گزانی و می پناهی و مي شهدي و
مي پيچي و می سرخی و میشنگی و می زعفرانی و با لب گزيدنم مي شود
كارم،
همه،
گزيدن لب.
لب مي گزي و می گزم لب لعل و لب . . .
لب مي گزي و می گزانی و می ...
آيا هنوز هم
لب مي گزي سوي من؟
لب مي گزي كه نگو؟
لبِ لعلي گَزيده ام ... !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#50 | Posted: 4 Dec 2014 15:53
✦✧✦ جاي پاي عكس ✦✧✦


حالا كه نيست،
زخمي شده چهره ي ديوار
يا
زخم،
بوده و
سدِّ ديده بوده عكس!؟
از جاي خاليش
سر باز كرده زخم و
شُره كرده خون!
بار نخست كه ديدمش، پرسيدم:
" آمده اي، نشسته اي چه كني اينجا؟
دريا مگر كم جا داشت؟
سر زلف پريشان دريا كجا و پريشانيِ اينجا كجا؟
هزار جان،
مي شد به فدات آنجا !"
از خواب دريا افتاده بود با جامۀ گُلي و موي شلال
آمده بود و نشسته بود در قابي
بر سينۀ ديوار اتاقي
كه بوي نم مي داد
"چه نامت كنم كه بَرازنده ي جامه و مويت باشد؟"
"مويه!"
"مويه؟"
مويه ها كرده بود در غم گمشده اش مويه
و جاي پاي اشك
مانده بود بر ديوار
دريا نبود،
مويه بود؛
مويه ها كرد از دوريِ دريا
حالا كه اشكي نمانده و
جاي عكس خاليست
راه باز كرده زخم پشتِ عكس.
و
چيزي نمانده تا
جاي پاش
مانَد به يادگار.
زخمي شده دلِ ديوار
عكسي نمانده تا بريزد اشك
مويه ای نيست در كار!
لاي در مانده باز و
جاي پايي
مانده برمِه
کِل می کشند و غنچه می برند جانب آب.
تر و تازه شده دريا !

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 5 از 25:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites