تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
شعر و ادبیات

Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند

صفحه  صفحه 16 از 30:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  29  30  پسین »  
#151 | Posted: 19 Apr 2015 14:31




زن افلیچ مچاله شده است و دلش در لبخندش می‌زند!
*
زن افلیج از نیروی جاذبه‌ی زمین شکست خورده است
هر روز چند نفر او را از مدفوع‌اش برمی‌خیزانند؛
می‌شویند و سخن‌هاشان را با سخن‌اش درمی‌آمیزند
تا رنگ و روی انسانی‌اش را بیابد
*
زن افلیج با تکان پلک‌هایش سخن می‌گوید
و میان «آری» و «نه» فشرده شده است
*
زن افلیج، هر روز سه شمع در چشم‌اندازش می‌افروزاند
و گوش‌اش را به ترانه‌ها می‌سپرد
*
زن افلیج هرچه می‌کند نمی‌تواند زندگی‌اش را
از گره‌های اندام‌اش بگشاید.
*
زن افلیچ مچاله شده است و دلش در لبخندش می‌زند!

فوریه ۲۰۰۹


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#152 | Posted: 19 Apr 2015 14:32




پیروزی‌ها پَر می‌شوند؛ پله می‌شوند
پیروزی‌ها کوه می‌شوند؛ قله‌ می‌شوند
پیروزی‌ها الماس می‌شوند
*
خودباروی در آینه‌ها رشد می‌کند
در آفتابِ نگاهِ مادر
و در دل‌هایی که برای تو آب می‌شوند.
*
آفرینش، خوباروی را می‌شکوفاند
آن زمان که جنگلی را در واژه‌ها سبز می‌کنی
خودباوری‌ات بهار می‌کند
*
خودباوری، سرود گام‌هاست!

۲۸ مارس ۲۰۰۷



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#153 | Posted: 19 Apr 2015 14:34




لطفاً وکیل رستگاری من نشوید
پیش از نیکی لطفاً پُرسش کنید!
*
زندگی من گاو وقفی نیست که آن‌را
هر زمان که خواستید قربانی کنید
زندگی من موم وقفی نیست که آن را
هر جور که خواستید پیکر دهید
زندگی من چراغ وقفی نیست که فتیله‌اش را
هر زمان که خواستید بالا بکشید؛ پائین بیاورید
*
پیرامون اخلاق من لطفاً نگهبانی ندهید
پیش از نیکی لطفاً پرسش کنید!
*
من نشانی همه‌ی خدایان را می‌دانم
و هر زمان که بخواهم می‌توانم آنان را
در گوشه‌ی نیایشگاهی پیدا کنم
با غل و زنجیر مقدس‌تان مرا به سوی خدا نبرید
*
لطفاً وکیل رستگاری من نشوید
پیش از نیکی لطفاً پُرسش کنید!

۲ مارس ۲۰۰۹



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#154 | Posted: 19 Apr 2015 14:34




۱
روزی از شتابِ شعر، ناگهان به خاموشی پرت خواهم شد!
پس از مرگ، شعرهای زردم با نخستین نگاه‌ پَرپَر خواهد شد
و شعرهای سبزم به زبان‌ها و دل‌ها پیوند خواهد خورد
*
پس از مرگ، آرمان‌هایم را دیگر باز نخواهم شناخت
و زنانی را که در شتابِ‌ اندام‌شان اوج گرفتم
*
پس از مرگ، پُرسش‌های الماس‌گون شعرم
در تاریکی‌های زبان پخش خواهد شد
*
پس از مرگ، زنانی که بال‌هاشان را از شعرم بیرون کشیده‌اند
به یاد من لختی بر بلندی سکوت خواهند نشست

۲
هر کس نامی به مرگ داده است
هر کس قندی در تلخی مرگ آب کرده است
ساعتِ تن، کوک نمی‌شود
و زمان‌اش را نمی‌توان پیش و پس کشید
*
در زیر زره‌بین زبان است که مرگ تهی می‌شود
درخت، مرگ را نمی‌شناسد
پرنده، مرگ را نمی‌شناسد
جانوران، خالی‌ِ نبودن را با اشتیاق خوراک پُر می‌کنند
*
من اگر نباشم برگ‌های درخت زرد نخواهد شد
و هوا به شش‌های من نخواهد اندیشید
سرشتِ نبودن من با سرشت نبودن موری یکسان نیست؟
سرشتِ نبودن من با سرشت نبودن کبوتری یکسان نیست؟
من اگر نباشم، شعر، شاید کمی درنگ کند همین!

۳
پیش از مرگ، شعرم را باید عروس کنم؛
و هر گیاه‌ِ زیبایی را در باغچه‌اش بکارم
*
پیش از مرگ، شعرم را باید از گوهر وقت پُر کنم
و دیوارهایش را ایماژکاری کنم
*
پیش از مرگ، واژگان پوسیده‌ی شعرم را باید دور بریزیم
و شاخ و برگ‌های بیهوده را از درخشش ایماژ‌هایش کنار زنم
*
پیش از مرگ تا می‌توانم باید گام‌های شعرم را پیدا کنم
پیش از مرگ تا می‌توانم باید راه‌های شعرم را هموار کنم
*
پیش از مرگ، شعرم را باید ببالانم
پیش از مرگ، شعرم را باید عروس کنم


۴
هنوز ساعت شعر پوشیده‌ام
و به آسانی به وقت زندگی و مرگ نگاه می‌کنم
نه! هنوز نباید بمیرم!
*
هنوز جوان دیدنم؛ جوان پریدنم
هنوز معناها را می‌چرخانم
و بُرش‌های تازه‌اشان را می‌نویسم
نه هنوز نباید بمیرم.
*
هنوز جوان آرزوهایم؛ جوان هوس‌هایم
هنوز پیکر برهنه‌ی زن را چون شعله‌ای سفید می‌بینم
نه هنوز نباید بمیرم.
*
هنوز پُرسش‌هایم رخشان است
و گام‌هایم پُر از هوای پرواز است
نه هنوز نباید بمیرم.
*
هنوز جانم را در اوج ننوشته‌ام
نه! نه! هنوز نباید بمیرم!

مارس ۲۰۰۹


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#155 | Posted: 19 Apr 2015 14:35




غرور، رویای پراکنده است
جا به جایی‌اش دشوار است
هر کس تا توانایی‌اش با غرور می‌آمیزد
غرور، همیشه زیر پوست واژه
همیشه زیر پوست رفتار است
واژه‌هایت را پرنیانی کن
غرور تو بلندتر از غرور کسی‌ نیست!

۱۴ فوریه ۲۰۰۹


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#156 | Posted: 19 Apr 2015 14:36




شعر را باید از دندان‌های سخت زندگی بیرون کشید
شعر را باید با هر کهربایی به درون کشید
*
شعر دیگر نمی‌تواند از ترافیک شلوغ زندگی به آسانی بگذرد
شعر دیگر نمی‌تواند از گردنه‌ی دغدغه‌ها به آسانی بگذرد
من، گاه، هرچه پَر داشته‌ام پوشیده‌ام
تا توانسته‌ام با او در بلندای خود بنشینم
*
من اگر شعری را در سینه‌ی زنی ببینم می‌بویم
من اگر شعری را در لبخند زنی ببینم می‌بوسم
من اگر شعری را در مادگی زنی ببینم می‌لیسم
من اگر شعری را در سرین زنی ببینم ناز می‌کنم
من اگر شعری را در شتاب ببینم سوار می‌شوم

ترافیک زندگی امروز شلوغ‌تر از آن است
که شعر به آسانی از آن بگذرد
*
تا شعر، کلید شود در پاکی‌هایت بچرخ!
من با واژه‌ها خلوت کرده‌ام
من دیده‌ام که چگونه چند واژه می‌تواند به آسمان برسد
و آدمی را به اوج پرت کند
*
شعر دارد زبان‌اش را عوض می‌کند
شعر دارد جهان‌اش را عوض می‌کند
*
شعر را باید از دندان‌های سخت زندگی بیرون کشید
شعر را باید با هر کهربایی به درون کشید

۱۸ فوریه ۲۰۰۹


هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#157 | Posted: 19 Apr 2015 14:36




شکست، چشم‌هایش را به زیر می‌افکند
و پاورچین پاورچین دور می‌شود
*
تنهایی، چشم‌هایش را به زیر می‌افکند
و پاورچین پاورچین دور می‌شود
*
ناتوانی، چشم‌هایش را به زیر می‌افکند
و پاورچین پاورچین دور می‌شود
*
چقدر باید با شکست سخن گفت تا به راهی بلند پا بگذارد
چقدر باید با تنهایی سخن گفت تا در جشنی دست‌افشانی کند
*
هر کس اوج خود را باید پیدا کند
پرنده‌‌ای کوچک، نیروی سترگ جاذبه را پس می‌زند
*
شاعر، دورترین قله‌های جهان را
با چند واژه در ایماژی به هم می‌آمیزد
*
عقاب، از اوج چشم‌هایش فرود نمی‌‌آید
و خرگوش می‌کوشد که همیشه یک جهش
از پنجه‌های عقاب جلوتر باشد
*
از اوج خود هیچگاه نباید فرود بیایی! هیچگاه!

۲۰ مارس ۲۰۰۹



هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#158 | Posted: 19 Apr 2015 16:00


اشعــار ایـن کتــاب


☆ حرمت نازک ترانه ☆ مرا در شعرتان پناه دهید! ☆ مادرم زیبا نشد ☆ کیمیا خاتون ☆ اسطوره‌ی دوعا ☆

☆ دمکراسی عماغوشی ☆ تمکین ☆ عشق و گاو و هویچ ☆ دمکراسی دوست‌داشتن ☆ زن، کهربای آزادی‌ست ☆

☆ پیگال ☆ کمربند عفتِ لبخند ☆ چاهِ ژرف آشپزخانه ☆ شانزه‌لیزه ۱ ☆ کفل دمکرات مهوش ☆

☆ زنان نقاب‌پوش هرمزگان ☆ زن افغان ☆ پس زنان ایرانی زنده‌اند ☆ افسانه، عروس چارده ‌ساله ☆

☆همبازی کودکی‌ام ☆ ناموس ☆ برهنگی زن ☆ زن،اوج فشرده است ☆ ژوزفین باکر ☆ دریغ ازعاشقی که جنتلمن نیست ☆

☆ ادیت پیاف ☆ سیلویا بیچ ☆ مونپارناس و سالهای دیوانه ☆ مادام دو سوینه ☆ کامیله کلودل ☆

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#159 | Posted: 19 Apr 2015 16:07



به یادِ ترانه موسوی


توفان‌های پُرسش و خشم
شیپورهای خون ترانه را
در سراسر جهان به دهان می‌برند.

خون ترانه از سرشت حماسه
خون ترانه از سرشت خشم‌های اساطیری‌ست
*
دیوار حرمت زن را در این سرزمین
چه باوری چنین کوتاه کرده‌ است؟
*
ترانه باید چند برابر مفسد بوده باشد:
هارمونی رنگ می‌فهمند
خوش‌لباس بود
سبز پوشیده بود
آرایش کرده بود
اهل موسیقی و هنر بود
آوازی خوش داشت
و از همه بدتر زیبا بود!
*
ما هنوز زندگی را در ایمان‌مان حلال می‌کنیم.
ما هنوز خواهر و برادر ایمان‌های کور و کریم!

چه غارهایی در باورمان بود و نمی‌دانستیم
چه ظلمت‌هایی در باورمان بود و نمی‌دانستیم
چه هیولاهایی در باورمان بود و نمی‌دانستیم
*
بیدادگرانِ ترانه
به حکم هر ستمی مسلح بودند
و ترانه حتی حق فریادی نداشت

بیدادگران ترانه، حرمت نازک او را
در روز روشن هر جور که خواستند شکستند
*
توفان‌های پُرسش و خشم
شیپورهای خون ترانه را
در سراسر جهان به دهان می‌برند.

۲۴ ژوئیه ۲۰۰۹




هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
#160 | Posted: 19 Apr 2015 16:09 | Edited By: anything



مرا در شعرتان پناه دهید آقای شاعر!
مرا بنویسید!
من به شعر شما لم داده‌ام
شما واژه‌های نرمی دارید
من خسته‌ام! درمانده‌ام!
مرا طوری بنویسید که بخوابم
مرا طوری بنوسید که سرپناهی در شعر شما داشته‌ باشم.

مرا در شعرتان پناه دهید آقای شاعر!
مرا هم مثل «دوعا»‌ بنویسید!
من هم زیاد زنده نیستم آقای شاعر باور کنید!
*
مرا بنویسید!
من شعری ساده می‌شوم
من نمی‌خواهم سینه‌ریز ایماژی برایم بسازید
همینکه پرنده‌ای کوچک شوم کافی‌ست!
*
از همسرم برایتان بگویم:
هر شب، در بستر، تند و تند رکاب می‌زند و می‌خوابد
می‌بخشید که برهنه حرف می‌زنم
و مغزم را همیشه با ترازوی ایمان‌اش می‌سنجد
خسته‌ام از حدیث‌های پوسیده‌اش؛
از لمس‌اش؛ از نان‌اش؛ از تن‌اش؛
و از رکاب‌های زجرآورش.
*
باور کنید که تنها شامه‌ام تیز مانده است
آزادی را که بو می‌کشم جانم پَرپَر می‌زند!
پَرهای شعر شما را هم که بپوشم کجا می‌توانم پَر بزنم؟
*
اجازه می‌دهید شما را دوست داشته باشم؟
من بار خاطر شما نمی‌شوم آقای شاعر، باور کنید!
*
مرا طوری بنوسید که سرپناهی در شعر شما داشته‌ باشم.
مرا طوری بنویسید که خودم را دوست داشته باشم
مرا طوری بنویسید که زیبا شوم!
*
مرا در شعرتان پناه دهید آقای شاعر!

ژانویه ۲۰۰۸

هر شب دلم بهانه ی تـــو را ، هیچ ... بگذریم ...
امشب دلم دوباره تـــو را ... ، هیــچ ... بگذریم ...
     
صفحه  صفحه 16 از 30:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  29  30  پسین » 
شعر و ادبیات انجمن لوتی / شعر و ادبیات / Reza Farmand Poems | مجموعه اشعار رضا فرمند بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites