تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 6 از 25:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  24  25  پسین »  
#51 | Posted: 4 Dec 2014 14:54
✦✧✦ چشم می گشایم .... ✦✧✦


چشم مي گشايم:
دو پرنده ي خوش پر و بال
در ميانم می گیرند و
پُرِ نازم مي كنند.
سپيده دمان و راه شيري
چنين اشكار؟!
پلك بر هم مینهم :
راهِ چشمه سارانِ عسل را
كژ نيامده ام.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#52 | Posted: 4 Dec 2014 14:55
✦✧✦ چمبره زده روي سيب آدمم .... ✦✧✦


چمبره زده روي سيب آدمم
نه با زبان آشناست
نه با قلم سازگار
مي خاراند و قلقلك می دهد گلويم را
هي مي خواهم آب بنوشم تا فرويش دهم
امّا
مي ترسم از صداي پاي آب
هراسان شود و بگزد
سيب آدمم را
مي دانيد آخر،
زهرِ خيال از زهر مارهم كشنده تر است!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#53 | Posted: 4 Dec 2014 14:55
✦✧✦ حكايت امشب ✦✧✦


تا پر هست،
پرنده، پرواز را معنا مي كند
سال هاست
با خسي بر منقار،
اين پرنده،
آشيان بر باد كرده بنا
و جوجه كانش را،
بارها،
جا به جا كرده به منقار.
حكايت امشب هم
دنبالۀ همان حكايت است:
پرنده،
بر لبۀ يك شيب
بال هاي جوجه كش را
وامي رسد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#54 | Posted: 4 Dec 2014 15:00
✦✧✦ خوابِ ليلي در مونترآل ✦✧✦


تمام پسين نسيم بود وُ برگ بود وُ رنگ بود وُ
من چشم:
بعد
شب بود وُ من پرنده بودم و تو در خواب بودي
و من پريدم و رفتم
تا پشتِ پلک هاي ليلي.
در خوابِ او
هيچ آشفته گي نبود و
سياهیِ چشمانش
شب را رانده بود،
امّا،
نه تا پيش پاي مجنوني كه چهره اش نبود توي هيچ قابي، پشت هيچ
پنجره يي.
خود تنهايي بود ليلي
در دل جنگلي از بلوط.
و تو در خواب بودي
و نمي ديدي كه رنگ ريخته بود ،گُله به گُله، روي زمين
و بهاران واشكفته بود در ميان خزان.
نسيم اگر خسته مي شد و مي ايستاد به چاق كردن نفس،
و تو اگر خواب نبودي، می ديديد كه آنسو تَرَك،
مجنون نشسته بر روي صندلیِ زهوار درفته یی
پشت درِ بسته ي عمارتي، كه مانده چشم به راه كلنگ،
و در ليواني پلاستيكي
شرابِ خيراتي می نوشد وُ
چيزي شبيه سيگار دود مي كند.
تو در خواب بودي و نمی دیدید
كه بي اعتناست مجنون به رفت و آمد عابران
وبی اعتناست به پرواز پرند هها وُ برگ وُ نسيم وُ من
و خواب وُ سرما نمي داند چيست؛
و خسته نيست از انتظار و خوشتر است در تنهايي.
خواب بودي تو، خواب
ساربانان خفته بودند و از صدا افتاده بود زنگهاي اُشتران
و ليلي
در زير نور چلچراغهاي بلور
در جامۀ پرندِ سپيد
در برابر آيينۀ سنگي نشسته بود وُ
كنيزكانِ « ابن سلام ۱ » ، بر گيسوانش از شبق
شانه مي كشيدند عاج عاج.
خوابيده اي، خوابِ خواب
و زني با چكمه هاي برّاق دست انداخته زير بازوي مردش
مي گذرد
و رايحۀ « كريستين ديور » پخش مي كند
مجنونِ « شربروك ۲ » نشين، آه مي كشد.
و دست مي مالد به هم.
- « در پی لیلی تا زیر قطب شمال آمده ای ؟ »
نگاهم مي كند و پاسخي نمی دهد
« اگر ببينيش مي شناسي اش؟ »
حرفي نمي زند و نگاهم می کند
( تو خوابِ خوابي، خفته
و نمي بيني ما را )
- « چه مي دهي تا ليلي را، عريان بياورم در برابرت ؟ »
گويي پشه میراند از برابر چهره اش،
دستي تكان مي دهد و مستانه می گوید:
« ۳ Qu'est‐ce que tu dis ?»
« Disparais tu! ۴ »
تو، خواب خوابِ خوابي
و نمي بيني كه ليلي بر می خیزد از جا
روبدشامبر از شانه می لغزاند
و پيش از آن كه تن به آب بسپارد ،
نوكِ پا در آب می زند .
سر تاب میدهد
شبق شبق گيسوست بر شانه اش
خود شيداي يست انگار!
پشت گوش می خاراند
كلاه را پس می زند از روي ابروان
مي خاراند نسيم سرش را
چشم، در پیِ ستاره می راند در ابر و آسمان
جرعه ي آخرين شرابش را مك می زند
و به ياد نمي آورد كه در « شربروك » پیِ چه می گردد او
امّا شماره ي ماشين هايي كه شبها پارك می کنند در آن حوالي را
مي داند از بر.
« شربروك » بي اعتنا به مجنون
مستِ نور باران است
و تو در خواب، چه خواستني تر شده اي
ليلي در جامه ي سپيد وبا موهاي سياه
ديري ست از خواب مجنون رخت بربسته ست
و مجنون، هر آن،
چهره يي را نقاب چهرۀ ليلي می کند
و در خواب،
هي چهره مي آيد به سراغش كه ليلي منم
تفاوت نمي كند براش،
مجنون با روح ليلي ميخوابد
جسمش باشد براي « ابنِ سلام »
پاييز و من بيدار
و تو در خوابي و نمی بینی كه در خواب مجنون
چهره هاي زيادي در صف ايستاده اند
و ليلي بيخبر و بي خيال
فرو مي رود در ولرماي آب
گيسوانش موج بر مي دارند بر روي آب
و دكمه هاي پستانش سرك ميكشند از زير آب
و خط مي اندازد بر نرماي پوستش سختيِ آب ، ميسوزد
و همي آتش است
كه در چشمان « ابنِ سلام » شعله مي كشد
شب و پاييز از خيابان « شربروك » بالا مي روند ،
تو خوابيده اي هنوز
من وُ بر گها وُ رنگها وُ نسيم از پشت پلك هايت مي گذريم
و مجنون
حمام ليلي را در ذهنش می کند بنا.


۱ . « ابن سلام » : شوهرِ ليلي
۲ . « شِربروك » : يكي از خيابا نهاي اصلي ي مونترآل
۳ . Qu'est‐ce que tu dis يعني: چي می گي؟ (kes ke too dee : تلفظ )
۴ . يعني: برو گم شو ! ( dis pa rey too : تلفظ )

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#55 | Posted: 4 Dec 2014 15:03
✦✧✦ ظهر، در ميان هوا ✦✧✦

(برداشت نخست)


داغ،
آويخته از سقف، در ميان اتاق
چشم درانده بر فرش، گل شماري مي كرد:
"برگ اين يكي، اگر
مي چرخيد دور آن يكي
و مي خميد در ميان اين يكي
خوش تر مي نشست
در دلِ چشم"
سرش دور اتاق ميگشت
ميگشت
اتاق
دورِ
سرش
دهانِ باز
خنده را گم ميكرد لاي گل هاي چرخانِ فرش.
پاي گُم كه آيد به ميان
گشتن هم،
ميشود پيدا.
حالا نوبت گل هاي فرش بود
تا بگردند دور يك ديگر.
چرخيده بود اتاق،
گِردِ گلِ ميان
كه هم چو خورشيد
كه مي دود داغ روي طناب رخت،
كه با آفتاب روش
كشيده ميشود تا ميان اتاق
و آونگ ميشود و چرخ ميخورَد،
مي زد و مي خورد.
چرخِ چرخِ چرخ كه خورد طناب،
افتاد چهره ي گل از چرخ،
به روي فرش.
افتاد كه،
زبان
فرو
افتاد
از حلقه ي دهان.
چشم
نمي شِمُرْد ديگر.
دور سرش
ميگشت
اتاق!
آن گاه
قار قار كلاغ بود
كه از بام روبرو
هي مي پريد تا ته طناب.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#56 | Posted: 4 Dec 2014 15:04
✦✧✦ ظهر، در ميان هوا ✦✧✦
(برداشت دوم)

خورشيد،
"ميم" اسمان
در ظهر داغ
ظهرِ طناب،
سياه از رخت كلاغ
رخت،
كلاغ
بر طناب
در داغيِ ظهر
طناب،
دار رخت و كلاغ در منظر اتاق.
دار،
خود خورشيد
درميان اتاق، داغ
ميانِ اتاق، فرش و
فرش گل
در ميان باغ
گل،
باغ در ميان فرش
باغ،
جاي كلاغ در هواي داغ
و چشم
پيچ و واپيچ
چرخان در خانه ي سر.
سر،
نه،
كوه
در بانگ ظهر.
قار قار كلاغ بر طناب رخت
براي گوش
خورشيد چشمِ بي سلاح.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#57 | Posted: 4 Dec 2014 15:06
✦✧✦ رندانه ✦✧✦

شعر رندانه گفتنم هوس است
حافظ


هي پياله پياله مي مي ريزي و
هي مستم مي كني و
هي نمي گويي با اين همه مستي مي افتم از پا؟
هي مي افتم از پا و
هي بلندم مي كني و
هي نمي گويي باز پياله مي بينم و
هي مي زنم و
هي مست میشوم و
هي مي افتم از پا؟
هي نميشنوي كه ميگويمت:
پروا مكن،
باز هم بريز،
اگر هم از مستي، دستم نرفت به دهان
هي لب بر لبم گذار و
هي بنوشانم و
هي مستم كن و
هي نگو مي افتي از پا؟
باز هم بريز!
افتادم از پا اگر،
هي بلندم كن و
هي پياله پياله مي بريز و
هي بر لبم گذار و
هي مستم كن
تا بيافتم از پا!
غرق عرق كه شدي از خسته گي
برهنه ام كن و
برهنه شو و
هي لب بر لبم گذار و
هي مستم كن و
هي نگو با اين همه مستي مي افتي از پا!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#58 | Posted: 4 Dec 2014 15:07
✦✧✦ صداي شكستن ✦✧✦


مثل الف كه با شكستنش از ميانِ ناي،
آيا تو هيچ، با شكستن ميان
نوايي رسانده اي به گوش؟
ما، شكسته ايم و شكر برد ه ايم
حالا تو بشكن و از ما شكر ببر!
تا معناي ديگري بپيچد در گوش اين صدا،
بشكن
عين و الفِ اين معنا را بشكن
صداي شكستن تبر كه نمي خواهد،
با سر انگشت هم
يا
با دل زبان و سقف دهن هم
يا
مي شود:
كفش و كلاه كرد و رفت و از پشت قاف پيدا كرد و
رساندش به لالۀ
گوش
اين همه راه؟
ما تا خودِ ناي هم رفت هايم، از مسعود سعد بپرس
تو خودت مي داني:
پيدا كن و بشكن !
تبر كه لازم ندارد شكستن اين مصرع بلند
تبر كه نيست هميشه هم نشينِ شكستن
مصرع، چه كار دارد به كار شكستن
خود شكستن است
كه بايد.
بشكن! صداي شكستن را
حالا اگر
"شين" پاره هاي اين همه بشكن
گردي نشانده روي شكستن
ابر را بشكن و از جان و دل ببار!
حالا، سكوت!
بشنو!
رود است اين كه صداش پيچيده در گوش ما
و رسيده تا اين بالا
پس، هم اين صدا و هم اين بالا را
بشكن از اين بالا،
بالا كه بشكند، هيچ نمي ماند
تو، هيچ را هم بشكن!
از پيچ هيچ كه بگذري
جاي خوشي ست، اين بالا
اين پيچ، حواس جمع مي طلبد امّا!
پايين اگر بلغزي
مي افتي ميان نقطه ها
كه افتاد ه اند بر رودِ پُر آب
مانده همين كه بلغزي،
شب باشد وشكسته باشد ماه از ميان آسمان و
تو هم بشكني و نبيني پهناي رود را
خيلي، فراتر است از ديد دو چشم؛
شاه خوارزم نديد اين "خيلي" را
رودكي اما،
ديده بود و گذشته از پهنا
حالا تو شاه خوارزم را ،
در ميان آب،
بشكن
بشكن، دوباره بشكن، بشكن
رودكي را نه، نشكن
از آب كه گذشت
خنگ او را بگردان تا نچايد.
خُنَك كه شد،
بنشين، همين جا پايين پاي هيچ همين بر دستِ ما
از پشت نقطه ها
سر برآور و بشكن الف را از ميان ناي
بشكن!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#59 | Posted: 4 Dec 2014 15:07
✦✧✦ منظومه يي كه تویی ✦✧✦


اين كه مي بارد
باران نيست
"از" است كه بيرون زده از ابر و نشسته بر قطره ها.
اين جا كه مي شارد،
بر
و فرو مي رود در آن،
زمين نيست
كه بازو گشوده و ايستاده رو به آسمان. . .

بازو گشوده، بر زمين
مي شوم نقطۀ ميانِ دايره
زير "از".
اين جا، همه،
بازو و پا و نقطه و ميان و من
چرخ مي خورند
بر گرد منطومه يي كه تویی
چرخ چرخ عباسي . . .
زير و زبَر مي شوند
آسمان و زمين
بگشاي بازوانت را
حالا بيا و بگرد
تا من از پشت ابرها
بر بامِ دايره ات . . .
جَل جَل جَل
باريده ام از آسمانِ تو بسيار
اين چنين
بسيار ،
"از" بسيار
اين "از"
كه سر زده از ابر و خوش نشين شده این جا،
من است،
تمام من.
نوبت " بر" است حالا!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#60 | Posted: 4 Dec 2014 15:08
✦✧✦ مونتريال در ساعت پنچ پسين ✦✧✦


از چاكِ پيراهن مونتريال
همي عطر كوچه باغ هاي نوجواني ست
كه مي رسد به مشام
ساعت پنج پسين
Brutopia in the Crescent Street of Montreal
آرام
مي لغزد بيرون
از پشت حافظۀ
تنهايي ها
مونتريال با نسيم خنكي
مي وزد امروز
مایيم و نسيم
و آبجويي كه آماده مي شود
تا غِل غِل خوران
خنك
از گلو رود پايين.
بار تندر (Bartender ) سرخ مي شود و مي شكفد
I'm sorry
We are out of Apricot wheat
( زيبايي ي معصومانه اش از عطر چاك پيراهن مونتريال هم
خوش بوتر است.
خود جوان يست انگاري .)
- Really? Too bad, Hmmm . . . .!
What is your suggestion?
- We have smoked porter on sale
- Is it good?
- Awesome !
- Then
I'll have a glass of smoked porter!
- Cheers!
گلويم را می زند، اما گواراست
نرماي مستي ام فرش سرخي مي اندازد پيشِ پاي لبخندهاي دختركم
نشسته روبرويم و خيره شده در چشمانم
هم شاد است و هم غمگين
و در خيالِ شنگش
پدرش را پيرتر مي بيند از آ نچه كه هست
شايد از ذهنش مي گذرد:
My father is getting old
He is already out of fashion

من اما،
شاد و جوان ام اين دم

پري
پروانه وار
مي چرخاند نگاهش را در نگاهم

خنكاي نسيم آمد و شد در خيابان كرسنت
سايه ساران نارون هاي كرمان را
مي آورد به يادم!

پير نيشابور هم نشسته آن سوتر
دستارش را بالا مي سراند،
عرق از پيشاني مي گيرد،
لبي تر مي كند و انگاري زمزمه مي كند:

اين قافلۀ عمر عجب مي گذرد!
درياب دمي كه با طرب مي گذرد؛
ساقي، غم فرداي حريفان چه خوري.
پيش آر پياله را، كه شب م يگذرد.
_ بي خيال خيام جان،
وقت داريم،
جوانم هنوز و از مرگ هم بي زار!
چاك پيراهنِ مونتريال
باز است هنوز،
تابستان مي افتد از نا،
جواني مي بارد از بر وبام،
با گلوي خنك
اين شعر نوشته مي شود،
جاي اسماعيل خالي ست
و مستي
in the Crescent Street of Montreal
عالمي دارد در ساعت پنج پسين.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 6 از 25:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites