تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند

صفحه  صفحه 15 از 30:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  29  30  پسین »  
#141 | Posted: 19 Apr 2015 15:24




استرس، لحظه‌ها را هُل می‌دهد
و لحظه‌ها چون درهای چرخان می‌ایستند.
*
استرس، واژه‌ها را می‌کشد؛ گاز می‌زند؛
و حوصله را پاره می‌کند
*
استرس، هر پاسخی را می‌شکند؛
و از هر پُرسشی پیش می‌افتد
*
استرس از خودش پرت می‌شود؛
و از خودش واپس می‌ماند
*
استرس با تکان واژه‌ای به زمین می‌افتد
استرس با تکان صدایی برمی‌گردد

استرس همیشه دلواپس است
و پشتِ واژه‌ها را با نگرانی نگاه می‌کند
*
استرس، در هماغوشی‌ هم پَر نمی‌کشد؛
و رنگ پیراهن هیچ جشنی با خنده‌اش جور در نمی‌آید
*
استرس، لحظه‌ها را هُل می‌دهد
و لحظه‌ها چون درهای چرخان می‌ایستند.

آپریل ۲۰۰۷


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#142 | Posted: 19 Apr 2015 15:25




باغ شادی کپنهاک
با چرخ و فلک‌ها و موسیقی شادش،
بهار را جشن گرفته‌ است!
*
در باغ شادی کپنهاک
هیجان‌ها برهنه‌اند و در قطارهای برقی،
در چمدان‌های گردان می‌چرخند
و از برج بلند، جیغ‌زنان خود را به زمین پرت می‌‌کنند
*
در باغ شادی کپنهاک
کودکان با چشم‌هاشان می‌دوند
و چون پرندگان گرسنه به شادمانی هجوم می‌برند
*
در باغ شادی کپنهاک
مردم از خُرد و کلان در هم تنیده می‌شوند؛
شعر می‌شوند.
*
در باغ شادی کپنهاک،
زندگی، همیشه جوان، همیشه سرزنده است!
*
از ایوان بلند‌ کافه‌ای به آبگیر کوچک نگاه می‌کنم:
هوا نوشیدنی‌ست؛ بوسیدنی‌ست؛
و برهنگی‌ها بوی بهار می‌دهند
اینجا زنان برهنگی‌اشان را هرجور که خواسته‌اند پوشیده‌اند:
یکی شانه‌ها‌ی برهنه‌اش را پوشیده است
یکی بازوان برهنه‌اش را پوشیده است
یکی ناف‌ برهنه‌اش را پوشیده است
یکی ران برهنه‌اش را پوشیده است
و یکی تنها لبخندش را پوشیده است
و آزادی به همه‌اشان یکسان برازنده است
*
در قایق‌های رکابی رنگی
کودکان، گویی سوار جهان شده‌اند
هم‌اینک! قایق‌رانی جوان
نگاهِ پرسه‌زنم را لای پای برهنه‌اش بست
و من چشم شرمگین‌ام را لختی،
میان کاعذ و آبجو گم کردم.
*
باغ شادی کپنهاک
با چرخ و فلک‌ها و موسیقی شادش،
بهار را جشن گرفته‌ است!


مارس ۲۰۰۷


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#143 | Posted: 19 Apr 2015 15:26




۱
به سکه اگر بدَمی کهربای نیرومندش بیدار می‌شود
و آرمان‌هایت را به خویش می‌کشد
*
چنان به سکه اندیشید که مهربانی‌اش سرد و سنگین کرد
چنان به سکه اندیشید که سکه داغ شد؛ جاری شد
و او ناچار از سخنی به سخنی دیگر پرید
و سرانجام چون تشتی بزرگ از بام حرمت‌اش فتاد
*
سکه اگر با کلمه نیامیزد سنگین‌ترین فلزات می‌شود!
در آمیختن با مهربانی‌ست که پَرهای سکه باز می‌شود
مگرنه سکه به تنهایی هر دیو و ددی که بخواهی می‌شود
*
سکه می‌تواند با گام‌های فلزی‌اش به همه جای دل برود؛
و با خرطوم بلندش همه‌ی سخن‌ها راهورت بکشد

۲
سکه با چکمه‌های سنگین‌اش از هر کجا
همیشه به سوی خودش می‌رود
سکه از خون سنگین‌تر است
با سکه که زیاد همسخن شوی
زبان آدمیزاد را از یاد می‌بری

۳
چند واژه‌ی زبر به سکه خواهم چسباند
تا نتوانی آنرا خوب فرو ببری
چند پُرسش زبر به سکه خواهم آمیخت
تا نتوانی آنرا بالش آسایش کنی!

نه! نه! سخن نیز چون پژواک به سوی آدمی برمی‌گردد
نه! نه! من با وقت‌ام پای سخن‌های سرد سکه نخواهم نشست
نه! نه! من با نرم‌ترین سخن‌ها ژرف‌ترین پیام‌ها را خواهم داد
و سپس زندگی‌ام را کیپ خواهم کرد.

سوئد، مه ۲۰۰۷



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#144 | Posted: 19 Apr 2015 15:27




خوشبختی، تعریف‌اش را به عهده‌ی تو گذاشته است!
*
اوج، تنگ نمی‌شود؛
و به واژه‌ها هر چه بگویی زود می‌نویسند.
*
جسارت، پاره نمی‌شود:
هر چه واژه؛ هر چه دل؛
هر چه خطر در آن بریزی بازتر می‌شود
و هر چه پرواز، رهاتر.
*
آینده، دشمن گام‌های من نیست!
آینده، دشمن بال‌های من نیست!
آینده، دشمن شتاب‌های من نیست!
آینده، به هر پُرسشی پاسخ می‌دهد؛
و قله‌هایش را با زیباترین آرزوها درمی‌آمیزد!
*
در واژه‌ها هر چه تندتر بدوی، پرنده‌تر می‌شوی!
*
پیروزی‌، تعریف‌اش را به عهده‌ی تو گذاشته است!

سرایش: ۲۸ آپریل ۲۰۰۷
چاپ: ۷ ژوئن ۲۰۰۹


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#145 | Posted: 19 Apr 2015 15:27




شتاب از زندگی پیش افتاده است!
*
هر چه می‌کنم نمی‌توانم شتاب را اهلی کنم؛
و از نزدیک‌ِ نزدیک نگاه‌اش کنم.
شتاب نمی‌گذارد که خوب دیده شود
شتاب نمی‌گذارد که خوب خوانده شود
شتاب، رام نمی‌شود
*
شتاب، از پیشامد‌ها پیشی گرفته است
با شتاب نمی‌توان همبال شد
همیشه تا نرسیدن جلوتر است
*
شتاب، با پرسش‌هایش به زندگی هجوم برده است
شتاب، چشم‌هایت را می‌دواند و خسته‌ات‌ می‌کند
شتاب، واژه‌هایت را می‌دواند و خسته‌ات می‌کند
*
من شتاب را در چشم‌ و گوشم احساس می‌کنم
و در واژه‌هایم که ناگهان به آنسوی هشیاری پرت می‌شوند
همینکه از خودم می‌افتم
می‌بینم که شتاب، چون برق و باد گذشته است.
*
واژه‌هایم را در شتاب می‌شویم
و روی شن‌های آینده‌ام چیزی نمی‌نویسم
*
شتاب از زندگی پیش افتاده است!

۱۵ آپریل ۲۰۰۷
چاپ: ۲۹ می ۲۰۰۹



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#146 | Posted: 19 Apr 2015 15:28




من دیگر چشم به راه کسی نیستم
همینکه راه‌هایی از شعر،
در این واژه‌های سخت کشیده‌ام کافی‌ست!
*
گاهی مردی، زنی، زنگ شعرم را می‌زند
و اگر نباشم سخنی نرم برایم پُست می‌کند
و من آن سخن را زود به بستر می‌برم
و پس از چند بار هماغوشی در بانگ نقد می‌کنم
تا سفرهای تازه‌ای بروم
و یا ناشری را با شعر مهربان کنم.
*
نازک شده‌ام!
زود به ناشکیبایی پَرت می‌شوم
راه‌های شعرم را چاپ می‌کنم
و درهای آشنایی را می‌بندم؛ خسته شده‌ام!
*
در برابر زنی که با دل و آینده‌اش به دیدارم می‌آید
حس گناه می‌کنم:

«از این پس خوب است که به هنگام آشنایی‌ها بگویی
که اهل زندگی نیستی!» یار پیشین‌ام به من گفته بود.
و من در گرین‌لند چنین کردم
و به زنی که برهنه‌تر از حقیقت بود؛ نازک‌تر از عروس
و از بوران‌های سفید به دیدارم می‌آمد، گفتم:

«من مسافرم؛ به من دل نبند!»

و او روی‌ام را بوسید و سکوت کرد؛
سپس رفت کنار پنجره، و روبروی آبدرّه مات ماند
انگار کوهِ یخ ندیده بود!
*
در قطار، درون کوپه‌ی آرامش،
کنار مسافران می‌نشینم و مانند آنان
بلیت‌‌ام را به کانداکتور نشان می‌دهم
بلیتِ همه‌ی ناحیه‌ها را خریده‌ام تا شعرم بی‌دغدغه بخوابد
*
سبُک شده‌ام
دیگر چشم به راه کسی نیستم!

آپریل ۲۰۰۷


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#147 | Posted: 19 Apr 2015 15:29





ایستگاه، سرد است!
ایستگاه، درنگ سفرهاست!
ایستگاه، در هیاهوی مسافران تنهاست!

شعر، مرا به خانه‌اش می‌برد؛
به بسترش می‌برد؛
و هیاهوی زندگی را کیب می‌کند

ایستگاه، سرد است!
ایستگاه، درنگ سفرهاست!
ایستگاه، در هیاهوی مسافران تنهاست!

آپریل ۲۰۰۷


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#148 | Posted: 19 Apr 2015 15:29




با نگاه هم می‌توان لگد زد!
با سکوت هم می‌توان سیلی زد!
با سخن هم.
زمان، گره نمی‌خورد!
من گره‌هایم را به چشم‌های‌ زمان پرت می‌کنم!
*
من همه‌اش در پی‌ یک تکه سکوت‌ام
تا آرمان‌هایم را ببافم
*
من هیچگاه نخواسته‌ام که زنی را در تنهایی‌ام بکارم!
من هیچگاه نخواسته‌ام که زنی را در آشپزخانه‌ام بکارم!
من هیچگاه نخواسته‌ام که زنی را در بسترم بکارم!
من هیچگاه نخواسته‌ام که لبخند فرزند آینده‌ام را
از زندگی زنی برویانم!
عشق که نباشد
شعر و بستر و کودک و آشپزخانه با هم در نمی‌آمیزد!
*
من همه‌ی وقت‌ام را به خوردِ واژه‌ها داده‌ام
من باور کرده‌ام که با واژه‌ها می‌توان جهانی ساخت
من به آفریدگاری خود ایمان آورده‌ام
من شعرم را باور کرده‌ام

من آموخته‌ام که کجا بایستم
تا قطار شتابناکِ زمان را سوار شوم.
*
من زندگی‌ام را به دجله‌ی شعر می‌افکنم
و با هیج ایزدی هم در هیج کوه و بیابانی عهدی نبسته‌ام!

۱۸ آپریل ۲۰۰۷


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#149 | Posted: 19 Apr 2015 15:30




در وقت، هر چه بکاری سبز می‌شود
وقت، پُربارترین کشتزارهاست!

به واژه اگر وقت بدهی شعر می‌شود
به نوازش اگر وقت بدهی بوسه می‌شود
به بوسه اگر وقت بدهی پیکرها تا هماغوشی اوج می‌گیرند
و به هماغوشی اگر وقت بدهی کودک می‌شود
*
اندوه، وقتی‌ست که پوسیده است
مرگ، وقتی‌ست که سوخته است
حسرت، وقتی‌ست که نشکفته است
پیروزی، وقتی‌ست که الماس گشته است
*
عشق، پُر از وقت‌های تازه است
عشق، زیباترین گل وقت است!
*
پستان، وقت نرم رسیده است
ارگازم، پرواز وقت است
*
سفر، خوردن وقت است؛ نوشیدن وقت است
سفر، زیستن وقت است؛ بوسیدن وقت است
*
خانه، وقت است!
اتوموبیل، وقت است!
خانواده، وقت است
سرمایه، وقت است
همه چیز، وقت است!
*
یک شعر خوب، پُر از بال‌های وقت است
یک شاهکار، پُر از اوج‌های وقت است
*
در وقت، هر چه بکاری سبز می‌شود!
وقت، پُربارترین کشتزارهاست!

سرایش: ۱۰ آپریل ۲۰۰۷
چاپ: ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#150 | Posted: 19 Apr 2015 15:31




دست‌های خالی‌ام را به مرگ نشان می‌دهم
چنانکه بلیطی را به کاردار قطاری
و آهسته از کنارم رد می‌شود
*
به موسیقی آشنای قطار گوش می‌کنم
و چشمان‌‌ام پُر از شتاب منظره‌هاست.
*
حوصله که پُر شد هر پیشامدی روی می‌دهد
حوصله‌ را زود زود باید خالی کنی.
*
کمربندِ «توانستن» را نباید سفت ببندی
توانستن با «نتوانستن» همراه‌ ‌است
*
هرچه دوست‌تر داشته باشی
وحشی‌تر می‌شوی؛ رهاتر می‌شوی!
*
لحظه‌ها را نباید هُل داد می‌ایستند!
پُرسش‌ها را نباید هُل داد سخت می‌شوند!
*
دست‌های خالی‌ام را به مرگ نشان می‌دهم
چنانکه بلیطی را به کاردار قطاری
و آهسته از کنارم رد می‌شود

۱۷ آپریل ۲۰۰۷



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 15 از 30:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites