تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی

صفحه  صفحه 7 از 25:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  24  25  پسین »  
#61 | Posted: 4 Dec 2014 16:09
✦✧✦ وقتي براي پريدن ✦✧✦


دستانم را در حضورش ميكنم از تَنَم
بال بال ميزنم.
دشت مي پرم و كوه مي دوم
تا آن سر جهان، جهان جهان مي زنم.
هي دهان شِكَفت است كه پر ميشود از صِدام.
قمري يي چشم دوخته به چشمم،
انگار ميگويد:
چه بد آواز است اين كوه.
نمي آورم به روي خودم.
جيغ ميكشد و پَر ميكشد
صدا نگو ، بگو غوغا
ميلرزد از كشيدن كوه
با اينهمه
چيزي نگفته ام انگار
به پَّرَش نمي رسم.
شُره ميكُنَد
خوش نمي رود پايين
گير كرده آب در گلوم
بال مي افكنم به روي جهان.
سر بلند ميكنم تا فرو رود خنكي
د.وباره بال مي زنم در پي اش، تا در بياورم لج قمري را؛
نميرسم به پرش.

پرده پس ميرود
دوباره مي بينمش:
قمري را نه، رويا را!
چشم نميزند،
و در حضورش باز،
چه كندني . . . . ميكَنَم بال و مي زنم صدا
صدا
صداي گوش.
پيچيده در دهان:
آآآآآري
هاآآآآآآآآآآآري
هار هار هار
از گلوش مي نوشم حالا.

بپر، بيا بالا.
سه چهار خواب بيشتر نمانده به صبح
پر،
پر پر پريده ام
در حضورش نشسته ام حالا
انگشت نگو، خطِّ آفتاب، پنجۀ مرجان
سرمه؟
حيف چشم است، نكشيده.
سر خداست سرش
خدا هم عشوه گر مي شود مگر؟
خداي من است ديگر.
گيسو تاب داده و سُرانده بر شانه اش
خط چشمش ميكشد تا ميان مردمكم

بيايم؟
صدا درهم ميشود با شاريدن،
ميييچد در گوش شكفت حالا:
هاآآآآآآآآآآآر هاآآآآآآآآآآآر هاآآآآآآآآآآآر
نيا با پا
بزن بال و بزن بال و بزن با . . .
بيا بالا

بال ميزنم
هنوز مانده يكي دو خواب، كه با هم مي رسيم به آن سر جهان
صداي آب خيس مي كند سر و رومان را
و مي رويم بال زنان
سرمان را گرفته ايم زير بغل
و راه مي كشيم برپا
پر مي كشيم با بال
و اهل خواب ها را كه نشسته اند بر كرسي
مجال ميدهيم تا بنگرندمان
(نه، نگاه كنند؛ خودماني اند آخر.)
صداي شستن دست و رو در آب چشمه مي اندازد موج
اسبي پوز مي كند در آب
با زين و با يراق، بي سوار اما. . .
سوارت كو؟ كاكُلت كاكُل گُل
كو سوارت؟

فِرت و فِرت مينوشد و از گلوش مي رود پايين خوش!
كلاغ ها هم راحت اند سر سفره يي كه افتاده زير سايۀ گردو
دست و بال ها
چيده شده اند چفتِ هم مثل دستۀ گل
جعبه يي هست چوبي، پُرِ رخت.
بوي نفتالين هم مي آيد.

كسي زير دوش است انگار
كت مخمل سياهي هم
تا شده روي جعبه
منتظر
تا بپوشدش آن كه مي آيد از حمام بيرون
سر بند هم گذاشته اند برايش
و سرمه دان و آينه و سرخاب و سفيدآب.
بي ترديد
لپاش گل انداخته و چشمش به سرمه مي گويد پاكت مي كنم با پشت دست.
آن هم چه پاك كردني!
خيلي مانده تا رد زيبايي برمد از برش هنوز

و صدا يي كه گوش مي نوازد
پيچيده در دو خواب و اندي كه مانده هنوز :
بيا، بيآآآآآآآآآآآآآآآ
بيرون ميرود از پنجره قمري
پنجره سر نيزه مي شود و مي نشيند در چشم
سرهاي زير بغل هي پچ پچ مي كنند در گوش يك ديگر
و مجال نمي دهند به صداي پيچيده در شكفت
مادر هم هست
و هي دست مي زند به سينه و آه مي كشد كه:
"آواره شود آن كه تورا بُرد از بر من "
صداش جاي نگفتن نمي گذارد و راه مي كشد و بال ميزنم.
با با بال!
خوابي نمانده بيش تا
صبح.
صدا پيچيده در گوش دهانِ خوابيده
هي بال ميزنم تا به حصورش.
هنوز خوابي به پريدن مانده ست!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#62 | Posted: 18 Dec 2014 15:30
✦✧✦ تـرانه (۲۳) ✦✧✦


شاهين شاهين
از آن بالا،
پرانده اي نگاه، پي ِ نگاهِ رمند ه يي
كه خود، سر پیِ نگاهي
از زير اين بُتّه ميدود زير بُتۀ ديگري؟
پرانده اي؟
پريده جان،
من اين نگاه،
نگاهِ از پیِ نگاه را،
دوست مي دارم.

خرگوش خرگوش
گريخته اي از چنگالي
كه نمي دراند و ميگيرد و ناز ميكند؟
گريخته اي؟
گريخته جان،
من اين گريز از ندراندن،
گرفتن و ناز كردن را
دوست مي دارم.
رَمان رَمان
رميده اي از نگاهي كه در ميان نگاهي
پس مي زند كه آنِ تو نيست اين، در بيداري؟
رميده اي؟
رميده جان،
من اين شنفتنِ آن تو نيست،
به اميد ديدن رويا را
دوست مي دارم.

بستر بستر
نهاده اي سر به بالشِ رامِ خوابيدن و رويا
آرام و رام،
سر در پیِ ديدن
ديدن در پیِ رويا؟
نهاده اي؟
رويا جانم
من اين سر در پیِ تو نهادن،
رسيدنِ به رويا و
ديدنِ رويا را
دوست مي دارم.

من،
شاهين خرگوش رمندۀ رويا شدن را
از اين رويا به آن رويا رسيدن را
از همين پايين
دوست مي دارم.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#63 | Posted: 18 Dec 2014 15:35
✦✧✦ تـرانه (۲۴) ✦✧✦


هنوز هم كه هنوز است،
نه از براي منظره هاي كنارۀ راه،
نه از براي موج سواري
نه از براي سر در پیِ هم كردن
نه از براي نوشابه يي كه مثل برف خنك بود
نه از براي تل هيزم و آتش
نه از براي فا . . .
. . . صله يي كه نبود
نه از براي حرارتِ تن
نه از براي سوزاندن
نه از براي آن راه نرفته در بيداري
نه از براي تنهايي
نه از براي شرمي كه رگ كشيد تا آتش
نه از براي سرخيدن
نه!


تنها براي آن گردش گردن،
همان كه آن نگاهِ اريب را با خود داشت
همان نگاهِ اريبِ پر هيبت
همان نگاه پر ترنم خاموش
همان كه جم نخورد از ميان مردمكان
همان كه زير ابروان كماني ماند
همان كه سرحدِ سرخي و سپيدي شد
همان كه شد نشانۀ پرسش،
نشست در ته جمله
نرفت تا ته دل
تا سوار نفس راهيِ گلو گردد
همان صدا.

همان صداي سكوتِ سپيد صبح آلود
همان كه از گلو نَسُريده به لب
گُلاند، نام مرا بر سر بهار
براي همان،
همان ترنم بر لب نيامده
همان لحظه،
همان لحظه كه لبها باز مي شوند از هم كه آ ....
كه چيزي نمانده تا كه بگويد. . . .

آري براي همان . . .
دلم تنگ است.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#64 | Posted: 18 Dec 2014 15:41
✦✧✦ چگونه ✦✧✦
آهوي كوهي، در دشت چگونه دوذا؟

اگرچه را متر شده ست
امّا،
گريزپاست هنوز
با اين كه گفته امش بارها كه:
بيا تا
يارت شوم
نازت كشم
هم راه و انبازت شوم،
نيامده ست و، نَوَرديده كوه از پیِ كوه
تا رسيده به دشت.
دشت؟
دشتي نمانده،
بگو:
كوچه به كوچه، روز و شب.
شب از پیِ روز
از پیِ سال
از پیِ هزاره ها
همان كه مي گذرد از آهو.
و دويدن هم كه گاهي دويدنِ از تن هاست
از بس كه بي معنا مي كند "چگونه " را،
وحشي و رام ندارد.
"چگونه "ي بي معنا هم
خود را نمي اندازد از تك و تا
مصدر دويدن را مي دواند تا غرق عرق شود
و آهوي كوهي را رها مي كند تا دَوَد سوي راميدن.

حالا كه را متر شده ست و گاهي هم،
با من تكيلا مزه مزه مي كند،
بازهم مي دود.
ليمو هم كه نباشد
رو تُرش نمي كند.
حتا
از اين كه "ذال" هاش را
"دال" بخوانم
ابرو گره نمي زند
در بند وزن هم نيست، همچون خودِ من.
مي گويد: نوش،
". . . آمد آنْك آمد
نامد اگر،
چه غم داري؟"

با آهوي مستي كه بندیِ بيت نمي ماند
و صداي پاش،
اسفالت كوچه را نيز ميرقصاند
با خفته گان هزار ساله كه مانده ام چگونه نفس مي كشند هنوز،
با اين "چگونه"
كه از كوه و كمر گريخته، هزار سال دويده
تا رسيده ميان خيالِ من،
شما بگوييد
بنفشه جويدنِ نيمه شبانِ آهوي شهریِ كوچه گرد را
چگونه مي شود سرود
تا كُرزۀ بنفشه پُر گل باشد،
آهو و چگونه نيافتند از پاي،
شب شبِ ملال نباشد ،
و پرده از چهرۀ خيال نيافتد؟
هان؟
چگونه؟

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#65 | Posted: 18 Dec 2014 15:47 | Edited By: anything
✦✧✦ چنـد لحظه در طلوع ✦✧✦



۱
سپيده، روفته
نم پاش كرده باران.
همين مانده كه از راه برسد خورشيد
۲
ستاره ها در ايوان سفره مي گسترند
خورشيد براي صبحانه مي آيد
۳
در برابر بركه نشسته بيد
شانه دردست دارد نسيم
۴
كوك مي كند ساز خود را پرنده
باد است اين كه مخالف مي خواند
۵
وقتي خورشيد هم وصلۀ ناجوري ست بر اين آبیِ زلال
پوشش يك آه است
يك آه!

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#66 | Posted: 18 Dec 2014 15:51
✦✧✦ در بسته ✦✧✦


در بسته است
"در بسته از چه مي گويد؟"
در بسته از بيخبري مي گويد
"بي خبري از چه . . . ؟"
بي خبري از تاريكي،
تاريكي از سياهي،
سياهي همزاد شب است
شب فردا دارد
فردا با روز آغاز مي شود
روز روشني دارد
روشني از نور مي آيد
نور گشايش است
گشایش « باز » ی گشودن دارد
بسته را مي بازاند و
از وراي بسته سخن مي راند.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#67 | Posted: 18 Dec 2014 15:54
✦✧✦ دریـایی ✦✧✦


دوباره دريا
دوباره چينِ دامن موج بر پيشانيِ ساحل؛
دوباره باران،
و دانه هاي تاولِ آب
بر گرد دهان سفره ماهي ها
و جِزّ دلِ ماهيگيران بر سر سفرۀ بدونِ ماهي
و من كه مي آيم
خيس
خيس خيس خيس،
با سر و صورتِ آبي
و با سبدي پر گوش ماهي
و آواز جاشوان و
جَل جَلِ باران و
نعرۀ دريا
وقتي دور مي افتد از خورشيد،
دلتنگ!
دوباره ياد بي پناهي و نرماي ران تو
و انگشتاني كه انگار گم شده ایی دارد لاي موهاي سرم
چون نسيم كه مي افتد در تو به توي موج
كه افتاده در دامن دريا
كه خيس مي كند ساحل را.

دوباره . . .
نه،
خسته نيست هنوز توفان، خسته نيستم من!
به جاشوان بگو بلندتر،
آوازشان نمي رسد به گوش

سبد سبد گوش ماهي است كه ريخته مي شود در آب
دسته دسته ماهيان سرگردان كه توفان رهانده شان از چنگ ماهي گيران
و جِزّ دلِ ماهيگيران بر سر سفرۀ بدونِ ماهي
و من كه مي آيم .
دوباره موج
و دايره هايي كه دامن موج مي گذارد برجا
دوباره دريا . . .

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#68 | Posted: 18 Dec 2014 15:57
✦✧✦ رأی ✦✧✦


صداي چكشِ چوبي بر ميز
صداي شكستن انتظار شنيدن راي
خرخر صاف كردن سينۀ قاضي
و سكوت كه مي موجد از سر تا به انتهاي سالن
و راي دادگاه كه خوانده ميشود چنين:
دادگاه متهم رديف اول را
به جرمِ آ نچه طيرۀ عقل است
و جرم آن كه سوتِ "سين"ِ سكوتش رساتر از "ف" فرياد است
به جرمِ تشويق به اغتشاش، ترويج فحشا، حمل مواد مخدر، اقدام
به براندازي، توهين به مقدسات ملي و ديني
به جرم عدم شفافيت جنسيت و انحراف جنسي
و به جرم احتمال شركت در هزار و يك جرم ديگر
محكوم است تا براي هميشه
از چشم ها، دست ها و زبان ها
رانده شود.

زآن پس
كتاب فروشي ها پر شدند از فرهنگنامه هاي تهيِ از واژه
و
واژه ي تنها و رانده از همجا
پنهان از چشم شحنه و قانون
ساكن سينۀ شاعرها شد.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#69 | Posted: 18 Dec 2014 15:59
✦✧✦ رهـا بر آب ✦✧✦


از اين جا
آن چه مي خوابد بر چشم
تاب گيسويي ست كه افتاده بر شانه ي آب،
و مي داند كه هر شكنش
هزار قصه آفريده تا حالا.
آب هم انگار ندارد هيچ كارِ ديگر
پنجه انداخته در پنجۀ آفتاب
و مي برد گيسويي كه تنها مي رسد به نظر.
اندامي؟ نه،
چيزي پيدا نيست از اينجا
لابد، در ژرفا
دارد ميخورد پيچ و تاب
ردِ اين خيال، اگر نپايمش،
مي رسد تا به گُلي كه
خودم،
داده بودمش پبچ و تاب
تو،
بگير و برو تا وراي اين حر فها،
تا چشمه، تا ابر، تا دريا، تا سراب.

صداي باد، ولوله در زلف آب
چين و واچيني كه مي بندد راه ديده ها
چيزي نمانده تا برسد به ما، گيسوي پرتاب
خوش تاب ميخورد بر آب
يك تاب ديگر و دستمان مي رسد به آن.
بيا تا بگيريمش:
آرام، بي صدا
جوري كه:
نبيند آفتاب
نشنود مهتاب
نپيجد در كوچه جنجال
پاي آبروست در ميان!
آن گاه
همين كنار، برِ آب
بسپاريمش به دست خاك
تا
بياوردش به بار.
شايد روزي اين همه پيچ و تاب
عشوه يي فروشد از سر بيدي
و بپيچد به دور دلي.

يا نه،
رهايش كنيم،
بي سر و صدا
تا ،
بافۀ مويي باشد كه براي خودش
مي رود بر آب.

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#70 | Posted: 18 Dec 2014 16:02 | Edited By: anything
✦✧✦

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 7 از 25:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  24  25  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Samsam Kashfi Poems | سروده های صمصام کشفی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites